از این چین ها

چندین بار راجع به این چینها جملهای نوشتم و چندین بار جملهام تهی از این چینها بود.
این چینها را شاید فقط کسی بتواند بنویسد که شاهد نقش بستن تک تک آنها روی چهرهاش بوده است. تازه این هم فقط تصوّر این لحظهی من است؛ چون هیچ چیزی را نمیشود همان طور که اتفاق میافتد و شکل میگیرد و میشود، نوشت.
عین وصف دوتا دست خیلی لطیف است که روزی روی تنم میسُرید، و هیچ وقت نتوانستم لطافتش را بنویسم و چه جوری سُریدنش را هم، یا دستهایی که بگیریم اصلاً هم لطیف نباشد اما همین لطیف نبودنش نشانهی کشف لطافتی پنهان باشد.
اگر آدم میتوانست احساس ناتوانیاش را به آتش سوزانندهی این روزهای یونان تشبیه کند و بگذرد، حالی میکرد با خودش، یا اگر آن را به این آفتاب امروز میگفت میماند که همراه یک جور خُنکیی قشنگ میتابد با کرشمهای که در تن هواست.
نه، نمیشود، اصلاً.
پس چه جوری است که همه هر روز مینویسند و من هم گاهی؟
چه جوری است که فکر میکنند چیزی را نوشتهاند و توضیح دادهاند و من هم گاهی حتی سفت و سختتر از دیگران فکر میکنم نوشتم و توضیح دادم و تمام؟
فقط ناتوانی است که منتشر میشود از قد و قامتم.
دِکی باز هم که نوشتم!دِکیتر این که برای این که بگویم نمیتوانم بنویسم، باز باید بنویسم.
و دِکیترتر این است که بعدها هم باز مینویسم. و شادیهای من از این نوشتنها در حدّ کشف همین «دِکیتر»هاست.
در شعری هم که ممکن است روزی بنویسم حتماً یک چنین چیزی را خواهم گنجاند:
شاید هم رستگاریی تو در این باشد که هر وقت در آینه نگاه میکنی، هی مرا ببینی و دل بسوزانی و بگویی چه ناتوان، بیچاره، و بعد موهایت را شانه کنی و به خودت لبخند بزنی و بروی پشت پیشخوان بقالیات...