http://sardouzami.com

 

 

خشم و هیاهو، درک متفاوت از زمان*:

شگردى مهم در شکل­گیرى ”خشم و هیاهو

                             

سعید هنرمند

 

 

این مقاله نخست در نگاه نو، شماره 32، بهار 1376 چاپ شده و همان سال از طرف جشنواره­ی مطبوعات به‌عنوان بهترين نقد ادبی برگزیده شده و در آثار برگزیده پنجمین جشنواره مطبوعات، فصل دوازدهم –ادبیات دوباره چاپ شده است.

                                                     

 

در تعریف سبک ’جریان سیال‘ چند شرط ضرور مى­نماید؛ از میان آن­ها، ’بهم­ریخته بودن زمان داستان و ترتیب وقایع‘ از شرط­هاى قابل تامل است. اما فراموش نکنیم که زمان در اساس از عناصر تعیین­کننده و وحدت­بخش در هر اثر هنرى است، تفاوت هم نمی­کند که این اثر داستان باشد یا شعر و یا حتى نقاشى. بنابراین آنچه در اینجا به­عنوان عامل سبکى آورده مى­شود عدم ترتیب آن است، و نه شرط وجودى آن.

 اما عدم ترتیب از چه نظر؟ از نگاه زمان خطى و قراردادى حاکم بر روابط اجتماعى؟ یا از عناصر ساختارى مسلط بر اثر به­عنوان اصلى مسلم در تئورى ادبیات؟ از هر نظر که به موضوع بنگریم، به دلیل وجود نمونه­هاى مسلط پیشین، زمان در ’جریان سیال‘ بهم­ریخته به نظر مى­آید و به­عنوان خصوصیت یا شرط وجودى این سبک مورد تامل قرار مى­گیرد. به­ویژه که خود زبان نیز  در هر دو گونه­ى گفتار و نوشتار – تابع اجبارهاى خطى­اى چون ترتیب واژگان در طرح-آواهاى صرفی و نحوى، و اجبار گفتن و نوشتن تابع ترتیب خطى و فیزیکى است. این اجبارها به­طور طبیعى ما را به تعارض ذهنى با آثارى چون خشم و هیاهو مى­کشاند، تا آنجا که تفاوت جنس زمان در این آثار را نتیجه­ى بهم­ریختگى آن مى­بینیم و ناگزیر در تعیین عناصر سبکى آن، زمان بهم­ریخته را به­عنوان شرط لازم وارد بحث مى­کنیم. اما آیا واقعاً زمان در این اثر بهم­ریخته است؟ بى­تردید تصور غالب ما – به­عنوان امرى طبیعى شده و نهادى – در اینجا نقش اساسى بازى مى­کند. هم از این زاویه آن را بهم­ریخته توصیف مى­کنیم. اما آیا ویلیام فاکنر نویسنده­ى اثر هم به همین­گونه مى­نگریسته و صرفا از سر تفنن پى­ساخت (plot) و وقایع داستان را به هم ریخته؛ یا که، زمان را به گونه­اى دیگر درک مى­کرده و تابع آن داستان را به این گونه نوشته است؟ اجازه دهید از نزدیک نگاهى به سازمان­بندى زمان در خشم و هیاهو بیندازیم. البته منظور این نیست که شکل قرار گرفتن واحدهاى داستانى به بررسى گذارده شود، بلکه قصد این است که درک­هاى متفاوت از زمان و نقش آنها در شکل­گیرى دید و نگاه هر شخصیت پیگیرى شود. در این نوشته همه­ى نقل قول­ها از ترجمه­ى فارسى اثر آمده، گرچه متن انگلیسى اساس بوده است. مترجم خشم و هیاهو به فارسى صالح حسینى است؛ متاسفانه کار حسینى ایرادهاى اساسى دارد (مثلاً استفاده از زبانى طبقاتى بجاى زبان نژادى سیاهان)، اما به دلیل اینکه خواننده­ى فارسى­زبان بتواند به راحتى نکات را پیگیرى کند ناگزیر نقل­ها را از این متن آورده­ایم.

براى فاکنر مسئله­ى زمان و قدرت بی­چون­و چراى آن از ذهنمشغولى­هاى بنیادى است. این برداشت تنها و براى نخستین­بار در خشم و هیاهو مطرح نشده و پیش از آن، و به­ویژه در شعرهایش، نیز دیده مى­شود. مثلاً شعر (To  a  Co-ed) چنین پایان مى­پذیرد:

 

For down Time's arras

Faint and fair and far

Your face still beckons like a candy star.[1]

 

یا در کار بعدیش (The Marble Faun) می­خوانیم:

 

The search is for a perfect realm beyond time.[2]

 

در رمان­هاى واقع­گراى او نیز که بعد از تجربه­ى شعر و پیش از یافتن سبک ویژه­اش نوشته شده­اند، باز نویسنده با زمان کلنجار می­رود. اما تفاوت آن کارها با خشم و هیاهو – و آثار پس از آن – در این است که آنجا نویسنده تنها حس خود نسبت به زمان را توصیف می­کند، حال آنکه در این اثر آن را نشان داده است. در واقع شگرد مهم فاکنر در اینجا همین نشان دادن و بازنمائى کردن است، یعنى ادغام نگاه شخصیت­ها به زمان، در فرم داستانى که این نگاه را منتقل مى­کند. همانطور که بروتون مى­گوید، شگرد اصلى­اى که فاکنر از مدرنیسم و سبک کوبیسم آموخت و در آثار مدرنش به کار گرفت، اهمیت دادن به فضا (space) بجاى توجه صرف به موضوع (subject) بود.[3] بدین­سان است که در آثار او گفته نشده­ها محورى­تر از گفته شده­ها مى­شوند و خواننده تنها با شناخت آنها مى­تواند نقبى به معنا بزند. چنین است نقطه نگاه او در این داستان که به سبک کوبیسم وقايع را از درون مى‌بیند اما از بيرون ترسيم مى‌کند. حال آنکه در رمان دیگرش گور به گور برعکس از بيرون می­بیند و از درون ترسيم مى‌کند.

در خشم و هیاهو ما، خواننده­ها، نیز با چنین مسئله­اى روبرو هستیم. کدى در سرتاسر داستان پشت روایت­هاى بنجى، کونتین، جیسن و راوى کل (فصل چهارم) پنهان است، نه سخنى مى­گوید و نه در توجیه کارهایش تلاشى از خود نشان مى­دهد. و این در حالى است که کدى مهمترین و محورىترین شخصیت داستان است. فاکنر همانطور که خود مى­گوید خواسته داستان این دختر کوچولوى جنوبى را بنویسد؛ اما بجاى بیان احساسات او، وى را در فضاى حاکم – و میان جزئیاتى که مربوط به او نیستند اما مسیر زندگى­اش را رقم مى­زنند – ترسیم مى­کند. فاصله­اى که اینجا میان موضوع و فضا ایجاد مى­شود به­عنوان شگرد اصلى فرم روائى ویژه­اى را پدید مى­آورد که تابع آن زمان­بندى داستان با نگاه فلسفى شخصیت­ها از زمان گره مى­خورد. بدین­سان در بررسى سازمان­بندى زمانى داستان باید پیش از هر چیز دریافت ویژه­ی هر یک از شخصیت­ها از زمان را کشف کرد تا تاثیر آن بر وقایع و ترتیب روایت آنها روشن گردد. ناگفته مشخص‏است که دیدگاه نویسنده همچون شنلى تمام این وجه­ها و لایه­ها را در بر گرفته است.      

فاکنر در خشم و هیاهو با زمان به گونه­اى خاص برخورد مى­کند. در نظر وى زمان پیش از هر چیز عامل قوام­بخش روابط اجتماعى است، گرچه ناشى از ارتباط تنگاتنگش با موقعیت اجتماعى و شعور فردى وجوه و درک­هاى دگرسانى را برمى­انگیزد. زمان قوام­بخش روابط است زیرا کار و فکر همگان را در لحظه­اى بنام اکنون سامان مى­بخشد، اکنونى که تنها به اعتبار عقربه­هاى ساعت و تقویم قراردادى معنا مى­یابد. همانطور که سارتر مى­گوید: ”اکنون از نظر فاکنر جوهره­اى غیر تعقلى دارد؛ واقعه­ای­ست هولناک و ادراک­ناپذیر که همچون دزدها بر ما فرود مى­آید – مى­آید و ناپدید مى­شود. وراى این اکنون هیچ چیز نیست، زیرا آینده هنوز به وجود نیامده.“ او ادامه مى­دهد: ”گذشته“ اما ”چیزى است  قابل نام­گذارى و توصیف. و از یک نظر قابل درک و ردگیرى.“[4]  بدین ترتیب زمان مى­تواند تنها انبوهه­اى بى­سر-و-ته، و در عین حال تک­ساحتى باشد (بنجى، راوى فصل اول). یا چندساحتى باشد و شخص ناشى از کلنجارهاى آگاهانه، بخواهد به وراى آن گونه­ی اقتدارگرایش برسد و زمان را در کل در اختیار گیرد. زمانى چندساحتى که اکنون را نیز همچون گذشته قابل درک و توصیف مى­کند (کونتین، راوى فصل دوم). یا تنها به نقش و اهمیت آن در موفقیت­هاى تجارى توجه شود و در نتیجه اکنون برآیند لحظه­اى باشد که به معامله­اى سودآور منتهى مى­شود. اما چون شخص احساس مى­کند که به شکلى مغبون شده یا معامله­ى سودآورى را از دست داده به آنجا کشیده مى­شود که تصور مى­کند همیشه از زمان عقب است. به­عبارتى دانستن بهترین قیمت براى فروش و پائین­ترین قیمت براى خرید مى­شود اکنون، لحظه­ى مناسب و درست سر بزنگاه، یعنى لحظه­ى عقد قراردادى سودآور (جیسن، راوى فصل سوم). اما برکنار از این سه وجه، فاکنر درک دیگرى از زمان را نیز ارائه مى­دهد؛ زمانى که کلى و در عین حال گزینه­اى از این وجوه است، بدون آنکه وجهى از وجوهش برجسته­تر شده باشد. دقیقاً به­مانند زمان فرهنگى، که ناشى از روابط تاریخى، اجتماعى، و... برآیند متناسبى از تمام ساحت­هاى آن است (داناى کل، راوى فصل چهارم از زاویه دید دیلسى و سپس جیسن). طبیعى است که این نگرش پیچیده و چندساحتى به زمان بر ساختار اثر تاثیر ژرف بگذارد. همچنین طبیعى است که خواننده این ساختار را نامالوف بیابد و بخواهد آن را با مضمون ’بهم­ریخته‘ توضیح دهد. اما همانطور که سارتر اشاره مى­کند: ”... فاکنر نخست این ماجراى منظم را در نظر نگرفته بوده است تا سپس مانند ورقهاى بازى آن را درهم­بریزد.“[5]  وى چندساحتى مى­اندیشیده و چندساحتى وقایع را مى­دیده است.

فاکنر در این داستان درگیرى خود با مسئله­ى زمان را از دریچه­ی چشم چهار شخصیت روایت مى­کند. راوى اول (بنجى) آدمى است اخته و بى­شعور – گنگ-زبانى بنجى نماد قطع ارتباط او با فرهنگ گذشته و عدم درک شرایط لحظه­ی اکنون است، از همین رو عامل بى­شعورى و بدبختى (بى­آینده­گى) او نیز هست. بنجى فاقد ادراکى فرهنگى و تاریخى است. او انسانى است که ابزار شعور (زبانِ سخن گفتن و گوشِ شنیدن) از او دریغ شده. گذشته از آن، تجربه براى او معنایى ندارد، زیرا هیچ نظام ارزشى خاصى پشت سر آنها قرار ندارد. از این رو گذشته براى بنجى خاطراتى است موهوم و محو. گم-گشته­گى بنجى درست در همین نکته نهفته است و خود دلیل ترسو بودن و آویزان بودن او به دیگران. نمود وابستگى و گم-گشته­گى او را به خوبى مى­توان در ساختار داستانى و زبانى این بخش دید. وى در روایت ماجرا بجاى استفاده از ابزارهاى شعور (زبان گفتار و شنیدار) انبوهه­ى درهمى از خاطرات را روى دایره مى­ریزد. زبان بنجى محدود و ناقص است که فاکنر آن را در جمله­ها و واژه­هاى غلط و نامفهوم نشان مى­دهد. ابزارهاى دریافتى بنجى حسى هستند: بینائى، بویائى، و...، با این همه او داراى حداقل طرحى از زمان است که آن را در یک تقسیم­بندى کلى با نام سه مراقب خود و حضور و غیبت خواهرش کدى نشان مى­دهد. از ظاهر فصل چنین برمى­آید که زمان بنجى در هم­ریخته است؛ اما چنین نیست، زمان براى او خطى ولى محدود است؛ محدود به آگاهى و شعور محدودش. محدودیت شعورى موجب کوچک و محو شدن گذشته در نظر بنجى شده است. لاورى بر آن است که بنجى ”دریافتى از زمان ندارد.“[6]  درست­تر آن است که بگوئیم: او قادر به دیدن و درک علت­ها نیست. و از همین رو زمانش فاقد عامل­هاى شکل­دهنده است و گذشته­اش همچون مهى بى­حرکت بالاى سر او قرار دارد. چیزى بى­هویت که در اکنون بى­ریشه­اش نمود یافته است. به اشاره­هاى بنجى به قبرستانش توجه کنید که چگونه گذشته­ى محو ولى نمادین را با آن فراخوان مى­کند، مثلاً: ”سایه­هامان روى علفها بود. پیش از اینکه برسیم به درختها رسیدند. سایه من اول به آنجا رسید. بعد ما به آنجا رسیدیم، و بعد سایه­ها رفته بودند. یک گل توى بطرى (قبرستان) بود. گل دیگرى را توى آن گذاشتم.“ (ص‏52) یا بنجى خود نقل مى‌کند: ”دیلسى گفت: داشتى با قبرسونش ور مى­رفتى.“ (ص‏53) در این یادآورى­ها همه چیز حضور دارد جز عامل­ها و علت­ها.

طبیعى است که زمان بنجى بیشتر از زمان کونتین و حتى جیسن (انسان­های باشعور) خطى باشد، زیرا درکش از جهان ساده و بهیمى است. و بدین خاطر بنجى از اینجا که ما ایستاده­ایم – و برکنار از آن عوامل عقب­افتادگى – تنبل­ذهن و ترسو آدمى مى­نماید که در سایه­سار گذشته والمیده است. اکنون این شخص در هر حالت گذشته­ى دیگران است، فاقد اندیشه­ى تغییر و خالى از هر گونه تجربه، بارورى و خلاقیت. بنابراین آینده­اى ندارد جز آن بدیلى که از گذشته­ها گریخته و سرگردان طول و عرض حیاط را طى مى­کند. از آن گوشه­اى که بیضه­هایش خاک شده تا آن گوشه­ى دیگر که کدى را در بوى کاج به یاد مى­آورد. روایت بنجى بازسازى فضاى قبرستان است؛ قبرستانى تهى که در یک بطرى و دو تا گل تاتوره خلاصه مى­شود. گل تاتوره به حالت مجازى جانشین بیضه­هاى او است که هنگام بلوغ به­خاطر حمله­ى شهوت­انگیزش به دخترى، کشیده و گوشه­ى حیات خاک شده­اند. علاقه­ى بنجى به آن گوشه­ى حیات و قبرستانى که کونتین در آن خاک است، همه­ى دلبستگى او به گذشته­ى زیبا ولى موهم را نشان مى­دهد؛ و از این نظر، مى­تواند که نماد اختگى و سترونى و پاشیدگى ارزش­هاى اشرافى جنوب نیز باشد.

حال ممکن است بپرسیم که آدم­هایى از این دست براى چه مى­زیند؟ پاسخ روشن است: در بهترین حالت و در صورت سخت­کوشى، تلاش آنان براى این است که کاخى براى آن گذشته­ى آواره بسازند: کاخى بر فراز لحظه­هاى خوش و الگو شده­ى گذشته. بازگشتى واپسگرایانه به نقطه­ى آغاز، کششى براى رسیدن به نخستین واقعه­ى مطلوب، روزى موهم به تاریخ 1/1/1. شخصیت بنجى در خشم و هیاهو نمونه­ى انسان اسیر لحظه­ى اکنون است: اکنونى که در واقع گذشته است، متعلق به گذشته است. آسمان در نظر بنجى حضور لایه لایه­ى زمان­ها نیست، بل صورت ساده شده­ى آن چیزى است که در اکنون خلاصه مى­شود. روابط علت ومعلولى، در نظر او، چیزى است غیرارادى و ناشى از دریافت­هاى حسى ساده­اى چون بوى کدى یا درخت کاج و یادهایى که از این رهگذر به ذهنش یورش مى­آورند؛ مثلاً بوى کاج او را به یاد رابطه­ی دل­آزار کدى و دالتون ایمز قلدر مى­اندازد، گرچه نمى­داند چرا از ایمز متنفر است. وقایع نیز براى او حضورى علت و معلولى ندارند و بهم­ریخته و یک­بعد متبادر مى­شوند: ”آنگاه طویله سر جایش نبود و ما مجبور شدیم صبر کنیم تا اینکه سر جایش برگشت (بازگشت به گذشته).“ ص23) و فاعل را نمى‌تواند ببیند ”کاسه به صورتم بخار کرد.“ (ص27) به ساخت مجهولى و لازم این جمله­ها توجه کنید، نویسنده با این شگرد خواسته ذهن غیر­فعال، بى­اراده و مقهور بنجى را به نمایش گذارد. فاکنر در پرداخت این شخصیت، روایتگر وقایعى است که از دریچه­ى احساسات ساده به ذهن راه مى­یابند و چون غیر­ارادى هستند کمتر ارتباطى با تجربه­هاى دیگر انسان­ها برقرار مى­کنند، به­ویژه که فاقد ابزار لازم یعنى زبان نیز هستند. با این همه، وقایع بنجى در اکنونى غیر­ارادى (که در اصل گذشته­ى گذشته­هاست) جا خوش کرده، زیرا حسیات بهیمى او از طریق چند الگوى محدود و ساده با جهان و عامل نظام­بخش آن: زمان، رابطه برقرار مى­کنند؛ مثلاً با بوى درخت کاج یا دمپائى خواهرش. بلاهت بنجى نماد تاریخى آنانى است که اسیر چارچوب تنگ نظام قاهر از تجربه مى­گریزند و در گوشه­اى از تاریخ یا خاطرات بیتوته مى­کنند: سنت.

 فاکنر در این بخش از دو شگرد اساسى بهره مى­گیرد تا درک نامنسجم بنجى از جهان و زمان را نشان دهد: 1-جمله­هاى کوتاه با ساخت­هاى نحوى لازم و مجهول؛[7] که نتیجه­ى دریافت­هاى غیر­ارادى وى از جهان اطرافش است. 2- طبقه­بندى بسیار محدود از اشیا که نشان از فقر واژگانى دارد؛ مثلاً نام ’درخت گل‘ بجاى بوته یا نام خاص آن گل. 3- استفاده از چهار آدم به­عنوان ملاک بیرونى براى تقسیم­بندى زمان از دید بنجى: ورش مراقب سال­هاى نخست زندگى بنجى، تى پى مراقب و خواهرش کدى (از طریق بو)، از شش تا چارده سالگى او، و لاستر مراقب او تا سى و سه سالگى. لازم به یادآورى است که وجود این سه مراقب و حضور و عدم حضور کدى نشانه­هاى قراردادى نویسنده براى نشان دادن لایه­هاى مختلف زمان به خواننده نیز هست. از این زاویه، نقش آنها کارکردى (functional) است و نقطه­ى اتصال وقایع (پى‌ساخت) و سازمان­بندى زمانى (شکل روایتگرى). استفاده­ى کم از استعاره در اینجا – و در مقایسه با فصل دوم – خود گونه­اى شگرد است. گرچه آغاز داستان با یک جناس (تداعى بر پایه­ی استعاره) همراه است: کدى (caddie) به‌معنى توپ-جمع­-کن (در بازى گلف) با کدى (Caddy) نام خواهرش. او می­شنود که کسی فریاد می­زند کدی و او به یاد خواهرش می­افتد. با این جناس است که روایت آغاز مى­شود.

نقطه­ى مقابل بنجى، انسان هوشمند فاکنر است. کسى که در چارسوى تجربه­ها، گذشته و اکنون را یک­جا جمع مى­آورد، مگر از آن طریق راهى به رهایى بیابد و دردها را فراموش کند. ستیز او همه در بیرون پریدن از زمان قراردادى خلاصه مى­شود، زیرا مى­داند که چرخ­هاى این زمان خشک و خشن چیزى جز مصیبت و نکبت به ارمغان نمى­آورد. زمان از نظر او سنتى است که حتى با طبیعت آدمى نیز سر سازش ندارد، پس باید آن را تغییر داد. او به شهر دانشگاهى و ادبى بوستون مى­رود تا از دست­آوردهاى علمى و فرهنگى آن محیط بهره­مند گردد. از آن سو، آنچه از گذشته (جنوب) با خود آورده زخم­ها و دردهاى خواهر و برادرى است که لاى چرخ­هاى سنت و نظام مدفون شده­اند. گره عاطفى اصلى کونتین که از گذشته با او آمده زناى با خواهر است (که معلوم نیست واقعاً رخ داده یا او چنین تصور مى­کند). از این سو، اکنون است؛ حضور سمج و گریزناپذیر نظامى که در ساعت نمود یافته و محل تلاقى سنگ­هاى آسیاب و چرخ­هاى ماشین عظیمى است که انسان­ها را نورد مى­کند تا از آنان ابزارى براى تولید بسازد. اما قضیه بدین­جا ختم نمى­شود و انسان­ها نیز مقهور این روابط خشن، آنچه را که در نمى­یابند بدل به سوءتفاهم مى­کنند. پس، کونتین تلاش مى­کند که از زمان بگریزد. به­همین منظور بر آن مى­شود تا زمان حاکم را – که جز نکبت و بدبختى حاصلى ندارد – متوقف کند. شخصیت کونتین (راوى بخش دوم) سرشتى این چنین دارد: با زمان حاکم ستیزیدن. او از شکست­هاى تاریخى مى­آغازد و در چنبر مصیبت­هاى اکنون گرفتار مى­آید. اما سرنوشت او همچون بنجى گم شدن در وراى زمان حال است. او ناموفق از متوقف کردن زمان از آن بیرون مى­پرد (خودکشى). در واقع، عمل او نمودى از مبارزه­ى نافرجامش با سنت­هاى زمان قراردادى حاکم است. ستیز کونتین ناگزیر به خودکشى مى­رسد، زیرا به­رغم تلاش زیاد راهى براى گریختن از زمان قراردادى پیدا نمى­کند. البته، مسئله براى کونتین، نه یافتن زمان واقعى، که از حرکت انداختن زمان حاکم است. او مى­خواهد ساعت­ها محو شوند، از این رو، در و پنجره­ها را مى­بندد تا تیک تاک ساعت­ها را نشنود. یا به سایه­اش پناه مى­برد تا به زمان درونى خود بازگردد. کونتین، در واقع، در گستره­ى سیلاب­گون وقایع، جهان فرازمان را مى­جوید – درست به مانند آن شعر که در بالا ذکر شد. براى او وقایع همیشه حضور دارند، زیرا وقایع را از زاویه­ى درد و بدبختى طبقه­بندى کرده است و از همین رهگذر نیز آنها را فرامى­خواند. ذهن کونتین پهنه­ى گسترده­اى است که وقایع مختلف از زمان­هاى مختلف در آن جارى است؛ درست به­مانند حضور لایه­هاى مختلف زمان آسمانى در اکنون ما. آنچه در تراموا مى­بیند او را به واقعه­اى در چند سال قبل پیوند مى­زند و آن واقعه متقابلاً او را به جریانى در گوشه­ى خیابان می­برد، آن نیز به­نوبه­ی خود او را به واقعه­اى در زمانى دیگر مى­برد (صص 77-86). حساس­ترین و دردآورترین واقعه براى او رابطه­ى کدى با دالتون ایمز است. از این رو در طول روایت از اندیشیدن به آن مى­گریزد (فاکنر براى نشان دادن این گریز، شگرد جالبى دارد: بدین صورت که وقایع با رسیدن به نام کدى مسیر عوض‏مى­کنند و کونتین به لایه­ى دیگرى از زمان مى­رود). اما عاقبت کونتین در گیره­ى عاطفى دخترکى گرسنه به دام مى­افتد و در همان مسیر سوءتفاهم که روساخت داستان را شکل مى­دهد، تمام بخش­هاى مربوط به کدى و ناتوانى­اش در مقابل دالتون ایمز را فرامى­خواند. بلافاصله پس از آن نیز از طریق چارلز، دالتون را تداعى مى­کند و بخش پنهان دیگرى از ذهن خود را فرامى­خواند.

اما کونتین از کدام زاویه و به چه منظور با زمان درگیر مى­شود؟ پاسخ را مى­توان در بن­مایه­هاى اسطوره­اى اثر یافت. بدون تفصیل اشاره کنیم که کونتین خود نمودى از ارزش­هاست؛ همان ارزش­هایى که اساساً ادبیات را برمى­سازند و شرایطِ حاکم کمر به نابودى آنها مى­بندد. کونتین به ستیز با این شرایط برمى­خیزد، به ستیز با ضدارزش­هایى که با زمان قراردادى رابطه­ى تنگاتنگ دارند. او آهنگ منظم چرخ­هاى ساعت را برنمى­تابد، زیرا حاکمیت غول افسار-گسیخته­ى آز و طمع را در آن مى­بیند؛ غولى که از جنگ و کشتار پروائى ندارد و عرصه­ى خاک را آوردگاهى دهشت­انگیز کرده است و چیزى بجا نمى­گذارد مگر مصیبت و درد. کونتین، از این نظر، نمود تمام­نماى ذهنمشغولى­هاى روشنفکران غرب در فاصله­ى دو جنگ خانمان برانداز است. همه­ى آن تجربیات تلخى که در ترکیب بى­برستان (The Waste Land) خلاصه شد و خود عنوان یکى از بهترین شعرهاى الیوت شد. فاکنر از شعر بى­برستان تاثیر شگرفى گرفت، و این تاثیر را در خشم و هیاهو به­خوبى نشان مى­دهد.

تعارض و دوگانگى کونتین اما در آن عنصر اساسى، یعنى زمان، خلاصه مى­شود؛ به­طورى­که جز اندیشیدن به آن، یا با حدس و گمان به پیکار آن رفتن کار دیگرى ندارد. او در این­باره برنامه­ى مشخصى طرح مى­کند (بجاى قضیه­ى شرط و نهى در آغاز داستان­هاى سنتى): یا زمان تا عصر محو مى­شود یا از زمان بیرون مى­پرم (مرگ). به درگیرى ذهنى او با زمان توجه کنید:

 

”ساعت به یخدان تکیه داشت... و به آن گوش مى­دادم. یعنى صدایش را مى­شنیدم. خیال نمى­کنم که کسى دانسته به ساعت مچى یا دیوارى گوش بدهد. مجبور نیستى. مى­توانى زمان درازى از صداى آن غافل باشى، سپس در یک ثانیه تیک تاک مى­تواند رژۀ دراز و رو به کاستى زمانى را که نشنیدى ناگسسته در ذهن ایجاد کند.“ (ص71)

 

در صفحه­ى بعد مى­خوانیم: ”پدر مى­گفت که تفکر دائم دربارۀ وضعیت عقربه­هاى خودکار روى صفحه­اى ساختگى که نشانه عمل ذهنى است. پدر مى­گفت مدفوعى است مانند عرق تن. و من مى­گفتم بسیار خوب. حیران باش، هى حیران باش.“ یا ”... پدرمان مى­گفت ساعتها زمان را مى­کشند.“ (ص79) کونتین عاقبت ساعتش را – که هدیه­ى پدر است – مى­شکند، اما ساعت بدون عقربه همچنان کار مى­کند. کار مى­کند بى­آنکه لحظه و ساعت را نشان دهد. ماشینى به درد-نخور که تنها تیک تاک مى­کند و حضور قاطع زمان را به رخ مى­کشد. نیز در جهان بیرون، در خیابان – جائى که ساعت حکومت بلامنازع دارد – تلاش مى­کند ساعت بزرگ شهر و ساعت­هاى مغازه­ى ساعت­فروشى را نادیده بگیرد، اما نمى­تواند و راه کج مى­کند و به بهانه­ى تعمیر ساعت بى­عقربه به مغازه­ى ساعت­فروشى مى­رود. در اینجا پرسش او از ساعت­فروش دلالت بر هر دو سوى کشمکش ذهنى او مى­کند: ”آقا کدام یک از این ساعتهاى پشت ویترین درست است؟...“ و آنگاه که حیرت ساعت­فروش‏ را مى­بیند و درمى­یابد که به­خاطر کاسبى هم که شده حاضر به نفى ساعت نیست، موضوع را به­رندى عوض مى­کند: ”... منظورم اینست که کدامیک دقیق کار مى­کند.“ (ص‏78)

برخورد کونتین با ساعت مفهومى پیچیده دارد و در یک یا چند جمله خلاصه نمى­شود. شگردهاى مختلف فاکنر، این مفهوم را در هر دو حالت مجازى و استعارى بُعد مى­بخشند. مثلاً تصویر ساعت بالاى برج دادگسترى و کلیسا مجازى هستند، حال آنکه شنیدن صداى ساعت، جابجا و در فواصل مختلف مفهومى استعارى دارد و خواننده را متوجه­ى ستیز او با شرایط مى کند.

 کونتین در مصیبت­هاى اکنون غرق مى­شود، درست به­مانند بنجى که در گذشته فرومى­رود. بنجى آدمى است مرده به دنیا آمده، کونتین اما انسانى است که شرایط اکنون را برنمى­تابد و بنابراین آینده را در تغییر اوضاع حاکم مى­بیند. حال مى­توان پرسید که خودکشى کردن او جنبه­ى مجازى دارد یا استعارى. جرج  اُدانل از زاویه نگاه اسطوره­شناسى تعبیرى مجازى ارائه مى­دهد و اثر را بازنماى معارضه­هاى اخلاق سنتى با خوى حیوانى و عمل­گرا مى­بیند.[8]  با چنین نگرشى حتى مى­توان به این برداشت کلى رسید که فاکنر خواسته انحطاط خانواده­هاى اشرافى جنوب را در برابر غول طمعکار شمال به تصویر کشد. اما فراموش نکنیم که خود کونتین هیچگاه چنین برداشتى را ندارد. تلاش او تنها با مفهوم ’بیرون پریدن از زمان‘ تعبیر مى­شود. بنابراین وجه استعارى در فصل بر وجه مجازى غالب است و ما را به مترادف­هایى چون ’پریدن‘، ’پرواز‘ و از این دو به واژه­ى ’آزادى‘ مى­رساند – ذهنمشغولى روشنفکران بین دو جنگ بزرگ. وى از این زاویه، به آنجا مى­رسد که آینده­ى انسان هوشمند خودکشى است. اما استعارى بودن این معنا در این بخش و تقابل آن با مفهوم مجازیش در بخش سوم، به خواننده میدان مى­دهد که در یک گستره­ى وسیع به برداشت­هاى متفاوت و چندساحتى برسد.

شگردهاى فاکنر در این بخش بسیار پیچیده­تر از بخش­هاى دیگر است. در واقع او در این بخش بیشتر از هر بخش دیگر از استعاره و تقابل آن با مجاز استفاده کرده است (ساخت­هاى استعارى در این فصل نقش روائى دارند، حال آنکه ساخت­هاى مجازى حالت کارکردى). این نکته ما را بدانجا مى­برد که نتیجه بگیریم: فاکنر در به کارگیرى شگردها با آگاهى تمام عمل کرده است. به­سخن دیگر، ناخودآگاه او ابزارهاى لازم هر بخش را به­خوبى برگزیده است. وجود جمله­هاى بلند و قلت علائم سجاوندى تمهیدى است براى رهائى شخص از قیود و قوانین خودآگاه و جارى شدن روایت از روى لایه­ى ناخودآگاه شخصیت. همچنین شگرد تداعى بر اساس استعاره پرش­هاى آزاد ناخودآگاه را باعث مى­شود. تنوع واژگان که نشان از گستردگى ذهنى کونتین دارند، و استفاده­ى تکرارى از پاره­اى جمله­ها براى جدا کردن زمان وقایع از شگردهاى اصلى در این بخش هستند. فاکنر با این شگردها جنبه­ى روائى (narrational) داستان را بر دو جنبه­ى کنشى (actional) و کارکردى (functional) آن مسلط کرده است، به­طورى که پى­ساخت و عناصر اتصالى تابعى مى­شوند از سازمان­بندى زمانى (temporal organization) اثر.[9]

در آثار فارسى نیز مى­توان شگردهایى از این دست را دید. مثلاً تصویر سایه­هاى بى­سر در بوف کور، یا استفاده­ى گفتم. گفت:... در آینه­هاى دردار؛ گلشیرى در اینجا با استفاده از شگردى قدیمى از داستان سندباد، میان جریان پیوسته­ى وقایع فاصله مى­اندازد. وى با این شیوه بین راوى و کنش راوى (شخصیت داخل داستان) فاصله ایجاد مى­کند و همراه خواننده به تماشاى راوى مى­ایستد. درست به مانند وقتى که خود را در خواب مى­بینیم و سپس آن را تعریف مى­کنیم: خواب دیدم که دارم از کوه بالا مى­روم. سندباد نیز به همین­گونه ماجراهاى خود را روایت مى­کند: ”خود را دیدم که به سفر مى­روم....“ البته تفاوتى در اینجا هست؛ در سندباد این جمله زمان راوى را از زمان شخصیت داستان (خودش) جدا مى­کند و پس بین راوى و شخصیت فاصله­گذارى مى­کند؛ حال آنکه در آنجا، گلشیرى با آوردن ”گفتم. گفت:...“ تنها زاویه نگاه راوى را عوض مى­کند و نه زمان درونى داستان را. در شازده احتجاب نیز راوى از تداعى دو نام فخرى و فخرالنسا – که گاه به صورت جناس ناقص و گاه جناس تام آمده و بنابراین استعارى است – به لایه­هاى مختلف زمان مى­رود. در این شگرد وقایع ضمن عبور از صافى ذهن به هم پیوند مى­خورند یا جدا مى­شوند. این دو نام مثل نام مراقب­ها و خواهر بنجى از نشانه­هاى روائى داستان نیز هستند و نویسنده را در سازمان­بندى زمانى یارى مى­کنند.

فاکنر نیز در بخش دوم خشم و هیاهو از جمله­هاى زیر به­عنوان ابزار فاصله­گذارى سود مى­برد: ”توى سایه­ام ایستادم،“ یا ”به سایه خود مى­روم.“ با آمدن این جمله­ها، داستان از لایه­اى به لایه­ى دیگر، و از زمانى به زمان دیگر پرتاب مى­شود؛ و واقعه­اى در دل واقعه­اى دیگر شکفته مى­گردد یا جاى آن را مى­گیرد. اما سایه تنها به حالت استعارى نیامده است، و بسته به روابط داستان حالت مجازى نیز دارد. به نمونه­هاى زیر توجه کنید: ”توى آفتاب پا گذاشتم و دوباره سایه­ام را یافتم.“ (ص77) که با توجه به وقایع و روابط پیشین حالت مجازى دارد. ”سایه پل، ردیفهاى نرده­کشى، و سایه من که صاف بر آب تکیه زده بود، و چنان راحت گولش زده بودم که دست از من برنمى­داشت.“ (ص‏83) که حالت استعارى دارد. ”وقتى سایه­ام را دوباره بتوانم ببینم اگر مواظب نباشم که گولش زدم و توى آب انداختمش باز هم روى سایه سرسختم پا مى­گذارم.“ اولى استعارى و دومى مجازى است با توجه به قصد او براى خودکشى. و ”... استخوانهاى سایه­ام را با پاشنه­هایم محکم توى بتون فرو کردم...“ (ص89) استعارى. ”... سایه­هاى دندانه­دار نارونها روى دستم جارى بودند...“ (ص156) استعارى.

حضور قاطع ساعت و رابطه­ى آن با سایه در دو حالت مجازى و استعارى، نیز از شگردهاى ویژه­ى فاکنر در این بخش است. ساعت در اینجا و در یک حالت کلى، مفهومى مجازى از زمان حاکم قراردادى دارد. اما در متن به مواردى برمى­خوریم که استعارى هستند و درک چند وجهى کونتین از زمان را نشان مى­دهند. در آغار بخش مى­خوانیم: ”وقتى سایه پنجره بر پرده­ها پدیدار شد ساعت بین هفت و هشت بود و آن گاه دوباره من در زمان بودم و صداى ساعت را مى­شنیدم.“ (ص71) در اینجا تمام نمادهاى تعیین­کننده (سایه، زمان، ساعت و روز) با ساختى استعارى گرد آمده­اند تا ذهنیت کونتین را نسبت به همه چیز به نمایش گذارند. افزون بر این، این جمله ما را با پى­رفت (sequence) کلى فصل آشنا مى­کند. این پى­رفت رامى­توان به صورت بن­مایه و بدین صورت نشان داد: فرار از زمان قراردادى/رسیدن به زمان واقعى. جمله، از همین زاویه، واقعه­ى آخر را پیش­بینى مى­کند. ساعت هم به مانند سایه مفهومى گرهى دارد و بنابراین در هر دو حالت استعارى و مجازى بر معانى متعددى دلالت مى­کند. در همان صفحه مى­خوانیم که ساعت را پدرش هدیه داده بوده. البته واژه­ى پدر نیز حالت مجازى دارد و با استفاده از حالت جمع: پدرمان، بر مفهوم گسترده­تر عیسى، خدا و نهایتاً سنت دلالت مى­کند. مثلاً کونتین با این سخن پدر رهنمودهاى سنتى براى اجتناب از درگیرى ذهن با مفهوم زمان را بدین­گونه منتقل مى­کند: ”پدرمان مى­گفت: ساعتها زمان را مى­کشند. مى­گفت زمان تا وقتى چرخهاى کوچک با تق­تق پیش مى­برندش مرده است؛ زمان تنها وقتى زنده مى­شود که ساعت بازایستد.“ (ص78) و ”... و اینکه مسیح مصلوب نشد: تق­تق منظم چرخهاى کوچک فرسودش.“ (ص72) فاکنر در بیان این دو مفهوم از شیوه­ى مجازى (اولى جزء به کل، و دومى کل به جزء) بهره مى­گیرد.

جالب است که فاکنر سنت را در همه­ى عرصه­ها و از جمله سنت نگارش رئالیستى، به مقابله مى­کشاند. در مقابل، حضور سمج ساعت در تمام وقایع و همراه با پدیده­هاى مدرن: کارخانه، تراموا، مَنشى حالت استعارى دارد. چنانچه در بخش چهارم نیز از همین شگرد استفاده مى­کند تا تعبیر دیلسى از دو زمان متفاوت در روز و شب را نشان دهد. در این بخش محو زمان قراردادىِ روز را با به سایه بردن بخش بالائى ساعت بالاى گنجه نمایان مى­سازد. فاکنر در نمایش درک کونتین از زمان قراردادى نیز به شیوه­اى همانند متوسل مى­شود و از ساعتى سخن مى­گوید که عقربه ندارد. ساعت دیلسى فقط یک عقربه دارد به همین دلیل به چنین مکالمه­اى میدان مى­دهد: ”زنگ ساعت به صدا درآمد... مى­گفت یک ربع به چه؟ باشد. یک ربع به چه.“ (ص157) شیوه­ى استعارى کمک مهمى در چند ساحتى شدن مفاهیم و وقایع دارد که کمى دیرتر به آن مى­پردازیم.

شگرد کلى دیگرى که فاکنر در این بخش به کار گرفته و تابع آن ترتیب روایت را سامان داده است: روایت درونى و مستقیم است. این شگرد در مقایسه با شگرد روایت در بخش سوم (حدیث نفس) ما را به تعابیر ویژه­اى مى­رساند. در یک برداشت کلى مى­توان گفت: شگرد ’‌تک­گوئى درونى‘ بیش از هر چیز بر اندیشه­ها، خیالات و علت­هاى ذهنى تاکید مى­ورزد؛ و فرد بى­آنکه در قید قضاوت دیگران باشد، خود را بیان مى­کند. در مقابل، در ’حدیث نفس‘ راوى آن بخش از ذهن خود را فراخوان مى­کند که توسط دیگران مورد سئوال است. راوى آنها را فرامى­خواند تا توجیه کند. بدین­سان در شیوه­ى نخست خواننده حذف و یا در ذهن راوى غرق مى­شود، حال آنکه در شیوه­ى دوم راوى قضاوت خواننده را طلب مى­کند. براى نمونه در بخش‏دوم، کونتین را مى­بینیم که فارغ از هر نوع قضاوتى جهان درونى خود را تک­گویى مى­کند. زیرا، مسئله­ى اصلى براى او آن ارزش­هاى انسانى­اى است که لاى چرخ­هاى نظامى خشن در حال خرد شدن است و او تمام هّم خود را گذاشته تا از آن تن بزند (فعل اصلى در این بخش تغییر دادن است که ناگزیر و به دلیل قاهریت نظام به گریختن تبدیل مى­شود).

در مقابل تلاش جیسن تنها در این است که خواننده را متقاعد کند که خلافى از او سر نزده، که هر آنچه کرده از سر کمک و خیرخواهى بوده، که به خاطر شرف و آبروى خانواده بوده، که همه سر-بار و نان­خور او هستند و کسى به فکر آینده‌ى خانواده نیست... و بنابراین باید براى نجات کونتین (دختر کدى) به او اختیار تام داده شود. و او حق داشته باشد که پول کونتین را بالا بکشد. به­عبارت دیگر، شگرد حدیث نفس این احساس را برمى­انگیزد که جیسن در مقابل دادگاه ایستاده است و محق­نمائى (verisimilitude) مى­کند. کنش او به­ویژه، این شگرد را برجسته­تر مى­کند: وى در اثبات بى­گناهى خود، دیگران (هر کس که با او مخالف است: کدى، کونتین، بنجى، سیاه­ها... تلگرافچى و دلال سهام در نیویورک) را مقصر قلمداد مى­کند (پس فعل اصلى در این بخش فریب دادن است). این جمله­ها که آغاز و پایانِ بخش را به هم مى­پیوندند، تلاش او براى توجیه وضعیت­اش را به خوبى نشان مى­دهند: ”حرفم این است که لاشى (بدکاره) را جون به جونش بکنى لاشى است.“ (ص164) و ”همانطور که گفته­ام لاشى را جون به جونش بکنى لاشى است.“ (ص238) که در اولى منظورش کدى است و در دومى کونتین دختر او. تلاش او توجیه کارهاى خودش است، بنابراین با اتهام لاشى بودن دیگران اعمال خود را توجیه و وجدان خود و خواننده را راحت مى­کند (محق­نمائى). به هر صورت روى سخن جیسن با کسى است که از آن مجموعه بیرون است، و احتمالاً جیسن را تایید مى­کند. و راستى چه کسى؟ کسى (چون خواننده) که تمام گناهان را به گردن دیگران بیاندازد و در بست کارهاى جیسن را بپذیرد. در بخش دوم نیز کم و بیش هر جا سخن از سنت و ارزش پیش مى­آید با این شگرد سر-و-کار پیدا مى­کنیم: پدرمان مى­گفت و...، گویى کونتین نیز، بمانند جیسن، در این­باره نیاز به قضاوت (یا درست­تر همدردى) خواننده دارد.  

اما اگر زمان براى بنجى حسى است و از روابط طبیعى و صمیمى اشیاء و انسان­ها حاصل مى­شود، و اگر براى کونتین مفهومى ارزشى دارد و با تاریخ انسانیت رقم مى­خورد؛ براى جیسن (راوى بخش سوم) معنایى سوداگرانه دارد. بنجى و کونتین محکوم به فنا هستند، زیرا قادر به ایجاد تعادل میان ادراک و ارزش­هاى خود با شرایط جدید نیستند. اولى هستى­اش – زمینش – را از دست مى­دهد و ممکن است به تیمارستان فرستاده شود، و دومى در برابر افول ارزش­ها و قدرت نظام سربازخانه­اى خودکشى را اختیار مى­کند. سومى اما محکوم به فنا نیست، گرچه همانند آن دو خودى گم­کرده دارد.

رابطه­ى بنجى با زمین و تیمارستان، و رابطه­ى کونتین با پذیرش نظام صنعتى شمالى­ها (رفتن به دانشگاه بوستون) و نهایتاً نپذیرفتن نظام (خودکشى)، ما را به صورت مجازى به داستان یوسف و برادرش بنجامین در تورات مى­رساند. فاکنر خود این انطباق را به صراحت مطرح کرده است. همسوئى این دو داستان ما را بر آن مى­دارد که زمین را نمادى براى آزادى بنجامین و فروختنش را همسان با به گروگان ماندن او پیش یوسف (عزیز مصر) ببینیم. به این ترتیب روایت به اعتبار این همسوئى­ها، افق­هاى معنایى دیگرى روبروى ما مى­گشاید و ما را بر آن مى­دارد که درگیرى و پیروزى شمالى­ها بر جنوبى­ها را نه بدان­گونه که تاریخ امریکا مطرح مى­کند (: لغو برده‌دارى)، بل کسب قدرت در جنوب تعبیر کنیم.  

اما براى جیسن این وقایع شکل دیگرى دارند. او بدون آنکه درک ویژه­اى از شرایط – از هر نوع شرایط – داشته باشد، در بهره­بردارى از آنها به هر شیوه­اى، حتى دزدانه و رذیلانه، دست مى­یازد. این درک متفاوت را فاکنر به خوبى بازنمائى کرده است، به­ویژه در ادراک شخصى جیسن از زمان. شگرد فاکنر از این نظر اهمیت ویژه­اى دارد. وى پیش از هر چیز زمان دریافتى جیسن را (که خمیرمایه­ى شخصیتى اوست) به صورت مجازى نشان مى­دهد. براى این کار تمام وقایع این بخش را تابع مسائل پولى (تنها هدف جیسن) سامان مى­بخشد. به­عنوان نمونه: در آغاز بخش چند بار به اتومبیل جیسن اشاره مى­کند. این تاکیدها خواننده را بدانجا مى­برد که تصور کند: جیسن اوضاع مالى خوبى دارد. اما برخورد ارل با او، خواننده را به تردید مى­اندازد که آیا جیسن صاحب مغازه  یا اتومبیل هست یا نیست. دیرتر وقتى خواننده مى­فهمد که ارل تنها به خواهش مادر جیسن با او شریک شده باز بر تردیدش افزوده مى­شود، زیرا همزمان مى­بیند که جیسن بر خلاف دستور ارل مغازه را رها مى­کند و براى ناهار به خانه مى­رود. کار در یک مغازه­ى کوچک و همزمان داشتن پول و خرید سهام، کلاف در-هم-پیچ و متناقضى است که جابجا و به گونه­هاى مختلف خواننده را دچار تردید مى­کند. درست در تقابل با شیوه­ی روایت جیسن که قضاوت خواننده را به یارى مى­خواهد. اما گره تا پایان باز نشده باقى مى­ماند و در بخش آخر است که از زاویه دید سوم شخص‏باز مى­شود.

فصل چهارم به­لحاظ روائى وضعیتى به کلى متفاوت دارد. در اینجا بر خلاف سه بخش نخست، راوى سوم شخص مفرد است که در قسمت اول از نگاه دیلسى داستان را تعریف مى­کند؛ و در بخش دوم آنجا که جیسن در پى یافتن کونتین و معشوقش به شهر دیگر مى­رود با او بدان­جا مى­رود و مسیر داستان را تکمیل مى­کند. به همین لحاظ زمان داستان نیز با زمان روایت یکى مى­شود و هر دو با کنش­هاى داستان همسو. جنبه­ى کنشى داستان در این فصل بر جنبه­ى روائى­اش مى­چربد و بنابراین به شیوه­ى روایتگرى رئالیستى نزدیک مى­گردد.[10]  اما با وجود این، زمان مطابق با دیدگاه راوىِ داناى کل (که از چشمان دیلسى و جیسن براى روایت داستان بهره مى­برد) در بر گیرنده­ى مفهومى فلسفى است و پس با ادراک نویسنده از آن نیز منطبق است. زمان در این فصل کلیتى است همه­گیر، با وجه­هاى مختلف شخصى، فرهنگى، اقتصادى و.... در هر یک از سه فصل نخست وجهى از این زمان بنا به ادراک ویژه­ى شخصیت طرح مى­شود، اما اینجا، هم آن سه درک را مى­بینیم و هم درک دیلسى، راوى و حتى نویسنده را.[11]

با اینکه زمان در این فصل کلیتى فراگیر و فلسفى دارد و با دریافت خطى ما از زمان نیز منطبق است، باز به خاطر تضادش با زمان قراردادى حاکم (که این هم خطى است) از ویژگى­هاى خاصى برخوردار است. فاکنر در اینجا به سبک رئالیستى کنش را به پیشزمینه مى­آورد و ذهن شخصیت­ها (لایه­ى روائى مطابق با تقسیم­بندى بارت) را در پسزمینه مى­گذارد. بدین­سان ترتیب علّى وقایع اساس قرار مى­گیرد و ترتیب زمانى با آن منطبق مى­گردد. اما چرا؟ چون در اینجا بر خلاف سه فصل دیگر، حرکت در مکان نقش مهمترى دارد، حال آنکه در بخش­هاى پیشین، حرکت در زمان اهمیت روائى بیشترى داشت، چون:

1- حرکت در زمان (تکیه بر جنبه­ى روائى) موجب ایجاز مى­شود و مانع بیهوده­گوئى (اگر داستان با ترتیب على مى­خواست نوشته شود حجمى حدود کلیدر مى­یافت). 2- امکان مى­دهد که جهان از گذر ذهنى شخصیت­ها و تنها تابع ادراک او تصویر گردد. تفاوت عمده­ى سبک واقع­گرائى با ’جریان سیال‘ در این جابجائى است: اولى با به تصویر کشیدن روابط اجتماعى حاکم، موقعیت انسان­هاى اسیر در نظام را ترسیم مى­کند. حال آنکه دومى از ذهن همان انسان اسیر به آن روابط مى­نگرد. آن یک خشونت کل را نشان مى­دهد، این یک حس فرد در قبال آن خشونت را. 3- و به­ویژه در این رمان امکان مى­دهد که ادراک خاص هر شخصیت از زمان به تصویر کشیده شود. 4- برجسته کردن لایه­ى روائى میدان به ساخت­هاى استعارى مى­دهد و به این ترتیب وجود چند واقعه را با هم و همزمان ممکن مى­سازد. استعاره قادر است چند معنا را همزمان فراخوان کند، بدون آنکه یکى از آنها محو گردد و یا در سایه­ى بقیه بماند. احضار تصاویر و تعابیر متعدد همسان است با خواندن فاصله­هاى خالى میان کلمات و سطرها. براى نمونه وضعیت بنجى را با بنجامین در تورات، و سپس تقارن موقعیت وجودى آنها را با درگیرى­هاى شمال و جنوب مقایسه کنید. نشانه­هایى چون تغییر نام بنجى مثل تغییر نام بنجامین، یا فروختن زمین بنجى براى تامین مخارج تحصیل کونتین، با به گروگان ماندن بنجامین نزد یوسف و جز آن. گذشته از آن فاکنر با این شیوه خواسته تقارن میان این وقایع و جنگ شمال و جنوب، و تسلط مالى شمالى­ها بر جنوب را نشان دهد. این همه نتیجه­ى ساخت استعارى داستان است. گرچه از مجاز نیز براى جانشین کردن این مفاهیم  استفاده شده است. تمام این کشمکش­ها، فروپاشى­ها و سقوط­ها در سه فصل نخست و توسط آدم­هایى که خود یک سر ماجرا هستند طرح مى­گردد.

پس از این حرکت در ژرفاى زمان، وقت آن است که واقعه­ى کلى به صورت مجاز کل به جزء و در یک مدل کوچکتر (وقایع مربوط به خانواده­ى کامپسن­ها) به پایان برده شود. این فصل تنها یک روز طول مى­کشد و دیگر از بازگشت به گذشته، تداعى، و رفتن به لایه­هاى مختلف زمان خبرى نیست. فهمیدن فرار کونتین تا قطعى شدن این واقعه، پى­رفتى است که لابلاى آن دیگر بخش­هاى داستان شکل مى­گیرد. بدین ترتیب پى­ساخت در این فصل نقش محورى مى­یابد، و هم از این رو بیان داستان تابع نظام علّى (در سطح کنش) بر جنبه­ى روائى­اش مى­چربد. با این شگرد نویسنده قادر مى­شود که تضاد میان گونه­هاى زمان درونى را با گونه­ى قابل درک خواننده به نمایش گذارد و خواننده را به اندیشیدن درباره­ى نگفته­ها وادارد.

چه عناصرى این تضاد و تقابل را بیان مى­کنند؟ 1- در سطح روایت، داناى کل است که داستان را روایت مى­کند، حال آنکه دانسته­ها و آگاهى­هایش محدود است به نگاه دیلسى در پاره­ى نخست و سپس­تر جیسن. تصویرى که همان آغاز فصل ارائه مى­شود، این تضاد را به­خوبى نشان مى­دهد. داناى کل نمایى کلى از صبح ترسیم مى­کند؛ نمائى بى­زمان، وراى ابعادى که بر جهان انسانى حاکم است: ”سپیدۀ صبح دلگیر و سرد دمید، دیوار رونده­اى از نور خاکسترى برآمده از شمال شرقى....“ همزمان دیلسى وارد صحنه مى­شود و از نگاه محدود او صبح تعریفى این مکانى مى­یابد: ”مثل سوزن توى تنش فرو رفت.“ (ص239)

2- در سطح کارکردى، تصاویرى که از دیلسى ’بیچاره‘ ارائه مى­دهد: ”و با رو به آسمان گرفتن صورت هزار بار تکیده­اش...“ ، در این گونه توصیف­ها عناصر کارکردى بر درک زمان اشاره ندارد، بلکه اسارت انسان در دست زمان حاکم را نشان مى­دهد. در پرانتز بگویم واژه­هاى ’بیچاره‘ یا ’صورت هزار بار تکیده‘، حضور نویسنده را در داستان نشان مى­دهند. از این رو آنها را در گیومه آوردم. دخالت داناى کل در این فصل، از این نظر اهمیت دارد که موقعیت واقعه به نمایش گذارده مى­شود. چنانکه در همین فصل آنجا که از چشم جیسن وقایع تعریف مى­شود، رذالت او به حالت کارکردى و از دهان داناى کل بیان مى­شود؛ مثلاً واقعه­ى پایانى (ص286، کتک زدن لاستر).

3- در سطح روائى، که با نشانه­هاى روائى خود را نشان مى­دهد. اولین نشانه زمان قصه است، داستان روز یکشنبه اتفاق مى­افتد، روز خدا (از دید دیلسى) روزى که در آن آدم­ها حق دارند وقت خود را به میل خود بگذرانند، حال آنکه وقت آنها در روزهاى دیگر متعلق است به ارباب و کارفرما. این دید دیلسى است، اما راوى نیز به گونه­اى دیگر همین دید را مطرح مى­کند. براى راوى زمان کلاً دو نوع است: زمان آزاد، زمان در بند. شب از جنس زمان آزاد است، زمانى متعلق به فرد و این فرد است که در شب حق دارد و مى­تواند هر جور که خواست وقت بگذراند. در مقابل روز از جنس زمان در بند است ، زمانى متعلق به دیگران، زمانى که انسان در آن ناچار از انجام کارهایى اجبارى و حتى خلاف میل است. نشانه­ى دوم، ساعت دیوارى آشپزخانه است (به صورت کنائى ساعت دیلسى، چون آشپزخانه قلمرو اوست. پس تعبیر دیلسى را نیز در خود دارد) این ساعت یک عقربه دارد (ساعت کونتین اصلاً عقربه ندارد)، و بجاى تیک تاک فقط تیک مى­کند. اسرارآمیز بودن آن هم از همین­جا ناشى مى­شود، چون لحظه را نشان نمى­دهد بلکه حدود آن را مشخص مى­کند. افزون بر آن، این ساعت از غروب به بعد در تاریکى ناپیدا مى­شود، دیلسى زمان روز یا به تعبیرى زمان اربابى را از روى این ساعت اندازه مى­گیرد. زمانى که دیگر برائى ندارد، گرچه هنوز جان­سختى مى­کند: ”... چون فقط یک عقربه داشت... تیک صدا کرد، بعد با پیش درآمدى که گویى سینه­اش را صاف مى­کرد پنج بار زنگ زد. دیلسى گفت: ساعت هشته.“ (ص 246-247) دیلسى با این ساعت زمان را مى­سنجد، زمانى اربابى که دیگر بد کار مى­کند. و این باز تعبیرى است مجازى از نظام برده­دارى جنوب که پایه­هایش فرو­ریخته، اما هنوز جان­سختى مى­کند و حتى توسط نوکیسه­گان شمال حمایت هم مى­شود. راوى نیز با محو این ساعت در تاریکى تعبیر خود از زمان را بیان مى­کند. گذشته از این دو نشانه­ى روائى، مى­توان ساخت واقع­گرای (رئالیستى) این فصل را نیز نوعى نشانه براى نمایش زمان خطى مالوف و معهود ما دانست. سبک واقع­گرا میان این فصل و فصل­هاى دیگر تضادى ایجاد مى‌کند که براى خواننده بسیار مشهود است. خواننده در سه فصل پیش در چرخه­ى روایت با سیلان واقعه­ها از زمان­هاى مختلف روبروست – استعاره نقش مهمى در خوشه­اى شدن روایت بازى مى­کند. اما در  فصل آخر از سه وجه روایت[12]، تنها روایتگرى و بیان وقایع باقى مى­ماند. بدین­سان لایه­هاى مختلف زمان محو مى­شود و داستان در یک خط و مطابق با ترتیب وقایع به دنبال یکدیگر مى­آیند.

هر فصل داراى پى­ساختى ویژه است و صبح آغاز و غروب پایان مى­پذیرد. اما کل روایت نیز داراى پى­ساختى کلى است که در ارتباط تنگاتنگ با پى­ساخت­هاى فصل­ها است و در واقع در دل آنها کامل مى­شود. زمان روایت سى سال است، گرچه با تقسیم داستان به چهار فصل، تنها در چهار روز اتفاق مى­افتد. هر کدام از این پى­ساخت­ها خود از دو سطح تشکیل مى­شود: روساخت، مطابق با وقایع لحظه؛ ژرف­ساخت، مطابق با وقایع در طول سى سال. با توجه به پى­ساخت و سازمان­بندى زمانى داستان مى­توان کلیت اثر را به مانند هرمى فرض‏کرد که در لایه­ى اول (در سطح قاعده­ى هرم) وقایع اسطوره­اى-تاریخى قرار دارد. در لایه­ى بعدى وقایع خانواده­ى کامپسن جای دارد. در لایه­ى بعد از آن، وقایع مربوط به کدى، بنجى، کونتین می­آید؛ و بعد در لایه­ى نزدیک­تر به راس هرم کدى، جیسن، کونتین دختر کدى. و عاقبت در راس جیسن و کونتین. این نماى کلى در آغاز و پایان دوگرا است: شمال و جنوب، سفید و سیاه در آغاز، و جیسن و کونتین در پایان. تقابل جیسن و کونتین از دو نگاه نشأت مى­گیرد: اولى سنت را در کل مى­پذیرد و تابع آن عمل مى­کند، حال آنکه دومى همچون مادرش، کدى، رهایى از سنت را به قیمت محرومیت مى­خرد و مى­گریزد. این دوگرائى در عناصر دیگر هم خود را نشان مى­دهد، مثلاً سترونى و زایائى. پدر، بنجى، کونتین و کدى زایا هستند که دومى به دستور پدر اخته مى­شود، سومى به­طور روانى ناتوان مى­گردد، اما کدى دخترى مى­آورد: کونتین را، که خود مطابق با داستان نشان مى­دهد که زایاست؛ زیرا نظم حاکم را نمى‌پذیرد و بال رهائى مى­گشاید. سیاه­ها هم زایا هستند. در مقابل جیسن میل جنسى ندارد، چنانکه مادر و دائى مورى دچار نازائى شده­اند. اما وقایع داستانى، صرف نظر از این توانائى­هاى بالقوه، به گونه­اى پیش مى­رود که تنها کدى و کونتین (دخترش) زایا مى­مانند. که این نماد باز ما را به یک دوگرائى دیگر مى­برد: زنان زایا، و مردان سترون با پسزمینه­ى تضاد میان مادرسالاى و پدرسالارى. تقسیم­بندى­اى که در نظریات کریستوا و سیکسو به صورت تقابل نوآئینى و سنت­گرائى طرح و با دید یاکوبسن از زبان با دو اصطلاح استعارى و مجازى قابل انطباق است: جنسیت زنانه سیال است و ضد مدل و سنت، پس استعارى است (شورش بر علیه سلطه­ى زبان با ساختن نمونه­هاى نو). در مقابل جنسیت مردانه قالبى است و رو سوى گذشته دارد و مدل­هاى عمل و اندیشه را از آنجا وام مى­گیرد، پس مجازى است (شورش برعلیه زبان تابع نظام­ها و مدل­هاى آشناى آن).[13]  از همین زاویه زن اثیرى در بوف کور و فخرالنسا در شازده احتجاب نیز قابل مطالعه است. در اولى زن نازا است حال آنکه در دومى شازده ناتوان است؛ فخرالنسا سرد مزاج است و خود مانند وضعیت شازده نمادى مجازى (جزء به کل) براى ناتوانى طبقه­ى زمیندار است، این تقابل را زایائى فخرى (کلفت) نشان مى­دهد. افزون بر این، دوگرائى از وجهى دیگر نیز خود را نشان مى دهد: دوگرائى میان زنان و خانم­ها.

دایان رابرتز بر آن است که کارهاى اواخر دهه­ى بیست و سى فاکنر همه به گونه­اى با مسئله­ى خانم­ها (ladies) و زنان (women) در جنوب سر و کار دارند.[14]  رابرتز نقل مى­کند که در فرهنگ جنوب زنان به سه دسته تقسیم مى­شوند: خانم­ها، زنان و موجودات ماده. دسته­ى نخست دخترانى هستند که منتظر مى­مانند تا آقائى از راه برسد و آنان را به زنى ببرد. براى اینان تنها یک مسیر یک طرفه وجود دارد: از خانه­ى پدر به خانه­ى شوهر. دسته­ى دوم آنانى که آقایان روزهاى تعطیل سر وقتشان مى­روند، و دسته­ى سوم زنان و دختران برده که در خدمت آقایان و دسته­ى نخست هستند.[15]  می­بینیم که معیار اساس در این تقسیم­بندى همان اصل باکرگى است. یک خانم محترم باید همیشه از زنان دو دسته­ى دیگر فاصله بگیرد. نگاه مادر کامپسن­ها به کدى از همین زاویه ریشه مى­گیرد. در نقطه­ى مقابل، از آن سوى خط، دیلسى قرار دارد، برده­ى سیاهى که تمام عمر در خانه­ى کامپسن­ها خدمت کرده است. کدى اما از آن مسیر یک طرفه تن مى­زند. نوسان او میان مرز خانم بودن و زن بودن و بالاخره سقوطش به دسته­ى دوم (از دید مادر یا جیسن) زندگى مشقت­بار او را رقم مى­زند. از دید مادر و جیسن، کدى از حق زیستن با آنان و پروردن و دیدن دختر خود محروم است، زیرا او به دسته­ى زنان فاحشه سقوط کرده و همان­طور که گفته آمد راه بازگشتى نیز براى او وجود ندارد. رفتار مادر و جیسن با کونتین (دختر کدى) نیز از همین نگاه مایه مى­گیرد و به همین دلیل است که جیسن این دو را لاشى و بدکاره مى­نامد و با همین اتهام خود را در همه­ى امور حق به­جانب مى­بیند. اما دیلسى از آن سوى خط نگاه دیگرى دارد. دیلسى که به دسته­ى سوم تعلق دارد، روابط جنسى نامشروع کدى و کونتین را چیزى شبیه شیطنت پسران مى­بیند، کارى از روى بى­عقلى. براى دیلسى مسیر یک طرفه­ى خانه­ى پدر به خانه­ى شوهر معنى ندارد و آن را رسمى از رسوم اربابان سفید مى­داند. کونتین اما نگاهى متفاوت از این دو دارد. از دید او کدى همچون خودش مورد تجاوز قرار گرفته است.

اما کدى چه مى‌اندیشیده؟ و چگونه فاصله­ى خانم بودن و زن بودن را با شکستن سنت­ها و محروم شدن از بسیارى از حقوق و امکانات طى کرده؟ این معلوم نیست. هر چه هست برداشت ما خواننده­ها است، زیرا فاکنر بجاى بیان احساسات کدى (یا خودش نسبت به او)، او را در نگاه از هم گسیخته و پاره پاره­ى دیگران به تصویر کشیده است. فاکنر، همان­گونه که در آغاز آمد، مى­خواسته داستان آن دختر جنوبى کوچولویى را بنویسد که پشت سنت محو شد. و چنین هم کرده است، اما همانطور که بروتون اشاره مى­کند فاکنر با فاصله انداختن میان موضوع و فضا، شیوه­اى که فاکنر از نقاشان کوبیست وام مى­گیرد، معنا را در دل نگفته­ها مى­کارد و این خواننده است که باید نگفته­ها را بازخوانى کند، درست است بازخوانى.[16] خواننده در جابجاى اثر با شخصیت­هاى مختلف آشنا مى­شود، حرف آنها را مى­شنود، کنش آنها را به سنجه مى­گذارد اما درباره­ى کدى نمى­تواند، حداقل تا پایان داستان. در واقع در سطر آخر است که خواننده متوجه مى­شود داستان درباره­ى کدى بوده؛ ناچار بازمى­گردد تا در دوباره­خوانى و مرور ذهنى، پاره­ها را به هم وصل کند و تندیس کدى را از دل آنها بیرون بکشد.

پى­نوشت­ها:



* این مقاله نخست در نگاه نو، شماره­ی 32، بهار 1376چاپ شد و سپس در آثار برگزیده پنجمین جشنواره مطبوعات، فصل دوازدهم –ادبیات (اين مقاله از طرف جشنواره مطبوعات در همان سال به‌عنوان بهترين نقد ادبی سال برگزیده شد(.

[1] ویلیام فاكنر، نثرها و شعرهاى نخستین (Early Prose and Poetry)، ص70، شاعر Co-ed را كه در لغت دو جنسى معنا دارد با ونوس، هلن و بئاتریس مقایسه مى­كند.

[2] همان، ص 70.

[3] پانته­آ رد بروتون، رمان­هاى كوبیستى فاكنر، دنیایى از آن من (A Cosmos of My Own)، ویراسته­ى Doreen Fowler and Ann J. Abadie، ص 79-80.

[4] ژان پل سارتر، ”زمان در فاکنر: خشم و هیاهو“ ((Time in Faulkner: The Sound and Fury، در ویلیام فاکنر: سه دهه نقد )

(Three Decades of Criticism, ed. Frederick J. Hoffman and Olga W. Vickery, New York: Harcourt, Brace & World, Inc. 1960, pp. 226-28)

[5] ژان پل سارتر، ”زمان در نظر فاکنر،“ ترجمه ابوالحسن نجفى، پیوست ترجمه خشم وهیاهو، ترجمه صالح حسینى، ص 298.

[6] پرین لاورى، ”مفاهیم زمان در خشم و هیاهو“، پیوست ترجمه­ى فارسى خشم و هیاهو، ص309.

[7] راجر فالر، ”بررسى ادبیات به­منزلۀ زبان،“ زبانشناسى و نقد ادبى، ترجمه­ى حسین پاینده، ص 30.

[8] George O'Donnel, Faulkner's Mythology, Kenyon Review, 1 (Summer, 1993), 582-99.

[9] function در فارسى معادل خویشکارى و فره نیز آمده. براى پى­ساخت نیز معادل­هاى طرح، طرح کلى، و پیرنگ نیز آمده است و همه برابرنهاد plot هستند. این شگردها در یک کلیت از گرایش سبکى به ’جریان سیال ذهن‘ حکایت مى­کنند. این شگردها را مى­توان در آثار دیگرانى چون جویس، ویرجینیا وولف، پروست و در ایران هدایت و گلشیرى دید.

[10] رک به:

Roland Barthes, An Introduction to the Structural Analysis of Narrative, pp. 260-269.

[11] میان نویسنده (آنکه داستان را مى­نویسد) با راوى (که از درون سیستم روایت و تابع ترتیب زمانى یا کنشى داستان را مى­گوید) تفاوت­هاى اساسى هست. رجوع کنید به مقاله­ی بالا.

[12] رک. به: رولان بارت، پیشین صص 260-271.

[13] رامان سلدن، راهنمای نظریۀ ادبی معاصر، ترجمه­ى عباس مخبر، همچنین رک به:

Mary Eagleton, Feminist Literary Theory. And Julia Kristeva, The Kristeva Reader.

[14] Diane Roberts, Faulkner and Southern Womanhood, pp. 10-11.

[15] همانجا، ص 39.

[16] بروتون در ژانربندى آثار مدرن فاکنر  آنها را رمان­هاى کوبیستى مى­نامد، زیرا در این آثار پاره­ها نقش ساختارى مهمى در روایت داستان دارند. ”رمان­هاى کوبیستى فاکنر“، پانته­آ بروتون، مجموعه­ى دنیایى از آن من، صص 36-40.

 

 

 

 

از سعید هنرمند تاکنون دو کتاب و مقاله­هایی چند چاپ شده است. او در حال حاضر در دانشگاه ایالتی اوهایو زبان و ادبیات فارسی درس می­دهد.