http://sardouzami.com


عقرب روی پله‌های راه آهن اندیمشک

یا از این قطار خون می‌چکد قربان!

حسین مرتضائیان آبکنار

 

دیشب این داستان را خواندم.

اگر آدم بخواهد از دل ِ جنگ، جنگ و ویرانی را نشان بدهد، این کتاب به یکی از بهترین‌ شکل‌های ممکن آن را نشان داده است. شکلی آن قدر فشرده که اجازه نمی‌دهد سبک سنگینش کنی. با حجمی حدود 72 صفحه (چون دست کم ده صفحه از 83 صفحه‌اش خالی است) تو را می‌برد توی ویرانی و ویران در می‌آورد و تمام.

برای من همین کافی است.

همین سادگی در روایت.

همین به سادگی ثبت کردن ِ تکه‌های متلاشی شده، و جا بهجا و نا بهجا نشستن هر چیز در زمان جنگ. (نوشتم ثبت کردن برای این که آن قدر قشنگ این کار را کرده است که انگار نه انگار نویسنده‌ای پشت جمله‌های کتاب است.)

همین فشردگی‌ی به نهایتِ ثبتِ ویرانی.

در نظام ویران این داستان هر چیزی همان قدر سر جای خود است که نیست.

من شک ندارم که روایت کردن داستان با کلماتی این همه ساده و دم دست کار ساده‌ای است و از هر کسی برمی‌آید، اما انتخاب عناصری که در این سادگی به کار بیاید و این ویرانی را نشان دهد، اصلاً کار ساده‌ای نیست.

در ضمن نویسنده وقتی می‌خواهد چهارتا آدم را در داستانی این همه فشرده، ملموس کند، نگران ترجمه‌ هم نیست، (که ممکن است مانع جهانی شدنش بشود) و درست همان لهجه‌ای را می‌نویسد که باید بنویسد. (کاری که در این داستان و با این انتخاب‌ها که او کرده است، فوق‌العاده است.) به قول قدیمی‌ها باید گفت دَمِت گرم آقای حسین مرتضائیان آبکنار!