http://sardouzami.com

 

خانه‌ي دوست

سردار صالحی

(بخشی مستقل از کاج و کِرست خانه ی دوست)

 

با بچه‌ها خداحافظی کردم. بعد از سالی یک شب را باهاشان زیر یک سقف سر کرده بودم. یکی‌شان را بیست سال است می‌شناسم. آدم غریبی است. این آدم کارهایی کرده كه شیطان كه به آن رسیده بود درمانده بود چه کند. این آدم پیکاری که در مدرسه پیکاری بوده است و از همان مدرسه به سال شصت برمی‌خورد و می‌افتد به زندان اول‌هاي سال شصت و پیکاری و سر موضع و در همان زمان پا نهادن به زندان اعلام موضع می‌کند و می‌رود به تشکیلات خودشان در زندان می‌پیوندد. هیچی. این حالا هرچند سال حبس می‌گیرد و یکی دو سالی می‌گذرد به آن سالی می‌رسند که حکم داده بودند اسلام برای نامسلمان‌ها زندان نمی‌شناسد. می‌گوید یکباره خبر آمد که همه دوباره دادگاهی می‌شوند.

 

حتا این خیال در سر جمعی‌شان آمده بود که فشار پیروان در بیرون رژیم را به جایی رسانده است که مجبور است براي مردمفريبي جمعی را آزاد کند.

یک آن به سرم آمد که از زندان درآمده بودم و جماعت موج می‌زد.

 

سال پنجاه و هفت را می‌گفت و بر سر دست بردن زندانی‌ها.

 

گفت: هیچ. دوباره همه را خواستند به دادگاه و اين یک کابوسی توی بند دوانده بود که کسی با کسی نمی‌آمیخت. هرکس گرفتار سبک و سنگین کردن بود که پرسش چه خواهد بود و پاسخ چه است. نيمه‌ي روز بود که آمدند صدا زدند. بیست و یک نفر را بردند. وقتی این‌ها را صدا زدند هم ما را به خود نیاورده بود. یادم نمی‌آید با کسی گپ زده باشم یا کسی باهام گپ زده باشد. من هنوز در فکر حساب و کتاب این بچه‌ها بودم تا به دستم بیاید به چه ترتیبی خواسته‌اند و مي‌برند و به دستم نیامده بود که دیدیم آن‌ها كه رفته بودند آمدند و فهمیدیم که نوزده نفرشان اعدام گرفته‌اند. وقتی آمدند توی بند آن دوتا فقط خبر سال‌های زندانشان را دادند و رفتند دستشویی و برگشتند ایستادند به نماز و آن‌ها که اعدام گرفته بودند داشته‌هایشان را بهانه کرده بودند و در گرد کردنش پلاچ شده بودند. نگهبان هم حضور مدام نداشت اما لب باز نمی‌شد. دیدم آن دوتا که زندان و زنده ماندن گرفته‌اند سجده طویل می‌کنند وقتی که وقت نماز نبود. رفتم طرف يكي از بچه‌هایی که پرونده‌ای مثل من داشت.

گفتم: چه پرسیدند؟

گفت: هیچ.

گفتم: خیلی زود آمدید.

گفت: که زودتر به ته‌اش برسیم.

با عصبانیت در کیسه‌ی داشته‌هایش را گره زد و انداخت پیش پایش. دیدم نگهبان نیست. رفتم طرف یکی دیگر.

پرسیدم: چه پرسیدند؟

گفت: هیچ.

گفتم: هیچ که نمی‌شود. دادگاه کجا بود؟

گفت: پشت در.

گفتم: پشت در چه پرسیدند؟

گفت: مسلمانی یا نه؟

پرسیدم: تو چه گفتی؟

گفت: گفتم مسلمانم ولی.

پرسیدم: آن دوتا چه گفتند؟

گفت: گفتند مسلمان.

پرسيدم: یعنی برای همان ولی؟

گفت: نمی‌دانم.

 

این‌ها را هنوز نبرده بودند که من توانستم از نگهبانی که منتظر بردن این‌ها بود رد شوم. آمدم دم در بند و از نگهبانی که من را می‌شناخت مُهر خواستم.

گفت: حالا؟

گفتم: مُهر بده!

گفت: تو آدم حرام‌زاده‌ای هستی. از کجا شنیدی؟

پرسيدم: چي را؟

پرسيد: از كجا خبردار شدي؟

پرسيدم: از چي؟ مهر بده!

گفت: یعنی تو پیکاری مرتد گُه برگشته‌ای؟

گفتم: برگشت به کسی می‌گویند که از جایی کنده باشد.

گفت: با آن‌همه بی نماز بی روزه‌ی علنی یکباره برگشتی؟

گفتم: من سیدم و سیدها در فطرتشان مسلمان‌اند. یک دوره کوتاهی از عبادت کرده‌ام. درازش نکن. از سید تربت جدش را دریغ نمی‌کنند.

گفت: بگیر. این مُهر خودم است. از گل گور جدت. جدت کورت کند اگر با نفاق سر بر مُهر من بگذاری. بگیر. برنمی‌گردی. اگر برگردی هم زیر پایم له‌ات می‌کنم.

 

هیچی. من آمدم یکراست رفتم دستشویی و درست به یاد آوردم وضو چه طور است اما وضو نساختم. دستم را تا جایی که باید تر کرده بودم که هرکس که دید بداند از وضو آمده‌ام. وقتی که آمدم آن نوزده تای اعدامی را برده بودند و آن دوتای مانده ردیف هم  رو به دیوار اتاق نشسته بودند دست به دعای نشسته گرفتن یا سجده‌ي طويل. این سر از سجده بلند کرده بود که او سر به سجده می‌نهاد. اما در میان آن چندتایی که مانده بودند و هنوز خوانده نشده بودند، ميان ما جنب و جوشی بود و معلوم بود که سر کار به دست سیروس است. سیروس من و یکی دوتا از بچه‌های دیگر را لو داده بود و دادگاه اول کوتاه آمده بود و بعد پشیمان شده بود. خیلی زود فهمیدم که سیروس می‌گوید تنها راه شستن این ننگ دفاع جانانه است و زود رفته بود در فکر و گوشه گرفت و هرکس به گوشه‌ی خودش رفته بود و من یکی دو رکعت نماز کرده بودم که باقیمانده‌ی اتاق را خواستند. در حینی که گردمان می‌کردند برای بردن دمی کنار سیروس افتادم. دستش را گرفتم گفتم: مگر نشنيدي؟ پشت بند تير مي‌زنند. چه دفاعي كُس خل...؟

گفت: بی ادب نباش سید!

 

جمع‌مان کردند دم در بند، بی نظم و ترتیب، همینجوری، این قد، آن بالا، اين خط، آن ربط. کوتاه، بلند همه‌مان را چشم‌بند زدند و دست این بر شانه‌ی آن در بند باز شد و کشیده شدیم. به دستم آمد که نفر آخر هم به اتاقی درآمد و در بسته شد و خیلی زود نوبت به من رسید. حالا دوتا از بچه‌ها رفته بودند و من پرسش و پاسخ را دانسته بودم و هردوتا گفته بودند مسلمان و گذشته بودند از صفی که بودیم به صف دیگر كه صف نبود. ما كنار هم ايستاده بوديم و طوري ايستاده بوديم كه رو به صحنه داشتيم.

پرسید: نام...؟

داشتم می‌گفتم که چشم‌بند از چشمم برگرفتند. همه ماسک به چهره داشتند. پشت ميزي فلزي. هر سه‌تاییشان و هم این که چشم‌بند برمی‌داشت.

پرسید: مسلمانی یا نه؟

گفتم: مسلمان.

پاسداری که ماسک به چهره داشت و چشم‌بند از چشم‌ها برمی‌داشت دستم را گرفت و برد کناری نگاه داشت. حالا دیده بودم که آن که میان نشسته است عبا دارد و آن‌ها که دوطرفش ایستاده‌اند نظامی‌اند. بر چهره ماسک داشتند و او که می‌پرسید همان میانی بود. آمدیم تا نوبت رسید به سیروس.

پرسید: مسلمانی؟

گفت: نه. من...!

گفت: پوزه ببند!

پاسداری که نشان می‌داد جاي کی کجاست این را که شنید برگشت از گوشه‌ی اتاق، جایی پشت سر ما چوبی نتراشیده نخراشیده برداشت آمد سرش را داد دست سیروس و او را کشید برد برابر اما پشت به ما رو به دیوار نگاه داشت و در حالی که آن سر چوب را که به دست سیروس داده بود روی کف لخت اتاق می‌کشید آمد چشم‌بند یکی دیگر از بچه‌ها را برداشت که مسلمان شد و آمد کنار ما ایستاد تا به آن آخری رسیدیم. ما مانده بودیم این طرف و سیروس و آن یکی دیگر که داستانی بالاتر از سیروس نداشت پشت به ما و رو به دیوار ایستاده بودند که در باز شد و پاسدار آمد چوب را این بار از میان گرفت برد سرهایش را داد دست سیروس و آن یکی و همین‌طور که از جلو آن‌ها را می‌کشید صدای سیروس درآمد که: من دفاع دارم!

حالا پاسداری که آن‌ها را می‌کشید از در گذشته بود اما این دوتا داشتند چوب را هی بالا و پایین می‌بردند بلکه بتوانند درازای چوب را از پهنای در رد کنند. هول برشان داشته بود یا چه شده بود دوتایی گیر کرده بودند توی چهارچوبه در و بي كه چوب را ساز در كنند زور مي زدند چوب را از پهنا پيش ببرند. سه بار سیروس گفت: من دفاع دارم. بار آخر را وقتی می‌گفت که آن یکی چوب را انداخته بود و از در گذشته بود و سیروس داشت تقلا می‌کرد با همان چوب و همان پهنا درازا از در بگذرد که آن ماسک عبادار گفت: بگو.

دیگر سیروس چوب را ول كرده بود رفته بود بیرون. اما اشکار بود که جایی این طرف یا آن طرف در است.

گفت: من از خودم دفاع نمی‌کنم.

پرسید: از کی دفاع می‌کنی؟

گفت: از خلقم.

تتق. تتق. صدای دو تیر بلند شد. صداي بیرون برید و صدای مرد عبادار را درآورد که آیه‌ای را خواند كه بعدها فهمیدم آیه‌ای است که در آن می‌گوید: خدایا سپاس که دشمنان ما را از ابلهان قرار دادی.

 

هیچی. می‌گویم هیچی. اما هزار سال پیر شدم تا آن دم که گفت: برادرها بروند و پاسداری که ما را آورده بود به در اشاره کرد و با هیچ نظم و ترتیب و اراده‌ای پا از در بیرون نهادیم و دیدیم که یکی شان افتاده است روی یک پلاستیک سیاه این طرف، یکی شان روی یک پلاستیک سبز آن طرف. در بند هم باز بود. برگشتیم سر جای‌مان و من به نماز ایستادم تا اذان سحر که آمدند برای نماز ببرند به مسجد.

 

یکی دو سالی بر موضع و هفت هشت سالی به توابیت طی می‌کند و با حالی زار از زندان در می‌آید. می‌گوید مدتی که گذشت دیدند که ما مشتی عابد گوزیده‌ایم. شروع کردند به تک و توک آزاد کردن تا شدیم هفت نفر که آمدند خبر دادند شما هم آزاد می‌شوید و به هرکدام‌مان یک ملاف سفید داندند و رنگ سیاه و قرار شد که دعای جوشن کبیر را ازبر بر آن بنویسیم. آن اول کار همه سریع می‌نوشتند و شاید چون من به آن دلبسته بودند که همین سر شب کار را تمام کنند. وقتی یکی دوتا تمام کردند و بردند و آمدند با یک ملاف تازه فهمیدیم که این نگاره را نگاه می‌کنند و اگر غلط داشته باشی باید دوباره بنویسی. به هرحال، به هر زاری بود دعا را همه درست نوشتند و قبول شد و بردند خیاطخانه‌ی زندان به شکل کفن درآوردند برای ما آوردند پوشیدیم و ساک‌هامان را دست‌مان گرفتیم که بیایند آزادمان کنند که مسئول بند آمد گفت کفن‌هاتان را در بیاورید باید برویم نجارخانه.

نمی‌گفتند چه بازی‌ای با ما دارند. هیچی. رفتیم نجارخانه و فهمیدیم که باید برای خودمان یک تابوت ساده درست کنیم. می‌دانستیم که دارند آزادمان می‌کنند اما از این كه بُن اين بازی‌ها چه است سردرنمی‌آوردیم. هیچی. به هم کمک کردیم و زود هرکس تابوتی به اندازه‌ی خودش درست کرد و دیگر نه قفلی بر ما بود نه بندی و هوای بیرون را از نجارخانه می‌دیدیم که دیگر دارد عصر می‌شود و ممکن است باز شب را در زندان سر کنیم.

نشسته بودیم و زندانبان با نام می‌شناختمان. آمد دوتا دوتا با هم، تکی، برد و به هرکس گفت تابوتش را ببرد بگذارد دم در برود کفنش‌اش را بپوشد منتظر باشد تا شب شد و من و یکی دیگر از بچه‌ها شب را دوباره در زندان سر کردیم و بعد از نماز و دعای معمول کمی از این که فردا چه می‌شود گپ زده بودیم و دیده بودیم که ساک‌ها را از بچه‌ها گرفته بودند كه روز بعد بیایند چیزهایشان را ببرند.

 

هیچی روز به نیمه رسیده بود و ما غروب گذشته تابوتهامان را دم در بند نهاده بودیم که آمدند صدا زدند که کفن‌هاتان را بپوشید بیایید. دوتایی ساک و پلاستیک داشته‌هامان را گذاشتیم کنار داشته‌های آن‌ها و کفن‌پوش ایستادیم. بی صبرانه انتظار می‌کشیدیم که نگهبان آمد و از میان وسایل بچه‌هایی که آزاد شده بودند دوتا بسته برداشت رفت و ما ماندیم تا آمدند گفتند راه بیفتید.

 

خیال کرده بودم می‌برندمان سر نماز جماعت و شاید بر سن بکشندمان و نشان‌مان دهند. اما دیگر دورانی نبود که بخواهند مارکسیستی را بکشند تلویزیون. حالا دیگر ما خودمان در این چند ساله از یاد برده بودیم عضو کدام سازمانیم. خیال کرده بودم شرمی بارمان می‌کنند و رها می‌کنند. ما دیگر به جایی رسیده بودیم که جایی که هیچ کس نبود هم، جایی که کسی نمی‌فهمید هم نمازمان را می‌خوادندیم: دیدی همان میان که به سجده رفته‌ام و در دل هزار من گُه بر آسمان مکه پاشیده‌ام ولضالین را دراز می‌کنم شايد زندانبان دید... شاید این نبود. اما چیزی همین حدود بود. عفوهایی که می‌آمد به نظر همین‌ها بسته بود که از روزهای غسل‌های جنابت ما خبر داشتند و می‌دانستند کی در خواب چه دیده که آبش آمده است. ما از دل برگشته بودیم پس باید با دل باز در بازی‌ای که افتاده بودیم می‌رفتیم. گاهی باید در چشم بازجو نگاه می‌کردی تا جایی كه می‌خواهد بگشاید و شرم اجازه‌اش نمی‌دهد راه برش بگشایی. خودت بگشایی. باید ساخته می‌شدیم پس باید نخست شکسته می‌شدیم. باید ذره ذره خرد می‌شدی. گاهی یکی میل‌اش کشیده بود، شاید جایی شک برش داشته بود می‌خواستند سر در بیاورند که آن روز اول، آن اولش چه شد كه شور عزای حسین از سرت افتاد؟ ما از جهان ارتداد آمده بودیم و هر دوگانه‌گویی، تناقض‌گویی نفاقت را بر ملا می‌کرد. باید به خاطر می‌سپردی به این بازجو چه گفته‌ای، پیش آن زندانبان چه رفتاری از خودت بروز داده‌ای. این‌ها همه جایی جمع می‌شدند. گاهی یک بازجو که هیچ ندیده بودیش و دیگر برایت مکرر هم نشده است جایی از داستان ساخته‌ات را به پرسش می‌کشد که احساس می‌کنی او تو را بهتر از خودت می‌شناسد. یا دست کم او بود كه تو را با آن گوشه، این کنار از خودت آشنا کرد. جایی كه صدبار تا آستان دل رفته بودی به دستش بیاوری، بگردانی‌اش که از دل گردانده شوی و از ریا که جهنم آخر است رهایی یابی و مومن شوی. گاهی پاسداری که محافظ ما بود در میان نماز نافله تا دعای سحر. گاهی میان روضه چرتی زده بود برای خودش. وای به روزت اگر همین پاسدار از پینکی درآمده بود و دیده بود که پینکی زده‌ای. می‌شود تواب باشی و در حسینیه‌ي زندان ظهر عاشورا چشم‌ات به خون ننشسته باشد؟ اشک را به فرمان درآورده بودم و بلد شده بودم چشمم را کی‌ها سرخ کنم و کجای کدام دعا سر انگشت دست هایم را به لرزه درآورم و آرام آرام یاالله یاالله استغفار از سینه برآورم.

 

نه. ما از عالمی دیگر آمده بودیم. شاید که نه، حتما در سال شصت وقتی که گیر افتادم یک سالی بیش و کم در خیالم آمده بود که روزی بر دوش جماعتی جوان از در زندان درآورده شوم. دشوار هم نبود. سه سال پیش ما شما را بر سر دوش گرفته بودیم. تو حالا نه، اما همین نسیم را من هفت خیابان بر سر برده بودم دست به دست در میان غوغا تا به جایی رسیدند که دیگر باورشان شده بود از زندان شاه در آمده‌اند و مي‌توانند با ما حرف بزنند. یا ترسشان بود یا هرچه چیزی به ما ندادند یا راست‌ترش ما چیزی نمی‌خواستیم. نمی‌دانستیم چه می‌خواهیم اما آشکارمان شده بود چه را نمی‌خواهیم و می‌خواهیم بنیادش را براندازیم. ما پی چیز بودیم که زودتر بپکاند، بگُرداند بن‌اش، چپه كند اساسش را.

 

اساس گرديده بود و گُهي را بالا آورده بود كه در خيال ما نمي‌گنجيد. مي‌دانستيم كه بازي است و به زاراندن‌مان مي‌برند. اما كجا؟ اين را آموخته بوديم كه اصل اول نشان دادن نبودن در نفاق اين است كه از هيچ نپرسي و يك سر به دست خدايش بدهي كه خواجه آن را مي‌گرداند.

 

از جايي كه بندها شروع مي‌شد تا برج و باروي در زندان راهي بود و از در بندها كه درآمده بودي جلويت فضاي باز بود تا به دم در اصلي برسد كه در هر دو طرف برج داشت و نگهبان. كفن پوشيده بوديم. وقتي صدا زدند تابوت‌مان را برداشتيم و زندانبان‌مان از جلو و ما پشت سرش به فاصله آمديم تا دم در. در كه باز شد و پا به بيرون گذاشتم، كمي دور تر از در زندان، يكي از بچه‌ها لب خيابان منتظر ماشين ايستاده بود: كفن پوش و كيف به دست!

 

همان دم در ما را سوار وانت‌بار سربازي كردند و حالي‌مان كردند كه نبايد بنشينيم. وقتي كه وانت‌بار كمي از كنار آن زنداني رد شد كمي يواش كرد. زندانبان سرش را در آورد و به ما گفت: فردا همين ساعت مي‌آييد داشته‌هايتان را مي‌بريد.

راه افتاد و نگه نداشت و بوق و كرنايي، چيزي در نياورد تا رسيديم دروازه‌ي شهر. نامش دروازه بود اما دروازه‌اي نداشت. وقتي در ميان هياهاي ماشين‌هاي مسافربر بين شهري و اتوبوس‌ها جايي پيدا كرد و نگه داشت زندانبان از وانت‌بار درآمد اما به ما گفت بنشينيد. ديديم كه رفت از داخل يكي از دكان‌هاي حاشيه‌ي راه به جايي زنگ زد و برگشت به او كه مي‌راند گفت: اشتباه آمده‌ايم. بايد به دروازه‌ي اصفهان برويم. بران كه مبادا دير كنيم.

دروازه‌ي اصفهان جايي بود كه من دستگير شده بودم. همين كه از دروازه‌ي اين سر شهر به آن سرش برسيم ما دوتا هركدام توي بحر خودمان رفتيم تا ديديم كه رسيده‌ايم به ميداني كه مي‌شود گفت همان دروازه‌ي اصفهان بوده است. ماشين را نگه داشتند و آمدند پايين. راننده و زندانبان ما. همپاي هم: نگاهي به سراسر ميدان انداختند.

يكي گفت: دير كرده‌ايم پراكنده شده‌اند، رفته‌اند.

ديگري گفت: خواسته‌اند اول در مسجد گرد بشوند بعد راه بيفتند. هنوز نيامده‌اند.

 

هيچي. ما كفن‌پوش در آمده بوديم. تابوت‌هاي‌مان را بغل‌مان گرفته بوديم و راه افتاده بوديم توي كوچه‌اي كه بنش به مسجد بسته مي‌شد و جاهايي آنقدر تنگ و پر پيچ مي‌شد كه بايد در بردن تابوت حواس جمع باشي. به هرحال. توي اين كوچه‌ خواه گذر گيجي كه از خواب بعد از ظهر بر آمده بود. خواه آن صداي الله اكبري كه از دور مي‌آمد ما را به هم نزديك كرده بود و حالا ما فهميده بوديم برنامه چيست و فشار قبرمان كم‌تر شده بود.

 

اين‌ها داشتند ما را مي‌بردند تا جايي به جماعتي برسيم: صل علا محمد تواب ما خوش آمد همصدايي كنيم و آن‌جا در پيش چشم جماعت در تابوت‌‌هايمان بخوابيم بر ما نماز مرده بخوانند و ما را سر كول بگيرند هر نوحه سرودي كه هست بخوانند تا به محل نماز برسيم و آن‌جا ما را احيا كنند و بخشوده، عفو، برادر، بايستيم به نماز و آخرين نفري باشيم كه از دعاي بعد از نماز دست برمي‌داريم.

ــ دعاگوي آخر نگهبان تو است.

اين را گفت و دوباره آن‌ها پيش افتادند و ما پس تا صداي الله اكبر بي نظم و غناهش گنگ صل علا به ما رسيد.

 

چندتا شل و پل زخمي جنگ كه يا دست نداشتند يكي هلشان مي‌داد يا پا نداشتند و بيرقي به دست گرفته بودند. ميان آن‌ها كه هل مي‌دادند و آن‌ها كه بيرق‌هاي ديگر را مي‌آوردند و بلندگو را بالا پايين مي كردند گاهي مرد پيري بود كه خودش به سختي سر پايش بند بود و قوز كرده بود زير بار مرده‌ي ما. مشتي هم جوان كه چون نمي‌توانستند در ميان تلاوت آيات حق سكوت كنند بي جهت هي دست به اين طرف و آن طرف بلند مي‌كردند و خودشان را مي‌تكاندند. چندتا دهاتي رهگذر، آن ته‌شان هم يك دسته زن زار كه صدايشان از صداي مردها بالاتر مي‌زد.

ــ صل علا محمد...

ــ تواب ما خوش آمد!

هيچي. رسيدند و رساندند به ما كه تابوت بر زمين بگذاريم و در آن بخوابيم. اول كه راه افتاديم هول عظيم بود: غناهش خاص خدا: لا اله الا الله و انا للله!

 

جماعت زياد شده بود. وقتي به سر كوچه رسيديم و جا براي جماعتي باز شد بلندگو به سختي جماعت را به يك صدايي مي‌خواند. چيزي به سجع خوانده مي‌شد تا جماعت را يكصدا كند كه: لاحول ولا قوت الله باالله!

 

مرده بوديم اما مرده نبوديم. به داستاني خوانده مي‌رفتيم. مي‌ديدم. از بالا. بالا اگرچه از گام برداشتن بي نيازت مي‌كند اما آن آرامشت نمي‌دهد كه چهار دست و پا و پيشاني بر خاكي. بالا. بالايي به بهروزي، نه مرده بر كول اين و آن رفتن.

 

تا ميدان شهر و محل نماز جمعه برسيم جماعت زير تابوت رفته رفته آب مي‌رفتند. آن‌ها كه آن‌طور دسته دسته آمده بودند تابوت را برداشته بودند حالا اگرچه صف مردمان حاضر بزرگ شده بود ما مي‌ديدم كه اين تابوت بر سر برده نمي‌شود تا جايي كه به دستم داده بودند كجاست. گاهي مي‌ديدي آن‌قدر هي اين طرف و آن طرف تابوت را گرفتند كه زير پاي هم له شدند. هم هست كه يك دم چنان پراكنده شوند كه يكي مجبور شود شانه زير يك طرف بزند و تابوت را سه نفري ببرند و تو را ترس از سقوط سر پاهايت غنج كند و بخوابي. بي كه كسي ازت خواسته باشد يا نشاني از زندانبان ببيني.

 

رفتيم تا به جايي رسيديم كه ميان شهر بود و ميانه‌ي روز و آن تش تابستان. گرما همه را به سايان چپانده بود. آن چندتاي بيرق خسته و آن چند پاي فلج كه ما را پيش رو نهاده بودند از پيش روي ما درآمدند و بيرق‌ها و بلندگو را به سايه‌بان رديف دكان‌ها كشاندند. جايي مي‌ديدي هفت هشت نفر از دكانكي درآمدند و چندي زير تابوت رفتند تا در راه بشنوند كه مرده در كجا شهيد شده است. در ميان رفت و آمدهاي مشتري‌هايي كه بيش تر از حوالي شهر آمده بودند و مشتي بسيجي و بچه‌ها مدرسه‌ي ابتدايي بين راه. شهر از تشييع جنازه خسته بود يا كار برايشان هر روزه شده بود يا از بازي سر در نياورده بودند يا هرچه. شد كه در راه يكي دو قشقايي را از در مسافرخانه‌اش بردارند و به زور بكشند زير بار تابوت.

 

به هرحال. ما به جايي نرسيديم. بين راه وقتي كه تابوت زمين نشست و بلند نشد درآمديم. يكي دوپاره هم يكي كمك گرفت پسش را و بر سرمان برديمش. اما سر آخر ديدم كه من مانده‌ام و تابوتي كه به پهلو مي‌برم. اين هم انگار ديگر چندان فراوان شده است كه نگاه نمي‌كشد. تابوت را پيچاندم و پيچيدم به كوچه‌اي كه مي‌دانستم در رو دارد. به اولين پيچ كوچه كه رسيدم تابوت را زمين نهادم و راه افتادم بروم فردا و فرداهايي كه نمي‌دانم كي است در اين كفن بگردم و هر روزه صبح و شب حاضري بدهم. اما هنوز به سر كوچه نرسيده بودم كه يادم آمد كه گفته بود آخرين دعاگو نگهبان تو است. برگشتم تابوت را برداشتم و به طرف محل نماز راه افتادم.

 

آن طور از زندان در نيامدم كه روز اول به زندان افتادنم در خيالم آمده بود. خيال كه نبود. آرزوي چيزي رفته بود. تقاضاي مكرر بود. به خيالم رسيده بود همان كه روزي بر شانه‌ام نشسته بود و رفته بود. روزي كه بچه‌ها از زندان درآمدند! روزي كه ما درشان آورديم و بر دست و بر سر برديمشان تا خانه‌شان، تا شهر. يك روز تأخير كرده بودند و چه خوب. اگر آن روز تأخير نبود شايد من از آبادان به اهواز نيامده بودم و روياي چند سال بعدم را در خيابان روز راه نرفته بودم.

 

فرق زندان‌هاي شاه و شحنه است. داستان برآمد و فروشد زنداني سياسي. زندانبان شاه با دربندهايش اسكندرانه برخورد مي‌كرد: خواهرشان را بگاييد و كاري به كار خدايشان نداشته باشيد!

مي‌خواستند رام باشي، نه فرمانبردار حتا. اين‌ها فرمانبرداري از ما نمي‌طلبند. اين‌ها آرابير برآمده از زه‌دان ايراني‌اند. بر خدايت فرمان مباش مي‌راند. به خواهر خدايت رضا نمي‌دهد، خودِ ِ خدايت را مي‌گايد، مي‌گاهد، به گا مي‌دهد.

 

زنداني كه شحنه هموار گرده‌ي اين بچه‌ها كرد چيزي نيست كه به وصف درآيد. خدايشان را درآورد. اين دوستم قرآن را از بر امتحان داده است، بي كه يك واژه عربي بداند يا دانسته باشد. هم او رساله‌ي امام را هفت بار رونوشت كرده است بي خط خوردگي و هنوز از يادش نرفته است كه در حل‌المسائل چند مسئله‌اش در باب كردن است: كردن، به كُس، به كون، نهان، دهان، كه هيچ، ببند!

 

شبي را به ياد مي‌آورد كه غروبش خبر ميان بچه‌ها پيچيده بود كه زنداني‌ها را آزاد نكرده‌اند. اين‌ها هم شب هماهنگ مي‌كنند كه فردا هرچند مدرسه‌اي را كه توانستند به هم بريزند، هرچند كلاس را كه شد تعطيل كنند و دسته دسته راه بيفتند، دختر و پسر چمع بشوند كجاي شهر كه از آن‌جا بيايند اهواز.

 

روز بعد سر ظهر نشده در زندان را از جا درآورده بوديم. ما حكومت نظامي به گوزمان نبود. آن‌ها هم ما را به گوزشان نمي‌گرفتند.

 

موج موج تپه‌هاي رو به روي زندان، جين و جوان، پيراهن سربازي چيني، بيرق سرخ. موج برداشته بود بيرق و سرودهايي كه به ياد آدم مي‌آورد كاري را جا نهاده است بايد شتاب كند. نيمه‌ي روز شده بود و هنوز زنداني‌ها را آزاد نكرده بودند. نان و پنيري گشته بود ميان جماعت و حالا سقايي مي‌رسيد و فريادي كه اراده كرده بود در زندان از پاشنه درآورد. اما يواش يواش بين ما و آن‌ها نوعي مذاكره شروع شده بود. آن‌ها هي مي‌گفتند: كارهاي اداريش پيچ خورده است و ما پيغام مي‌داديم: اداره‌‌ات به گوزمان، آزادشان كنيد!

 

هوا روشن بود كه زنداني‌ها درآمدند و چندتايي‌شان سر كول نهاده شدند، چندتايي در آغوش اين و آن آمد. نه سازماني، نه پازماني، نه چيزي. اما تا ما به خودمان بياييم شب شده بود و هر دسته‌اي يكي دو تا زنداني را برداشته بود و با جماعتي به سويي از حاشيه‌ي شهر رفته بود و يواش يواش شب و دسته دستگي، كمي هم ترس. جماعتي آشكار از جايي بگذري كه تانك و توپ آورده بودند بگويند سه تا بيش‌تر با هم نباشند. آن‌ها كه ما سر كولشان گرفته بوديم زمين نهاده مي‌شدند و چيزي مي‌گفتند يا نمي‌گفتند تا ديديم رسيده‌ايم به خانه‌اي در حاشيه‌ي شهر كه جاي زيادي براي آدم‌هاي غريب ندارد. انگار زفاف ناقص بود. هركس بخواهي نخواهي در دسته‌اي افتاده بود و رفته بود . شب حوالي نيمه بود كه ما خبردار شديم يك آباداني باحال هم ميان اين زنداني‌ها بوده است كه او را در همان هواي روشن برده‌اند آبادان. موضوع روزمان بود. اما حالا به دست مان چه بود؟ نه با اين‌ها كه رفته بوديم دوستي استواري ساخته بوديم، نه مي‌توانستيم حرف‌هاي دست اول از دست و دهان آن آباداني خودمان بياوريم.

 

 

آدرس سایت سردار صالحی:

http://tangeeram.com