http://sardouzami.com

 

چکیده‌ی درد

 

غمگین بودم.

عصبانی بودم.

دلتنگ می‌شدم.

به خاک فحش می‌دادم، و حاصلش عصبانیّت بیش‌تر بود و دلتنگی‌ی بیش‌تر و یأس، یأس.

از زمین جلو خانه‌ام حرف می‌زنم. از همین یکی دومتر زمینی که توی پیاده‌رو جلو خانه‌ی من است. این که قبلاً یک درختِ کهنِ گیلاس بود ربطی به حرف من ندارد. آن درخت ریشه در عمق خاک داشت. شش سال پیش به دلایلی که شهرداری می‌داند آن را زدند. ریشه‌اش را این‌جا در می‌آورند و درجا با دستگاه خُرد کن خُرد می‌کنند و تبدیلش می‌کنند به خُرده چوب و می‌ریزند پای درخت‌های دیگر تا همان دایره‌ی ازلی ادامه پیدا کند که از خاک برآمدیم و...

بعدش نهال کوچک گیلاسی به جاش گذاشتند که تا سال بعد خشک شد.

دوباره نهال کوچک دیگری که خشک شد.

سه باره نهالی که آدم از دیدن محصولاتش گریه‌اش می‌گرفت. عین بچه‌ها بی‌طاقت بود. هنوز هیچ درخت گیلاس گل نداده، او تک و توک روی شاخه، سرشاخه‌هاش گل می‌داد. هنوز هیچ درختی گیلاس نداده روی شاخه‌هایش که بیش‌تر ساقه‌های نازک و بی‌جان بود تک و توکی گیلاس می‌داد که ریز و شیرین بود. و تا درخت‌های گیلاس گل می‌کردند محصولات این درخت ناز تمام بود و لخت و بی‌بار،

اندوه‌بار،

اندوه‌بار،

می‌ماند تا انتهای سال،

تا دور دیگر بهار.

این را هم شش ماه پیش انداختند. نهال را نمی‌اندازند البته به سادگی از زمین در می‌آورند. آن که می‌اندازند همان گیلاس کهن است که ریشه در اعماق خاکش دوانده است.

حالا به جایش درخت دیگری کاشته‌اند که گیلاس هم نیست. از این درخت‌هایی است که نمونه‌هاش سرتاسر خیابان هست و فقط برگ می‌دهد و هیچ میوه‌ای ندارد و حتی شکوفه‌ی گل هم ندیده‌ام که هرگز داشته باشد.

شش ماه است و هنوز یک جوانه از آن در نیامده است.

نمونه‌ی همین درخت را کمی آن طرف‌تر آن سوی خیابان کاشته‌اند که به بار نشسته است و پُر از شاخه‌های سرسبز است.

هوا مهم است حتماً.

آب مهم است حتماً که شهرداری به دلیل گرمای امسال هر روز با تانکر این نونهال‌ها را آب می‌دهد.

زمین هم ولی مهم است.

خاک،

خاک،

این جا دیگر طنین کلام اخوان بی‌معنی است.

این جا عقیمی‌ی درخت بی‌معنی است.

این‌ جا خاک است که خاک نیست و اندوه‌بار عقیم است.

 

 

اول‌ها غمگین می‌شدم.

عصبانی می‌شدم.

خاک را به باد فحش می‌گرفتم که حاصلش عصبانیت بیش‌تر بود و دلتنگی‌ی بیش‌تر و یأس، یأس.

حالا به آن سوی خیابان نگاه می‌کنم.

به سمت راست خیابان، پنجاه متر آن سوتر از این جا که خانه‌ی من است.

می‌گویم بی‌خیال؛

اندوه را پس می‌زنم؛

می‌گویم کمی آن سوتر را نگاه کن؛

به ساقه‌ها، شاخه‌ها، شکوفه‌هایی که در زیر آفتاب و باران، در هجوم باد می‌رقصند.

با این همه پنجره‌ی من رو به این درخت باز می‌شود؛

بدون این که بخواهم چشم انداز تحمیلی‌ی من است؛

و این یعنی چکیده‌ی درد که هر روز بارها در من تکرار می‌شود.

 

به تاریخ گوزِ گوزِ گوز