http://sardouzami.com

 

دو نامه به شاهرخ مسکوب، نسیم خاکسار

 

توضيح مختصر:

اين دو نامه را من بعد از خواندن دو جلد كتاب روزها در راه براي زنده ياد مسكوب فرستادم. در پاسخ هردو نامه‌ام دوبار به من تلفن كرد. دستش در آنوقتها درد مي‌كرد و نمي‌توانست بنويسد. بعد از درگذشت او من خيال چاپ اين دونامه را كه نوعي نگاه به اين يادداشتها بود نداشتم. تا آنكه اقاي حسن كامشاد بزرگوارانه به من تلفن كرد و گفت هردو نامه را در اوراقي كه از مسكوب مانده و به او سپرده‌اند يافته است و مي‌خواهد در ايران نامه‌اي كه يادنامه‌ي شاهرخ مسكوب است چاپ كنند. موافقت كردم. و نامه‌ها با حذف يكي دو جمله آنهم براي آن كه هردو نامه صورت يك نامه پيدا كنند در ايران نامه شماره 3 و 4 پائيز و زمستان سال 1384 در‌آمد. آنچه اينجا مي‌آيد همان دو نامه‌اي است كه براي مسكوب فرستادم

نسيم خاكسار

اوترخت سپتامبر 2006

 

شاهرخ مسكوب عزيز

اگر مي‌نويسم الان يك ماه است كه با خانواده سه نفري شما، خودت، گيتا و غزاله زندگي مي‌كنم دروغ نمي‌گويم . از يكماه پيش، وقتي خواندن جلد اول روزها در راه را شروع كردم، تا حالا، هرروز صبح با تو و غزاله از خواب پا مي‌شوم، پا به پايتان تا دم مدرسه مي‌آيم و بعد با تو برمي‌گردم به دفترت و همراهت سفر مي‌كنم و شبها و عصرها كنار سفره‌تان مي‌نشينم و از حرفهايتان مي‌نوشم. و بارها مثل فابين همكلاسي ِ غزاله كه در كليسا براي خوب شدن ِ پاي غزاله دعا كرده بود، در دلم براي خوب شدن ِ پاي غزاله دعا خوانده‌ام. اين داستان ِ تو و غزاله، در اين يادداشتها و حرفهاي او از همكلاسي‌‌هايش. حسادتهاي كودكانه و كندي‌اش در رفتن به مدرسه در صبح و بعد اين درد پايش كه عذايش مي‌داد، و گاهي عصبانيتهاي تو، با همه آن كه سعي داشتي خوددار باشي فضاي تازه‌اي براي من زنده كرد. بايد خيلي به آن فكر كنم تا ريشه‌ی اين گفتگو را كه به نظر من حاصل عميق شدن تو به فرهنگ ماست دربياورم. با اين كه نمي‌خواهم حالا به فكرهاي شتابزده‌ام سر ضرب قالب خاصي بدهم اما در ذهن ِ من گذاشتن نوعي اسطوره تازه بود دربرابر اسطوره‌هاي قديمي‌مان. نگاه كن به گفتگوي سهراب و رستم در شاهنامه و بعد گفتگوي خودت با اردشير و غزاله. آن گريز زدن‌ها و سرانجام آن پسركشي يا فرزند‌كشي در اسطوره و اين، خداي من! درخشاني‌ِ ِ مهر و حسرت و دريغ و شور پيوند همراه با باور زميني بودن به خودتان، يعني باور به ناتواني‌ها و ضعف‌هائي كه آدمي دارد و هر لحظه ديدن آن، يعني ديدن سراشيبي. نه بس كنم. بگذار جلد دوم را بخوانم. از اين كه اين غربيه را به خلوت‌تان راه داده‌ايد از همه‌تان ممنوم. وقتي ياد داشت‌ها را مي‌خواندم از حسي كه خودت و غزاله به عمو حسن داريد حسوديم شد. من در سپتامبر 83 به هلند آمدم. وقتي ديدم در 85 در وقت خاكسپاري ساعدي از بغل هم گذشته‌ايم به خودم گفتم چطور مي‌شد كه من همان موقع شما را مي‌ديدم. آن وقت شما گاهي هم پهلوي من مي‌آمديد. و غزاله من را هم مثل عمو حسن‌اش، عمو صدا مي‌زد. اين حس آن چنان بالا گرفت كه همينطور كه يادداشت‌ها را مي‌خواندم در ذهنم اسم ِ خودم را جاي اسم حسن مي‌گذشتم و از مهرباني تو و غزاله به خودم سرشار مي‌شدم. بار اولي كه شما را ديدم در جلسه‌اي بود كه خاوران براي من گذاشته بود. من نفهميدم چطور شد كه شما را در وقت تنفس پيدا نكردم. آدم پديده عجيبي است. چقدر دوست داشتم ببينمتان. هميشه آدم انگار نمي‌تواند به موقع عمل كند. سردوزامي در يكي از داستان‌هايش از پسري حرف مي‌زند كه تا دختري را مي‌بيند كه همان چهره آرماني‌اش است، مهلت حرف زدن به او نمي‌دهد و او را مي‌نشاند پشت موتورش و گاز مي‌دهد توي خيابان‌هاي تهران و بعد از آن كه خيابان‌هاي شهر را پشت سر مي‌گذارد او را مي‌برد به خانه‌اش در جنوب شهر و به مادر پيرش مي‌گويد: بيا ايناهاش . همينكه مي‌خواستي. اما انگار اين در داستان است كه رخ مي‌دهد و در واقعيت آدمي هميشه پهلوان دو روز بعد است. من كه اينطورم. از وقتي كه خودم را شناختم هميشه پهلوان دو روز بعد بودم. ديشب به اكبر سردوزآمي زنگ زدم و شماره تلفن‌تان را گرفتم تا حس و شوقم را از خواندن كارتان بگويم، اما ديدم حرف‌هاي تلفني راضي‌ام نمي‌كند. اين بود كه اين نامه را نوشتم. هلند وشهر اوترخت كه من در آن زندگي مي‌كنم خيلي دور از پاريس نيست. هروقت از پاريس خسته شديد اگر پهلوي من بيائيد خوشحال مي‌شوم. يك موزه نقاشي و مجسمه مي‌شناسم در يكي از شهرهاي دور افتاده هلند كه كارهاي خوبي در آن است. يك روز تمام وقت مي‌گيرد تا همه غرفه‌هايش را ببينيم. بعد نزديك به خانه‌ام هم يك قلعه قديمي است از قرن شانزده يا هفده كه در قرن نوزده به خانواده‌اي تعلق گرفته بود كه يك بانوي نويسنده تحويل تاريخ هلند داده است. مي‌بيني كه دارم يك جورهائي وسوسه‌تان مي‌كنم بيائيد. سرگيجه‌هاي گيتا خانم همه‌اش من را ياد سردردهاي خواهرم مي‌انداخت. سلام من را به او برسانيد و هم‌چنين به غزاله كه حالا ديگر براي خودش خانمي شده است. شاد باشيد.

نسيم خاكسار. 8 نوامبر 2002

 

نامه دوم

شاهرخ مسكوب عزيز، سلام سلام.

با شرمندگي، سلام دوم را، خودت يكجوري كلاژ (‌وصل)‌ كن در جلو عزيز نامه اولي. جلد دوم روزها در راه را هم تمام كردم. كتابي كه هيچ دلم نمي خواست از آن جدا بشوم. جهاني در اين دو جلد كتاب خلق شده بود كه به سادگي نمي‌توانستم از آن بيرون بيايم. اين جهان، بيش از خيالي بودنش، واقعي بودنش بيشتر مجذوبم مي‌كرد. يعني اين حس مدام كه آنچه مي‌خواني حكايت آدمهائي است درچند فرسنگي تو، نظير عيش مدام حافظ هميشه با من بود. خوشحال مي‌شدم كه مي‌ديدم زنده‌اي، كه مي‌نويسي، كه با فكرهاي عظيم، با همه فشارهائي كه بر شانه‌ات هست، نبرد مي‌كني. نبردي شريف. نبردي كه در آن آدمي چنگ مي‌زند به دل هستي تا ذره‌هاي حيات را، از دل آن بيرون بياورد. براي همين بود كه وقتي صدايت را شنيدم آن قدر خوشحال شدم كه روز بعد با همين پاي لنگم رفتم دو ساعت راه پيمائي كردم. و فهميدم آدم مي‌تواند در سن 59 سالكي هم كودك شود. و همان شوق و شورها را در جانش شعله‌ور كند. حالا كه كتابت را تمام خوانده‌ام در ذهنم آن را به صورت رماني مي‌بينم. ورود آدمها در يادداشت‌ها شكل و روش رماني پيدا كرده است. يعني تو در آغاز نمي‌نويسي كه اردشير پسر توست از زن اولت و غزاله دخترت است از گيتا. يا گيتا كيست و از اين قبيل. همه اين‌ها در صفحات بعد و به تدريج است كه در يادداشت‌ها معلوم ِ خواننده مي‌شود. اين نوع شكل‌گيري شخصيت،‌ كه و چه بودنش در نوشته، كار رمان است. حالا چه آگاهانه از سوي تو انجام گرفته باشد و چه ناآگاهانه به كار جان زنده‌اي بخشيده است. و نيز خواننده را هم وادار كرده است كه ذهنش را بكار بياندازد. ديگر اين كه يادداشت‌ها باز از ديدگاه ديگري هم ساخت رماني پيدا كرده است. من از مجموع مناسبات آدمهاي اصلي اين يادداشت در ذهنم اول چند تا مثلث ساختم. مثلث يك، رابطه تو و اردشير و غزاله. مثلث دوم، رابطه تو و گيتا و غزاله. مثلث سوم، تو و كار و سرگرداني‌هايت و خانواده. چند تا رابطه‌هاي دو نفره هم است مثل رابطه تو و غزاله، رابطه تو و گيتا، رابطه تو و اردشير، رابطه اردشير و غزاله. همه اين ها را جان مايه‌هائي مثل تنهائي، جدائي، زندگي و مرگ و غربت از زير و اعماق رهبري و شكل مي‌دهد. بخش اصلي و آخرين كه به يادداشت‌ها شكل رمان داده است تعليقي است كه ماجراها دارد. پاي غزاله چه مي‌شود؟ درس خواندنش چه مي‌شود؟ رابطه تو و گيتا چه مي‌شود؟ (‌ هيچ دوست نداشتم اينطور پايان پيدا كند. من را هم مثل غزاله چندبار به گريه انداختي. شايد هم حس يكجور هم سرنوشتي. پس لعنت به همه‌مان. ببخشيد.) اردشير چه وضعي پيدا مي‌كند. راوي با بيكاري‌اش چه مي‌كند؟ و بعد سرانجامي است كه به هرحال آدمها در پايان كار به گونه‌اي مي‌يابند. يك كار ديگري هم در اين نوشته‌ها شده، نقد هم انگار يكجور باز كردن شگردهاي نويسنده است، اين توالي خواب‌هاست كه فاصله به‌ فاصله فصل‌هاي بيداري را هاشور مي‌زند. وبعد از مدتي خواننده شك مي‌كند كه نكند آن‌هائي هم كه در بيداري به او گفته شده، حكايت‌هاي خواب بوده‌اند. و بعد اين پرسش كه ما كي هستيم؟‌ پاره‌هاي از رويائيم و يا بيرون از آن. و اصلاً همان پاره‌ها آيا هستي اصلي ما نيستند؟ يك شوخي هم بكنم: انگار خشم ماركسيستي‌ات در بيداري و در خودآگاه عليه نظريات فرويد،‌ حاصل سالها بودن با رفقا، اين بخش از حس‌هايت را كه تمايل به تعيبر خواب داشته سركوب كرده بود كه اينطور زده بود بيرون و از ناخودآگاه و چقدر زياد، و خوب. برخي شان مثل داستان كوتاه بودند.

شاهرخ عزيز كتابت را به راحتي خواندم. و خوشم آمد. و دروغ چرا؟ از جلد اول بيشتر. يك چيزهائي در جلد دوم حذف شده بود. حق هم بود. يادداشت است. اما چون من ديگر آن را در ذهن خودم به قالب رماني در آورده بودم برخي حاشيه رفتن‌ها را تاب نمي‌آوردم. به آن اتاقك پشت عكاسي هم كه آنقدر غزاله، مثل خواننده،‌ دلواپس آن بود كم پرداخته شده بود. غزاله ديگر در كار تو چشم و دل حساس خواننده شده بود. و درست مثل غزالي به هرجا گردن مي‌كشيد و نگاه مي‌كرد دل و عصب خواننده مي‌لرزيد. و هي مي‌خواست بيشتر بداند.

خيلي فكرها هنگام خواندن روزها در راه در ذهن و خيالم جوشيد. و با تو خيلي حرف زدم. اگر زندگي از همين شيريني‌هاي خيال و با هم بودن‌هاي در ياد ماندني( به قول تو چه حرف‌ها ، در ياد ماندني، وقتي آدمي ماندني نيست؟) نام و معنا مي‌گيرد. پس اين يكي دوماه سفرهاي بسياري با هم رفتيم. آيا بايد بگويم وقتي يادداشت‌ها را تمام كردم ماندم كه زندگي آيا سراسر رنج است؟ و اگر نيست اين همه تلخي و درد چيست كه چون نوائي قطع نشدني در آن همه غوغا و شور خيال و دانستن طنين بيشتري دارد. شايد حس اين اندوه سنگين،‌ وقتي كتابت را مي‌بستم،‌ مربوط باشد به داستان خودكشي اسلام كاظميه در صفحات نزديك به آخر كتاب. و يك جوري‌هائي ربط آن به همين دردهاي بی‌كسي در غربت. از اسلام كاظميه خاطره‌اي دارم از بعد از انقلاب، وقتي همراه چند حقوق‌دان آمده بود به آبادان براي تحقيق در مورد برخورد پاسداران با كانون فرهنگي سياسي خلق عرب در خرمشهر كه منجر به كشته شدن تعدادي از مردم بيگناه عرب شده بود. به آن‌ها در منطقه بريم جائي براي خواب داده بودند كه به شاه مي‌دادند. وقتي براي بازديد به جنوب تشريف مي‌آورد. با من تماس گرفتند. رفتم ديدن شان. شب كه شد با كنجكاوي دنبال توالت‌هاي آن جا مي‌گشتم ببينم راستي راستي يك دست طلائي مي‌آيد و كون آدم را مي‌شورد. فكر مي‌كنم در كله او هم از اين‌ها مي گذشت كه تا صبح خوابش نمي‌برد. باور نمي‌كرد كه در تختخواب شاه خوابيده باشد. اين را هم بگويم و تمام كنم كه در سرتاسر كتاب، حسن و ناهيد همچنان چهره تابناك دوستي‌شان را حفظ مي‌كنند. اي كاش آن سه صفحه آخر را همه از آن‌ها مي نوشتي و دوستي‌تان. يعني از همان نيلوفري كه هي تا هوا سرد و تاريك مي‌شد به آن مي‌آويختي. به گيتا خانم و غزاله سلام برسان و به حسن و ناهيد نيز. مهرشان و مهرتان برقرار باد. و مهر همه آنان كه مهر مي‌شناسند.

شاد باش.

 

نسيم خاكسار

بعد از التحرير

داستاني از خودم را كه در همين حال و هواهاي يادداشتهاي تو بود برايت مي‌فرستم. ديگر اين كه بعد از اين يادداشتها مي‌خواهم بروم و كتاب مليت و زبان را بخوانم. چند ماه پيش براي بار دوم گفتگو در باغ را خواندم. يادداشت‌ها اما كار ديگري بود.