نسيم
خاكسار
توي
حياط همسايهي
ما يك درخت سهپستان
بود كه
تابستانها
ميوهاش ميرسيد.
سهپستان از
آن ميوههائي
نبود كه همه
دوست داشته
باشند. موقع
خوردن به سقف
دهان ميچسبيد.
اما اين اولش
بود. اگر كمي
طاقت ميآورديد،
مزهي خوشش را
هم ميچشيديد
و آن وقت از
دندان زدن بهآن
بدتان نميآمد.
اين درخت بعضي
شاخههاش از
ديوار توي
كوچه ميزد
بيرون و بعضي
هم از ديواري
كه حياط ما را
از حياط
همسايه جدا ميكرد.
اين ديوار
تيغهاي
باريك بود كه
اگر يك پيت
خالي آب و يا
چارپايهي
كوچك زير پايت
ميگذاشتي راحت
ميتوانستي
به حياط خانهي
همسايه سرك
بكشي كه تا
پارسال دو
برادر و يك خواهر
توش مينشستند.
با ازدواج
برادر بزرگه
كه صاحب اصلي
خانه بود، يكي
ديگر هم به
آنها اضافه
شده بود. زنش
را از دهات
اطراف اصفهان
آورده بود. ما
اهالي كوچه دو
برادر را خيلي
كم ميديديم. زنها
را اصلاً نميديديم.
برادر بزرگه
مثل بقيهي
مردهاي محله
در شركت نفت
كار نميكرد
كه با آنها
حشر و نشري
داشته باشد.
نه همراهشان
ميرفت سر كار
و نه همراهشان
برميگشت به
خانه. اين
عادت براي ما
بسيار آشناي
بعضي
كارگرهاي
همسنهاي خودش
را هم
نداشت كه
وقتي شبكار
بودند، دم
دماي عصر ،
عشقي سري به
كوچه ميزدند
و اگر ما بچهها
را سرگرم توپ
بازي ميديدند
محض تفريح
پائي به
توپمان ميزدند.
در سه
كيلومتري
محلهي ما در
احمدآباد يك
كارگاه نجاري
داشت. برادر كوچكه
هم وردستش كار
ميكرد. صبحها،
خيلي زود، ميرفتند
سركار و آخرهاي
شب برميگشتند.
دو زن توي آن
خانه هم مثل
بقيه زنهاي محله
نبودند. يعني
هيچ كس از در و
همسايهها
نديده بود كه
يكيشان، صبحي
يا ظهري چادر
به سر و كيف
بازار به دست،
براي خريد
روزانه از آن
خانه بزند
بيرون. به نظرميآمد
خيلي توي
خودشان بودند.
تابستان پيش،
يكي دوباري با
محمد حسين،
برادر كوچكه،
وقتي براي دو
هفتهاي صبح
كلهي سحر با
هم ميرفتيم
از ماشين يخ
فروشي
بگيريم، چند
كلامي حرف زده
بودم. محمد
حسين چهارده
پانزده سالي
سن داشت و از
بس ارّه كشيده
بود بر و
بازوي سفت و عضلاني
داشت. بچه
خوبي بود.
مهربان و
آرام. كمي هم
ترسو. در يكي
از همان
صبحهائي كه با
هم ميرفتيم
يخ بگيريم،
وقتي يكي از
بچههاي محلهي
ديگر بيخودي
به او بند كرد
و يك سيلي به
او زد دستش را
تكان نداد.
اگر من جلو
نميرفتم
همين طور ميايستاد
و بازهم كتك
ميخورد.
تابستان آن
سال، وقتي سهپستانهاي
درخت همسايه
داشت كم كم ميرسيد
و تعدادي از
آنها، سر شاخههايش
زرد شده بود،
من و برادر
كوچكم، غلو،
يك روز به هوس
افتاديم آنها
را بچينيم.
اما شاخهها
از ديوار خيلي
دور بودند. سر
ديوار هم كه
ميرفتيم
دستمان به
آنها نمي
رسيد. توي فكر
پيدا كردن راه
حلي بوديم كه
خواهرم شهرو
رسيد. به نظر
او بايد ميرفتيم
نخلستان و
شاخهي بلند
نخلي را ميبريديم
و ميآورديم
تا مشكل را حل
كنيم. در آن
لحظه من حوصله
رفتن اين همه
راه را
نداشتم. غلو
هم تنهائي جرات
نميكرد. جر و
بحثمان سر اين
كه برويم،
نرويم يا صبر
كنيم تا بقيه
ميوهها هم برسد
بالا گرفت.
داشتيم به سر
و كول هم ميزديم
و داد و قال ميكرديم
كه يكهو سه
پستاني درشت و
زرد تالاپي افتاد
روي زمين
سيماني داغ ،
نزديك پاي
خواهرم ، شكاف
برداشت و در
جا چسبيد به
زمين. خواهرم
سريع خم شد و
سهپستان را
برداشت. و
همزمان نگاه
ما هر سه نفر چرخيد
به سر ديوار.
شهرو
گفت: «يا
عروسه
انداخته يا
خواهرشون،»
من گفتم:
«از كجا ميدوني؟»
شهرو گفت: «تو
اين وقت روز
جز اونا كسي
تو خونه نيست!»
من
دوباره گفتم:
«از كجا ميدوني،
شايد بچهي
يكي از
مهموناشون
باشه.»
شهرو
قُد گفت:
«نيست.»
غلو بهجاي
آن كه قاطيِ
حرفهاي ما
شود، رو به
ديوار داد زد:
«بازم بنداز! بازم
بنداز. دوتا،
سهتا!» و بلند
بلند خنديد.
با فريادهاي
او ما هم ساكت
شديم و بهگوش
نشستيم تا
صدائي بشنويم.
صدائي نيامد.
غلو يكبار
ديگر وقتي هي
پايپن و بالا
ميپريد داد
زد: «بنداز
ديگه. بنداز
ديگه!»
تاپ
تاپ، صداي
دويدن پائي از
آن سوي
ديوار آمد و
بعد تكان
خوردن شاخههاي
درخت. اين بار
ما منتظر
بوديم و آماده
كه همان توي
هوا سه
پستانها را
بقاپيم. خبري
نشد. و درست در
لحظهاي كه
مايوس شده
بوديم، همراه
با ريسه رفتن
زن يا دختري،
در فاصله اي
كوتاه و پشت
سرهم، دو سهپستان
ديگر به حياط
ما پرتاب شد.
ما هيچكدام را
نتوانستيم
توي هوا
بقاپيم.
خواهرم گفت:
«ديدي گفتم
كار اوناس!»
رويش به
ما بود كه
ناگهاني كلهاي
تا سر پيشاني،
با روسري
بنفش، تند و
كوتاه از سر
ديوار بيرون
زد و پائين
رفت. با صداي
خندهي ما چند
بار كلههه تا
همان حد بيرون
زد و بعد
پائين رفت. ما
حتا چشمهاي او
را نتوانستيم
ببينيم.
خواهرم
بلافاصله
دويد طرف
آشپزخانه و
خرك ورزش من و
برادر بزرگم
را كه نزديك
به ديوار آن
بود كشان كشان
با خودش آورد
نزديك به
ديوار و پريد
رويآن. و با
دست گذاشتن سر
ديوار سعيكرد
توي حياط همسايه
را ديد بزند.
از حركات كلهاش
معلوم بود كسي
را نديده است.
از پائين گفتم
:«خوب يه چيزي
بگو!»
گفت: «چي
بگم كسي نيست!»
گفتم: «مگه
ميشه!»
«خودت
بيا ببين!» و از
روي خرك پائين
پريد.
رفتم
بالا. و به قوت
بازو خودم را
كشيدم بالاتر
و توي حياط را
ديد زدم. كسي
نبود. فقط يك
چوب باريك
دراز پاي درخت توي
حياط افتاده
بود و چندتا
سهپستان
رسيده. در
ورود به
اتاقها هم
بسته بود. سري
به سمت شيشة
پنجره دو اتاق
چرخاندم. پردهها
از تو كيپ
كشيده شده
بود. از روي
خرك پائين پريدم.
غلو كه
كمي از ديوار
فاصله گرفته
بود، دست گذاشت
كنار دهانش و
چند بار داد
زد، اما ديگر
خبري نشد. سه
پستانها را
شستيم. خواهرم
سهميهاش را
داد به من. از
اين كه به
دهانش ميچسبيد
حالش به هم
ميخورد. بعد
از خوردن آنها
و چند بار از
نو داد زدن
غلوكه شايد
باز سهپستاني
پرتاب شود به
طرف ما، من و
برادرم با هم
زديم بيرون و
با بچههاي
كوچه رفتيم لب
سده خاكي.
آب شط جاري
شده بود توي
نهرها. بالا
آمده بود تا
زير سد، و پر
از ماهي ريز
بود. وقتي
ماهيها ميآمدند
به سطح آب
فلسشان نقطه
نقطه ميدرخشيد
زير آفتاب و
ما را به هوس
ميانداخت
سرازير شويم
در سراشيبي سد
و برويم نزديكتر
به آب كه خوبتر
ببينيم. گاهي
هم دست گود ميكرديم
توي آب و نگه
ميداشتيم تا
ماهي ريزي توي
آن گيركند،
بغلتد توي آن
آبگير كوچك،
با سينه خيلي
سپيدش رو به
بالا، و
ديوارههايش
را با حركت دم
و بالهاش
قلقلك بدهد.
پائين يك گله
بز پوزهشان
توي علفهاي
خيس لب آب
بود. ميانشان
دو بز نر حشري
شده بودند و
دقيقه به
دقيقه روي
مادهاي ميپريدند.
ما ميخنديديم.
چون كلهشان
هنگام تكان
خوردن ما را
يادكلهي
چندتا از
مردهاي محلهمان
ميانداخت.
وقتي
برگشتيم
خواهرم دويد
جلو:
«باش حرف
زدم؟»
پرسيدم
«با كي؟»
«با عروسه. از
همين جا» و
اشاره كرد به
سر ديوار. خرك
ورزشي هنوز
پاي ديوار
بود.
«چه
شكلي بود؟»
«صورتش
كوچولو بود.
لپاشم قرمز،
مث عروسك.
شونزده
سالِشه»
«از كجا
ميدوني
خواهره نبود؟»
«چه حرفا!
گفتم كه با هم
حرف زديم!»
«خواهره چي؟
او رو نديدي؟»
«نه!»
«چرا نميان
بيرون از خونه؟
خسته شون نميشه
اين همه وقت
تو خونه
بشينن.»
«ميخوان، ولي
نميتونن.»
«چرا؟»
«در روشون
قفله. شوهرش
نميذاره برن
بيرون. ميگفت
شوهرش گفته
چشتون به مرد
بيوفته ميكشمتون.
خيلي ميترسن
ازش!»
نگاه كردم به
ديوار باريك
بين حياط ما و
آنها و آجر به
آجر از ته بالا
رفتم تا رسيدم
به سر آن، به
جائي كه كله
او را نصفه
نيمه تا
پيشاني ديده
بودم.
از آن روز به
بعد خواهرم از
سر ديوار با
او حرف ميزد.
علامتشان هم
پرتاب سه
پستان بود.
اگر خواهرم
تنها بود سهپستاني
را كه عروسه
پرتاب ميكرد
توي حياط ما،
دوباره ميانداخت
توي حياط
آنها. آن وقت
دوتائي چيزي
ميگذاشتند
زير پاشان و
با هم از سر
ديوار حرف ميزدند.
من و غلو هنوز
با هم نديده
بوديمشان. تا
يكيمان پا ميگذاشت
توي حياط، آن
كه آن ور
ديوار بود
فرزي كلهاش
را ميدزديد و
ميرفت پائين.
خواهرم هم ما
را به زور از
حياط بيرون ميكرد
و منتظر ميماند
تا باز پيداش
شود. وقتهائي
كه خواهرم حواسش
به كار او
نبود، ما با
خوردن سه
پستانها كهگاه
تعدادشان توي
حياط زياد ميشد
عشق ميكرديم.
يك روز
ظهر كه از
گرما توي اتاق
خوابم نبرده بود،
رفته بودم به
حياط. آفتاب
از روبرو سيخ
ميتابيد روي
كله درخت و
بوي سهپستانهاي
رسيده و گلهاي
اطلسي و زنبق
و ختمي در
باغچهي كوچك
خودمان توي
هواي داغ در
همه جا قيقاج
ميرفت. روي
ديوار و درخت
همسايه
گنجشكها شلوغ
كنان هي روي
هم ميپريدند
و بلبلها ميخواندند.
زير پيراهن از
عرق خيسم را
درآورده
بودم و با يك
شورت كوتاه نشسته
بودم توي ساية
ايوان سر يك
چارپاية چوبي و
همصدا با
بلبلها براي
خودم گاه گاهي
به آهنگهاي
مختلف سوت ميزدم.
سعي ميكردم
صدايشان را
تقليد كنم. و
به اين خيال
كه سوتم درست
جواب به چهچهة
آنهاست با گوش
دادن به
صداشان عشق ميكردم.
غرق در اين
همنوائيها و
بيخبر از
تهاجم آفتاب
به جائي كه
نشسته بودم،
يكهو ديدم از
سر ديوار دستي
با چندتا سهپستان
رسيده و زرد ،
توي حياط ما
دراز شد. نگاهي
كردم به اطراف
و نوك پا نوك
پا روي سيمان
داغ رفتم جلو و
آرام دست دراز
كردم وگذاشتم
روي مشت دراز
شده. دست آرام
باز شد و سهپستانها
را ول كرد توي
دستم. از تماس
كوتاه دستمان
با هم گرمائي
خاص توي وجودم
دويد. سهپستانهاي
توي دستم هم
همان گرما را
با خود داشتند.
سه تا بودند.
درشت و آبدار.
هيچ دلم نميخواست
بخورمشان.
دوباره رفتم
توي ايوان و
تكيه به ديوار
ايستادم. دلم
ميخواست دست
باز پيدا شود.
چشم چشم ميكردم
سر ديوار و هي
سهپستانهائي
را كه توي دست
داشتم ميبردم
نزديك دهانم و
بعد به سمت
بينيام و بو
ميكردم كه
دست با سهپستاني
تازه توي آن
باز پيدا شد.
رفتم جلو و باز
نوك پا نوك
پا، و مشت
بسته را
گرفتم. اين
بار نگذاشتم
كه زود در
برود. وقتي آن
را توي دوتا
دستم گرفته
بودم، آرام
آرام و با ترس
و احتياط،
مشت باز شد و
سه پستان را
ول كرد توي
دوتا دستم و
بعد با سر
انگشتهاش چند
باركف دستم را
نوازش كرد. در
تماسآنها با
كف دستم همان
احساسي به من
دست داد كه آن
روز، در آب
بالا آمدهي
شط، پاي سد، آبگير
كوچكي از
دستهام براي
ماهيهاي ريز
ساخته بودم.
دلم ميخواست
آن لحظات را
بيشتر كش بدهم
و بگذارم آن انگشت-
ماهيهاي ريز
در كف دستم
همچنان غلت و
واغلت بزنند ،
اما از آنجا
كه ميترسيدم
يكي سر برسد،
بعد از گذشتن
چند لحظه دست
را ول كردم.
از آن روز به
بعد بيآنكه با
هم حرفي بزنيم
قراري بين ما
گذاشته شد.
خواهرم هم
البته
قرارهاي قبلي
خودش را با او
داشت. تمام
بقيه آن
تابستان را تا
مادرم و
خواهرم ميرفتند
به بازار
وحياط از آمد
و رفت بقيه
خلوت ميشد،
يا همه در
گرماي بعد از
ظهر توي يكي
از اتاقها چرت
ميزدند، ميرفتم
توي حياط و
چند تا سوت
بلبلي مي زدم
تا دست پيداش
شود. آن وقت آن
دست دراز شده،
سه پستاني را
توي دستم ول
ميكرد و براي
لحظهاي توي
مشتم ميماند
و انگشتانش را
با ناز ميماليد
به كف دستم.
بعد هم عين
تصويري
رويائي كه
درهم بپيچد و
محو شود، مي
رفت بالا و
داغي آفتابي
را در وجودم
بهجا ميگذاشت
كه تا آن وقت
تجربهاش
نكرده بودم.
عشقبازي ما با
هم هرگز از آن
فراتر نرفت.
حتا در تصور
من براي بعدها
هم، تنها در
تصوير يك دست
باقي ماند، كه
تا فرود ميآمد
هزار موج توي
تن و روحم به
تكان درميآمد.
با اين كه سال
بعد ،خواهره و
عروسه را
چندبار توي
كوچه و از سر
ديوار هنگام صحبت
كردن با
خواهرم ديدم ،
اما هرگز برايم
پيش نيامد
بدانم صاحب آن
دست كداميك از
آنهائي بود كه
پشت آن ديوار
باريك، تمام
روز تنها توي
حياط مينشست
و مثل من به
درخت و به
گنجشكها و بعد
به سر ديوار
نگاه ميكرد.
ژانويه
2006
اوترخت