Stop Sign
مرضیه ستوده
این خیابان یانگ، راست شکمات
را که بگیری و بروی میرسد به قطب شمال. در تورنتو هیچ تازه واردی، هیچ غریبی، گم
نمیشود. مگر اینکه آدم در پستوهای خیالات خودش گم و گور شود. خیابانها، همه
شمالی جنوبی و شرقی غربیاند، مثل هزار هزارتا به علاوه؛ نه کوچهای، نه پس کوچهای،
نه کوچه باغی، نه سنگفرشی. حتی لب آب که بخش قدیمیی شهر است خیابانها را راسته
حسینی کردهاند که ملت هر چه زودتر مثل بچهی آدم سر کارشان حاضر شوند.
تا منهای سی درجه، سی و پنج درجه،
زمستان تورنتو، همراه با بادی وقیح که پوست را میدراند، از حفاظ پلک عبور میکند،
مردمک را میسوزاند و اشک که درجا یخ میزند و عضلهی صورت به حیرتی از زنده
ماندن دهن کجی میکند. همه، بهطور غریزی، حتی بچهها یاد میگیرند برای اینکه
کمتر دریده شوند، دولا شوند و پشت کنند. پشت به زوزهی باد کنند، پشت به بیرحمی و
بُرندهگیاش کنند، کمی خود را خم کنند، چهرهی خود را در خود پنهان کنند. گاه چون
دشمنی کینهتوز قصد جان آدمی کرده، وقتی تو پشت کردهای، از جلو غافلگیرت میکند،
بیرحمتر زوزه میکشد تا گریبانت را بدراند و تو میچرخی و در جهتی دیگر در خود تا
میشوی، خم میشوی، راست میشوی، لیلی میکنی، رقص میکنی، اتوبوس که دیر برسد
اول در خود گریه میکنی بعد بلند بلند. گاهی از شدت کولاک وحشت میکنی. وحشت میکنی
چون برف از آسمان نمیبارد. برفی که شب قبل باریده، خشک خشک مثل براده آهن سفید،
حالا با باد از اینجا آنجا کولاک میکند
تا تو را گیج کند، کور و کر و لال کند. اینجا غرب وحشیی وحشی است. آن هم از
تابستانهاش که آدم زنده زنده کباب میشود. آن سوراخی که میگویند در فضا ایجاد
شده که نزدیک کورهی خورشید است، درست بالا سر تورنتو است. اما زیباست لامصب! کافیاست
یکی از همین خیابانهای به علاوه را بگیری بروی، ساختمانهای دراز و دیلاق را پشت
سربگذاری تا برسی به لب دریاچهای یا خم رودخانهای که خورشید خوش تیغ کشیدهست
روی آبیی آب. و برقابرق آب که تسخیرت کند، سرت گیج رود و خوب که نشئه شدی و
چشمات سیاهی رفت، اندوه خود را به جیغ مرغهای دریایی بسپاری و لحظاتی، لحظاتی چند،
بی آن که خود بدانی، ابدیت را حس کنی تا بعد باز بیایی توی سایه و یاد بدهکاریهات
و وضع اقامتت بیفتی. بگذاری گرما انرژیات را بگیرد؛ خالی شوی، ول شوی زیر سایهی درخت.
زیباست بدمصب! گوشهای مردی را میبینی میانسال، ماهیگیری میکند. آرام برای خودش
نشسته نظاره میکند. هیهات از حوصلهاش! انگار تکهای از رودخانهست. گوشهای دیگر
بوی ماریجوآنا میآید و چند جوان به گفتگو و خنده. زیباست این ولنگاری! چند قدم
آنطرفتر خانوادهای هندی غذا میخورند. گوارای وجود! این کنار مادر و دخترکی سیاه
پوست، زمستان از یاد برده، لخت و پتی، تن به آب دادهاند. پشنگههای آب روی پوست
براق زن مثل شبنم روی گل کوکب، قطره قطره تا شُره کند. زیباست این آزادی! این طرف
تر زوجی چینی، ورزش تایچی میکنند. یک دست را همچین میکند مثل ماما مجسمانه خشکش
میزند به آب، میرود تا یک ربع دیگر که آن دستش را همچون کند. کسی به کسی کار
ندارد. زیباست نگه داشتن این فاصله!
چه تابستان سوزان، چه زمهریر زمستان،
هنگام عبور و مرور بچه مدرسهایها، کریستی، سر چهار راهی میایستاد و تا بچهای
میدید تابلوی ایست را میبرد بالا و میگرفت جلوی ماشینها و خودش تا وسط خیابان
میرفت و دست بچه را میگرفت و از خیابان رد میکرد. با هر بچه رد کردنی، حالتی
خوش در صورتش نقش میبست گویی همین الان کودکی را از خطری حتمی رهانیده است.
این در کانادا رسم است، اگر چه
همهی چهار راهها چراغ راهنمایی دارند با این وجود برای امنیت بچهها، این کار- بیشتر
شبیه یک جور ژست یا آیینی امنیتی - توسط داوطلبین انجام میشود.
شیدا، کریستی را در آسانسور میدید.
توی یک طبقه مینشستند. حمل آن تابلو برای دستهای کوتاه و ناقص کریستی آسان نبود.
یکی دو بار از پشت عینک ته اسکانیی کریستی با شیدا چشم تو چشم شده بود و سلام
علیک کرده بودند. به جای سلام صدایی مثل یک جیغ کوتاه از گلوی کریستی خارج شده
بود. کریستی ظاهرش تر و تمیز بود، لباسهاش مرتب بود، اما آن بو بود که توجه شیدا
را به کریستی جلب میکرد. شیدا خوب میدانست که آن دستهای ناقص و کوتاه نمیرسد
به همه جا: به پشت، به لای پا، تا بشوید و پاک و پاکیزه کند. کریستی بو میداد.
مثل کیان، پسر شیدا که بو میداد. کیان جسماش سالم بود، دستش میرسید اما ذهنش
دورانی آنقدر تو خودش میچرخید و میچرخید که کیان دیگر نمیتوانست از جاش بلند شود.
همجوار مرگ بود و همخانهی دق. شیدا از سر کار که میآمد به زور، به التماس پسرش
را میشست، دندانهاش را مسواک میزد. آن هیکل گندهی هجده ساله را باید با خود میکشید
میبرد حمام. کیان میگفت مامان مامان مامان، من جرات خودکشی ندارم، مامان دعا کن
بمیرم!
به مادرش میگفت دعا کن من بمیرم.
شیدا گاهی قاطی میکرد، وحشت زده میرفت تو فکر. میشد گاهی از دست کیان، جان به
لبش برسد. و گاه یادش میآمد و نمیآمد که انگار دعا کرده پسرش بمیرد. بعد تا مرز
جنون از خود بیگانه میشد و نمیتوانست خودش را بشناسد.
خرکش کیان را میکشاند توی بالکن
تا کریستی را ببیند. از آن بالا پیدا بود که چطور کریستی با شانههای نحیفش، دستهای
کوتاهش به خودش فشار میآورد تا تابلوی ایست را بالا ببرد و بعد با لبخند دست بچهها
را بگیرد. ایست دادنش محکم بود انگار هشدار میداد: بایست! نگاه کن! مواظب باش!
یک مادر و پسر هم بودند که صبحها تو آسانسور،
شیدا با تحسین نگاهشان میکرد. پسرک مونگل بود. هر روز خدا مثل بقیهی بچهها، مثل
بقیهی مادرها این مادر هم پسرش را میبرد مدرسه. انگار که مثل همهی بچهها، بچهاش
امسال قبول میشد و میرفت یک کلاس بالاتر. جدیتی عمیقتر، محکمتر و با ثباتتر
از مادرهای دیگر در صورت مادر مونگلی دیده میشد؛ جدیت و ثباتی که گویی هر چه پسرکش بزرگ شود، جوان شود، مرد شود، و همهی
مراحل زندگی طی شود و با هم پیر شوند، با این همه، هرگز بو نخواهد داد. هالهی
نورانی که شیدا در کتابها خوانده بود یا در نقاشیها دیده بود، تو صورت این زن
بود.
شیدا به خاطر بیماریی پسرش به اینها
که نقص عضو یا ناهنجاری داشتند، جذب میشد. سعی میکرد با کریستی دوست شود، با
مادرمونگلی حرف بزند. دلش میخواست سینهاش را بشکافد، قلبش را نشان او دهد. گویی
زبان آدمی قادر نیست کلامی برای بیان این احساس بیابد.
وجه دیگری که شیدا به کریستیها، به مونگلها، تمایل داشت، سرشت
از خود بیخودیی آنها بود. گویی این نقص یا نقیصه در وجود آنها، دری است
ناگشوده به روی زیباییای اسرارآمیز. آنچه آیین بودا برای رهایی از رنج میگوید؛ آنچه آیین عشق و دوستی در مسیحیت است؛
گویی آدمهایی مثل کریستی، کیان یا پسرک مونگل، زائر درگاهش بودهاند و به آن
آستانه رسیدهاند که هیچ نخواهند؛ هیچگونه جاهطلبی نداشته باشند و فقط قادر باشند
دوست داشته باشند و مهر بورزند.
یکی بود یکی نبود یک کیان کوچولو
بود که روی زانوی مامانش خوابش میبرد. شیدا وسط جلسه بود. بلند بلند همه با هم
حرف میزدند، از حقوق بشر گرفته تا مدرنیسم و پست مدرنیسم و حذف دانای کل در
داستان نویسی، حرف میزدند. تو سرما، درهای بسته، فرت و فرت سیگار میکشیدند. این
گوشه آن گوشه، بچههای دیگر هم بودند که زیر پالتویهای مادرشان کز کرده بودند و
میان آن همه دود خوابیده بودند. شیدا داشت از هماهنگی حرف میزد. بل و بل
میکرد. بچه رو پاش وول میخورد. نمیگذاشتند حرف بزند، همه با هم حرف میزدند.
آخرهای جلسه، زنها جیغ میزدند؛ مردها عربده میکشیدند بعد که خودشان از دست هم
خوب ذله میشدند، قرار میگذاشتند که سر هم جیغ نزنند و عربده نکشند و نوبتی حرف
بزنند و یکدیگر را دلداری میدادند میگفتند تمرین میکنیم؛ تمرین دموکراسی میکنیم.
کیان چهارده ساله بود که مامانش
طلاق گرفت. مامانش روزها کالج بود، شبها جلسه. باباش هم از خدا خواسته، راهش را
کشید و رفت. تو کانادا حرف بزرگتر و حساب از کسی بردن یا حفظ آبرو معنی ندارد.
بزرگتر کجا بود؟ مشاور هست، وقت میگیری میروی پیشاش. با لبخندی ساختگی میآید
باهات دست میدهد، توی چشمهات زل میزند. شیدا گفته چه و چه و چهها، مشاور گفته
بوده:
You are not happy.
Leave the house.
به همین راحتی.
کیان شانزده ساله بود که دیگر
مدرسه نرفت. گرفت خوابید. شیدا کار میکرد و درس میخواند. حالا درسشان جدول مازلو
بود که چهار اصل احتیاجات اولیهی انسان را نشان میدهد. سه اصل را استاد، روی تخته، بزرگ نوشته بود:
Food, Shelter, Health
تا چهارمیاش را بزرگتر بنویسد:
and Love
و عشق، بغضش گرفته بود شیدا. از
خودش بدش آمده بود. از آن شبهایی که توی جلسه از حقوق بشر و هماهنگی حرف میزده. از
رابطهش با مردها که انگار یک وجه دیگر شوهرش بودند. و عشق. از اینکه در کنار هر
مردی میخواست رختخواب را با شعر و ترانه بیامیزد. تقّ هر چی مرد و رختخواب و شعر
و ترانه با هم در آمده بود. و در این رابطهها کشف کرده بود که بیشتر مردها، اعم
از شوهر تاجر یا دوست پسر شاعر، همه در دو چیز مشترکند، یکی اینکه همهشان میوهی
پوست کنده دوست دارند و یکی این نیاز مبرم و ضروری که هی زود به زود باید یادشان
بیندازی و برایشان اعتراف کنی که شما سرتان مثل سر شاه میماند. شیدا میکرد، از دل و جان، سر طرف را ناز میکرد، میگفت شما
سرتون مثل سر شاه میمونه. اما وقتی میبرید و نفسش تنگ میشد که طرف دوزش میرفت
بالا.
شیدا از دوست و آشنا بریده بود. گویی
همه بهش دروغ گفته بودند. حالا بعد از چند سالی میدید که آن دروغها که خودش هم
به خودش میگفت انگار یک جور پلاس زندگیشان بوده. یک دهه و اندی گذشته بود. هنوز
دلش هوا میکرد، یاد دوستانش میکرد. جلسهها دیگر برگزار نمیشد. حالا شکل مهمانی
و دوره داشت. با شور و حال خاصی میرفت، سرخورده برمیگشت. میدید آنوقتها که سر هم جیغ میزدند و عربده میکشیدند
انگار با هم مهربانتر بودهاند تا حالا که برازنده و فیس کرده و کتاب چاپ کرده،
کنار هم مینشستند و به جای تمرین دموکراسی، حالا تحمل دگراندیشی میکردند. زنها با
صدایی دو رگه، عینهو سوهان روح، از کشف صدای زنانه دم میزدند، مردها غبار گرفته،
همان از خود متشکرهای سابق، با تردستی حال یکدیگر را میگرفتند؛ همدیگر را ضایع میکردند
و باز هم از حقوق بشر و حذف دانای کل و نوآوری در داستان حرف میزدند. چقدر حرف میزدند!
تا شیدا باز سرخورده، مدتها خود را کوفت و مرگ کُنَد. تا باز زمان بگذرد، پشیمانی
کمرنگ شود و شیدا دلتنگی کند و هوایی شود.
یکی بود یکی نبود یک کیان بود که تناش،
تن جوانش به رختخواب، به ملافهی سفید خو گرفت. روزها به شب دوخته میشد، شبها به
روز، بهار به تابستان، تابستان به پاییز. کیان گرفت خوابید گفت بخواب که خواب جاته.
وقتی بلند میشد برود دستشویی، دولا دولا دستش را میگرفت به دیوار. شیدا تو خودش
خاموش مویه میکرد: آخه مادر تو که چیزیات نیست. یک ور سرش انگار رفته بود تو،
مثل سر نوزادی که بیتوجه از یک طرف خوابانده شود. همانطور که او آهسته آهسته میرفت
طرف دستشویی، شیدا تا خود را خنج نکشیده
باشد؛ دست میکرد تو فرورفتگی، تند تند موهای کیان را پوش میکرد. اول پاییزکه میشد، شیدا دلش آتش میگرفت. میدید
صبح بچهمدرسهایها، نوجوانها، کیف و کوله به دوش راهیی مدرسهاند. شیدا اعتراض
کرد؛ داد و هوار کرد؛ تهدیدش کرد؛ گفت بیرونت میکنم. کیان لحاف را میکشید تا فرق
سرش. شیدا لحاف را پس میزد؛ نفرین میکرد؛ خودش را میزد. خودش را که میزد، کیان
با گریه میگفت مامان مامان، نزن! مامان نزن! همانطور خوابیده، نشسته، مچهای شیدا
را محکم تو مشتهاش نگه میداشت. بعد دوتایی تو صورت همدیگر زار میزدند. تا
بعدتر که مثل مرغ سربریده، جلوی کیان اول قدقد جیغ مانندی بکشد بعد بدون سر، بال
بال بزند تا از حرکت بیفتد و چشمهاش مات شود. همانطور مه و مات ول شود تو خیابانها،
کنار دریاچهها؛ به روی آب شیون کند؛ با مرغهای دریایی جیغ بکشد و به مهتاب
بخندد.
همانطور مات زده، دوره راه افتاد.
رفت پیش روانپزشک، مشاور جوانان، کشیش محل، مرشد هندی، مجلس سماع. همهشان هم مثل
رمالها که سرکتاب بازمیکنند، حرف میزدند. یعنی احتمال هر چیز ممکن بود. شیدا
حرف هیچکدام را هم قبول نداشت چون فکر میکرد که حتما بیماریی کیان به شبهایی که
کیان را عین گوشت کوبیده از این جلسه میکشیده به آن جلسه و هی حرف از هماهنگی میزده
یا وقتهایی که سر آقایی را هی ناز میکرده که بگوید سر شما به سر شاه میماند،
ربط دارد. پیش هر کدام که میرفت، در هر مجلس که مینشست یکریز تو سرش میچرخید
کمک... کمک... کیان من... انگار با خودش عهد میکرد تا کیان از جاش بلند شود. در
مجلس سماع، وقتی آن صدای قدسی اوج میگرفت: مدد یا صاحبالامکان... مدد یا صاحبالمیدان...
مدد مدد... با دست دهانش را کیپ میگرفت که فریاد نزند. فاتح، دف را که بلند میکرد،
نزده، لرزش آویزهای دف با ضربان و تپش عضلهها، ریتم میگرفت تا دمی و بازدمی، با
سرانگشتان کشیده و ظریفش آن نت مخصوص را که با ضربان قلب هماهنگ میشود، بزند. ضرباهنگ
دف که اوج میگرفت تا خروش جرنگ جرنگ آویزها، شیدا از حد خود بیرون میشد. بعد
لول و مست مینشست به تماشا. قامت موزون فاتح به کمال و زیباییی نیلوفر روی آب،
که چهارزانو مینشست و دستها که دایرهوار دف را میگرداند و نظم بینظم انگشتها
که جابهجا نگذاشته برداشته میشد.. مدد یا صاحبالمیدان...
وقت برگشتن شیدا دلش میخواست فاتح
بغلش کند. سر بیسامان شیدا را میان سامان خودش بگیرد، دلش میخواست چشمهاش میان
بازوهای فاتح آرام آرام بسته شود. سرش را میگذاشت روی فرمان ماشین احساس درماندهگی
میکرد. حسهایش قاطی میشد: از جذبهی ریتم دف، به جذبهی زیباییی فاتح؛ از شدت
درد، به تمنای آغوش.
روانپزشک، شیدا را فرستاد به کلاسهای
آموزشی که مخصوص کسانی است که با کسی زندگی میکنند که نمیخواهد زندگی کند. کلاس
هفتهای سه شب تا دیروقت برگزار میشد. هوا منهای سی و هشت درجه بود. سوز و سرما مصیبت
را تشدید میکرد. شیدا مینشست تو ماشین سگلرز میزد تا ماشین گرم شود و راه
بیفتد. دلش میخواست پدر کیان همراهش بود. دلش میخواست طلاق نگرفته بود. اما وقتی
جزجز میکرد و از کیان با پدرش حرف میزد و به او التماس میکرد که به کیان سر
بزند و او خونسرد میگفت که این بچه تنه لش و تنبل است، شیدا دلش خنک میشد که با
یک قرمساق زندگی نمیکند. یک بار وقتی پدر کیان داشته حسابی عر و گوز میکرده،
شیدا میبیند نخیر دیگر زورش نمیرسد، دولا شده رو به او، شرق شرق زده به باسناش.
از محوطهی درندشت پارکینگ تا در
ورودی ساختمان ده دقیقهای پیاده راه بود. ده دقیقهی کشدار. ده سال نوری. باد سرد،
باد سیاه هو میکشید؛ شیدا را خشک میکرد در بیکسی؛ کبود میکرد در بیپناهی.
شیدا پشت به باد میرفت. باد سردتر، سیاهتر جهت عوض میکرد. شیدا میچرخید؛ خم میشد؛
راست میشد؛ ها میکرد؛ هو میکشید؛ چشمهاش که سیاهی میرفت؛ دف، دایرهوار تو
دستهای فاتح میچرخید؛ صورت دف، چهره عوض میکرد از کیان به کریستی، از کریستی به
مونگل، از مونگل به ماه، به مهتاب.
به در ورودی که نزدیک میشد همکلاسیهاش
را میدید که زوج زوج میآمدند. بعد که باهاشان آشنا شد، دید حتی آنها که طلاق
گرفته بودند، با هم میآمدند. همکلاسیها هیچکدام مستقیم تو چشمهای همدیگر نگاه
نمیکردند. شرمی ناشناخته از جرمی گمنام، از گناهی در غفلت مرتکب شده، نگاه و
لبخندشان را مثله کرده بود. آن نگاه مطمئن به خود که در چهرهی مادر مونگلی بود، آن
رنج قوام یافته و به نور بدل گشته که چهرهی او را روشن میکرد، در صورت این
مصیبتزدهها نبود. در این کلاسها بود که شیدا دلش گرم شد. نور امیدی در دلش
تابید و میدید که در این کشور آدمهایی که نمیخواهند یا نمیتوانند مثل همه
زندگی کنند، مثل کریستی، مثل مونگل، مثل کیان، جایی ویژه دارند و به نوعی، از حق
زندگی برخوردارند بی آنکه تحقیر شوند و یا زیر دست باشند.
آن اوایل که شیدا آمده بود کانادا،
همهاش بیقرار بود دلش برای وطنش تنگ میشد، دلش برای کوچه پس کوچههای زادگاهش،
خانوادهاش تنگ میشد. روزشماری میکرد تا روزی که برود در آغوش وطن. بعد که میرفت
آنجا، دلش تنگ میشد برای هوای پاکیزه و اینجا که کسی به کسی کاری ندارد. این جا
که بود هی هوای آنجا را میکرد، وقتی آنجا بود دلش برای اینجا تنگ میشد. هی اینجا،
آنجا. آنجا، با چه مکافاتی رفته بود به محلههایی که فکر میکرد دلتنگ دیدن آنها
بود؛ قدم بزند بعد دیده بود اصلا هیچوقت این محل و سر گذر را دوست نداشته که توی
کوچهاش به دیوانه و مونگل سنگ میزنند. و یا خاله و عمهاش که هی به طعنه میپرسند
حالا آقا کیان چیکارهاند؟ تا بالاخره خسته و کوفته به خودش آمد، دید به مرحلهای
رسیده است که قدردانی کند.
توی ساختمان وقتی آژیر امتحانی یا
اشتباهی میکشیدند شیدا میرفت کریستی را میآورد آپارتمان خودش. یکی دو بار توی
راهرو دیده بود بدجور میترسد. گاهی هم آخر هفتهها میآوردش. کریستی با فشار، با لکنت،
با جیغهای کوتاه، بریده بریده حرف میزد. مادرش سالها پیش مرده بود و پدرش خانهی
سالمندان زندگی میکرد. ماهی یک بار مددکار میآمد به کارهاش رسیدگی میکرد. شیدا
با تحسین ازش پرسیده بود که چطور توی این سوز و سرما میرود سرچهار راه. حالا دیگر
خوشحالی با جیغهای کوتاه، با دس دسی کردن قاطی شده بود؛ مثل اردک کواک کواک میکرد،
میگفت:
I feel good .
سنش را نمیشد حدس زد وقتی حمام کرده بود و چتریهای
بورش میریخت توی پیشانیاش، بیست و چند ساله بود. گاهی که در خود فرو میرفت
پیرزنی رنجور بود. اما وقتی از وسط چهار راه، بچهها را رد میکرد و توی پیاده رو
یک پایش را تو هوا تاب میداد به لیلی و خندههای ریز، دوازده سیزده ساله میشد.
زرشک پلو خیلی دوست داشت؛ هم میخورد هم میبرد. شیدا را سفت میگرفت ماچ آبدار میکرد،
سر و صورت شیدا را تفی میکرد. شیدا دلش به هم
میخورد اما تا میآمد از کریستی بدش بیاید یا از کیان خسته شود، یاد روشنیی
چهرهی مادرمونگلی میافتاد. یکی دو بار خواسته بود برود پیشاش یا توی آسانسور،
توی راهرو بدود شانههایش را بگیرد بگوید وایسا نگات کنم، وایسا تو چشمات نگاه
کنم. اما بین او و خودش فاصلهای میدید احساس میکرد او همدرد واقعیاش نیست، چون
کیان دستی دستی به این روز افتاده بود.
شیدا وقتی ازبیرون میآمد همانطور
کیف به کول و کتاب تو بغل میرفت تو اتاق کیان، چراغها را روشن میکرد، لحاف را
پس میزد، دست میکرد تو موهای کیان، اول قربان صدقه میرفت بعد شکلک درمیآورد و
دوتایی میخندیدند. یک روز رسید خانه، رفت تو اتاق، دید لحاف پس است و کیان نیست.
بند دلش پاره شد. صد بار مرد و زنده شد تا پرید توی بالکن دید کیان دارد به
چهارراه نگاه میکند، به کریستی نگاه میکند. چندی بعد وقتی آمد خانه رفت تو اتاق
دید کریستی زیر لحاف خوابیده. با لباس بود. شیدا خندهش گرفت. کیان هم خندید و گفت
آژیر کشیدن کریستی خودش اومد. شیدا به روی خودش نیاورد و رفت توی آشپزخانه. صدای
جیغهای کوتاه و دس دسی میآمد. و کیان که یواش یواش حرف میزد.
آخر تابستان بود. کریستی مریض شد.
تب میکرد. مدد کار، دکتر میآمد و میرفت. دکتر میگفت ریههاش ضعیف است. شیدا
سرمیزد، سوپ میپخت. کریستی میآمد، مینشست؛ میخوابید؛ میماند؛ نمیرفت؛ گریه
میکرد که دوشنبه روز اول مدرسه نمیتواند تابلوی ایست را بلند کند. شیدا دلداری
میداد که خوب میشوی.
دوشنبه شیدا از سر کار میآمد. بچهمدرسهایها
نونوار، شاد و شنگول از مدرسه برمیگشتند. شیدا چشمش به چهارراه افتاد. باورش نشد.
چشمهاش را مالید؛ خشکش زد؛ گریهاش گرفت؛ جیغ کشید؛ سر بالا کرد، رو به آسمان، رو
به خورشید، رو به نور، رو به خدا.
یکی بود یکی نبود یک ...
کپی رایت این داستان
متعلق به نویسندهی آن است.