اين متن را بچه های سايت زوزه تايپ کرده اند.
http:sardouzami.com
انتشاراتِ نمایش
(مرکزِ هنرهایِ نمایشی، وزارتِ فرهنگ و ارشادِ اسلامی)
ای داغم سی رویینتن (نمایشنامه)
نوشتهیِ یارعلی پورمقدم
دو هزار جلد
بهار 1367
به یادِ پریجان محمدییِ کرتلایی
کهبی بدونِ او، جهان ناقص استمحضرِ اول
آدمها:
کااِسفندیار: شصت و پنج ساله، مردی با کلاه شاپو که چهارفصل کت و شلوار میپوشد.
شفیع: چوقاپوش، ریشسفید و کاتبِ آبادی.
جواد: چوقاپوش، سیساله.
سنگماه: همسرِ کااِسفندیار، شصتساله.
سوگل: یازدهساله، دخترِ کااِسفندیار.
فرماندار
پاسبان و چوقاپوشانِ دیگر.مکان:
اینجا و آنجا، چوقاپوشان یکیدوتا و چندتا چندتا، رویِ پنجههایِ پا نشسته و ایستاده اند، و در مرکزِ حیاطِ ساختمانِ فرمانداری، عدهیی گردِ کااِسفندیار حلقه زده اند. آسمان گرفته، میبارد.
جواد: همین حالا صدتا دشنام میگم به خودَم، حضراتون! هم باز گرفت.
چوقاپوش: (چرکِ پشتِ گوشَش را پاک میکند) مگه حسابِ روز و شب رو از دست داده ای، خالو؟ این روزِ ششُمه که یهبند میکوبی، خونه خراب!
چوقاپوش: ای به قربونِ رحمتِت، بشین یهدم نفس بکش.
کااِسفندیار: بیشتر بگین تا بلکه خدا بیشتر جور کنه، بگین معطل نکنین!
جواد: به حقِ ذوالجناح، هفتسال بالاتر بری - بذار مو هم بگم - پس این دیگه چه دنگیه، آشفیع؟
شفیع: پسس چهتونه کفر و کافری میکنین؟ کم خدا ازَتون برگشته؟
چوقاپوش: (با اشاره به دروازهیِ محوطه) همو بیبی سنگماهه؟
شفیع: انگار سوگل هم واباشه، ها؟
کااِسفندیار: میگین چی میخوان به همین بارش، ای مردم؟
(کااِسفندیار به سمتِ همسر و دخترَش میرود)
سوگل: (به عشایر) هی چی میخواین اینجا، بیصاحابا؟
جواد: بهخدا از صدتا عاقل عاقلتر ای.
سنگماه: هی دختر خوارِمون نکن، هی سوگل!
کااِسفندیار: بگیرِش سنگماه، نذار در بره.
سوگل: ووی ووی، آشفیع مرد
ووی ووی، آشفیع مرد.
(شفیع میخندند)
سنگماه: گوشتِ گرگ به چاله.
کااِسفندیار: بلکه نگیرمِت، سگِ آبروبر.
سوگل: (با فاصله از پدر) بزنی دنیا رو میریزم همینجا. نذار بزنم سنگماه!
کااِسفندیار: واستا، کجا هی پساپس میری؟
سوگل: توبهم باد، دیگه نمیگم، جونِ لطیف.
کااِسفندیار: یعنی این هم ساعتییه که آدم با این خلُچل بزنه بیرون، سنگماه؟
سنگماه: دو ساعتِ آزگار، پیرهنِش به چنگَم بود و اخیر، حریفِش نشدم که نشدم.
کااِسفندیار: برو تا نکشتمِت، برو منزل!
(سوگل از ترس فاصله میگیرد)
سنگماه: خوب، شیر یا روباه؟
کااِسفندیار: منتظرِ فرماندار ایم ببینیم چه جوابِمون میده.
سوگل: (مهربان) پس چرا همین کدخدازادهها رو دعوت نمیکنی منزل، بابا؟
شفیع: تو برو، ما هم میآیم. برو بابام برو.
سوگل: (به پدر) برم، دیگه سیخِ داغ نمیذاری پشتِ گوشَم؟ بگو جونِ لطیف.
کااِسفندیار: ای سربهنیستبشی، بهحقِ عزرائیل. برو که آبرومو بردی.
(مادر و دختر میروند و کااِسفندیار باز نزدِ جماعت باز میگردد)
کااِسفندیار: این کارِ ما و این هم بارِ ما با سوگل.
چوقاپوش: وقتی گرمسیر اینطوره، پس خاک به سرِ ئیلاق.
جواد: به همون آقاسلیمونِ غریب که قبلهیِ مؤمنین و مؤمناته یا پیش از تاریکی یه علیقی میرسونیم بهشون یا تا آفتاب درآ، از آدم و حشم، تنابندهیی جون به در نمیبره.
کااِسفندیار: هر کاری راهی داره، عزیزَم؛ حوصله کن.
جواد: پس یعنی ما تا کی باید دست بذاریم سرِ دست، دمِ فرمانداری؟ ما که به این دو روز، پدرِمون سوخت سرِپا.
کااِسفندیار: هی پسرِ اسحاق، اینطور که تو بیتابی میکنی، گمونَم بزنی هفتجا، سرِ جنابِ فرماندارَم بشکنی، بچهم! چته بیتابی میکنی؟
جواد: به ابولفرضِ عباس که با دست رفت و بیدست برگشت، دوش گفتن امروز و امروز میگن فردا و این مزار که ما بالاش خاکِ پیته میکنیم، بلانسبت، رودهیِ سگ هم بهش چال نیست. مگه این کرتِ اولِمونه؟
کااِسفندیار: یعنی یه مسجدسلیمونِ تک سیله، آقاجواد؟ ز شوشتر تا اهواز بگیر بیا تا معشور، کل و کاسهیی نمونده بهجا و هرجا سر بکشی، تکاپو به کاره و هر صاحبمنصبی امروزهروز، یه سر داره و صد سودا و خدا عالمه:
بزرگَش نخوانند اهلِ خرد
که نامِ بزرگون بهزشتی برد
شفیع: آدمون پیش، نگفته نگذاشتن؛ روحِت شاد لسانالغیب.
جواد: پس ما چرا کور ایم معجزی نمیبینیم، کدخدا؟
کااِسفندیار: بلانسبتِ حاضرون، اولند، هلیکوپتر نه نرهخره که هرچندتا بخوای دمِ دست باشه و نه ایستگاهِ مینیبوسا اهواز-مسجدسلیمونه که دهتاش به رج، معطلِ مسافرن.
جواد: ترا به امامِ غریب، همین حرفا چیه میزنی؟
کااِسفندیار: اگه مو دنبالِ این کار ام، بلوا مکن! بذارم با فرصت جواد اسحاق.
چوقاپوش: دستی که زورِت نمیره بهش، البت باید ببوسیش.
(سکوت)
چوقاپوش: پس یعنی کلانتر، هم اجازه نداریم بریم زیرِ طاقِ فرمانداری، اینجور خیس نشیم؟
جواد: نه ما هم آدم ایم بلانسبتِ صاحبمنصبا!
کااِسفندیار: والله خیر به کارِت نیست و تا دستِ سازمانِ امنیت ندیمون، دست ور نمیداری.
(از جمع جدا و به طرفِ ساختمانِ فرمانداری میرود)
شفیع: هی جواد، پس چته چی گندمِ برشته قرار نداری، کارد بخورم برات؟
جواد: ای پدربیآمرز، هلیکوپتر چه، چی، چه؟
چوقاپوش: زندهگیمون ز دست رفت، دیدی؟
چوقاپوش: ای تفَم به امسال ای تف.
چوقاپوش: تو باز خوبه اولادِ ریزِ زیرِ دستُپا نداری. باز خوش به سعادتِت.
چوقاپوش: حالا سگ بهحالِشون.
(کااِسفندیار باز میگردد)
شفیع: شل پا ورمیداری، نسیم شمال.
کااِسفندیار: سیل، زده پایهبرقا رو کنده و منتظر ان خط ره بده، بلکه نوبتِ هلیکوپترِمون افتاد جلو.
چوقاپوش: ای تفَم به هرچی پایهبرقه، ای تف.
چوقاپوش: راضی به قضات ام، یاالله.
کااِسفندیار: برین زیرِ طاقِ فرمانداری، هرچی خدا بخواد، همونه.
(به طرفِ ایوان میروند)
پاسبانِ فرمانداری: گلِ گیوههاتونو بتکونین، اگه ایمون دارین.
چوقاپوش: ای بهقربونِ جقهت، چشم.
(همه ساکت و محتاط به حیاط می روند. پاس بان به ساختمان باز می گردد، سکوت.)
چوقاپوش: (خیره به باران) الاهی شکر، ولی نه خوش بود، یه نم از این ستم رو پاییز میزدی، اونجور خیش به خاکِ تشنه نمیروندیم، کافر؟
کااِسفندیار: یاخدا، دخیلِت، ایخدا.
(همه در سکوت به بارانی که بوران میشود، مینگرند)
شفیع: یهچی میگم نخندین، اما راسته کلانتر به رشت و گیلان سالی دوازده ماه هوف میباره؟
کااِسفندیار: بارون البت ولی چی که هست خاک با خاک فرق داره؛ خاکِ سردسیر پوکه و چی اسفنج آبو میکشه به لاش.
شفیع: ای قدرتِ خدا، ماراش سییِ چه حرامِ زهر به لاشِشون نیست؟
کااِسفندیار: پیرار که با سنگماه، سوگلِ آتشکگرفته رو بردیم پیشِ دکترا تهران، عرضی دارم دیدم یه چهارشنبه لطیف اومد و چارچنگولی مونو گرفت انداخت به پیکان و عرضی دارم شب گرفتِمون بابلسر و دمِ مسافرخونه که پیاده شدیم - جاتسبز، آشفیع - بو بهارِ نارنج بیداد میکرد.
(با ادایِ احترامِ پاسبان، باقی متوجهِ ورودِ فرماندار میشوند)
کااِسفندیار: یاالله حضرتِ فرماندار.
جواد: ای جنابِ فرماندار یه کاری بکن بلکه...
فرماندار: بالأخره بعد از دو روز خرابییِ خط، استاندار قول داد، اگه فردا برایِ پروازِ اضطراری مناسب باشه، یه هلیکوپتر با ده پروازِ مأموریت در اختیارِ ما بذاره. اینه که تصور میکنم، اینجا موندنِتون دیگه بیفایده باشه.
جواد: ای بهقربونِ مقامِت، به همون خدایی که میشناسیش...
فرماندار: خیلی دلَم میخواست میتونستم الآن به دردِتون بخورم، ولی...
کااِسفندیار: عرضی دارم خدمتِ باسعادتِ اربابِ خودَم، بار حقِ سبحانالله رو شاکر ایم زِ شوکتِ اولیا و انبیا و صد و بیست و چهار هزار پیغمبر و پیغمبرزاده، کمربسته، سرِ حوضِ کوثر نشسته، حالا که دنیا از ورِ سیل صدمه دیده، یه فرماندارِ گرامی داریم که از پدر بافکرتر و از مادر دلسوزتره و خدا را به حقِ خونِ حسین قسم میدم...
فرماندار: ببخشید، من باید برم.
کااِسفندیار: (با تحکم) برو عزیزَم، دستِ علی همرات.
چوقاپوش: برو به کارات برس، قدمِت به چشم.
(فرماندار میرود)
پاسبان: حالا برین دعا کنین فردا هوا صاف باشه، بفرمائین.
جواد: (به کااِسفندیار) البت کاری که سستبرونی بش، سخت به دست میآد.
کااِسفندیار: خدا میدونه، خوبه بگیرن سرِتو ز پشت ببرن، جواد اسحاق!
جواد: حالا رو کی سیاه و دهنِ کی تلخ، کااِسفندیار؟
(از محوطه خارج میشوند)
محضرِ دوم
آدمها:
کااِسفندیار
شفیع
مختار: کدخدایِ آبادی، شصتساله.
گلعنبر: همسرِ مختار، چهلساله.
علیمردان: از اهالی.
غیظا و زنانمکان: زردکوه
(کااِسفندیار در معیتِ شفیع واردِ سیاهچادر میشود.)
کااِسفندیار: یاالله، خونه خدا!
گلعنبر: عجب، عجب گذارِ غریبی کردی، کااِسفندیار!
کااِسفندیار: مسجدسلیمون کجا، اینجا کجا! کم رهه گلعنبر؟
مختار: چاق آزادی کلانتر؟
کااِسفندیار: یاالله یارِت، کامختار.
(همدیگر را در آغوش میگیرند.)
کااِسفندیار: احوالِت علیمردان! مو سفید انداختی، خدا داده؟
علیمردان: چه باید کرد کلانتر با این روزگارِ ناملایم؟
(در جوابِ بوسهیی که بر پیشانییَش مینشیند، دستِ کااِسفندیار را میبوسد.)
مختار: آشفیع، دماغِت چاقه؟
شفیع: از مرحمتِت کدخدا.
گلعنبر: بفرما این بالشو بذار جا تکیهئَت، بفرما بالا.
مختار: غیظان!
غیظان: ها بله کدخدا.
مختار: یه نرمیشی بکش پیشِ پا حضرات. چته بربر نگام میکنی، اندوه؟
غیظان: چندی طول نمیکشه کدخدا.
(غیظان میرود)
کااِسفندیار: اگه سی دل پا قدمِمونه به یه نونِ بلوطی راضی ام، به حقِ خدا.
گلعنبر: چه لیاقت داره، کااِسفندیار؟
کااِسفندیار: ای گلعنبر، مو دیگه دندون دارم گوشت بخورم؟
گلعنبر: اول زیک، جگرِش میزنم به سیخ، مخصوصِ شوهرخالهم. حرفِ حسابی داری، کااِسفندیار؟
کااِسفندیار: ای خدا خیری بده به خودِت و کامختار.
مختار: حقیقت، ما دوش که رسیدی آبادی، منتظر بودیم نه امروز، کلانتر.
کااِسفندیار: والله دیرمجال بود ز خجالتی، سر وادیدار نکردیم.
شفیع: اونجا هم که بودیم مثلِ اینجا. فرقی داره کامختار؟
مختار: خاب بفرما، بفرما بشین کااِسفندیار، آشفیع!
گلعنبر: یعنی خوب نبود خالهم سنگماه رو هم بیآری با خوِدِت، ای نامهربون؟
کااِسفندیار: دور از جون، بعد از مرگِ برادرِش، سنگماه دیگه سنگماهِ قدیم نیست و آدم نگاه که میکنه از کائنات سیر میشه.
گلعنبر: دین و گناهَم به گردنِت، از منزل زدی بیرون، چهطور بود؟
کااِسفندیار: عرض دارم تا یه دو هفته پیش دیدم وقتی میخواست بلند بشه میگفت «وا پیشم تار میشه». با هزار انااَنزلنا بردمِش درمونگاهِ بیمه، پیشِ دکتر سنگ نامی -هندی- تا دیدِش فوراً دوا کمخونی نوشت داد رفتیم دواخونه: سه تا سوزن سی سه روز و یه مشت حبِ خطدار. بیبی سنگماه هم نه گردِ سوزنا رفت و نه از حبا نهاد به دهن.
گلعنبر: ای خدابرگشتی، بگو سوزنا رو سی چی نزدی؟
کااِسفندیار: مو هم که دیدم بلکه فلک جورِشو بکنه، گفتم -دردِتو بچینم- دوات پیشِ خودمه: سه روز پشتِ سر بستمِش به عسل و جگر. ناشتا عسل و دو چاشت هم جیگر و عصر تا عصر هم دو نخود تریاک. به امرِ خداوند -عرض دارم- سرِ سه روز، جون برگشت به لاش.
علیمردان: جگر خونِ خالی یه، خیلی خاصیت داره.
گلعنبر: پس یعنی ما چه نامعقولی کرده ایم که پنجسال یه دفعه هم نباید خالهمون سنگماه رو ببینیم؟
صدایِ زنی: پس یعنی ما آدمیزاد نیستیم؟
صدایِ زنی: سنگماه پزِش در میآد منزلا خدا خوب کرده رو ول کنه بیاد زیرِ سیاهچادر، پدر بیآمرزا؟
صدایِ زنی دیگر: ای خاک به سرِ خودِمون و زندهگیمون.
کااِسفندیار: خدا گواهه آرزوتونه داشت، اما از دستِ دخترِ خیرندیده که جن به قالبِش رفته، آرمون به دلِش موند بیاد وابام.
کامختار: خدا شفاش بده، انشاالله حالِش میآد سرِ جا.
گلعنبر: سوگل حالا دیگه باید وقتِ تکلیفِش باشه.
کااِسفندیار: ای خدا بکشِش که دکترا تهرانَم ز دستِش عاجز شدهن.
علیمردان: لطیف چهکار میکنه؟ خوبه الحمدالله؟
کااِسفندیار: دعاگوته.
مختار: بچه بیچه چه داره؟
کااِسفندیار: پارسال ز دولتِ سرِت، خدا یه مادینهیی داد بش.
علیمردان: کار و بارِش چهطوره؟
کااِسفندیار: نه به مشتبازی قهرمانِ کشوره، دولت بردهئَش پایتخت، دمِ دستِ خودِش، تا خوب ضبط و ربطِش کنه.
شفیع: (به علیمردان) زنِش ز خونوادهیِ رجالِ پایتخته، خدا داده!
علیمردان: لطیف زن داره، مو هم زن دارم؟ ای سر و جامهشو به آب بزنم به حقِ چل پیرِ شوشتر.
صدایِ زنی: دردم به گلوت علیمردون، حالا دیگه مو شدم بد؟
(میخندند)
مختار: ز اونجا که میآی همه خوب ان؟ خدارحم، کاظم.
کااِسفندیار: تا خدارحم پسرعمویی مثلِ تو به آبادی داره، خدا نوکِ سرِ کاظم!
شفیع: حالا ما هیچ گلعنبر، پس سزاوار نیست یه چایی بذاری جلو شوهرخالهئَت؟
گلعنبر: اگه هشتینم یه دمون و دم با فامیلَم حال و احوال کنم.
مختار: هرروز این مجال دستکم یه قلیونی مینهادی واپیشَم. امروز پاک هوش نداری، عزیزَم.
گلعنبر: دخیل و توبه ز دستِ کامختار. یکی نشناسه میگه صد ساله سوری فوریه.
(خوشخلق میرود)
مختار: بلانسبتِ بیبی گلعنبر، دهنِ زن و آسیاب یه حال دارن: هی باید بگردن.
شفیع: ای خوشا زبونی که به امرِ ایمونِ صالح بگرده.
کااِسفندیار: در کتابِ سراجالقلوب، خودَم خوندم، میفرماید: فرعون که خاقانِ مصر بود و -بی بدونِ تشبیه- خودِش یهپا خدا بود، هزار تا جون داشت.
علیمردان: ای پدرسگ صاحاب!
کااِسفندیار: عرض دارم خدمتِ باسعادتِت، کرتِ اول که داشت جون به جونآفرین تسلیم میکرد، رو کرد به جمعِ حاضرون و یکییکی پرسید: حالا که مو دارم به رحمتِ خدا میرم، ای زن، ای غلام و ای وزیرِ دستِ راست و ای وزیرِ دستِ چپ و ای که تا از مادر زادین جیرهخوارِ دربارَم بودین -حالام بگین ببین- تاکجا، وابام این؟
مختار: فتبارکالله به این ناطق، ماشاالله.
کااِسفندیار: عرض دارم، زنِش که ملکهیِ سبا بود و داده بود از کوهِ قاف دزدیده بودنِش براش، گفت: ای فرعون، مو والله تا قبرستون وابات ام. مال و منال گفت: یه کفنی میدمِت و دبرو که رفتی بامبولی. بعد وزیر و بعد وکیل و بعد غلام و دددد تا نوبت به ایمون رسید که فرمود ای فرعون، مو نه ملکهیِ سبات ام که تا قبرستون وابات ام و نه اموالِت که یه چلواری بدمِت و نه غلامِت که سرِ خاکستونِت خرما بهر کنم و اشهدبالله، از دنیا تا آخرت و از اشرق تا مشرق که بری، وابات ام و ولِت نمیکنم.
صدایِ زنی: هی تو ببین چه جوابی داد، گلعنبر!
شفیع: تو خوب پی ببر به حرف!
علیمردان: اللهم و صلی علی محمد و آلِ محمد!
گلعنبر: (با چای وارد میشود) یکی نیست از کااِسفندیار بپرسه این نظیر را سرِ چه آورد؟
مختار: آسیاب به نوبته، شیرینَم.
کااِسفندیار: بوچایی سرِ نیزهئَت، صد فرسخ جلوتر از خودِت به رهه، گلعنبر، اما بارکالله و لذی به شخصِ آبرودار که به ورکشاپِ کمپانی هم که بره جرنگی نیست که نشنوه.
(گاوی ماغ میکشد)
مختار: اما جرنگ داریم تا جرنگ. یکی چی رستم به شاهنامه میبرازنه، یکی -بلاتشبیه- گاوی یه که سی خودِش میزارنه، پسرِ کاشاهمراد.
کااِسفندیار: ز پیلتن بهتر، حکیم ابوالقاسم نیآفرید به دنیا و عالم ولی به حقِ محمد و آلِ محمد، دوجا قلمِ تهمتن میشکست، پا معوج نمینهاد.
شفیع: جنگ با سهراب یهجا، دیگه کجا کلانتر؟
کااِسفندیار: ای داغُم سی روئینتن، آشفیع!
گلعنبر: هی که میشناسمِت -الحکمالله- زبونِت رخشی یه که وقتی میتازونه، زمین به دگادِش در میآید، کااِسفندیار!
کااِسفندیار: عارض ام به محضرِ بیبی خودَم، زمین، مادرِ آدمیزاده، و آدمی که به اسمِ آدم به بر و بالاش مصداقه، به سهمِ برادر از مادر هرزهدستی نمیکنه.
مختار: ما برهیِ یه آغل ایم، کلانتر، جاجا مفرما!
کااِسفندیار: پیِ ردِ اربابِ خودَم که بزنم به ره، میرسم اینجا که اگه ایلِ کرتلایی، امروزه روز، دو بهر شده و یه بخش به شهر ان و یه مشت به پشتِ زردکوه اما خدایی بالا سره، یه مهری انداخته به دلِشون که برفِ زرده رو نهرنهر میکنه و خودِش بهربهر نمیشه.
مختار: اگه قاصدِ کاظم و خدارحمی و کوکت کرده ان که بیآی جر بکشی، ای حضرات، مو چه جری دارم با کااِسفندیار؟
کااِسفندیار: مو خونهزاد کابرخور دارم نه مباشرِ کاظم و خدارحم و هرجا بفهمم: خالوزادی در حقِ خالوزادَم نامعقول میکنه، چی جغله پونزدهساله، سر دارم، سر میشکنم، خدا خیر داده.
مختار: پاریاب «سنگِ زرد» که از بیصاحابی زیرِ سمِ ایلِ منجزی افتاده بود، بعد از مرارت آزاد شده و هرکی که درم و دیناری سهم داره، جا پیغوم و پسغوم، بگو پا بنه پیش، کدخدازاده، این چه فرمایشییه؟
کااِسفندیار: تو که پا نهاده ای پیش -عزیزَم- چه چراغینه روشن کردی که ز گلدونهیِ کور و دستکش بر نمیآید؟
صدایِ زنی: پس چهکارِ این بدبخت دارن؟
صدایِ پیرِ گلدونه: اگه تش نهادَم، یه پدرسگی نگه تقصیرکار ام.
صدایِ زنی: هی گلدونهیِ بدبخت، بیحرف، هی بیحرف.
علیمردان: (به زنان) هی چه میخوائین پشتِ سیاهچادر، طره بریدهها! یکی دو تا بزاتون َم توره باید بخوره؟
مختار: (به کلانتر) اگه زنها یه دم زبون به دهن ببرن، عارض ام کااِسفندیار: جوهرِ مرد به مغزِ استخونشه و روزی که چراغِ عمرَم ورِ باد بیاُفته، بوگندِ ایلِ کرتلایی، زردکوه رو بر میداره و هرتیکهتون به نیشِ یه منجزی لبخورده است. بعد از خودَم هم میبینمِتون.
شفیع: الله اکبر حقیقته.
کااِسفندیار: عرض دارم خدمتِ خالویِ خودَم: پدرِت پسرِ وسطی از شش پسرِ قنبر بود و قنبر، برادرِ کوچکترِ کابرخوردار. خدا رحمت کنه جمیعِ رفتگونو: وقتی مادرَم زِ دارِ دنیا رفت، پدرِ مرحومَم شاهمراد دبدبهیی داشته اما ما سرِ چالهیِ کاربرخوردار پا گرفتیم. خدا بلکه حقِ خالوهامو بهم حلال کنه، ای مردم: مو آدمِ نمکبهحرومی نیستم.
شفیع: مثلِش مشهوره کلانتر: مرد اسمِش میمونه و ورزا، چرمِش.
کااِسفندیار: اما نامِ خودش به معرفته و دلِ صاف به این دوره، مثقالی صد اشرفی یه، آشفیع.
مختار: حرفِ دل و نقلِ درم از هم به رده. کلانتر.
کااِسفندیار: از هم سواهه به یه شرط که حساب حساب باشه و کاکا برادر، کامختار.
گلعنبر: حالا حقِ کی ضایع شده که گفت و لفتِت بو شیرِ میشِ کال نمیده، کااِسفندیار؟
کااِسفندیار: از سالِ وبایی تا امروز از شش پسرِ قنبر سهتا پسرعمو مونده: خدارحم و کاظم سرِ مکینهها نفت، آهن به کول میکشن و کامختار که عرضی دارم، خودِت باشی، مونده ای به آبادییِ اجدادی.
مختار: حکم کن کلانتر، یه حرف خوبه چند کرت گفته بشه؟
کااِسفندیار: کاغذی که از کدخدا منجزی گرفتی، وردار بیار تا عرض دارم خدمتِ خالویِ خودَم، بگم، چی مرغ جاجا میکنم یا چی انسانِ آدم طریقِ برادری میرم. بیار معطلَم نکن!
مختار: حضراتون، مو نا جر کشیدن رو ندارم اما حالا که پسرِ کاشاهمراد که مهمونِ عزیزمه، سست نمیکنه، مو هم اگه به رگِ گردن نرم، پس تخمِ پدرَم نیستم.
کااِسفندیار: گرو گروکشی داری، کامختار؟
مختار: پس ندارم، آسمون سوخته؟ هفت ساله که ما جنگِ پاریاب «سنگِ زرد» رو داشتیم و به این هفت سالِ آزگار، هرچی ما خاکِ هفتچاله رو ریختیم به سرِمون که: ای خدارحم و ای کاظم، مو خودَم تک، حریفِ ایلِ منجزی هستم ولی خدا سر شاهده، غیرتَم نمیورداره وقتی به مجلسِ آغفورَم، یه منجزییِ لبخورده، لب بگزه بگه: نگاه، از برادراش یکی واباش نیست!
گلعنبر: بفرما مردم کور ان نمیبینن، کامختار!
مختار: به مجلسِ آغفورِ منجزی، دست کردم به جیب و دستخط آوردم بیرون که از حد و حدودِ «دهِ سوخته» که بیاُفتی به ره و شور به شور و دره به دره بگیری و بیآی تا کوهِ «ریشه پلنگی» طبقِ این بنچاق، بابام قنبر از ساکی منجزی خریده به هفتاد و پنج تومن نقرهیِ احمدشاهی. ای آغفور، تو هم سند داری بنه واپیش! یه هلهله کوسهچمبری سرَم درآورد که اگه غیظان و چوپونام، دست به گرز نمیشدن، چی لاشخور شندرهئَم میکردن.
کااِسفندیار: باقیش چه، کامختار؟
مختار: اونروز ای کلانتر، تو و خدارحم و کاظم کجا بودین که حالا دنبالِ باقیش میگردین؟
کااِسفندیار: والله کامختار، اینطور که تو هلهلهکوسه میبازی و کس به پاریابِ «سنگِ زرد» راه نمیدی، عزیزَمی، مادرِ مرحومَم به «سنگِ زرد» خاکه. بلکه سال تا سال خودِت یه حلوایی سرِ مزارِش پخش کردی، جونَم.
مختار: مادرِت این حق رو به گردنَم داره که جا حلوا ناسزا بهرَم کنه ولی اگه از مرغ تا پلنگی، پاش به «سنگِ زرد» برسه، از ورِ پوزُپرَم، نگمونم جون به در ببره.
کااِسفندیار: اگه حکم از پاسگاه و کاغذ از اداره ثبت آوردیم، چه؟
مختار: قانون اگه قانونه، حکمِ نامربوط نمیده ولی وقتی داد، دیگه نه خان اومد و نه خان رفت.
کااِسفندیار: دنیا پرچم داره و عرض دارم: موها چی پشمِ قوچِ سفیدِت به یاغیگری مجال نمیده، خدا خیر داده.
مختار: (قهقهه میزند) همین حالا هم، سالی دستِکم، دو تا خرس میکشم. برو بپرس!
کااِسفندیار: مو یه سینه تنگ دارم که به زورِ حب و شربت...
مختار: چاییت سرد شد، خداشناس!
کااِسفندیار: به همون قرآنی که ز سینهیِ محمد نازل شده، اگه لب به قوتِت بزنم، بیکار ای؟
گلعنبر: ووی نه، کااِسفندیار، چرا بلند میشی؟
کااِسفندیار: والله اینطور که کامختار باروت به برنو میریزه، جا دزدِ ترسو به این آبادی نیست، گلعنبر.
مختار: هر غیظی داری بشین بکن، کلانتر!
کااِسفندیار: خونَمو بیاری به جوش، سکته میکنم میاُفتم همینجا و خونَم میاُفته گردنِت، دخیل.
مختار: بشین آشفیع!
شفیع: نه والله ناحق میگی، کامختار.
مختار: گلعنبر!
گلعنبر: بله کدخدا.
مختار: بلهئَت شکر، کیسهیِ سندامو از خورجین بیآر، بیزحمت!
(زن دستورِ شوهر را اجرا میکند)
مختار: این سندِ «سنگِ زرد». بشین چی گوشتِ قربونی بهرِش کن کااِسفندیار ولی از این بیشتر آبرومو به آبادی مبر.
(کااِسفندیار از اجاق یک هیمهیِ نیمسوز بر میدارد)
کااِسفندیار: اگه سندِ زمین به نامِ سه اولاده که دستِ علی همراتون ولی اگه اسمِ کاظم و خدارحم حک نیست، خوشه سی رسمِ روزگار، با همین همیه، تِش بِنی بهش، کامختار!
مختار: یه صبح تا شام که گلهمو بجوری نه به مالِ ناحق بر میخوری و نه...
کااِسفندیار: مفرما کامختار! از شهر تا کوه آدمی به خوشنامییِ تو، نهگمونَم، چارپنجتا بیشتر باشه، ولی اگه این هیمه که دودِش چی جیفهیِ دنیا داره کورَم میکنه، نگیری؛ امسال نه، شاید دهسال دیگه هم نه -بگو یه قرن دیگه- با دستِ مبارک آتشی میونِ نبیره و نتیجهیِ اولادِ قنبر میندازی که سر به گرگرِ فلک میزنه، شخصِ دانا.
شفیع: ای خدا میدونه، حقیقته.
گلعنبر: آتش بزن به مالِ دنیا، کدخدا! پس معطلِ چنی عزیزَم؟
شفیع: ایمون نباید بسوزه، کامختار.
(مختار هیمه و سند را در اجاق میاَندازد)
کااِسفندیار: آشفیع!
شفیع: ها بله کلانتر.
کااِسفندیار: بلهئَت گل، وردار سندِ «سنگِ زرد» رو بنویس به نامِ سه اولاد، بده حاضرون پاش انگشت بزنن، بمونه به تاریخ.
علیمردان: ای جونَم باد غیظان، بو کبابِش بلند شد.محضرِ سهیُم
آدمها:
کااِسفندیار
سنگماه
سوگلمکان: حیاطِ خانه به یک درختِ سپستان
سنگماه: هی مرغ کیش! هی چه میجوری زیرِ دست و پا، دلِت به درد بیآد.
کااِسفندیار: پس سوگل؟
سنگماه: گمونم باز به اتاقی یخچالی با آل و پری گرفته به تعریف.
(کااِسفندیار سرِ شیلنگی را که به شیرِ آب وصل است، پیِ درخت میگذارد)
کااِسفندیار: لبِ تشنهئَت یا ابا عبدالله الحسین.
سنگماه: اگه گاه تو به صرافتِش نیاُفتی، زِ تشنهگی هلاکه، زبونبسته.
(کااِسفندیار شیرِ آب را باز میکند)
کااِسفندیار: بود آدمِ بیاِنصاف، حکمِ درختِ بیثمره. انصاف نشونهیِ معرفته، بیبی.
سنگماه: پس یه نگاهی هم به بالاسرِت بنداز. تو که دیگه پاییز شد، انصافدار.
کااِسفندیار: (خیره بر کندو بر درخت) تو ببین از یهذره زنبور، چه عمل میآد، ای تبارکالله و تعالی!
سنگماه: پس کی دیگه میخوای بکنیش؟
کااِسفندیار: ای مردم چهطور رغبت کنم، ای پیغمبر؟
سنگماه: پس بارونِ اولییِ پاییز که شست بردِش، حق نداری بشینی حسرت بخوری.
کااِسفندیار: این عسل به این درخته تا مار که خاک میخوره -خودَم دیدم- دوشِ پسین مار خالخالهیه سر کرده بود به کندو و عسل میخورد، سنگماه.
سنگماه: حالا که خوراکِ ماره، ای خدا، خوبه یه تِش و دودی واکنی زیرِش و بذاری دنبالِ زنبوراش.
کااِسفندیار: چهطور دلِت میآد خونهوَرکنی کنی، کافر؟
سنگماه: گوشه میزنی کلانتر؟
کااِسفندیار: ای شیرِ مادر، حلالِت، عزیزَم.
سنگماه: حالا که از جانبِ مادر، عاقبتبهخیرَم کردی، یه دم بشین قشنگ بگو، ببینم: چه کدورتی مابینه، دردِت به گلوم.
کااِسفندیار: نقلِ ناخوش حنظله، سنگماه! خطِشو کور کن!
سنگماه: حرف یا نباید به زبون بیآد یا حالا که اومد دیگه خوش و ناخوش نداره، شیرینَم.
کااِسفندیار: (با تکیه بر درخت مینشیند) ای والله خوبه همینجا، یهجا رو به قبله بندازی و عرقِ میهن و دایرهزنگی بیآری و تا خودِ صورِاسرافیل بزنی و مو «برزگری» بخونم.
سنگماه: (نمِ چشمان را خشک میکند) تو به دور و مو به دور، ای شلیل! [بیتی از آوازی بختیاری]
(شانههایِ سنگماه در سکوت میلرزد)
کااِسفندیار: دیگه بس سنگماه! دست از این بازی وردار!
سنگماه: یه مشت حبِ خودکشی بدم بخورم کلانتر، چهکارَم داری؟
کااِسفندیار: خاکِ مزارِ برادرِت سهساله شد و اخیر، سیاه نکندی تا چاقوکشا لالهزار ریختن سرِش و یه چقو تا دسته، کردن به دلِ لطیف و بیدودمونَم کردی. خونهمو از این بیشتر خراب نکن سنگماه، محضِ رضا خدا.
سنگماه: کاکام مرد و مو نمردم ولی ز مرگِ لطیف که دیگه تو حنا نبستی، مو هم با خدایِ خودَم عهد کرده ام که تا یکی چی نوجوان علیاکبرَم به ایل نبینم، دایرهزنگی به دست نگیرم.
کااِسفندیار: خدا خوب سیاهروزِت کرده، سنگماه. حالا دیگه نوبتِ کی یه؟
سوگل: (مویهکنان ظاهر میشود)
ووی ووی، کااِسفندیار مرد.
ووی ووی، کااِسفندیار مرد.تیر 1365