كريستينا
نسيم
خاكسار
□
چند
سال بعد از آن
اتفاقي كه
براي
كريستينا رخ
داد در نامهاي
براي سيلويا
نوشتم: «همهاش
تقصير
پاتريشيا بود.
اگر براي
استفان دلبري
نميكرد و
عشوه نميآمد،
شايد او جاي
من ميرفت
خانهي
كريستينا، و باعث
نمي شد هروقت
در قطار از
جلو ايستگاه
«خودا» ميگذرم
ياد آن شب
بيافتم كه
خانهي
كريستنا
خوابيدم، و در
دلم براي
عاقبتي كه بعدها
برايش پيش آمد
زار زارگريه
كنم. از هتل ديانا
هم كه بهترين
خاطرههايم
را در روتردام
از آن جا دارم
ديگر خوشم نميآيد.»
وقتي نامهام
را براي
سيلويا ميفرستادم
فكر نميكردم
بعد از سه
هفته برميگردد.
نشانياش تا
جائي كه خبر
داشتم عوض
نشده بود.
وقتي بعدها به
پاتريشيا
ماجرا را
گفتم، گفت:
«كار
خود سيلوياست.
نامهات را
نخوانده پس
فرستاده. از
دست تو هنوز
دلخور است.»
ذهن
پاتريشيا،
مثل من، هنوز
داشت توي همان
خاطره سيزده
سال پيش ميچرخيد.
با
پاتريشيا و
شوهرش،
مارتين، در
كافه هوخت كه
بعد از آشنائيمان،
پاتوق
ديدارهاي گاهگاهيمان
شده بود نشسته
بودم. پدرسگ
تو سي و هشت
سالگي عينهو
دخترهاي بيست
و دو ساله
لباس ميپوشيد
و بهش ميآمد.
آنقدر حواسش
به هيكلش بود
كه نه انگار
دو شكم زائيده
است. وقتي ميخنديد
يك رديف
دندانهاي
سفيدش پيدا ميشد.
سيلويا سر به
سرش ميگذاشت
و ميگفت براي
تبليغ خمير
دندان شكل
خندههاش جان
ميدهد.
تشويقش ميكرد
با يكي از
شركتهاي
تبليغاتي
تماس بگيرد و امتحاني
بكند شايد پول
يك سفر دسته
جمعي به لبنان
براي نوشتن يك
گزارش جانانه
از آن جا براي
همهمان جور
شود. منظور
سيلويا از همهمان،
خودش و من،
استفان و
پاتريشيا،
اينجه ممد و
آنه بود.
ادوارد،
خبرنگار
لهستاني با
اين كه بحثهايش
خيلي تو جمع
گُل كرده بود
جزو گروه
نبود. اما
پاتريشيا،
مثل سيلويا
اهل اين جور
كارهاي سياسي
نبود.
فكر
ميكنم يكي از
دلائلي كه در
اولين ديدار
از سيلويا
خوشم آمد،
همين تند و
تيزيهاي
سياسياش بود.
سال 91 بود و
حمله عراق به
كويت، بعد
اشغال آن و
تهديدهاي بوش
پدر به جنگ
عليه عراق كه
آن وقتها رئيس
جمهور بود و
احتياج نبود
براي معرفي او
كلمه پدر را
هم اضافه كنيم.
سيلويا سخت
مخالف
سياستهاي جنگ
طلبانه دولتشان
بود.
□
سيلويا
و پاتريشيا را
براي اولين
بار در لابي هتل
ديانا ديدم.
همراه ميشل
رئيس فستيوال
بودم. در
فستيوال دو
كار داشتم. هم
در گروه كار
ترجمهي
داستاني از
نويسنده اي
هلندي به زبان
هاي مختلف
بودم كه فارسي
هم جزوشان
بود، هم با
چند عكاس ديگر
بايد عكسهائي
از مراسم
فستيوال ميگرفتم.
كريستينا كه
براي يك هفته
نامه هلندي گاه
گاه گزارش
تهيه ميكرد و
با ميشل دوست
بود شركتم را
در فستيوال رو
به راه كرده
بود. اسم
پاتريشيا را
قبلاُ شنيده
بودم. از
نويسندگان
نسل دوم
مهاجرين
لبناني مسيحي
بود كه كودكياش
را در هلند
گذرانده بود.
چند مصاحبه
تلويزيوني هم
از او ديده
بودم. تا از
دور ديدمش
شناختمش.
زيبائياش
خيلي زود توجه
آدم را به
خودش جلب ميكرد.
وقتي ميشل من
را به او
معرفي كرد به
هلندي گفت:
«خدا را شكر.
خيال كردم از
چريكهاي فلسطيني
هستي.» و از
همان خندههائي
كرد كه براي
هميشه توي
ذهنم نقش بست.
سيلويا نشسته
بود كنار
نويسنده
آرژانتيني، زني
كمي چاقالو، و
داشت تند تند
و با حرارت با او
حرف ميزد.
دفتردار هتل
تا فهميد
ايرانيام،
سر ضرب روي
يكي از برگهاي
كوچك سفيد با
اسم و نشاني
هتل در
بالايش، اسم
كتابي از «كيس
نوتهبوم»
نويسندهاي
هلندي را كه
كلمهي
اصفهان در
عنوانش بكار
رفته بود
برايم نوشت. و
تاكيد كرد آن
را حتماً
بخوانم. خدا
را شكر كردم
اولين بار كسي
با ديدن اسمم
ياد خميني،
شاه يا نفت
نيفتاده است.
وقتي همين
موضوع را بعد
براي سيلويا
تعريف كردم،
ديدم خيلي
آتشيتر از من
به اين نوع
برخورد
غربيها
اعتراض دارد.
راستش اگر در
دفترچه معرفي
نويسندگان
شركت كننده در
فستيوال
نخوانده بودم
كه زاده آمريكاست
خيال ميكردم
طرف بايد شرقي
باشد. چون
موهايش مثل
خيلي از
شرقيها سياه
بود و كلي با
هلنديها و آلمانيهاي
بور كه در اين
چند سال با
آنها سرو كار
داشتم تفاوت
داشت.
كريستينا
را روز اول،
زياد نديدم.
سرش شلوغ بود.
بعد از آن كه
من را سپرده
بود دست ميشل
رفته بود به
فرودگاه تا يك
نويسندهي
چيني را
بياورد. يكي
دوباري هم كه
پيدايش شد خيلي
زياد خودش را
قاطي جمع نكرد.
طوري عقب
كشيده بود كه
خيليها خيال
كردند يكي از
كمك كنندههاي
دست سوم و بي
اجر و مزد به
اداره
كنندگان فستيوال
است كه در دور
و بر هتل ميديديشان.
از همه جا
نويسنده دعوت
كرده بودند:
آمريكا،
انگليس،
لهستان،
كوبا،
اسرائيل،
تركيه،
آلمان،
شوروي، كه
هنوز شوروي
سابق نشده بود
و آفريقاي
جنوبي. و رئيس فستيوال به هركه
آمادگياش
را
براي كمك
اعلام كرده
بود، بله گفته
بود.
□
كليد
اتاق و فهرست
يك هفته
برنامه
فستيوال را از
دفتردار هتل
تحويل گرفتم و
يك راست با
آسانسور رفتم
طبقه چهارم كه
كيف و وسايل
ديگرم را بگذارم
تو اتاقم.
اتاق تك نفره
نسبتاً كوچكي
نصيبم شده
بود. شايد هم
چون كمي دير
آمده بودم. دو
ساعتي به ساعت
شش عصر، وقت
معارفه
مهمانان در
روز اول و
خوردن شام
دسته جمعي،
مانده بود. با
لباس حدود
بيست دقيقهاي
روي تخت دراز
كشيدم و
دفترچه معرفي
نويسندگان را
در فستيوال ورق
زدم. هوا ابري
بود. و از لاي
پرده آسمان
خاكستري غليظ
را ميديدم.
كريستينا
را هفت سال
بود ميشناختم.
تو همان
سالهاي اول
آشنائيمان
نزديك بود يك
رابطه عشقي هم
بينمان
بوجود بيايد.
رخ نداد. در
گرماگرم
دوستيمان يك
سفر رفت
لبنان. وقتي
برگشت گفت
عاشق يك پسر لبناني
شده است. و بعد
رفت لبنان و
چهار سالي ماند.
و از همان جا
به خاطر گزارشهاي
دست اولي كه
براي يكي از
روزنامههاي
هلند ميفرستاد
كارش براي
مدتي گرفت.
بعد كه ميانهاش
با دوست پسر
لبنانياش به
هم خورد و
برگشت به هلند
ديگر آن
كريستيناي
قبلي
نبود.گاهي
شلوغ بود گاهي
تو خودش ميرفت.
پدرش كه مرد
وضع روحياش
براي مدتي
خيلي بد شد.
تلفنش را
روزها قطع ميكرد
و با كسي تماس
نميگرفت.
همديگر را
گاهي ميديديم.
من آن وقتها
با يك دختر
يوناني
همخانه
بودم.
كاپشن
جيرم را
پوشيدم و با
دوربين عكاسيام،
در كيفي
آويزان به
شانه، از اتاق
زدم بيرون.
وقتيرفتم
پائين،
سيلويا بند
كرده بود به
كفشهاي استفان
و داشت سر به
سرش ميگذاشت.
استفان
ايرلندي بود.
شاعر و داستان
نويس. ميخورد
به قيافهاش
كه سي و دو سه
سالي داشته
باشد. هفت هشت
سالي از من
جوانتر بود.
من به پوتينهاي
گندهاي كه
پوشيده بودم
اصلاً حواسم
نبود. چهار
ماه پيش آنها
را خريده
بودم. هنوز
عكس شان را
دارم.
□
اين
كرم فانتزيهاي
گذشته و
اداهاي چه
گوارا
درآوردن گاه
فكر ميكنم بد
جور تو خون
نسل ما
جوانهاي دهه
شصت ميلادي
رفته است.
يعني بي آن كه
حواست باشد ميبيني
داري تو همان
فضاها راه ميروي.
به ازاي نوشتن
يك گزارش چند
صفحهاي از
اوضاع
پناهندگان
ايراني براي
يك روزنامه
هلندي، پول
مفتي كه فكرش
را نميكردم
به حسابم
ريخته شده بود
و نميدانستم
با آن چه كنم.
وقتي داشتم از
جلو يك مغازه
كفش فروشي ميگذاشتم
يكهو چشمم
افتاد به
پوتينها. از
آنهائي بودند
كه انگار توي
خيال
دنبالشان ميگشتم.
تا حالا پاي
كسي نديده
بودم. من يكي
اگر وقت خريدن
پيراهن و
شلوار دستم
طرف ارزانترينشان
ميرود سر
انتخاب كفش
فكر پول و
قيمت را كنار
ميگذارم. به
خاطر ضربههاي
شلاقي كه در
دوران زندان
به كف پايم
خورده بود،
براي خودم قدر
و قيمتشان يك
هوا بالاتر از
جاهاي ديگر بدنم
رفته بود.
رفتم تو و
امتحانشان
كردم. وقتي
راه ميرفتم
حسي داشتم
انگار كه سوار
اسب بودم. تو
آينهي قدي
خودم را نگاه
كردم. ديدم يك
هوا بلند قدتر
از معمولم شدهام.
اصلاً به اين
فكر نميكردم
يك و نيم
شماره از پايم
بزرگترند. تو
مغازه راه ميرفتم،
اما كلهام تو
جنگلهاي
بوليوي بود.
اگر يك دوربين
فيلم برداري
همان وقت حركت
چشمها و كله
صاحب مغازه را
ثبت ميكرد كه
با راه رفتن
من به اين سو و
آن سو ميچرخيدند،
خوب ميديدي
آن لحظه در
چشم ديگران
چطور بودم.
آمد جلو و گفت:
«براي
پايت بزرگ
نيست؟»
با
اين كه بزرگيشان
معلوم بود،
گفتم: «نه.» و
دوباره خودم
را در آينه
تماشا كردم.
محشري شده
بودم. اگر ولم
ميكردند
تمام روز را
با همان پوتينها
هي جلو آينه
بالا و پائين
ميرفتم.
به
كفشهاي كهنهام
كه پهلوي آنها
مثل بچه يتيمهاي
بيكس قيافه
شان زار مي زد
نگاهي كردم و
گفتم: «چند؟»
«چهارصد
گلدن؟»
آن
وقتها پول
هلند گلدن
بود.
«بي چك و
چانه؟»
«باشد.
سيصد و هفتاد. چهار
سال كفش است.
تكان نميخورد.
در سال چهارم
هم اگر از
ريخت افتاد،
ميتواني
بياوري عوض
كني.»
شوخي
كه نميكني؟»
«تو
كاغذ خريدش
برايت مينويسم.»
باز
نگاه كردم در
آينه و
پرسيدم:
«يك
شماره تنگترش
را نداري؟»
با
لبخندگفت:
«انگار قبول
كردي كه
بزرگند؟»
«اي،،
كمي.»
«متاسفانه
نه. آخريش بود
از اين سري
كفش. اگر بخواهي
بايد صبر كني.»
«چه
مدت؟»
«نميدانم.
شايد دوماه
شايد هم
بيشتر.»
توي
دلم گفتم ذكي!
دو ماه
انتظار. من
يكي نميتوانم.
خريدمش. و
كفشهاي كهنهام
را گذاشتم توي
كيسهاي كه به
من داده بود و
از در زدم
بيرون. دو قدم
دور نشده از
مغازه، با
اولين كسي كه
سينه به سينه
شدم رابرت،
دوست
آمريكائيام بود.
رابرت سه چهار
تا زبان را
خوب مي دانست.
و با پولي كه
از پدرش به او
ارث رسيده بود
تو هلند براي
خودش ول ميگشت.
فارسي را هم
با استفاده از
كلماتي قديمي كه
گاه خيلي خنده
دار ميشد
شيرين حرف ميزد.
يكي دو متن
فارسي از
دوران صفويه
را به انگليسي
ترجمه كرده
بود.
«داشتي
در عرش اعلا
راه پيمائي مي
كردي.»
«چطور؟»
با
خنده اشاره
كرد به كفشم و
با ادا گفت: «با
اين كفشهاي
خيلي خيلي
بزرگ،
فقط يك مِقرعه
خيلي خيلي دراز كم
داري تا مثل
سپاه سالار
قزلباش ها
بشوي.»
«برعكس.
مثل رفيق چه
گوارا شده ام.»
«ها! » و
سبيلهاي
بورش را تاب
داد: «پس باز هم
فيلت ياد
هندوستان
كرده است.»
□
اولش
رفتم پشت بار
و يك آبجو
براي خودم
سفارش دادم.
بعد ليوان در
دست رفتم
كنارشان
نشستم. آنهي
آرژانتيني
بلند شد و با
لهجه انگليسي
شيريني كه حرف
سين و دال و
ذال اش قاطي
مي شد گفت:
«خيلي دير
پائين آمدي
همه منتظرت
بوديم.»
استفان
براي آن كه از
شر متلكهاي
سيلويا راحت
شود رويش را
كرد به من و
پرسيد: «شنيدم ايراني
هستي ميتوانم
بپرسم نظرت
راجع به آيه
هاي شيطاني
چيست؟»
سيلويا زد زير
خنده.
«آقاي
استفان
مطمئني عوضي
نگرفتي؟.
ايشان كه از
آيت الهها
نيستند؟» با
هر كلمه
سيلويا،
پاتريشيا قاه قاه
خندهاش بلند
تر ميشد.
استفان
گفت: «من راستش
از سلمان رشدي
زياد خوشم نميآيد.
براي اين كه
خيلي از خود
راضي شده.»
سيلويا
گفت: «اين چه
ربطي به كتابش
دارد!» و روي كرد
به طرف
پاتريشيا كه
آمادگي براي
خنده در تمام
عضلات صورتش
جمع شده بود:
«تازه
جنابعالي هم
كه ميگوئيد
از خود راضي
شده. يعني
اولش نبوده.»
آنه
گفت: «استفان
برو كفشهايت
را عوض كن تا
سيلويا
دست از سرت
بردارد.»
با
گفتن آنه بود
كه همه به
پوتينهاي من
نگاه كردند و
قاه قاه خندهشان
بلند شد. صداي
خندهشان همهي
كساني را كه
در لابي هتل
نشسته بودند
متوجهي ما
كرد. سيلويا
بلند شد. به
زور استفان را
از سر جايش
بلند كرد كنار
من نشاند. ما
دوتا
پاهايمان را
بغل هم
گذاشتيم. دو
كفش واكس
نخورده با
پوزههاي شل و
ول. و دو پوتين
جير و شيك،
اما نسبتاً بزرگ،
كه همه را
كنجكاو ميكرد
پاهاي توي آن
را ببينند.
همينجا بود
كه من هم وارد
شوخيهاي
جمعي شدم و
داستان كفش
خريدنم را با
آب و تاب
تعريف كردم.
سيلويا با
اشاره به كمي
سائيدگي در دو
لبهي پاشنهي
پوتينهايم
بند كرد موقعش
رسيده است
آنها را عوض
كنم. ميگفت
به امتحانش ميارزد.
آن وقت اين
شانس را هم
داشتم كه دومي
را به اندازهي
پايم بردارم.
پاتريشيا
آمده بود بغل
استفان نشسته
بود و با هر
حرفي سرش را فرو ميكرد
توي گودي شانه
او و قاه قاه
ميخنديد.
وقتي نويسندهي
ترك وارد شد و
خودش را معرفي
كرد من هم كه
با خوردن دو
ليوان آبجو
كلهام كمي
گرم شده بود
به شوخي به او
گفتم:« چطوري
اينجه ممد.» كه
تا روز آخر
فستيوال اين
اسم روي او
ماند.
□
اينجه
ممد نبايد
عاشق سيلويا
ميشد وقتي ميديد
سيلويا تو نخ
من رفته است.
اما وقتي
هيچكس حرف دلش
را نميزد
معلوم بود
ماجراهاي
دلبستگيهاي
ما به هم كمي
شير تو شير ميشد.
به نظر ميآمد
فقط پاتريشيا
بود كه خودش
را همان روز
اول لو داده
بود. سيلويا
اما معتقد بود
كار او بيشتر
شيطنت و بچگي
و كمي هم
لوندي است.
چون استفان
سفت و قرص
سرجاي خودش
ايستاده بود و
به عشوههاي
پاتريشيا
خيلي سنگين
جواب ميداد.
اينجه ممد
براي جلب توجه
سيلويا دلش ميخواست
اداي برادر
بزرگ جمع را
دربياورد. وضع
مالياش از
همهي ما
خوبتر بود. يا
نشان ميداد
خوبتر است. تا
فرصت ميكرد
همه را دعوت
ميكرد به
ويسكي و يا
آبجو. آنه از
همان روز اول
براي خودش يك
نقش خاله جان
در جمع تعيين
كرده بود و
فراتر نمي
رفت. از كار
كردن در
تنهائي خستهاش
شده بود و
ترجيح ميداد
تا ميتوانست
در جمع خوش
بگذراند. و
براي خودش
دردسر روحي و
عاطفي نسازد.
سيلوا از او
خيلي خوشش ميآمد.
فكر
ميكنم همان
روز اول، در
لابي هتل
ديانا و بعد
در بار و
رستوران هتل
بغل آن، هستهي
تشكيلاتي
گروه شش نفري
ما در آن
فستيوال زده
شد. اينجه ممد
چند ماه بعد
براي من و
براي پاتريشيا
نوشت كه وجود
سيلويا باعث
تشكيل گروه شده
بود.
بعد
از آمدن اينجه
ممد سيلويا
پاشد و گفت: «من
از اينجا خسته
شدم. چطور است
پيش از رفتن
به رستوران،
برويم به باري
بيرون از هتل
و بازهم نوشيدني
الكلي
بخوريم؟»
اينجه
ممد بلافاصله
گفت: «فكر
محشري است.
هتل بغلي بارش
خيلي بهتر است
از اينجا.»
سيلويا
گفت: «پس چرا
ميشل در هتل
بغلي براي ما
اتاق نگرفت؟»
آنه
خيلي جدي گفت:
«بيائيد
اعتصاب راه
بيندازيم. با
اين كار راحت
ميتوانيم
روي ميشل فشار
بياوريم هتلمان
را عوض كند.»
اينجه
ممد حرف آنه
را خيلي جدي
گرفت: «نه بابا.
ميشل دلخور مي
شود.» و هنوز
حرف او تمام
نشده، پاتريشيا
زير خنده زد.
اينجه ممد كه
تو باغ خندههاي
پاتريشيا
نبود باز با
تاكيد گفت: «نه
اصلاً اين كار
را نكنيم. آن
هم روز اول.
ميشل آدم خوبي
است.»
سيلويا
گفت: «ربطي به
خوب بودن يا
نبودن او ندارد.
» و رو كرد به
آنه كه بهتر
است او ادامه
دهد. آنه با
پيشينهي
آمريكائي
لاتيني بودنش
بهتر ميتوانست
بازي را جلو
ببرد. استفان
پريد وسط،
نگذاشت آنه شروع
كند. و با
استفاده از
كلمات بودن و
نبودن كه در
جملهي
سيلويا بود
جملهي معروف
شكسپير را در
هاملت پيش
كشيد.
«بودن
يا نبودن.
آقاي هاملت
درست گفته
است، مسئله
اين است.»
آنه
گفت: «با اين
حرف معلوم شد
استفان از
سياست بازي
زياد خوشش نميآيد.»
استفان
گفت: «خيلي هم
خوشم ميآيد.
جملهي هاملت
سياسي ترين
جمله تاريخي
است. نه استالين
و نه هيتلر
هيچكدام جمله
اي به اين
قشنگي نگفته
اند كه- »
سيلويا
وسط حرفش
پريد: «و نه
مستر بوش. اين
يكي را فراموش
نكن!»
استفان
خنديد:
«اميدوارم
منظورت از
بوش، ادي نباشد!»
جز
من و اينجه
ممد بقيه
خنديدند.
ادي
كه مجري
برنامه بود و
بچهها پيش از
من او را ديده
بودند، قيافهاش
عينهو بوش پدر
بود. و اين
البته از همان
كشفهاي روز
اول استفان
بود. استفان
داشت از تو
اتاقك تلفن به
ايرلند تلفن
ميكرد و خبر
رسيدنش را به
هلند و به
هتل، به زن و بچهاش
مي داد و سر به
سرشان ميگذاشت
كه ادي اتفاقي
از بغل اتاقك
تلفن گذشت و
براي او دست
تكان داد.
استفان تا
چشمش افتاد به
او به دختر
چهارساله اش
گفت به مامانش
بگويد وضعشان
خيلي خوب است
چون پرزيدنت
آمريكا هم در
همين دورو
برشان مي پلكد.
در همان
ديدار اول با
سيلويا، همين
داستان را
براي او تعريف
كرده بود.
□
وقتي
از در بيرون
زديم اينجه
ممد بالاخره
دوزارياش
افتاد و فهميد
ماجراي
اعتصاب عليه
ميشل شوخي
است. اما به
محض ورود به
هتل اسميت،
سيلويا
باز شوخياش
گل كرد و به
بهانهاي
ديگر سر به سر
او گذاشت.
هتل
اسميت واقعا
جاي محشري
بود. بخصوص
لابياش. ما
البته در آن
لحظه ترجيح
داديم تو بار
بنشينيم. شوهر
پاتريشيا هم
كه لنگان
لنگان پشت سرِ
ما آمده بود
كمي دورتر از
ما كنار بار
ايستاده بود و
داشت به ساعتش
نگاه ميكرد.
كاري به كار
پاتريشيا
نداشت. اگر
پاتريشيا از
دور معرفياش
نميكرد نميدانستم
شوهرش است.
پاتريشيا را
رسانده بود به
هتل و منتظر
بود ماشينش را
برگردانند.
ادي ماشينش را
قرض گرفته بود
تا يكي را از
فرودگاه
بياورد. مرد
كوتولهاي
بود كه اگر
كنار
پاتريشيا مي
ايستاد حالت خنده
داري پيدا ميكرد.
از تر و فرزي
حركاتش معلوم
بود كه زماني
ورزشكار بوده
است. استاد
تاريخ بود و
در دانشكده
شرق شناسي درس
ميداد. در
همان سال اول
استادياش با
پاتريشيا كه
دانشجويش شده
بود ازدواج
كرده بود.
اينجه
ممد كه با قد
بلند و سبيل
پر پشت فلفل
نمكي و كلاه
كپياش بهش ميآمد
نقش برادر
بزرگ جمع را
بازيكند،
يكي يكي از
همه ما پرسيد
چه ميخواهيم.
و بي آن كه
چيزي بگويد با
دست كردن در جيبش
به همه فهماند
دعوت او
هستيم. سيلويا
كه سفارش
آبجوي گينيس ايرلندي
داده بود شوخي
و جدي گفت:
«اينجه
اگر مي دانستم
تو دعوت مي
كني، قهوه
با كنياك
سفارش مي
دادم.»
اينجه
ممد از اينكه
سيلويا او را
اينجه صدا زده
بود، اول جا
خورد، اما
بعد، وقتي من
خنديدم و پشت
سرم آنه و بعد
پاتريشيا كه
طبق معمول كلهاش
را برده بود
توي گودي شانة
استفان، او هم
سرش را تكان
داد. معلوم
بود موضوع را
گرفته است.
چون خودش هم
خنديد و گفت: «
قبول! حالا
واقعاً كنياك
با قهوه ميخواهي
يا شوخي
كردي؟»
تا
سيلويا كه از
زور خنده نميتوانست
حرف بزند چيزي
بگويد، آنه
درآمد: «هردو.
اگر نخواست من
ميخورم.»
پاتريشيا
با تعجب گفت:
«چه؟ مشروب
شريكي؟»
سيلويا
پا شد و صورت
اينجه ممد را
بوسيد:
«معذرت
ميخواهم همهاش
تقصير ياسين
بود.» و با نگاه
به دفترچه
بازي كه
استفان جلويش
گذاشته بود
سعي كرد اسم
واقعي اينجه
ممد را
بخواند:
«عارفع.
درسته؟»
من
گفتم: «محمد
ارفع.»
آنه
گفت: «ماخمد؟»
سيلويا
خيلي جدي گفت:
«من هنوز
نفهميدم.
بالاخره
كداميك،
عارفع يا ماخمد؟.»
اينجه
ممد با خنده
گفت: «اينجه.
قبول. به همان
اينجه رضايت
دادم.» و رو به
من چيزي گفت
با اين معنا
كه يادت باشد
تو تخم لق را
توي دهان
اينها گذاشتي.
به
شوخي گفتم: «
بهتراز ماخمد
عارفع نيست؟»
و
به سلامتي او
دست خاليام
را بالا بردم.
اينجه ممد باز
گفت: «قبول».
□
با
اعلام ساعت
پخش خبر از
يكي از كانالهاي
هلندي از
تلويزيون كه
در گوشهي
لابي هتل بود،
سيلويا كشيده
شد به آن طرف.
ما هم چند
قدمي دنبالش
رفتيم. صفحهي
تلويزيون با
تصوير بوش پدر
پر شد. بعد
صدايش پخش شد.
داشت به دولت
عراق اولتيماتوم
ميداد اگر از
خاك كويت
بيرون نرود
بغداد را بمباران
خواهد كرد.
سيلويا
گفت: «احمقانه
است. مردكه
ديوانه است. من
واقعاً شرمم
ميآيد .» و رفت
جلو و كانال
را عوض كرد و
برد روي سي. ان.
ان.
آنه
از همان جائي
كه ايستاده
بودگفت: «صدام
هم
ديوانه است.
به دوتا شان
فحش بده!»
پاي
تلويزيون مرد
تنومندي
نشسته بود.
ظاهراً به
تلويزيون
نگاه نميكرد
يا توجه اي به
آن نداشت.
انگار فقط ميخواست
چيزي جلو چشمش
بگذرد و
تلويزيون سر و
صدائي كند.
هيچ اعتراضي
به كار سيلويا
نكرد. يك
ليوان بزرگ
آبجو روي عسلي
جلويش بود.
سيلويا
رفته بود و
راست جلو پاي
او روي زمين چمباتمه
زده بود.
جوراب شلواري
سياهي پوشيده بود
و كمي از رانش
كه از زير
دامنش زده بود
بيرون، توي آن
پيدا بود.
سيلويا زن
خوشگلي بود.
به خصوص وقتي
شيطنتهايش
گُل ميكرد.
دو رمان و يك
مجموعه
داستان ازش
چاپ شده بود.
من هيچكدام را
نخوانده بودم.
گوينده
تلويزيون كه
گفت آمريكا
براي استفاده
نظامي از خاك
تركيه براي
حمله به عراق
با دولت تركيه
توافق كرده
است، آنه رو
كرد به اينجه
ممد :
«بيا!
شما هم كه با
امپرياليست
ها دست يكي
كرده ايد.»
اينجه
ممد گفت:
«معلوم بود. از
پيش معلوم
بود. آمريكا
نه فقط از خاك
تركيه، از خاك
كشورهاي عربي
در منطقه هم
استفاده مي
كند.»
آنه
از دور با
صداي بلند به
سيلويا گفت:
«ببند بيا!» و
همراه با خنده
مخصوص به خودش
با دست اشاره
كرد به مرد
تنومند: «آقا
داشت يك كانال
ديگري را تماشا
مي كرد.
مزاحمش نشو.»
مرد
تنومند خم شد
به طرف سيلويا
و چيزي به او گفت
كه ما
نشنيديم.
آنه
گفت: «سيلويا
يك عاشق تازه
پيدا كرده.»
پاتريشيا
گفت: «عاشق
قديمياش كي
بود؟» و خنديد.
استفان
گفت: «نه، اين
آقا براي
سيلوياي
بيچاره زيادي
سنگينه. نگاهش
كنيد. ميخورد
به هيكلش
قهرمان كشتي
كچ يا
هالتريست باشد.»
پاتريشيا
گفت: «پس تا
چيزي پا
نگرفته،
برويم جلو كار
را بگيريم.»
آنه
با اشاره به
سيلويا كه
تماشاي
تلويزيون را
ول كرده بود و
سخت در گفتگو
با مرد تنومند
بود گفت:
«انگار واقعاً
قضيه جدي است.»
و بلند بلند خنديد.
اينجه
ممد كه رفته
بود تو اين
فاصله از
مسئول بار
كبريت بگيرد
وقتي برگشت
گفت: «چه خبر
شده كه اين
قدر بلند بلند
ميخنديد؟»
آنه
گفت: «سيلويا
به آن آقاهه
بند كرده.»
استفان
گفت: «من شرط مي
بندم سيلويا
دارد تشويقش
مي كند كه بوش
را به دوئل
دعوت كند.»
پاتريشيا
دست آنه را
كشيد و دوتائي
راه افتادند
به سمت آنها.
من و استفان و
اينجه ممد هم
در پيِ شان
رفتيم.
وقتي
رفتيم جلو،
سيلويا پا شد
و او را معرفي
كرد.
«ويلي
از كاليفرنيا.
» و رو كرد به
مرد تنومند كه
ما ديگر اسمش
را مي
دانستيم.
«گفتي كجاش؟»
پاتريشيا
باز الكي خنديد.
سيلويا
گفت: «اين
دوستان من همه
نويسندهاند.
از اين كه بيخودي
ميخندند
ناراحت نشو.
قصد خاصي
ندارند.»
استفان
گفت: «اين طور
كه تو معرفي
كردي، براي
نويسنده جماعت
آبرو نگذاشتي.
حالا ويلي
خيال مي كند
از دم همه
نويسنده ها
مثل ما خل اند.»
ويلي
بازوي فربهاش
را خواباند
روي پشتي مبل
و بي آن كه به
روي خودش
بياورد كه
استفان چ