http://sardouzami.com

 

 

خشم و هیاهو، درک متفاوت از زمان*:

شگردى مهم در شکل­گیرى ”خشم و هیاهو

                             

سعید هنرمند

 

 

این مقاله نخست در نگاه نو، شماره 32، بهار 1376 چاپ شده و همان سال از طرف جشنواره­ی مطبوعات به‌عنوان بهترين نقد ادبی برگزیده شده و در آثار برگزیده پنجمین جشنواره مطبوعات، فصل دوازدهم –ادبیات دوباره چاپ شده است.

                                                     

 

در تعریف سبک ’جریان سیال‘ چند شرط ضرور مى­نماید؛ از میان آن­ها، ’بهم­ریخته بودن زمان داستان و ترتیب وقایع‘ از شرط­هاى قابل تامل است. اما فراموش نکنیم که زمان در اساس از عناصر تعیین­کننده و وحدت­بخش در هر اثر هنرى است، تفاوت هم نمی­کند که این اثر داستان باشد یا شعر و یا حتى نقاشى. بنابراین آنچه در اینجا به­عنوان عامل سبکى آورده مى­شود عدم ترتیب آن است، و نه شرط وجودى آن.

 اما عدم ترتیب از چه نظر؟ از نگاه زمان خطى و قراردادى حاکم بر روابط اجتماعى؟ یا از عناصر ساختارى مسلط بر اثر به­عنوان اصلى مسلم در تئورى ادبیات؟ از هر نظر که به موضوع بنگریم، به دلیل وجود نمونه­هاى مسلط پیشین، زمان در ’جریان سیال‘ بهم­ریخته به نظر مى­آید و به­عنوان خصوصیت یا شرط وجودى این سبک مورد تامل قرار مى­گیرد. به­ویژه که خود زبان نیز  در هر دو گونه­ى گفتار و نوشتار – تابع اجبارهاى خطى­اى چون ترتیب واژگان در طرح-آواهاى صرفی و نحوى، و اجبار گفتن و نوشتن تابع ترتیب خطى و فیزیکى است. این اجبارها به­طور طبیعى ما را به تعارض ذهنى با آثارى چون خشم و هیاهو مى­کشاند، تا آنجا که تفاوت جنس زمان در این آثار را نتیجه­ى بهم­ریختگى آن مى­بینیم و ناگزیر در تعیین عناصر سبکى آن، زمان بهم­ریخته را به­عنوان شرط لازم وارد بحث مى­کنیم. اما آیا واقعاً زمان در این اثر بهم­ریخته است؟ بى­تردید تصور غالب ما – به­عنوان امرى طبیعى شده و نهادى – در اینجا نقش اساسى بازى مى­کند. هم از این زاویه آن را بهم­ریخته توصیف مى­کنیم. اما آیا ویلیام فاکنر نویسنده­ى اثر هم به همین­گونه مى­نگریسته و صرفا از سر تفنن پى­ساخت (plot) و وقایع داستان را به هم ریخته؛ یا که، زمان را به گونه­اى دیگر درک مى­کرده و تابع آن داستان را به این گونه نوشته است؟ اجازه دهید از نزدیک نگاهى به سازمان­بندى زمان در خشم و هیاهو بیندازیم. البته منظور این نیست که شکل قرار گرفتن واحدهاى داستانى به بررسى گذارده شود، بلکه قصد این است که درک­هاى متفاوت از زمان و نقش آنها در شکل­گیرى دید و نگاه هر شخصیت پیگیرى شود. در این نوشته همه­ى نقل قول­ها از ترجمه­ى فارسى اثر آمده، گرچه متن انگلیسى اساس بوده است. مترجم خشم و هیاهو به فارسى صالح حسینى است؛ متاسفانه کار حسینى ایرادهاى اساسى دارد (مثلاً استفاده از زبانى طبقاتى بجاى زبان نژادى سیاهان)، اما به دلیل اینکه خواننده­ى فارسى­زبان بتواند به راحتى نکات را پیگیرى کند ناگزیر نقل­ها را از این متن آورده­ایم.

براى فاکنر مسئله­ى زمان و قدرت بی­چون­و چراى آن از ذهنمشغولى­هاى بنیادى است. این برداشت تنها و براى نخستین­بار در خشم و هیاهو مطرح نشده و پیش از آن، و به­ویژه در شعرهایش، نیز دیده مى­شود. مثلاً شعر (To  a  Co-ed) چنین پایان مى­پذیرد:

 

For down Time's arras

Faint and fair and far

Your face still beckons like a candy star.[1]

 

یا در کار بعدیش (The Marble Faun) می­خوانیم:

 

The search is for a perfect realm beyond time.[2]

 

در رمان­هاى واقع­گراى او نیز که بعد از تجربه­ى شعر و پیش از یافتن سبک ویژه­اش نوشته شده­اند، باز نویسنده با زمان کلنجار می­رود. اما تفاوت آن کارها با خشم و هیاهو – و آثار پس از آن – در این است که آنجا نویسنده تنها حس خود نسبت به زمان را توصیف می­کند، حال آنکه در این اثر آن را نشان داده است. در واقع شگرد مهم فاکنر در اینجا همین نشان دادن و بازنمائى کردن است، یعنى ادغام نگاه شخصیت­ها به زمان، در فرم داستانى که این نگاه را منتقل مى­کند. همانطور که بروتون مى­گوید، شگرد اصلى­اى که فاکنر از مدرنیسم و سبک کوبیسم آموخت و در آثار مدرنش به کار گرفت، اهمیت دادن به فضا (space) بجاى توجه صرف به موضوع (subject) بود.[3] بدین­سان است که در آثار او گفته نشده­ها محورى­تر از گفته شده­ها مى­شوند و خواننده تنها با شناخت آنها مى­تواند نقبى به معنا بزند. چنین است نقطه نگاه او در این داستان که به سبک کوبیسم وقايع را از درون مى‌بیند اما از بيرون ترسيم مى‌کند. حال آنکه در رمان دیگرش گور به گور برعکس از بيرون می­بیند و از درون ترسيم مى‌کند.

در خشم و هیاهو ما، خواننده­ها، نیز با چنین مسئله­اى روبرو هستیم. کدى در سرتاسر داستان پشت روایت­هاى بنجى، کونتین، جیسن و راوى کل (فصل چهارم) پنهان است، نه سخنى مى­گوید و نه در توجیه کارهایش تلاشى از خود نشان مى­دهد. و این در حالى است که کدى مهمترین و محورىترین شخصیت داستان است. فاکنر همانطور که خود مى­گوید خواسته داستان این دختر کوچولوى جنوبى را بنویسد؛ اما بجاى بیان احساسات او، وى را در فضاى حاکم – و میان جزئیاتى که مربوط به او نیستند اما مسیر زندگى­اش را رقم مى­زنند – ترسیم مى­کند. فاصله­اى که اینجا میان موضوع و فضا ایجاد مى­شود به­عنوان شگرد اصلى فرم روائى ویژه­اى را پدید مى­آورد که تابع آن زمان­بندى داستان با نگاه فلسفى شخصیت­ها از زمان گره مى­خورد. بدین­سان در بررسى سازمان­بندى زمانى داستان باید پیش از هر چیز دریافت ویژه­ی هر یک از شخصیت­ها از زمان را کشف کرد تا تاثیر آن بر وقایع و ترتیب روایت آنها روشن گردد. ناگفته مشخص‏است که دیدگاه نویسنده همچون شنلى تمام این وجه­ها و لایه­ها را در بر گرفته است.      

فاکنر در خشم و هیاهو با زمان به گونه­اى خاص برخورد مى­کند. در نظر وى زمان پیش از هر چیز عامل قوام­بخش روابط اجتماعى است، گرچه ناشى از ارتباط تنگاتنگش با موقعیت اجتماعى و شعور فردى وجوه و درک­هاى دگرسانى را برمى­انگیزد. زمان قوام­بخش روابط است زیرا کار و فکر همگان را در لحظه­اى بنام اکنون سامان مى­بخشد، اکنونى که تنها به اعتبار عقربه­هاى ساعت و تقویم قراردادى معنا مى­یابد. همانطور که سارتر مى­گوید: ”اکنون از نظر فاکنر جوهره­اى غیر تعقلى دارد؛ واقعه­ای­ست هولناک و ادراک­ناپذیر که همچون دزدها بر ما فرود مى­آید – مى­آید و ناپدید مى­شود. وراى این اکنون هیچ چیز نیست، زیرا آینده هنوز به وجود نیامده.“ او ادامه مى­دهد: ”گذشته“ اما ”چیزى است  قابل نام­گذارى و توصیف. و از یک نظر قابل درک و ردگیرى.“[4]  بدین ترتیب زمان مى­تواند تنها انبوهه­اى بى­سر-و-ته، و در عین حال تک­ساحتى باشد (بنجى، راوى فصل اول). یا چندساحتى باشد و شخص ناشى از کلنجارهاى آگاهانه، بخواهد به وراى آن گونه­ی اقتدارگرایش برسد و زمان را در کل در اختیار گیرد. زمانى چندساحتى که اکنون را نیز همچون گذشته قابل درک و توصیف مى­کند (کونتین، راوى فصل دوم). یا تنها به نقش و اهمیت آن در موفقیت­هاى تجارى توجه شود و در نتیجه اکنون برآیند لحظه­اى باشد که به معامله­اى سودآور منتهى مى­شود. اما چون شخص احساس مى­کند که به شکلى مغبون شده یا معامله­ى سودآورى را از دست داده به آنجا کشیده مى­شود که تصور مى­کند همیشه از زمان عقب است. به­عبارتى دانستن بهترین قیمت براى فروش و پائین­ترین قیمت براى خرید مى­شود اکنون، لحظه­ى مناسب و درست سر بزنگاه، یعنى لحظه­ى عقد قراردادى سودآور (جیسن، راوى فصل سوم). اما برکنار از این سه وجه، فاکنر درک دیگرى از زمان را نیز ارائه مى­دهد؛ زمانى که کلى و در عین حال گزینه­اى از این وجوه است، بدون آنکه وجهى از وجوهش برجسته­تر شده باشد. دقیقاً به­مانند زمان فرهنگى، که ناشى از روابط تاریخى، اجتماعى، و... برآیند متناسبى از تمام ساحت­هاى آن است (داناى کل، راوى فصل چهارم از زاویه دید دیلسى و سپس جیسن). طبیعى است که این نگرش پیچیده و چندساحتى به زمان بر ساختار اثر تاثیر ژرف بگذارد. همچنین طبیعى است که خواننده این ساختار را نامالوف بیابد و بخواهد آن را با مضمون ’بهم­ریخته‘ توضیح دهد. اما همانطور که سارتر اشاره مى­کند: ”... فاکنر نخست این ماجراى منظم را در نظر نگرفته بوده است تا سپس مانند ورقهاى بازى آن را درهم­بریزد.“[5]  وى چندساحتى مى­اندیشیده و چندساحتى وقایع را مى­دیده است.

فاکنر در این داستان درگیرى خود با مسئله­ى زمان را از دریچه­ی چشم چهار شخصیت روایت مى­کند. راوى اول (بنجى) آدمى است اخته و بى­شعور – گنگ-زبانى بنجى نماد قطع ارتباط او با فرهنگ گذشته و عدم درک شرایط لحظه­ی اکنون است، از همین رو عامل بى­شعورى و بدبختى (بى­آینده­گى) او نیز هست. بنجى فاقد ادراکى فرهنگى و تاریخى است. او انسانى است که ابزار شعور (زبانِ سخن گفتن و گوشِ شنیدن) از او دریغ شده. گذشته از آن، تجربه براى او معنایى ندارد، زیرا هیچ نظام ارزشى خاصى پشت سر آنها قرار ندارد. از این رو گذشته براى بنجى خاطراتى است موهوم و محو. گم-گشته­گى بنجى درست در همین نکته نهفته است و خود دلیل ترسو بودن و آویزان بودن او به دیگران. نمود وابستگى و گم-گشته­گى او را به خوبى مى­توان در ساختار داستانى و زبانى این بخش دید. وى در روایت ماجرا بجاى استفاده از ابزارهاى شعور (زبان گفتار و شنیدار) انبوهه­ى درهمى از خاطرات را روى دایره مى­ریزد. زبان بنجى محدود و ناقص است که فاکنر آن را در جمله­ها و واژه­هاى غلط و نامفهوم نشان مى­دهد. ابزارهاى دریافتى بنجى حسى هستند: بینائى، بویائى، و...، با این همه او داراى حداقل طرحى از زمان است که آن را در یک تقسیم­بندى کلى با نام سه مراقب خود و حضور و غیبت خواهرش کدى نشان مى­دهد. از ظاهر فصل چنین برمى­آید که زمان بنجى در هم­ریخته است؛ اما چنین نیست، زمان براى او خطى ولى محدود است؛ محدود به آگاهى و شعور محدودش. محدودیت شعورى موجب کوچک و محو شدن گذشته در نظر بنجى شده است. لاورى بر آن است که بنجى ”دریافتى از زمان ندارد.“[6]  درست­تر آن است که بگوئیم: او قادر به دیدن و درک علت­ها نیست. و از همین رو زمانش فاقد عامل­هاى شکل­دهنده است و گذشته­اش همچون مهى بى­حرکت بالاى سر او قرار دارد. چیزى بى­هویت که در اکنون بى­ریشه­اش نمود یافته است. به اشاره­هاى بنجى به قبرستانش توجه کنید که چگونه گذشته­ى محو ولى نمادین را با آن فراخوان مى­کند، مثلاً: ”سایه­هامان روى علفها بود. پیش از اینکه برسیم به درختها رسیدند. سایه من اول به آنجا رسید. بعد ما به آنجا رسیدیم، و بعد سایه­ها رفته بودند. یک گل توى بطرى (قبرستان) بود. گل دیگرى را توى آن گذاشتم.“ (ص‏52) یا بنجى خود نقل مى‌کند: ”دیلسى گفت: داشتى با قبرسونش ور مى­رفتى.“ (ص‏53) در این یادآورى­ها همه چیز حضور دارد جز عامل­ها و علت­ها.

طبیعى است که زمان بنجى بیشتر از زمان کونتین و حتى جیسن (انسان­های باشعور) خطى باشد، زیرا درکش از جهان ساده و بهیمى است. و بدین خاطر بنجى از اینجا که ما ایستاده­ایم – و برکنار از آن عوامل عقب­افتادگى – تنبل­ذهن و ترسو آدمى مى­نماید که در سایه­سار گذشته والمیده است. اکنون این شخص در هر حالت گذشته­ى دیگران است، فاقد اندیشه­ى تغییر و خالى از هر گونه تجربه، بارورى و خلاقیت. بنابراین آینده­اى ندارد جز آن بدیلى که از گذشته­ها گریخته و سرگردان طول و عرض حیاط را طى مى­کند. از آن گوشه­اى که بیضه­هایش خاک شده تا آن گوشه­ى دیگر که کدى را در بوى کاج به یاد مى­آورد. روایت بنجى بازسازى فضاى قبرستان است؛ قبرستانى تهى که در یک بطرى و دو تا گل تاتوره خلاصه مى­شود. گل تاتوره به حالت مجازى جانشین بیضه­هاى او است که هنگام بلوغ به­خاطر حمله­ى شهوت­انگیزش به دخترى، کشیده و گوشه­ى حیات خاک شده­اند. علاقه­ى بنجى به آن گوشه­ى حیات و قبرستانى که کونتین در آن خاک است، همه­ى دلبستگى او به گذشته­ى زیبا ولى موهم را نشان مى­دهد؛ و از این نظر، مى­تواند که نماد اختگى و سترونى و پاشیدگى ارزش­هاى اشرافى جنوب نیز باشد.

حال ممکن است بپرسیم که آدم­هایى از این دست براى چه مى­زیند؟ پاسخ روشن است: در بهترین حالت و در صورت سخت­کوشى، تلاش آنان براى این است که کاخى براى آن گذشته­ى آواره بسازند: کاخى بر فراز لحظه­هاى خوش و الگو شده­ى گذشته. بازگشتى واپسگرایانه به نقطه­ى آغاز، کششى براى رسیدن به نخستین واقعه­ى مطلوب، روزى موهم به تاریخ 1/1/1. شخصیت بنجى در خشم و هیاهو نمونه­ى انسان اسیر لحظه­ى اکنون است: اکنونى که در واقع گذشته است، متعلق به گذشته است. آسمان در نظر بنجى حضور لایه لایه­ى زمان­ها نیست، بل صورت ساده شده­ى آن چیزى است که در اکنون خلاصه مى­شود. روابط علت ومعلولى، در نظر او، چیزى است غیرارادى و ناشى از دریافت­هاى حسى ساده­اى چون بوى کدى یا درخت کاج و یادهایى که از این رهگذر به ذهنش یورش مى­آورند؛ مثلاً بوى کاج او را به یاد رابطه­ی دل­آزار کدى و دالتون ایمز قلدر مى­اندازد، گرچه نمى­داند چرا از ایمز متنفر است. وقایع نیز براى او حضورى علت و معلولى ندارند و بهم­ریخته و یک­بعد متبادر مى­شوند: ”آنگاه طویله سر جایش نبود و ما مجبور شدیم صبر کنیم تا اینکه سر جایش برگشت (بازگشت به گذشته).“ ص23) و فاعل را نمى‌تواند ببیند ”کاسه به صورتم بخار کرد.“ (ص27) به ساخت مجهولى و لازم این جمله­ها توجه کنید، نویسنده با این شگرد خواسته ذهن غیر­فعال، بى­اراده و مقهور بنجى را به نمایش گذارد. فاکنر در پرداخت این شخصیت، روایتگر وقایعى است که از دریچه­ى احساسات ساده به ذهن راه مى­یابند و چون غیر­ارادى هستند کمتر ارتباطى با تجربه­هاى دیگر انسان­ها برقرار مى­کنند، به­ویژه که فاقد ابزار لازم یعنى زبان نیز هستند. با این همه، وقایع بنجى در اکنونى غیر­ارادى (که در اصل گذشته­ى گذشته­هاست) جا خوش کرده، زیرا حسیات بهیمى او از طریق چند الگوى محدود و ساده با جهان و عامل نظام­بخش آن: زمان، رابطه برقرار مى­کنند؛ مثلاً با بوى درخت کاج یا دمپائى خواهرش. بلاهت بنجى نماد تاریخى آنانى است که اسیر چارچوب تنگ نظام قاهر از تجربه مى­گریزند و در گوشه­اى از تاریخ یا خاطرات بیتوته مى­کنند: سنت.

 فاکنر در این بخش از دو شگرد اساسى بهره مى­گیرد تا درک نامنسجم بنجى از جهان و زمان را نشان دهد: 1-جمله­هاى کوتاه با ساخت­هاى نحوى لازم و مجهول؛[7] که نتیجه­ى دریافت­هاى غیر­ارادى وى از جهان اطرافش است. 2- طبقه­بندى بسیار محدود از اشیا که نشان از فقر واژگانى دارد؛ مثلاً نام ’درخت گل‘ بجاى بوته یا نام خاص آن گل. 3- استفاده از چهار آدم به­عنوان ملاک بیرونى براى تقسیم­بندى زمان از دید بنجى: ورش مراقب سال­هاى نخست زندگى بنجى، تى پى مراقب و خواهرش کدى (از طریق بو)، از شش تا چارده سالگى او، و لاستر مراقب او تا سى و سه سالگى. لازم به یادآورى است که وجود این سه مراقب و حضور و عدم حضور کدى نشانه­هاى قراردادى نویسنده براى نشان دادن لایه­هاى مختلف زمان به خواننده نیز هست. از این زاویه، نقش آنها کارکردى (functional) است و نقطه­ى اتصال وقایع (پى‌ساخت) و سازمان­بندى زمانى (شکل روایتگرى). استفاده­ى کم از استعاره در اینجا – و در مقایسه با فصل دوم – خود گونه­اى شگرد است. گرچه آغاز داستان با یک جناس (تداعى بر پایه­ی استعاره) همراه است: کدى (caddie) به‌معنى توپ-جمع­-کن (در بازى گلف) با کدى (Caddy) نام خواهرش. او می­شنود که کسی فریاد می­زند کدی و او به یاد خواهرش می­افتد. با این جناس است که روایت آغاز مى­شود.

نقطه­ى مقابل بنجى، انسان هوشمند فاکنر است. کسى که در چارسوى تجربه­ها، گذشته و اکنون را یک­جا جمع مى­آورد، مگر از آن طریق راهى به رهایى بیابد و دردها را فراموش کند. ستیز او همه در بیرون پریدن از زمان قراردادى خلاصه مى­شود، زیرا مى­داند که چرخ­هاى این زمان خشک و خشن چیزى جز مصیبت و نکبت به ارمغان نمى­آورد. زمان از نظر او سنتى است که حتى با طبیعت آدمى نیز سر سازش ندارد، پس باید آن را تغییر داد. او به شهر دانشگاهى و ادبى بوستون مى­رود تا از دست­آوردهاى علمى و فرهنگى آن محیط بهره­مند گردد. از آن سو، آنچه از گذشته (جنوب) با خود آورده زخم­ها و دردهاى خواهر و برادرى است که لاى چرخ­هاى سنت و نظام مدفون شده­اند. گره عاطفى اصلى کونتین که از گذشته با او آمده زناى با خواهر است (که معلوم نیست واقعاً رخ داده یا او چنین تصور مى­کند). از این سو، اکنون است؛ حضور سمج و گریزناپذیر نظامى که در ساعت نمود یافته و محل تلاقى سنگ­هاى آسیاب و چرخ­هاى ماشین عظیمى است که انسان­ها را نورد مى­کند تا از آنان ابزارى براى تولید بسازد. اما قضیه بدین­جا ختم نمى­شود و انسان­ها نیز مقهور این روابط خشن، آنچه را که در نمى­یابند بدل به سوءتفاهم مى­کنند. پس، کونتین تلاش مى­کند که از زمان بگریزد. به­همین منظور بر آن مى­شود تا زمان حاکم را – که جز نکبت و بدبختى حاصلى ندارد – متوقف کند. شخصیت کونتین (راوى بخش دوم) سرشتى این چنین دارد: با زمان حاکم ستیزیدن. او از شکست­هاى تاریخى مى­آغازد و در چنبر مصیبت­هاى اکنون گرفتار مى­آید. اما سرنوشت او همچون بنجى گم شدن در وراى زمان حال است. او ناموفق از متوقف کردن زمان از آن بیرون مى­پرد (خودکشى). در واقع، عمل او نمودى از مبارزه­ى نافرجامش با سنت­هاى زمان قراردادى حاکم است. ستیز کونتین ناگزیر به خودکشى مى­رسد، زیرا به­رغم تلاش زیاد راهى براى گریختن از زمان قراردادى پیدا نمى­کند. البته، مسئله براى کونتین، نه یافتن زمان واقعى، که از حرکت انداختن زمان حاکم است. او مى­خواهد ساعت­ها محو شوند، از این رو