http://sardouzami.com

باید بروم مهمانی، خودت ادیتش کن

 

اسکن کردن جلد این کتاب برای من داستانی شده است. چند تا داستانش را خوانده‌ام، یعنی شش تاش را و چون می‌خواهم بروم مهمانی گفتم همین الان جلدش را بگذارم روی سایت. بعضی وقت‌ها این جوری می‌شوم. یعنی فکر می‌کنم اگر همین الان کاری را نکنم، بعد نمی‌رسم. نه این که خیلی کار داشته باشم، اما یک حس نیمه‌کاره ماندن به‌م دست می‌دهد. انگار آدم در حین خلق شاهکاری باشد و بترسد شاهکارش نیمه‌کاره بماند. (این کلمه‌ی شاهکار هم دل‌خوشی‌ای برای آدم گاهی) از این جور احساس‌ها آن هم برای آدمی که من هستم خیلی مسخره است. (من اصلاً به شاهکار اعتقاد ندارم. وقتی داشتم نمایشنامه‌های شیلر را می‌خواندم سال‌های پیش به این نتیجه رسیدم. وقتی که دیدم هر چیزی در زمان و مکان اتفاق می‌افتد.) خلاصه این‌ جوری بود که گفتم همین حالا، قبل از این که بروم مهمانی که دست کم تا ساعت دوازده شب طول می‌کشد این را اسکن کنم. اما اسکن نمی‌پذیردش. رنگش را تغییر می‌دهد. انگار نه انگار رنگ سبز و زرشکی روی این کتاب هست. به هر شیوه که اسکن می‌کنم می‌بینم زرد می‌شود. حتی کامپیوتر را خاموش و روشن کردم. اما باز هم زرد می‌گیرد. انگار رنگ‌هاش روش تخیلی هستند. انگار رنگ اصلی است زرد است و همین قدر غم‌انگیز است که شما می‌بیند. (من به معنای رنگ‌ها هیچ وقت فکر نکرده‌ام. زرد برای من خیلی زیباست. یک بوته‌هایی هست که گل‌های ریز زرد می‌هد. یک عالمه روی هر بوته‌ای. اسمش را نمی‌دانم چیست. بویش شبیه یاس است. اما از فاصله‌ی صد متری که نگاه کنی انگار صدها شمع روشن است روی چلچراغی که بوته‌ی آن است.)

از پیش آمدن این موقعیت خوش‌حالم، از این که کلمات به کار می‌آیند امروز.

نمردیم و روزی شد که کلمات به کارمان آمد. من همیشه فکر می‌کردم کلمه در مقابل تصویر خیلی خاک بر سر است. حالا می‌بینم فقط کلمه است که می‌تواند رنگ واقعی‌ی این کتاب را به شما نشان بدهد. نشان که نه، توضیح بدهد. پس با همه‌ی دلخوریم از کلمات (از بس که دستمالی و گُه مالی شده است و دروغ و حقه و چی و چی.) حالا باز باید بگویم زنده باد کلمات. چون با کلمات می‌شود نوشت زمینه‌ی اصلی‌ی این کتاب سفید است، تیتر چیدن قارچ سبز است، به سبک فنلاندی زرشکی است و یک جوری نوشته شده که انگار سبک نوشته‌اش فنلاندی است. (یعنی من فکر می‌کنم فنلاندی‌ها فارسی را با همین حروف فارسی می‌نویسند فقط یک کمی کج وکوله‌اش می‌کنند. آدم آزاد است که برای خودش گاهی از این فکرها بکند. این را توی رنگ زرد هم می‌توانید ببینید البته). دیکر این که این این ماس‌ماسکی که شبیه در باز کن کنسرو است خودش به تنهایی چند رنگ است که چون من باید بروم مهمانی و دیرم می‌شود نمی‌توانم تمام رنگ‌هاش را یکی یکی و به دقت بنویسم. (راستی من هنوز باورم نمی‌شود که این همه رنگ ترکیب چهار رنگ اصلی باشد. این هم دروغی است که دیگران ساخته‌اند لابد برای ما.) و چند داستان دیگر سبز است، وریا مظهر هم سبز است. این خط خط های سمت چپ جلد هم سبز است. دیگه این که بالاش هم یک جور انگار ابری است. ابری که نه. من باید بروم مهمانی. وقت ندارم. شش داستان خواندم خوشم آمد. از اول که حساب کنید بیاید جلو دوتای آخرش را بیشتر خوشم آمد. یک کرم هم توش هست که بامزه است. اما من باید بروم مهمانی و بعد که از مهمانی برگشتم و احتمالا مست هستم و خوابالود و احتمالا فرداش که بلند شوم، بقیه‌اش را می‌خوانم. این مهمانی را من خیلی دوست دارم. خانه‌ی یکی از دوستانم است. پدر و مادر و خواهر و برادر و بچه‌های این مجموعه جمع می‌شوند دور هم. گاهی یکی دو همسایه یا دوست هم هستند. من از خانواده بدم می‌آید. ولی وقتی این جوری باشد، سالی، ماهی یک بار توی یک خانواده قرار بگیرم که عین خانواده‌ی من است و خانواده‌ی من نیست یک جورهایی کیف می‌کنم. چون خانواده‌ی من است. و به محض این که اراده کنم خانواده‌ی من نیست. از این آزادی خوشم می‌آید. شنگولم می‌کند این آزادی. می‌گویم، می‌خندم. یک خوشبختی‌ی موقتی‌ی و رها دارم. چیزی از جنس این داستان‌هاست. داستان است. داستان نیست. خانواده است. خانواده نیست. وقتی از توش بیرون بیایی از با خانواده بودن کیف کرده‌ای. اما باز از این که خانواده نداری کیف می‌کنی. این که داستان نمی‌خوانی اما باز داستان خوانده‌ای. من این را توی فنلاند باور می‌کنم. توی دانمارک هم همین طور. حالا اگر همین وریا توی ایران بود من خنده‌ام می‌گرفت. آدم توی زمان و مکان راه می‌رود. من شک ندارم.

گاهی آدم صد در صد برای خودش می‌نویسد. پس چرا می‌گذارم روی نت؟ شاید بد نباشد خواننده‌ی من ببیند وقتی صد در صد برای خودم می‌نویسم چه ریختی است. شاید بتواند یک کمی بخندد. یک کمی شاد شود. یک کمی بگوید برو بابا کشک‌تو بساب!

حالا اصلا نمی‌دانم چه اصراری داشتم که همین حالا جلدش را اسکن کنم؟ اول فکر کردم چون هنوز تمامش نکرده‌ام رنگش این جوری است. ولی فکر احمقانه‌ای بود. اسکنر کارش اسکن کردن است. هر رنگی را که ببیند ذرّه ذرّه می‌خواند و یک عکس می‌گیرد از کل ذرّه‌هاش. فعلا چیزی به عقلم نمی‌رسد. باید بروم مهمانی. اما مطمئنم توی مهمانی هی به یاد این رنگ‌هایی جلد این کتاب می‌افتم و ماجرای زرد شدنش توی اسکنر.

فقط وقتی که نیک را ببینم بدون شک کتاب و اسکنر و رنگ را فراموش می‌کنم. نیک امروز هفت ساله است. قد و قواره‌اش عین چهار ساله است. این جمله را بی‌خود نوشتم. چون مهم نیست. مهم این است که نیک آن شب چهار ساله بود. امشب هم که ببینمش با هفت سالگی‌اش چهار ساله است. و اصلا هم یادش نیست که وقتی چهارساله بوده یک شب همین جا (یعنی همان‌جا که باید بروم.) برای دایناسور عظیم و توانای ناتوانش گریه کرده است. من یادم است. چرا یادم مانده است؟ ربطی به این کتاب دارد که آن روزها وجود نداشت؟ مربوط است و هیچ هم مربوط نیست. آدم خوشش می‌آید که این جوری کند. بگوید هست. بگوید نیست. بگوید یک داستان است. بگوید بی‌خیال داستان. از کرم ریختن آدم گاهی خوشش می‌آید.

حالا شاید مسخره باشد که من فکر می‌‌کنم یک جایی توی این داستان‌های این کتاب نیک را پیدا می‌کنم. نیک که نشسته است کنار درخت یول. یول همان کریسمس است. نشسته و یک دایناسور پلاستیکی دستش است. با آن می‌زند به یک ماشین کوچک و ماشین چپه می‌شود. هفت هشت تا چیز دیگر هم چپه می‌شود. من می‌گویم عجب دایناسوری. می‌گوید دایی‌ناسور من، اون می‌تونه که بتونه هر چی رو چپه کنه.

- راستی؟

- اون می‌تونه که تو رم تازه خودش چپه کنه.

بعد دایناسورش را فشار می‌دهد به روی پنجه‌ی دست من و پنجه‌ی دست من چپه می‌شود.

گفتم اما اگه که من بخوام دایناسورت نمی‌تونه منو چپه بکنه.

-         می‌تونه، فقط دایی‌ناسور من می‌تونه اون همه کاری بکنه که اون می‌خواد.

-         نمی‌تونه! اگه من نذارم نمی‌تونه.

-         می‌تونه! فقط دایی‌ناسور من می‌تونه.

-         من‌ام می‌تونم دایی‌ناسورتو چپه کنم.

گفت فقط دایی‌ناسور من، اون می‌تونه که تو رو چپه کنه.

گفتم من‌ام می‌تونم.

تا حالا درد کودک چهار ساله‌ای را دیده‌ای که تمام شکوه و عظمت دایناسورش را از دست داده باشد؟

تا حالا چهارساله بوده‌ای با دایناسوری که ناگهان با یک جمله تبدیل شده باشد به یک تیکه پلاستیک بدبخت که نتواند هیچ چیزی را چپه کند؟

این جمله را با درد و زاری‌ی کودکی چهارساله بخوان:

فقط دایی‌ناسور من می‌تونه همه چیزو چپه کنه...

 

حتی بچه‌ها هم می‌دانند که بیرون از زمان و مکان جهان قشنگ‌تر است.

حتی بچه‌ها هم اگر لحظه‌ای مکث کنند از داستان می‌زنند بیرون و وارد حوزه‌ای می‌شوند که ناتوانی مطلق خودی می‌نماید در ناتوانی‌ی چپه کردن هر چیز.

 در زمان و مکانیم مدام.

بی‌زمان و مکانیم مدام.

من تا خودم را ول کنم این جوری می‌شوم. هی خودم را ول می‌کنم و هی دوباره می‌گیرم.

داستان جالبی است.

هست و نیست.

به محض این که داستان است جالب است.

به محض این که می‌بینی داستان نیست جالب است.

این بودن و نبودن جالب است.

من باید بروم مهمانی، این را خودت ادیتش کن.

 .........................

منظور از دوتای آخر چهارمی و ششمی بوده. یعنی چرخ دستی و چیدن قارچ