خدا حافظ تهران (گزارش)

 مرضيه ستوده

 

چون دیدیم با یک گزارش به‌دردبخور طرف هستیم، از روی سایت شهروند برش داشتیم گذاشتیم این‌جا که دست کم ریخت یک گزارش خواندنی را هم داشته باشد.

 

 

 

تهران ــ سه‌راه شكوفه ــ آغوش عمه

 

عمه فاطي گفت: خواب بابات زير پلك‌هاي تو، بوي تن‌ات بوي تن‌ام بوي بابات.

هنوز بعد از سال‌ها، من و عمه انگار پيماني سري، مرگ بابا را كه يكهو ورپريد، باور نداريم. و مرز بين خيال و واقعيت، همزمان در آغوش هم، پنهان از چشم ديگران، مخدوش مي‌شود و لذت ناب سرگيجه‌آوري دارد. زندگي اين است يا آن؟

 

بگذار از اول بگويم. از همان اول كه در فرودگاه آمستردام، سوار هواپيماي ايران اير شدم.

اما قبل از گفتن احتياج به محبت شما دارم ــ كه محبت حالي شريف است. كه پيش‌داوري نكني كه چون بيست ‌سالي است از وطن دور بوده‌ و در ممالك فرنگان ساكن بوده‌‌ام، وطن فروش شده‌ام و باقي‌ي قضايا... مي‌دانيد چه مي‌خواهم بگويم؟ احتياج به همدلي دارم كه محكوم نشوم به كلي گويي كه اين فقط مي‌تواند كلوزآپ باشد از گوشه‌‌هايي از تهران مخوف.

 

اين ‌جا آن ‌جا تو فرودگاه، مثلا هندي‌ها و سومالي‌ها و ايراني‌ها وقتي يك جا جمع مي‌شوند كاملا مشخص است. نه به خاطر رنگ پوست و بو و نژاد بخصوص، نه. بلكه به دليل بي‌نظمي و حجم چمدان‌ها و شكل بسته‌بندي‌ي ساك و كيف دستي و كيسه و توبره و كوله و بقچه بنديل. جايي كه ايراني‌ها جمع مي‌شوند باز از همه مشخص‌تر است زيرا يكديگر را هل مي‌دهند، اصلا به هم كمك نمي‌كنند، رعايت يكديگر را نمي‌كنند و دستشان برسد در همان چند ساعت پرواز به يكديگر مي‌چپانند و نسبت به يكديگر زرنگي مي‌كنند. مي‌دانيد كه چه مي‌خواهم بگويم؟

قسمتي كه ايران اير، ايراني‌ها را جمع و جور مي‌كند در ته ته‌هاي ته يك راهروي طولاني، گوشه‌ي پرتي در فرودگاه است. و كارمند ايران اير، با لحني خشن و انگار كه مي‌خواهد مسئله‌ي غامضي را شيرفهم كند، حرف مي‌زند و سپس انگار كه ما گله‌ي گوسفنديم ما را با انگشت نشان مي‌دهد به طرف صف سوارشدن به هواپيما.

خلاصه. حالا روي هواييم. مهمان‌داري به چشم‌برادري خوش‌چشم‌ و ابرو با چرخه‌ي نوشابه مي‌ايستد و با لحني خوش سئوال مي‌كند: قرمز، مشكي، سفيد؟ نمي‌فهمم چي مي‌گويد مي‌گويم بله؟ خودش زود متوجه مي‌شود كه غريبم. مي‌پرسد: كولا، سون‌آپ، آب‌پرتقال؟ مي‌فهمم كه كاربرد بعضي واژه‌ها را نمي‌فهمم. مهمان‌دارهاي زن، زير كلاه خوش تركيب مهمان‌داري، لچك بسته‌اند. ما زن‌هاي مسافر، لچك‌هامان آماده روي شانه و گردن است. سرمهمان‌دار، زير كلاهش مقنعه بسته. زني است چهل و چند ساله كه شكل دختر عمه‌‌ي من است كه زن خانه و زندگي است اما زبر و زرنگ است و از صدقه‌ي اين انقلاب پايش به مسجد كشيده شد و فعاليت‌هاي زنان و هي ترفيع گرفت. سرمهمان‌دار، چاق و خوش‌روست. از ميان رديف‌هاي تنگ صندلي‌ها قل مي‌زند و بدو وا دو مي‌كند. با ديگر مهمان‌دارها فروتن است. گاه چاي يا قهوه را خودش مي‌گرداند. اگر بگويي نمي‌خواهم ميل ندارم، ول‌ات نمي‌كند مي‌گويد: وا جان شما نمي‌شه تو رو خدا بفرمايين. چيزي درونش است كه كلافه‌ام مي‌كند. مي‌دانيد كه چه مي‌خواهم بگويم؟

حالا تو هواپيما بالاي ابرهاايم. چون يك روحاني توي هواپيما بود، مستراح را زنانه، مردانه كردند. بچه‌ها آي عر زدند، آي تر زدند. چاهك مستراح زنانه گرفت. صندلي‌ي من نزديك مستراح بود. به همان خوش‌چشم و ابرو گفتم دارم خفه مي‌شوم گفت هر چه به خانم‌ها مي‌گوييم پوشك نيندازيد و باقي‌ي قضايا. خلاصه، علي رغم حضور يك روحاني‏، بعد از صرف ناهار، شكم‌ها كار كرد و قانون را شكست داد و ان و گه زنانه و مردانه قاطي پاتي شد.

بعد كه رسيديم، يكي از دخترخانم‌هاي مهماندار رفت پشت بلندگو آرزو كرد به ما خوش بگذرد و در ضمن يادآور شد كه تا توقف كامل هواپيما، مسافرين محترم سرجاي خودشان بنشينند كه تا اين موقع، همه روي كت و كول هم سوار بودند و زير هم عرق مي‌ريختند. اما من بيشتر حواسم به لحن حرف زدن دختر خانم بود كه آرزوي سفري خوش كرد، آنقدر صداش سكسي بود، لوند بود، باحال بود كه آدم يك چيزيش مي‌شد. مي‌دانيد چه مي‌خواهم بگويم؟

 

تهران را نمي‌شناسم، اين غول بي‌شاخ و دم را. غريبي مي‌كنم. اتوبان‌هاي پيچ در پيچ، برج و بارو، برج و بارو، برج و بارو. آلودگي‌‌ي هوا، آلودگي‌ي صدا، به آني تسخيرت مي‌كند، تجاوز مي‌كند، مي‌گويد تو حق زندگي نداري. مي‌گويد تو اصلا حق و حقوق نداري. ميدان‌چه‌هاي بي‌ريخت با تزيينات دل‌به‌هم‌زن و لامپ مهتابي‌هاي رنگي مثل سر در كبابي‌ها. و اين‌جا، آن‌جا، گنبدهاي مساجد تازه ساز با كاشي‌كاري‌هاي چشمگير و گلدسته‌هاي بلند. اين از فرودگاه تا خانه بود.

و ديدار خانواده و فاميل كه چنان در آغوشت مي‌گيرند و چنان در بغل مي‌گيري‌شان كه انگار نه انگار سال‌ها دور بوده‌اي. و آن چند نفر كه غايب‌اند و ما در عزاداري‌شان نبوده‌ايم، انگار جايي گوشه كنار هستند و حالا و دمي ديگر مي‌آيند. مي‌داني چه مي‌خواهم بگويم؟ نه. اين يكي را ممكن است نداني. تا در غربت نبوده باشي، تا خبر عزيزي از دور دورها، از آن طرف آب‌ها، صاعقه وار نرسيده باشد و تو، توي گوشي‌ي تلفن زوزه نكشيده باشي، نمي‌داني.

 

حالا صبحانه، نان سنگك خشخاشي، پنير تبريز و چاي لاهيجان مزه كرده‌ست و بعد بايد بروم خيابان و كوچه بازار دنبال كار و زندگي.

من قصد ندارم درباره‌ي ترافيك تهران، اين معضل لاينحل، سرتان را درد آورم. مي‌خواهم بپرسم (چطور براي ديگران سئوال نيست) كه وقتي مثلا خيابان سه خط دارد يعني سه ماشين در سه خط جدا بايد برانند، بعد در اين سه خط، هفت، هشت خودرو كه هيچ خطي را هم رعايت نمي‌كنند و در حالت تعليق گاز، ترمز، بوق - گاز، ترمز، بوق، از لاي هم رد مي‌شوند، بعد راهنما هم نمي‌زنند، چطور به هم نمي‌خورند؟ چطور ممكن است؟ البته راننده‌ها انگار علم غيب دارند، ذهن يكديگر را مي‌خوانند كه كي از كدام طرف مي‌خواهد برود. در ضمن پيش خودمان باشد، من كشف كردم كه توي ماشين‌هاشان يك دستگاهي است حتما كه ماشين‌ها به هم نمي‌خورد اگرنه چطور ممكن است، هيچكس در خط خودش نباشد، راهنما هم نزند، بعد هي گاز، ترمز، گاز، ترمز... به راننده‌هاي تهران بايد مدال داد.

راننده‌هاي تاكسي و اتوبوس و ميني‌بوس‌، به چشم من مسيح بازمصلوب بودند كه تاج خار بر سر و چهار ميخ به صليب، چك‌چك خون ازشان مي‌رفت نه براي رستگاري خود يا بشر، براي يك لقمه نان. زير پل سيدخندان، دوزخ دانته را با همان چهره‌ها ديدم. چهره‌هايي كه مصيبت و رنج، چنان از آدمي تهي‌شان كرده كه ويرژيل بي‌طاقت مي‌شود و روي مي‌گرداند. زن‌ها همه ريق‌شان در‌آمده، كيسه‌هاي سنگين نان و سبزي و ميوه دستشان، توي صف‌هاي طولاني‌ي ميني‌بوس و تاكسي، پير مي‌شوند. وقتي يك ميني‌بوس مي‌آمد، همه با هم هردود مي‌كردند. ميني‌بوس يعني اتوبوس كوچك. يعني نمي‌شود سوار شد و ايستاد. بعد روي هم روي هم، مي‌نشستند، مي‌ايستادند، كله‌ها در تن‌ها فرو مي‌رفت انگار ماشين كشتارگاه كه گوسفند به سلاخ‌خانه مي‌برد. زير پل سيدخندان، قيامت است. آدم و دود و سمنت و آهن و اتوبوس و ميني بوس و ماشين و موتور و دوچرخه و سه‌چرخه و گاري و بچه‌گدا بچه‌گدا بچه‌گدا و عليل و ديوانه و فال‌گير و بلالي و زغال‌اخته‌اي و گل نرگسي و ماشين شور، همين طور همه با هم ديوانه‌وار بوق مي‌زنند، فرياد مي‌زنند، يكديگر را هل مي‌دهند و گرد بر گرد هم مي‌چرخند. بچه‌گداها زير دست و پا بزرگ مي‌شوند. چلاق‌ها، دست و پاي چلاقشان را در معرض ديد مي‌گذارند، كي به كي است. محشر كبري‌ست زير پل سيدخندان.

من نمي‌خواهم از ترافيك تهران بگويم، مي‌خواهم اعتراف كنم، من نمي‌توانستم از اين طرف خيابان، بروم آن طرف خيابان. گريه‌ام مي‌گرفت به همين سادگي. اوايل همه مي‌خنديدند به حرفم، بعضي‌ها فكر مي‌كردند خودم را لوس مي‌كنم. ولي بعد خودشان ديدند كه خودشان هم همان مكافات را دارند، منتها چون هر روز، روزي چند بار تكرار مي‌شود، شكل مصيبت و مكافات ديگر ندارد. مثل كثافت خود آدم كه آنقدر عادي است كه انگار ديگر كثافت نيست. البته من هم آب‌بندي شدم. روزهاي اول بيست دقيقه‌اي طول مي‌كشيد. روزهاي آخر من هم ويراژ مي‌دادم لا به لاي ماشين‌ها اما با ترس و لرز. آقاي کي¬ير كگارد بيايد ببيند ترس و لرز يعني چي. روي تابلوهاي اعلانات، آخرين پديده‌هاي تكنولوژي و فناوري و تمدن و شيكي و مدرني آگهي مي‌شود كه چنين است و چنان است و بياييد و بخريد اما از خط كشي و چراغ راهنما خبري نيست، به جز چهارراه‌هاي اصلي و ميدان‌هاي بزرگ. تازه، عابر پياده وقتي از روي خط كشي‌ي سفيد رد مي‌شود، باز هم تامين جاني ندارد، مگر اينكه پاسبان و مامور راهنمايي آن وسط مسط‌ها باشد و هي سوت بزند و هي دستش را همچين همچين كند و تازه باز هم بستگي دارد رويش از كدام طرف باشد.

خلاصه يعني خودتي و خدا. يعني پياده، ذهن سواره را مي‌خواند، بعد، فاصله‌ي خود را با سواري كه دارد مي‌آيد تنظيم مي‌كند، بعد، مي‌پرد وسط خيابان، بعد، همزمان چند بار اين كار را مي‌كند و هي از لاي ماشين‌ها ويراژ مي‌دهد. جان شما هنگامه‌ايست. زن‌هاي چادري را با كيسه‌هاي خريد و بچه به بغل، تحسين مي‌كردم. يك بار، يك كم انگار دير و زود شد و يك موتوري نزديك بود بزند به دختربچه‌اي كه نزد و ويژي ويراژ داد و رفت. بعد، من پريدم بچه را بغل كردم، گريه زاري كردم. مادر بچه و دور و بري‌ها همه به من خنديدند، بعد، من هم خنديدم و دخترك را ناز كردم.

ياد گرفته بودم ذهن راننده را بخوانم و فاصله‌ام را ميزان كنم، اما نمي‌دانم چرا بعضي راننده‌ها انگار مي‌فهميدند من غريبم، پا مي‌گذاشتند روي گاز. گذر از اتوبان كابوس بود. اينطور كه پيداست، چگونگي‌ي آمد، شد در اتوبان تعليم داده نشده‌ است. يعني در واقع فرهنگ برخورداري از اتوبان را نداريم، به خصوص پيرمردها كه همه براي يك لقمه نان مسافركش شده‌اند و جوان‌هاي چلغوز كه گر و گر خودشان و بقيه را به كشتن مي‌دهند. چندين بار مرگ را ديدم. معجزه آسا، ماشين‌ها به هم نخوردند، ولي خود خودش بود، مرگ بود. بعد با رنگ پريده و تته پته براي خانواده‌ام مي‌گفتم. باور كن باز هرهر خنده مي‌كردند، مي‌گفتند ما اينجا هيجان واقعي داريم. روي پل همت، گاهي يك ساعت، يك ساعت ونيم ماشين‌ها، ايستاده حركت مي‌كردند. روزهاي بعد با خودم كتاب بردم اما نمي‌شد خواند، چشم‌ها اشك مي‌آيد حلق و گلو از دود مي‌سوزد. بچه‌گداها و دمبكي و چلاق چنگك‌ها از سر و كول ماشين‌هاي ايستاي خزنده بالا مي‌روند. جان شما هنگامه‌ايست. بعد، اين پل و خيلي پل‌هاي ديگر، سمنت و مواد نگهدارنده‌اش ريخته، اسكلت‌اش مانده، بعضي از آهن‌پاره‌هاش، سيخ سيخ زده بيرون، همانطور آن بالا وسط زمين و هوا تاب تاب عباسي مي‌خورد. خب اين از خيابان‌ها، حال بشنويد از پياده روها. عرض كنم كه هر شهرداري كه آمده، به سلامتي كلي دزدي و هيزي كرده و خيابان‌ها را براي اجراي پروژه‌هايش كنده و ول كرده و رفته و شهردار بعدي آمده باز كنده و ريخته و رفته. هي خيابان را كنده‌اند، خاك و آت و آشغالش را ريخته‌اند توي پياده روها، ول كرده‌اند به امان خدا. بعد باران مي‌آيد، گل و شل مي‌شود، آدم نمي‌داند پايش را كجا بگذارد. گاهي بايد از جوي آب بپري، اين ورش آشغال است، آن ورش گل و شل است، روي يك وجب مثلا پل آهني كه آدم بتواند رد شود، ماشين پارك است. خب البته جاي پارك نيست. حالا رفته بودم خريد، پايم پيچ خورده بود. برگشتنا ديدم دو نفر توي همان ماشين نشسته‌اند. گفتم بروم جلو، بد و بيراه بگويم كه چرا راه را بسته، آمدم بكوبم به شيشه، ديدم دو تا پسر و دختر جوان داشتند بستني مي‌خوردند. توي اين دنيا نبودند. بستني كه نه، داشتند با چشم‌هاشان يكديگر را مي‌خوردند. راحتشان گذاشتم.

بعد تا اين شهردار برود و از گل بهتر غضنفر بيايد، پمپ بنزيني‌ها و نان سنگكي‌ها، زمين‌شان را فروخته‌اند و يك شبه ميليونر شده‌اند، جاش آژانس مسكن باز كرده‌اند و يا برج و بارو ساخته‌اند. مردم بيچاره به عذاب‌اند براي يك لقمه نان و يا بايد شهر را دور بزنند براي بنزين زدن.

آي گه بگيرند اين خيابان سعادت‌آباد را. سرتاسر اين خيابان، بنگاه معاملات ملكي است. البته دخترهاي ترگل ورگل توش نشسته‌اند و روي شيشه‌اش هم نوشته است آژانس مسكن. و باز يكي درميان، آب اناري است و كباب‌خانه. روزهاي اول هي خيابان را پياده گز كردم، شايد توي ميدان، كتاب‌فروشي باشد. من هم كه مثل بورخس، كوري و شهرت با هم آمده سراغم، از دور هي كبابخانه را مي‌خواندم كتابخانه. خلاصه، گوشه‌اي از ميدان، يك تابلوي قناس بود قهوه‌اي رنگ. رويش نوشته بود كتابخانه. من هر چه جهت تابلو را گرفتم، حتي اين‌طرف آن‌طرفش را هم رفتم و برگشتم كتابخانه نديدم. از مردم، از كاسب‌هاي محل پرسيدم، انگار من از مريخ آمده بودم. با تعجب مي‌پرسيدند كدام تابلو؟

مي‌خواهم از دماوند بگويم‌، اين بچه‌گداها نمي‌گذارند، ذهنم را مغشوش مي‌كنند. راحتم نمي‌گذارند. راحتت نمي‌گذارند. دماوند. در هر چرخش، در پيچ هر كوي و برزن، در هر گذر، چشمم به آن مي‌افتد. از هرطرف چشمت‌ات به آن مي‌افتد. همه جا هست، بي‌اعتنا و با وقار. نوعي خوشي زير پوست مي‌دود، نوعي آشنايي كه به من مي‌گويد متعلق به جايي هستم. به اين حس، سخت نيازمندم و براي لحظاتي از يك سرگيجه‌ي خيالي نجات پيدا مي‌كنم و بي‌آنكه يادم مانده باشد كه از كي چشم به آن گردانده‌ام، حافظه شكل خوش تركيب و شكوهش را حفظ كرده. بلنداي سفيدش، كبودي‌ي لخت و سرسخت‌اش و آرام آرام حس ژرف تنهايي را و اين تركيب خوش تركيب آبي و سفيد و كبود كه پيدا و ناپيدا و دور ِ دور است. دور از پليدي، بلندتر از تمدن، تنهاتر از خدا.

ياد دكتر شريعتي هم همان حس ديدار آشنا، حس امنيت‌بخش تعلق به جايي و كسي را به من مي‌دهد. سال‌هاست خود را سانسور كرده‌ام كه بگويم شريعتي شريعتي. به سختي‌ي صخره‌ها و لطافت برف‌هاي دماوند بود شريعتي، دور از پليدي اما در ميانه بود، پاك و بي‌غش. نرسيده به حسينه ارشاد نمي‌دانستي از كجاي خيابان شروع مي‌شد، همه جا بود سيل خروشان صدايش، لحظه به لحظه انگار نزديكتر، محكمتر، ما را تسخير مي‌كرد. اكو داشت. مي‌رفت برمي‌گشت. صدا در شبستان حسينيه مي‌پيچيد و در حجره‌ها و دريچه‌ي قلب‌ها گرپ گرپ مي‌كرد. ريتم داشت لحن‌اش. همان ريتم بي‌تابي‌ي سرشت انسان به سوي زيبايي. ريتم پر شكوه سمفوني‌هاي بتهوون كه گويي به افلاك مي‌كوبد. ريتم رقص سرخپوست‌ها دور آتش، همان ريتم قلب از مدار گريخته‌ي آهوي گم كرده مادر، ريتم قلب آدمي كه به وقت عاشقي شفاف مي‌شود. همان ريتم آشنا.

 

بازار تجريش، با شور و حال است. بازار تجريش، آدم روي آدم راه مي‌رود. انگار هميشه جشنواره است. نمايشگاه است. جشن خرمن‌كوبي است. در اين طرف آب‌ها، هر چندگاه به مناسبتي از قبل و با برنامه ريزي، آدم‌ها را دور هم جمع مي‌كنند. اما تجريش خود به خود است. غلغله‌ست. قسمت ميوه و تره‌بار را مثل شنبه‌بازارهاي هلند، غرفه‌هاي ميوه و سبزي را خوشگل خوشگل چيده‌اند و تو جرات نداري دست بزني، غرفه‌دارها با لهجه‌هاي گوناگون و لحني خشن، جلويت را مي‌گيرند و اگر چانه بزني، جرت مي‌دهند. به يكي‌شان كه شكل آنتونيو بندراس بود، گفتم: ببخشيد آقا چرا آنقدر شما دريده و خشن‌ايد؟ گفت: از وقتي آمدم تهران اينجور شدم. گفتم: ولي خيلي با استعداد هستيد. كه نفهميد چه گفتم اما كمي نرم شد. اگر كانادا بود، مي‌رفتم باهاش يك قهوه مي‌خوردم.

بازار طلا فروش‌ها وول مي‌زنند زن‌ها و دخترهاي جوان. بيشتر چادري هستند. گاهي از زير چادر مشكي، دستي سفيد و تپل كه النگو زينت مي‌كند، چشم را خيره مي‌كند. شور جنسي در هوا موج مي‌زند. نگاه‌ها گره مي‌خورد. نگاه‌هاي خريدار شهوت‌آلود از وراي روپوش، روي تن مي‌نشيند. احساس مي‌كنم گونه‌هايم گل انداخته. بوي سمنوي تازه بي‌قرارم مي‌كند. سمنو ديگر فقط مال عيد يا نذري نيست. هميشه هست. سطل سطل مي‌فروشند. يك سطل مي‌خرم، همانجا ايستاده، قاشقك هم هست با لذت غريبي، تقريبا مي‌بلعم. چشم‌هايم را مي‌بندم، چشم درون مي‌گشايم، دست در گردن پروست، بوي سمنو مرا مي‌برد به زمان باز يافته‌ي كودكي و شب‌هاي سمنوپزان. چنان زنده و حي و حاضر است كه در اين بازآفريني، تاب اين همه خوشبختي را ندارم. انگار كه بابا نمرده، انگار كه جنگ نشده، انگار حميد را نكشته‌اند، انگار بيست سال غربت نكشيده‌ام، انگار طلاق نگرفته‌ام، انگار بچه‌ام ديپرشن نگرفته، انگار باباش نمرده، انگار زن بابا و عمه و عموي بچه ارث او را نخورده‌اند انگار انگار انگار، آدم آدم تر بوده است . راستي، اين يك عمر شگفتي است براي من، آنكه حميد را كشت، آيا به چشم‌هاش نگاه كرده بود؟ به كرك‌هاي پشت لبش چي؟ تازه شانزده سالش شده بود. نه نه نه. حتما گوني سرش كشيده بوده‌اند. هيچ دژخيمي قادر نيست به روي دريا شليك كند. چشم‌هاي حميد آبي بود، موج داشت. بغض كه مي‌كرد دريا طوفاني مي‌شد.

وول مي‌زند بچه‌. بچه‌گدا، بچه باربر، بچه كاسب، بچه پاانداز، بچه مطرب، گدايي شغل است. رسما صاحب دارند، بپا دارند، درآمد دارند. باربرها، چِزقل چِزقل، ريزه ميزه، سيه چرده، يك چيزي به پس و پشت‌شان است مثلا روپوش نارنجي، دنبال زن‌ها كه خريد كرده‌اند راه مي‌افتند با صداي نازك مي‌گويد: خانم بارتان را بياوريم؟ خيلي كوچك‌اند. گريه‌ام مي‌گيرد. يكي‌شان آدامس و چسب زخم مي‌فروخت. هي گفت: خانم بخر، خانم بخر. نخريدم. دنبالم كرد. نمي‌دانم چند سالش بود قيافه‌ش پيرمرد بود، پاهام را دو دستي گرفت، چسبيد به زانوهام، خانم بخر، خانم بخر. بعد هلم داد. نفرين‌ام كرد. بچه‌ام را نفرين كرد. از ترسم هرچي پول توي كيف‌ام بود، ريختم توي بساطش.

صداي ساز و آواز و بزن و برقص و ديوار گوشتي‌ي دايره وار، مرا به خود مي‌كشد. مي‌بينم مردم دولا شده‌اند، دست زنان و ني‌ناش ناش كنان، چيزي را نگاه مي‌كنند. از وسط دست و پاها، مي‌بينم چيزي وول مي‌خورد، اين طرف آن طرف مي‌پرد. يك لحظه از سرم گذشت، ميمون است. اما نه، بچه مطرب بود. مي‌رقصيد، قشنگ مي‌رقصيد، تمام و كمال، سبك پا و لوند. پسر بچه‌ي شش هفت ساله‌اي بود، ريزه و سيه‌چرده اما زبل و چابك مي‌رقصيد. قشنگ مي‌رقصيد. باباكرم مي‌زدند. دو نفر بودند، يكي تمپو مي‌‌زد، ديگري آكاردئون. پسرك سر و شانه كه مي‌لرزاند، قر كمر كه مي‌آمد، مردم شاباش مي‌دادند. تصنيف باباكرم خوانده نمي‌شد، فقط رنگ پر كرشمه بود و قرو قميش‌هاي پسرك كه در اوج قر كمر، يكهو سري بالا مي‌كرد و چشمي خمار، بعد باسن نداشته را اين ور و آن ورش مي‌كرد، بعد با صداي زيرهمچون چكاوكي در دام، مي‌خواند: بابا كرم دوستت دارم، آخ بابا كرم ... نشستم همانجا به گريه كردن. برادرم اول سربه سرم گذاشت، بعد داد زد سرم كه پاشو خودت را جمع كن. با گريه التماس كردم، بيا بچه را ببريم خانه. كارهايش را درست كنيم، من با خودم ببرمش كانادا. برادرم گفت: آن‌وقت بايد اين دو تا داداش‌هاش را هم با خودت ببري و توي كوچه‌ي پشتي هم بقيه‌ي پسرخاله‌هاش را، كه يك دار و دسته‌اند و اين كاسبي‌شان است. حالا آن لحظه احساساتي شدم، گريه‌ام گرفت، بماند، اما يادم نمي‌رود برق چشم‌هاش، پيچ و تاب تنش كه لرزان لرزان خودش را مي‌كشاند تا كرشمه‌هاي پر شور چهار مضراب و لوندي‌ي زنانه را مي‌رقصاند در تخته بند تن كوچك و اندام نحيفش و زنگ صدايش و زنگ صدايش... بر ما چه رفت باربد؟

يادش به خير گلشيري. بغض روي بغض، غمباد است. يادت به خير گلشيري. ديرزماني‌ست كه باربد، غمگين‌تر از غم مي‌نوازد كه شبديز مرده است. همه جا گرد مرگ پاشيده‌اند. مرگ غرور و عزت نفس. مرگ كودكي، مرگ جواني، مرگ اميد. گرد مرگ پاشيده‌اند همه جا.

 

اين تهران را نمي‌شناسم، اين آدمها را هم. همه كاسب‌اند. يا به كاسبي فكر مي‌كنند، يا با هم كاسبي مي‌كنند، زن و مرد و پير و جوان. امروزه، دنيا بر اين پاشنه مي‌چرخد ولي چرا اينقدر چهره‌اش زشت است اينجا. ريز و درشت، هم و غم شان اينست كه يك پولي از يك جايي كسب كنند، حالا به هر قيمتي. در دربه دري‌هايي كه كشيده‌ام و در ديگر كشورها زندگي كرده‌ام، هيچ‌كجا مثل تهران، اختلاف طبقاتي آنقدر زشت و زننده و كريه نيست. نوعي توهين و تحقير لحظه به لحظه است به منزلت آدمي.

هيچكس چشم ندارد ديگري را ببيند، انگار به خون هم تشنه. تفريح‌شان، بگو بخندشان به كارهمديگر كار داشتن است. در انتظارند ببينند كي زمين خورد، كي ورشكست شد، كي دخترش طلاق گرفت، كي شوهرش سكته كرد، بعد، سرشان را بالا بگيرند، بگويند: آهان خوب شد، دلم خنك شد. البته چند تن از ايراني‌هاي سيتي زن كانادا هم همين‌طور، من وقتي پدرپسرم يعني شوهر سابق‌ام يكهو ورپريد، همين وحشي‌گري‌ها را از خود نشان دادند.

ناگفته نماند، خوبي‌ي زندگي در ممالك فرنگ اين‌ است كه آدم حق انتخاب دارد كه با كي رفت و آمد كند يا نكند. ولي در تهران، آنطور كه من ديدم، اگر هم نخواهي قيافه‌ي بعضي‌ها را ببيني، امكان پذير نيست، خستگي‌ناپذير و نستوه، از دور انگشتي بهت مي‌رسانند. و در اين انگشت‌رساني، بسيار با استعداد هستند و پشتكار دارند و اهدافي چندگانه را دنبال مي‌كنند. مي‌دانيد كه چه مي‌خواهم بگويم؟

صبح‌ها، هر روز تلويزيون نگاه مي‌كردم، يعني گوش مي‌دادم. يك قاري‌ي مصري، قرآن مي‌خواند. صدا را به دلخواه بلند مي‌كردم. صداش رنگ داشت. قدرت صدا بالاتر از پاواراتي، گرمتر از ام‌كلثوم، گيراتر از شجريان. بالا كه مي‌گرفت، رنگين‌كمان مي‌شد. پايين كه مي‌گرفت، انگار قلبم سال‌ها منتظر اين لحظه بوده بوده است تا اندوه سرريز كند، چون آبشار و در رنگين كمان بعدي، بالا، بالا، بالاتر، از وجد ديوانه شود. و قاري‌ي مصري، به اتفاق جهان مي‌گرفت زيرا خوبرو هم بود.

اين قرآن گوش كردن من، شده بود مكافات براي خانواده‌ام. خب صدا بلند بود مي‌رفت. همينطور كه صداي موزيك همسايه‌ها مي‌آمد كه سوزان روشن و شهرام شبپره از صبح تا شب، از تو ماهواره، بپر واپر مي‌كردند. مامانم بايد مدام توضيح مي‌داد كه چرا دختر از فرنگ برگشته‌اش، قرآن گوش مي‌دهد. يكي از همسايه‌ها گفته بود: همه را برق مي‌گيرد ما را چراغ نفتي. همه به شدت اعتراض مي‌كردند، زيرا قرآن فقط در مساجد و سرقبرستان تلاوت مي‌شود.

خودمانيم مردم خيلي به كار هم كار دارند. توي مهماني‌ها، من حالم بد مي‌شد، نفس‌ام مي‌گرفت. خب در اين مسابقه‌ها و چشم هم‌چشمي‌ها، بالاخره يكي سر است، يكي ته. چشم وچار آدم را در مي‌آورند. هي سئوال‌هاي خصوصي مي‌كنند. من چون طلاق گرفته‌ام و پسرم نرفته دانشگاه و من دوباره شوهر نكرده‌ام و سر و پز امروزي هم ندارم، باعث خفت و سرشكستگي‌ي خانواده‌ام بودم. بدري‌زمان صداش را انداخته‌ بود توي گلوش، به مامانم گفته بود: دخترت و نوه‌ات آنجا ول مي‌گردند كه چي؟

يعني چون بيست‌سالي نبوده‌ام، اين روابط برايم اين همه آزاردهنده است؟ اين سبعيت است. خشونت و آزار است، نه به جسم، به روح و روان يكديگر. به چهره‌ها خيره مي‌شدم، به نگاه‌ها، به حركت دست‌ها، نشست و برخاست‌ها. همه عصبي‌‌اند. چشم‌ها حالتي تهديد كننده دارد. رفتارشان با آنچه در همان لحظه دارند مي‌گويند، هماهنگ نيست. نوعي خشونت خزنده و رونده مي‌رود به همه‌جا، همه رواني‌اند.

بقال و چقال و قصاب، هم خشن‌اند، هم بي‌تربيت. خب من كه جرينگ جرينگ پول مي‌دادم براي يك بسته دستمال كاغذي يا يك كيلوپرتقال، پس چرا همچين مي‌كردند؟

جان شما، پرتقال فروشه شاهكار بود. جلوي چشم‌هاي آدم، پرتقال لك دار مي‌انداخت تو كيسه‌ات. سه‌ انگشتش را دور پرتقال طوري مي‌رقصاند كه تو نمي‌ديدي كدام به كدام است.