http://sardouzami.com

 

كريستينا

 

نسيم خاكسار

چند سال بعد از آن اتفاقي كه براي كريستينا رخ داد در نامه‌اي براي سيلويا نوشتم: ‌همه‌اش تقصير پاتريشيا بود. اگر براي استفان دلبري نمي‌كرد و عشوه نمي‌آمد، شايد او جاي من مي‌رفت خانه‌ي كريستينا، و باعث نمي شد هروقت در قطار از جلو ايستگاه خودا مي‌گذرم ياد آن شب بيافتم كه خانه‌ي كريستنا خوابيدم، و در دلم براي عاقبتي كه بعدها برايش پيش آمد زار زارگريه كنم. از هتل ديانا هم كه بهترين خاطره‌هايم را در روتردام از آن جا دارم ديگر خوشم نمي‌آيد. وقتي نامه‌ام را براي سيلويا مي‌فرستادم فكر نمي‌كردم بعد از سه هفته برمي‌گردد. نشاني‌اش تا جائي كه خبر داشتم عوض نشده بود. وقتي بعدها به پاتريشيا ماجرا را گفتم، گفت:

كار خود سيلوياست. نامه‌ات را نخوانده پس فرستاده. از دست تو هنوز دلخور است.

ذهن پاتريشيا، مثل من، هنوز داشت توي همان خاطره سيزده سال پيش مي‌چرخيد.

با پاتريشيا و شوهرش، مارتين، در كافه هوخت كه بعد از آشنائي‌مان، پاتوق ديدارهاي گاه‌گاهي‌مان شده بود نشسته بودم. پدرسگ تو سي و هشت سالگي عينهو دخترهاي بيست و دو ساله لباس مي‌پوشيد و بهش مي‌آمد. آنقدر حواسش به هيكلش بود كه نه انگار دو شكم زائيده است. وقتي مي‌خنديد يك رديف دندانهاي سفيدش پيدا مي‌شد. سيلويا سر به سرش مي‌گذاشت و مي‌گفت براي تبليغ خمير دندان شكل خنده‌هاش جان مي‌دهد. تشويقش مي‌كرد با يكي از شركتهاي تبليغاتي تماس بگيرد و امتحاني بكند شايد پول يك سفر دسته جمعي به لبنان براي نوشتن يك گزارش جانانه از آن جا براي همه‌مان جور شود. منظور سيلويا از همه‌مان، خودش و من، استفان و پاتريشيا، اينجه ممد و آنه بود. ادوارد، خبرنگار لهستاني با اين كه بحث‌هايش خيلي تو جمع گُل كرده بود جزو گروه نبود. اما پاتريشيا، مثل سيلويا اهل اين جور كارهاي سياسي نبود.

فكر مي‌كنم يكي از دلائلي كه در اولين ديدار از سيلويا خوشم آمد، همين تند و تيزي‌هاي سياسي‌اش بود. سال 91 بود و حمله عراق به كويت، بعد اشغال آن و تهديدهاي بوش پدر به جنگ عليه عراق كه آن وقتها رئيس جمهور بود و احتياج نبود براي معرفي او كلمه پدر را هم اضافه كنيم. سيلويا سخت مخالف سياستهاي جنگ طلبانه دولتشان بود.

سيلويا و پاتريشيا را براي اولين بار در لابي هتل ديانا ديدم. همراه ميشل رئيس فستيوال بودم. در فستيوال دو كار داشتم. هم در گروه كار ترجمه‌ي داستاني از نويسنده اي هلندي به زبان هاي مختلف بودم كه فارسي هم جزوشان بود، هم با چند عكاس ديگر بايد عكسهائي از مراسم فستيوال مي‌گرفتم. كريستينا كه براي يك هفته نامه هلندي گاه گاه گزارش تهيه مي‌كرد و با ميشل دوست بود شركتم را در فستيوال رو به راه كرده بود. اسم پاتريشيا را قبلاُ‌ شنيده بودم. از نويسندگان نسل دوم مهاجرين لبناني مسيحي‌ بود كه كودكي‌اش را در هلند گذرانده بود. چند مصاحبه تلويزيوني هم از او ديده بودم. تا از دور ديدمش شناختمش. زيبائي‌اش خيلي زود توجه آدم را به خودش جلب مي‌كرد. وقتي ميشل من را به او معرفي كرد به هلندي گفت:‌ خدا را شكر. خيال كردم از چريكهاي فلسطيني هستي. و از همان خنده‌هائي كرد كه براي هميشه توي ذهنم نقش بست. سيلويا نشسته بود كنار نويسنده آرژانتيني، ‌زني كمي چاقالو، و داشت تند تند و با حرارت با او حرف مي‌زد. دفتردار هتل تا فهميد ايراني‌ام، سر ضرب روي يكي از برگهاي كوچك سفيد با اسم و نشاني هتل در بالايش، اسم كتابي از كيس نوته‌بوم نويسنده‌اي هلندي را كه كلمه‌ي اصفهان در عنوانش بكار رفته بود برايم نوشت. و تاكيد كرد آن را حتماً بخوانم. خدا را شكر كردم اولين بار كسي با ديدن اسمم ياد خميني، شاه يا نفت نيفتاده است. وقتي همين موضوع را بعد براي سيلويا تعريف كردم، ديدم خيلي آتشي‌تر از من به اين نوع برخورد غربيها اعتراض دارد. راستش اگر در دفترچه معرفي نويسندگان شركت كننده در فستيوال نخوانده بودم كه زاده آمريكاست خيال مي‌كردم طرف بايد شرقي باشد. چون موهايش مثل خيلي از شرقيها سياه بود و كلي با هلنديها و آلمانيهاي بور كه در اين چند سال با آنها سرو كار داشتم تفاوت داشت.

كريستينا را روز اول، زياد نديدم. سرش شلوغ بود. بعد از آن كه من را سپرده بود دست ميشل رفته بود به فرودگاه تا يك نويسنده‌ي چيني را بياورد. يكي دوباري هم كه پيدايش شد خيلي زياد خودش را قاطي جمع نكرد. طوري عقب كشيده بود كه خيلي‌ها خيال كردند يكي از كمك كننده‌هاي دست سوم و بي اجر و مزد به اداره كنندگان فستيوال است كه در دور و بر هتل مي‌ديدي‌شان. از همه جا نويسنده دعوت كرده بودند: آمريكا، انگليس، لهستان، كوبا، اسرائيل، تركيه، آلمان، شوروي، كه هنوز شوروي سابق نشده بود و آفريقاي جنوبي. و رئيس فستيوال به هركه آمادگي‌اش را براي كمك اعلام كرده بود، بله گفته بود.

كليد اتاق و فهرست يك هفته برنامه فستيوال را از دفتردار هتل تحويل گرفتم و يك راست با آسانسور رفتم طبقه چهارم كه كيف و وسايل ديگرم را بگذارم تو اتاقم. اتاق تك نفره نسبتاً كوچكي نصيبم شده بود. شايد هم چون كمي دير آمده بودم. دو ساعتي به ساعت شش عصر، وقت معارفه مهمانان در روز اول و خوردن شام دسته جمعي، مانده بود. با لباس حدود بيست دقيقه‌اي روي تخت دراز كشيدم و دفترچه معرفي نويسندگان را در فستيوال ورق زدم. هوا ابري بود. و از لاي پرده آسمان خاكستري غليظ را مي‌ديدم.

كريستينا را هفت سال بود مي‌شناختم. تو همان سالهاي اول آشنائي‌مان نزديك بود يك رابطه عشقي هم بين‌مان بوجود بيايد. رخ نداد. در گرماگرم دوستي‌مان يك سفر رفت لبنان. وقتي برگشت گفت عاشق يك پسر لبناني شده است. و بعد رفت لبنان و چهار سالي ماند. و از همان جا به خاطر گزارش‌هاي دست اولي كه براي يكي از روزنامه‌هاي هلند مي‌فرستاد كارش براي مدتي گرفت. بعد كه ميانه‌اش با دوست پسر لبناني‌اش به هم خورد و برگشت به هلند ديگر آن كريستيناي قبلي نبود.گاهي شلوغ بود گاهي تو خودش مي‌رفت. پدرش كه مرد وضع روحي‌اش براي مدتي خيلي بد شد. تلفنش را روزها قطع مي‌كرد و با كسي تماس نمي‌گرفت. همديگر را گاهي مي‌ديديم. من آن وقتها با يك دختر يوناني همخانه بودم.

كاپشن جيرم را پوشيدم و با دوربين عكاسي‌ام، در كيفي آويزان به شانه، از اتاق زدم بيرون. وقتي‌رفتم پائين، سيلويا بند كرده بود به كفشهاي استفان و داشت سر به سرش مي‌گذاشت. استفان ايرلندي بود. شاعر و داستان نويس. مي‌خورد به قيافه‌اش كه سي و دو سه سالي داشته باشد. هفت هشت سالي از من جوانتر بود. من به پوتين‌هاي گنده‌اي كه پوشيده بودم اصلاً حواسم نبود. چهار ماه پيش آنها را خريده بودم. هنوز عكس شان را دارم.

اين كرم فانتزي‌هاي گذشته و اداهاي چه گوارا درآوردن گاه فكر مي‌كنم بد جور تو خون نسل ما جوانهاي دهه شصت ميلادي رفته است. يعني بي آن كه حواست باشد مي‌بيني داري تو همان فضاها راه مي‌روي. به ازاي نوشتن يك گزارش چند صفحه‌اي از اوضاع پناهندگان ايراني براي يك روزنامه هلندي، پول مفتي كه فكرش را نمي‌كردم به حسابم ريخته شده بود و نمي‌دانستم با آن چه كنم. وقتي داشتم از جلو يك مغازه كفش فروشي مي‌گذاشتم يكهو چشمم افتاد به پوتين‌ها. از آنهائي بودند كه انگار توي خيال دنبالشان مي‌گشتم. تا حالا پاي كسي نديده بودم. من يكي اگر وقت خريدن پيراهن و شلوار دستم طرف ارزان‌ترين‌شان مي‌رود سر انتخاب كفش فكر پول و قيمت را كنار مي‌گذارم. به خاطر ضربه‌هاي شلاقي كه در دوران زندان به كف پايم خورده بود، براي خودم قدر و قيمتشان يك هوا بالاتر از جاهاي ديگر بدنم رفته بود. رفتم تو و امتحان‌شان كردم. وقتي راه مي‌رفتم حسي داشتم انگار كه سوار اسب بودم. تو آينه‌ي قدي خودم را نگاه كردم. ديدم يك هوا بلند قدتر از معمولم شده‌ام. اصلاً به اين فكر نمي‌كردم يك و نيم شماره از پايم بزرگترند. تو مغازه راه مي‌رفتم، اما كله‌ام تو جنگلهاي بوليوي بود. اگر يك دوربين فيلم برداري همان وقت حركت چشمها و كله صاحب مغازه را ثبت مي‌كرد كه با راه رفتن من به اين سو و آن سو مي‌چرخيدند، خوب مي‌ديدي آن لحظه در چشم ديگران چطور بودم. آمد جلو و گفت:

براي پايت بزرگ نيست؟

با اين كه بزرگي‌شان معلوم بود، گفتم: نه. و دوباره خودم را در آينه تماشا كردم. محشري شده بودم. اگر ولم مي‌كردند تمام روز را با همان پوتين‌ها هي جلو آينه بالا و پائين مي‌رفتم.

به كفشهاي كهنه‌ام كه پهلوي آنها مثل بچه يتيم‌هاي بيكس قيافه شان زار مي زد نگاهي كردم و گفتم: چند؟

چهارصد گلدن؟

آن وقت‌ها پول هلند گلدن بود.

بي چك و چانه؟

باشد. سيصد و هفتاد. چهار سال كفش است. تكان نمي‌خورد. در سال چهارم هم اگر از ريخت افتاد، مي‌تواني بياوري عوض كني.
شوخي كه نمي‌كني؟‌

تو كاغذ خريدش برايت مي‌نويسم.

باز نگاه كردم در آينه و پرسيدم:

يك شماره تنگترش را نداري؟

با لبخندگفت: انگار قبول كردي كه بزرگند؟

اي،، كمي.

متاسفانه نه. آخريش بود از اين سري كفش. اگر بخواهي بايد صبر كني.

چه مدت؟

نمي‌دانم. شايد دوماه شايد هم بيشتر.

توي دلم گفتم ذكي! دو ماه انتظار. من يكي نمي‌توانم. خريدمش. و كفشهاي كهنه‌ام را گذاشتم توي كيسه‌اي كه به من داده بود و از در زدم بيرون. دو قدم دور نشده از مغازه، با اولين كسي كه سينه به سينه شدم رابرت، دوست آمريكائي‌ام بود. رابرت سه چهار تا زبان را خوب مي دانست. و با پولي كه از پدرش به او ارث رسيده بود تو هلند براي خودش ول مي‌گشت. فارسي را هم با استفاده از كلماتي قديمي كه گاه خيلي خنده دار مي‌شد شيرين حرف مي‌زد. يكي دو متن فارسي از دوران صفويه را به انگليسي ترجمه كرده بود.

داشتي در عرش اعلا راه پيمائي مي كردي.

چطور؟

با خنده اشاره كرد به كفشم و با ادا گفت: با اين كفشهاي خيلي خيلي بزرگ، فقط يك مِقرعه خيلي خيلي دراز كم داري تا مثل سپاه سالار قزلباش ها بشوي.

برعكس. مثل رفيق چه گوارا شده ام.

ها! و سبيل‌هاي بورش را تاب داد: پس باز هم فيلت ياد هندوستان كرده است.

اولش رفتم پشت بار و يك آبجو براي خودم سفارش دادم. بعد ليوان در دست رفتم كنارشان نشستم. آنه‌ي آرژانتيني بلند شد و با لهجه انگليسي شيريني كه حرف سين و دال و ذال اش قاطي مي شد گفت: خيلي دير پائين آمدي همه منتظرت بوديم.

استفان براي آن كه از شر متلك‌هاي سيلويا راحت شود رويش را كرد به من و پرسيد: شنيدم ايراني هستي مي‌توانم بپرسم نظرت راجع به آيه هاي شيطاني چيست؟ سيلويا زد زير خنده.

آقاي استفان مطمئني عوضي نگرفتي؟. ايشان كه از آيت اله‌ها نيستند؟ با هر كلمه سيلويا، پاتريشيا قاه قاه خنده‌اش بلند تر مي‌شد.

استفان گفت: من راستش از سلمان رشدي زياد خوشم نمي‌آيد. براي اين كه خيلي از خود راضي شده.

سيلويا گفت: اين چه ربطي به كتابش دارد! و روي كرد به طرف پاتريشيا كه آمادگي براي خنده در تمام عضلات صورتش جمع شده بود: تازه جنابعالي هم كه مي‌گوئيد از خود راضي شده. يعني اولش نبوده.

آنه گفت: استفان برو كفشهايت را عوض كن تا سيلويا دست از سرت بردارد.

با گفتن آنه بود كه همه به پوتين‌هاي من نگاه كردند و قاه قاه خنده‌شان بلند شد. صداي خنده‌شان همه‌ي كساني را كه در لابي هتل نشسته بودند متوجه‌ي ما كرد. سيلويا بلند شد. به زور استفان را از سر جايش بلند كرد كنار من نشاند. ما دوتا پاهايمان را بغل هم گذاشتيم. دو كفش واكس نخورده با پوزه‌هاي شل و ول. و دو پوتين جير و شيك، اما نسبتاً بزرگ، كه همه را كنجكاو مي‌كرد پاهاي توي آن را ببينند. همين‌جا بود كه من هم وارد شوخي‌هاي جمعي شدم و داستان كفش خريدنم را با آب و تاب تعريف كردم. سيلويا با اشاره به كمي سائيدگي در دو لبه‌‌ي پاشنه‌ي پوتين‌هايم بند كرد موقعش رسيده است آنها را عوض كنم. مي‌گفت به امتحانش مي‌ارزد. آن وقت اين شانس را هم داشتم كه دومي را به اندازه‌ي پايم بردارم.

پاتريشيا آمده بود بغل استفان نشسته بود و با هر حرفي سرش را فرو مي‌كرد توي گودي شانه او و قاه قاه مي‌خنديد. وقتي نويسنده‌ي ترك وارد شد و خودش را معرفي كرد من هم كه با خوردن دو ليوان آبجو كله‌ام كمي گرم شده بود به شوخي به او گفتم:‌ چطوري اينجه ممد. كه تا روز آخر فستيوال اين اسم روي او ماند.

اينجه ممد نبايد عاشق سيلويا مي‌شد وقتي مي‌ديد سيلويا تو نخ من رفته است. اما وقتي هيچكس حرف دلش را نمي‌زد معلوم بود ماجراهاي دلبستگي‌هاي ما به هم كمي شير تو شير مي‌شد. به نظر مي‌آمد فقط پاتريشيا بود كه خودش را همان روز اول لو داده بود. سيلويا اما معتقد بود كار او بيشتر شيطنت و بچگي و كمي هم لوندي است. چون استفان سفت و قرص سرجاي خودش ايستاده بود و به عشوه‌هاي پاتريشيا خيلي سنگين جواب مي‌داد. اينجه ممد براي جلب توجه سيلويا دلش مي‌خواست اداي برادر بزرگ جمع را دربياورد. وضع مالي‌اش از همه‌ي ما خوبتر بود. يا نشان مي‌داد خوبتر است. تا فرصت مي‌كرد همه را دعوت مي‌كرد به ويسكي و يا آبجو. آنه از همان روز اول براي خودش يك نقش خاله جان در جمع تعيين كرده بود و فراتر نمي رفت. از كار كردن در تنهائي خسته‌اش شده بود و ترجيح مي‌داد تا مي‌توانست در جمع خوش بگذراند. و براي خودش دردسر روحي و عاطفي نسازد. سيلوا از او خيلي خوشش مي‌آمد.

فكر مي‌كنم همان روز اول، در لابي هتل ديانا و بعد در بار و رستوران هتل بغل آن، هسته‌ي تشكيلاتي گروه شش نفري ما در آن فستيوال زده شد. اينجه ممد چند ماه بعد براي من و براي پاتريشيا نوشت كه وجود سيلويا باعث تشكيل گروه شده بود.

بعد از آمدن اينجه ممد سيلويا پاشد و گفت: من از اينجا خسته شدم. چطور است پيش از رفتن به رستوران، برويم به باري بيرون از هتل و بازهم نوشيدني الكلي بخوريم؟

اينجه ممد بلافاصله گفت: فكر محشري است.‌ هتل بغلي بارش خيلي بهتر است از اينجا.

سيلويا گفت: پس چرا ميشل در هتل بغلي براي ما اتاق نگرفت؟

آنه خيلي جدي گفت: بيائيد اعتصاب راه بيندازيم. با اين كار راحت مي‌توانيم روي ميشل فشار بياوريم هتل‌مان را عوض كند.

اينجه ممد حرف آنه را خيلي جدي گرفت: نه بابا. ميشل دلخور مي شود. و هنوز حرف او تمام نشده، پاتريشيا زير خنده زد. اينجه ممد كه تو باغ خنده‌هاي پاتريشيا نبود باز با تاكيد گفت: نه اصلاً اين كار را نكنيم. آن هم روز اول. ميشل آدم خوبي است.

سيلويا گفت: ربطي به خوب بودن يا نبودن او ندارد. و رو كرد به آنه كه بهتر است او ادامه دهد. آنه با پيشينه‌ي آمريكائي لاتيني بودنش بهتر مي‌توانست بازي‌ را جلو ببرد. استفان پريد وسط، نگذاشت آنه شروع كند. و با استفاده از كلمات بودن و نبودن كه در جمله‌ي سيلويا بود جمله‌ي معروف شكسپير را در هاملت پيش كشيد.

بودن يا نبودن. آقاي هاملت درست گفته است، مسئله اين است.

آنه گفت: با اين حرف معلوم شد استفان از سياست بازي زياد خوشش نمي‌آيد.

استفان گفت:‌ خيلي هم خوشم مي‌آيد. جمله‌ي هاملت سياسي ترين جمله تاريخي است. نه استالين و نه هيتلر هيچكدام جمله اي به اين قشنگي نگفته اند كه-

سيلويا وسط حرفش پريد: و نه مستر بوش. اين يكي را فراموش نكن!

استفان خنديد: اميدوارم منظورت از بوش، ادي نباشد!

جز من و اينجه ممد بقيه خنديدند.

ادي كه مجري برنامه بود و بچه‌ها پيش از من او را ديده بودند، قيافه‌اش عينهو بوش پدر بود. و اين البته از همان كشف‌هاي روز اول استفان بود. استفان داشت از تو اتاقك تلفن به ايرلند تلفن مي‌كرد و خبر رسيدنش را به هلند و به هتل، به زن و بچه‌اش مي داد و سر به سرشان مي‌گذاشت كه ادي اتفاقي از بغل اتاقك تلفن گذشت و براي او دست تكان داد. استفان تا چشمش افتاد به او به دختر چهارساله اش گفت به مامانش بگويد وضعشان خيلي خوب است چون پرزيدنت آمريكا هم در همين دورو برشان مي پلكد. ‌ در همان ديدار اول با سيلويا، همين داستان را براي او تعريف كرده بود.

وقتي از در بيرون زديم اينجه ممد بالاخره دوزاري‌اش افتاد و فهميد ماجراي اعتصاب عليه ميشل شوخي است. اما به محض ورود به هتل اسميت، سيلويا باز شوخي‌اش گل كرد و به بهانه‌اي ديگر سر به سر او گذاشت.

هتل اسميت واقعا جاي محشري بود. بخصوص لابي‌اش. ما البته در آن لحظه ترجيح داديم تو بار بنشينيم. شوهر پاتريشيا هم كه لنگان لنگان پشت سرِ ما آمده بود كمي دورتر از ما كنار بار ايستاده بود و داشت به ساعتش نگاه مي‌كرد. كاري به كار پاتريشيا نداشت. اگر پاتريشيا از دور معرفي‌اش نمي‌كرد نمي‌دانستم شوهرش است. پاتريشيا را رسانده بود به هتل و منتظر بود ماشينش را برگردانند. ادي ماشينش را قرض گرفته بود تا يكي را از فرودگاه بياورد. مرد كوتوله‌اي بود كه اگر كنار پاتريشيا مي ايستاد حالت خنده داري پيدا مي‌كرد. از تر و فرزي حركاتش معلوم بود كه زماني ورزشكار بوده است. استاد تاريخ بود و در دانشكده شرق شناسي درس مي‌داد. در همان سال اول استادي‌اش با پاتريشيا كه دانشجويش شده بود ازدواج كرده بود.

اينجه ممد كه با قد بلند و سبيل پر پشت فلفل نمكي و كلاه كپي‌اش بهش مي‌آمد نقش برادر بزرگ جمع را بازي‌كند، يكي يكي از همه ما پرسيد چه مي‌خواهيم. و بي آن كه چيزي بگويد با دست كردن در جيبش به همه فهماند دعوت او هستيم. سيلويا كه سفارش آبجوي گينيس ايرلندي داده بود شوخي و جدي گفت:

اينجه اگر مي دانستم تو دعوت مي كني، قهوه با كنياك سفارش مي دادم.

اينجه ممد از اينكه سيلويا او را اينجه صدا زده بود، اول جا خورد، اما بعد، وقتي من خنديدم و پشت سرم آنه و بعد پاتريشيا كه طبق معمول كله‌اش را برده بود توي گودي شانة‌ استفان، او هم سرش را تكان داد. معلوم بود موضوع را گرفته است. چون خودش هم خنديد و گفت: قبول! حالا واقعاً كنياك با قهوه مي‌خواهي يا شوخي كردي؟

تا سيلويا كه از زور خنده نمي‌توانست حرف بزند چيزي بگويد، آنه درآمد: هردو. اگر نخواست من مي‌خورم.

پاتريشيا با تعجب گفت: چه؟ مشروب شريكي؟

سيلويا پا شد و صورت اينجه ممد را بوسيد:

معذرت مي‌خواهم همه‌اش تقصير ياسين بود. و با نگاه به دفترچه بازي كه استفان جلويش گذاشته بود سعي كرد اسم واقعي اينجه ممد را بخواند: عارفع. درسته؟

من گفتم: محمد ارفع.

آنه گفت: ماخمد؟

سيلويا خيلي جدي گفت:‌ من هنوز نفهميدم. بالاخره كداميك، عارفع يا ماخمد؟.

اينجه ممد با خنده گفت: اينجه. قبول. به همان اينجه رضايت دادم. و رو به من چيزي گفت با اين معنا كه يادت باشد تو تخم لق را توي دهان اينها گذاشتي.

به شوخي گفتم: بهتراز ماخمد عارفع نيست؟

و به سلامتي او دست خالي‌ام را بالا بردم. اينجه ممد باز گفت: قبول.

با اعلام ساعت پخش خبر از يكي از كانال‌هاي هلندي از تلويزيون كه در گوشه‌ي لابي هتل بود، سيلويا كشيده شد به آن طرف. ما هم چند قدمي دنبالش رفتيم. صفحه‌ي تلويزيون با تصوير بوش پدر پر شد. بعد صدايش پخش شد. داشت به دولت عراق اولتيماتوم مي‌داد اگر از خاك كويت بيرون نرود بغداد را بمباران خواهد كرد.

سيلويا گفت: احمقانه است. مردكه ديوانه است. من واقعاً شرمم مي‌آيد . و رفت جلو و كانال را عوض كرد و برد روي سي. ان. ان.

آنه از همان جائي كه ايستاده بودگفت: صدام هم ديوانه است. به دوتا شان فحش بده!

پاي تلويزيون مرد تنومندي نشسته بود. ظاهراً به تلويزيون نگاه نمي‌كرد يا توجه اي به آن نداشت. انگار فقط مي‌خواست چيزي جلو چشمش بگذرد و تلويزيون سر و صدائي كند. هيچ اعتراضي به كار سيلويا نكرد. يك ليوان بزرگ آبجو روي عسلي جلويش بود. سيلويا رفته بود و راست جلو پاي او روي زمين چمباتمه زده بود. جوراب شلواري سياهي پوشيده بود و كمي از رانش كه از زير دامنش زده بود بيرون، توي آن پيدا بود. سيلويا زن خوشگلي بود. به خصوص وقتي شيطنت‌هايش گُل مي‌كرد. دو رمان و يك مجموعه داستان ازش چاپ شده بود. من هيچكدام را نخوانده بودم. گوينده تلويزيون كه گفت آمريكا براي استفاده نظامي از خاك تركيه براي حمله به عراق با دولت تركيه توافق كرده است، آنه رو كرد به اينجه ممد :

بيا! شما هم كه با امپرياليست ها دست يكي كرده ايد.

اينجه ممد گفت: معلوم بود. از پيش معلوم بود. آمريكا نه فقط از خاك تركيه، از خاك كشورهاي عربي در منطقه هم استفاده مي كند.

آنه از دور با صداي بلند به سيلويا گفت: ببند بيا! و همراه با خنده مخصوص به خودش با دست اشاره كرد به مرد تنومند: آقا داشت يك كانال ديگري را تماشا مي كرد. مزاحمش نشو.

مرد تنومند خم شد به طرف سيلويا و چيزي به او گفت كه ما نشنيديم.

آنه گفت: ‌سيلويا يك عاشق تازه پيدا كرده.

پاتريشيا گفت: عاشق قديمي‌اش كي بود؟ و خنديد.

استفان گفت: ‌نه، اين آقا براي سيلوياي بيچاره زيادي سنگينه. نگاهش كنيد. مي‌خورد به هيكلش قهرمان كشتي كچ يا هالتريست باشد.

پاتريشيا گفت:‌ پس تا چيزي پا نگرفته، برويم جلو كار را بگيريم.

آنه با اشاره به سيلويا كه تماشاي تلويزيون را ول كرده بود و سخت در گفتگو با مرد تنومند بود گفت: انگار واقعاً قضيه جدي است. و بلند بلند خنديد.

اينجه ممد كه رفته بود تو اين فاصله از مسئول بار كبريت بگيرد وقتي برگشت گفت: چه خبر شده كه اين قدر بلند بلند مي‌خنديد؟

آنه گفت: سيلويا به آن آقاهه بند كرده.

استفان گفت: من شرط مي بندم سيلويا دارد تشويقش مي كند كه بوش را به دوئل دعوت كند.

پاتريشيا دست آنه را كشيد و دوتائي راه افتادند به سمت آنها. من و استفان و اينجه ممد هم در پيِ شان رفتيم.

وقتي رفتيم جلو،‌ سيلويا پا شد و او را معرفي كرد.

ويلي از كاليفرنيا. و رو كرد به مرد تنومند كه ما ديگر اسمش را مي دانستيم. گفتي كجاش؟

پاتريشيا باز الكي خنديد.

سيلويا گفت: ‌اين دوستان من همه نويسنده‌اند. از اين كه بي‌خودي مي‌خندند ناراحت نشو. قصد خاصي ندارند.

استفان گفت:‌ اين طور كه تو معرفي كردي، براي نويسنده جماعت آبرو نگذاشتي. حالا ويلي خيال مي كند از دم همه نويسنده ها مثل ما خل اند.

ويلي بازوي فربه‌اش را خواباند روي پشتي مبل و بي آن كه به روي خودش بياورد كه استفان چه گفته بود رو به سيلويا گفت:‌ حدس مي زدم. چون مدير هتل گفته بود.

آنه گفت: ‌شما چطور. شما نيستيد؟

سيلويا گفت:‌ نه. ويلي فقط تاجره. و فقط بچه‌ي كاليفرنياست. همين. بعد با شيطنت خاص خودش گفت:‌ از مستر بوش هم بدش مي‌آيد. بعد رو كرد به ويلي:‌ ما تو اين هتل بغلي هستيم. دلت تنگ شد مي‌تواني پيش ما بيائي.

ويلي گفت:‌ من هم آن جايم. آمدم اين جا دمي به خمره بزنم. فضاش با حال تره. و خوشحالم كه يك آمريكائي اين جا پيدا كردم.

اينجه ممد گفت:‌ كيف مي‌دهد، وقتي آدم دور از وطنش هست يك هموطن پيدا كند. درست نمي‌گويم؟

استفان گفت:‌ بايد اين را آنه و ياسين مي گفتند نه تو، كه ده روز ديگر استانبولي.

پاتريشيا باز بهانه‌اي پيدا كرد و خنديد. همين موقع بود كه كريستينا پيداش شد. دنبال من آمده بود. قد بلندش با آن پيراهن بلند سياهي كه به او مي‌آمد جلو قاب درشيشه اي هتل هنوز در خاطرم مانده است. از در كه وارد شد يكراست آمد سراغم. ميشل او را فرستاده بود. وقتي از جمع بچه ها جدا مي‌شدم. آنه دويد جلو و گفت:

سيلويا مي‌گويد بعد از شام،‌ شب جائي قرار نگذاري ها. مي‌خواهيم همه دورهم جمع باشيم.

از در كه بيرون زديم كريستينا بي‌مقدمه حرف پاتريشيا را پيش كشيد. يك جورهائي به من رساند پاتريشيا از او خوشش نمي‌آيد. من حرفش را زياد جدي نگرفتم. خودش هم موضوع را زود عوض كرد. و از شوهرش گفت كه براي ده روزي كه او همراه ميشل سرگرم كارهاي فستيوال است براي گردش يا تحقيقي رفته است به لندن.

خوب. پس شب بيا پيش ما. دردسر شوهر داري هم كه نداري. فكر مي كنم پاتريشيا هم بعد از شام برود.

با اكراه گفت:‌‌‌ ببينم چه مي‌شود.

كريستينا پنج ماهي پيش از آن بي سرو صدا يكهو با هانس ازدواج كرده بود. يك ازدواج رسمي. البته مراسم ازدواج و از اين حرفها نداشتند. بعد از آن كه قول و قرارشان را با هم گذاشته بودند يك سفر دو هفته‌اي رفته بودند فلوريدا، پهلو خواهر كريستينا و همانجا هم رسماً عروسي كرده بودند. به صرفه تر بود. بعد كه برگشتند حلقه انگشتري در دست او را ديدم.

من هانس را مي شناختم. بچه خوبي بود. يكي دو سالي از كريستينا جوانتر بود. نجوم خوانده بود. و يك كار اداري در دانشكده داشت. خيلي خجول بود و كاري هم به سياست و از اين حرفها نداشت. سالهاي آخر دبيرستان با كريستينا همكلاس بود. در مهماني‌هاي دسته‌جمعي معمولاً پيدايش مي‌شد. همديگر را كه مي‌ديدند بيشتر خاطره‌هاي نوجواني‌هاشان را تعريف مي‌كردند و مي‌خنديدند. به خاطر علاقه‌اش به زبان يوناني دخترها توي دبيرستان اسمش را فيثاغورث گذاشته بودند. اسمي كه گاهي، براي شوخي، كريستينا با آن صدايش مي زد. وقتي هانس كار گرفت و خانه كوچولوئي در خودا خريد بيشتر اوقات مهماني‌ها را توي خانه خودش ترتيب مي داد. اين همان وقتهائي بود كه من و كريستينا خيلي به هم نزديك شده بوديم. وقتي براي كريستينا آن ماجراي عشقي پيش آمد و زد و رفت لبنان، كمتر هانس را مي‌ديدم.

چرا فكر مي‌كني پاتريشيا از تو خوشش نمي‌آيد؟

راستش ذهنم رفته بود طرف نيمه لبناني بودن پاتريشيا و ماجراي قديم عشقيِ كريستينا.

همين طوري. خودم هم دليلي برايش ندارم. شايد هم من را از نظر كاري در سطح خودش نداند. و كمي صبر كرد و : پيش از آن كه تو بيائي، وقتي رفتم سراغشان با اين كه خوب من را مي‌شناخت يك جورهائي رفتار كرد كه انگار من را تازه ديده.

خيلي برايت مهم است؟

نه. ولي توي ذوقم خورده.

خوب. حالا كه اين طور شده شب بيا، من بيشتر با تو گرم مي‌گيرم كه تلافي كنم.

قول مي دهي؟

آره. به شرط آن كه تو هم زياد خودت را از جمع كنار نكشي.

سعي‌ام را مي‌كنم.

‌بعد سوار رنوي سفيدش كه دو خيابان جلوتر پارك كرده بود شديم و رفتيم طرف كتابخانه شهر. آن جا با ميشل قرار داشتيم.

كتابخانه عمومي جائي بود كه شعر و داستان خواني شاعران و نويسندگان در يكي از سالن‌هاي كنار آن كه مستقل از كتابخانه بود برگذار مي‌شد. در بغل سالن با كمك ديوارهاي چوبي يك اتاق موقت نسبتاً بزرگي درست كرده بودند براي كارهاي اداري ميشل و همكارانش و نيز براي استراحت و چاي و قهوه خوري هنرمندان. پايم را كه مي‌گذاشتم توي آن، ميشل داشت از در بيرون مي‌رفت. من را كه ديد با اندوه و كلافگي سرش را تكان داد.

خبر آخرين اولتيماتوم دولت آمريكا را شنيدي؟

آره.

خيلي بد شد.

مي دانم.

خطري براي ايران نيست؟

نه. فكر نمي‌كنم.

دوباره سرش را تكان داد و از همان دم در، من را معرفي كرد به حسابدارشان، بعد گفت كارم كه تمام شد بروم توي كافه بغلي كه جمعي از نويسنده‌هاي مهمان نشسته‌اند. وهمراه كريستينا از در بيرون زد. از آن جا همه دسته جمعي مي‌رفتيم به رستوران. كريستينا پيش از رفتنش با دست علامت داد در آن‌جا منتظرم است. هنوز حسابدار در صندوقچه‌ي روي ميزش را باز نكرده بود كه فهميدم قضيه‌ي آمدنم به آن جا پرداخت حق الزحمه‌ي كارم در اين ده روز است. از كريستينا و بقيه شنيده بودم چون تاريخ برگشت مهمانان مشخص نيست همان روز اول با همه تسويه حساب مي‌كنند. پول را كه گذاشتم توي جيبم زدم بيرون. گشتي توي سالن جلو تئاتر زدم بعد رفتم جلو عكس‌ها ايستادم. و به عكس يكايك هنرمندان شركت كننده بر ديوار نگاه كردم. عكس خودم هم بود. كنار آن، عكس سيلويا بود كه نمي‌دانم كي انداخته بود. عكسي بزرگ با دست زير چانه و دهاني خندان. با حالتي از شيطنت در چشم هايش. عكس تازه‌اي از او نبود. با كمي دقت مي‌شد فهميد. اما همه حالات اكنونش را در خود داشت. داشتم به عكس نگاه مي‌كردم كه دستي روي شانه‌ام نشست. كريستينا بود.

خيلي رفتي تو بحر طرف. راستش را بگو چشمت را گرفته؟

به جاي جواب فقط خنديدم

چشم سوفيا را دور ديدي؟

نكند داري تشويقم مي‌كني به دوان ژوان بازي؟

اين بار او خنديد.

زود برگشتي؟

مي‌خواستم بيشتر با تو باشم.

انگار تو چشم هانس را دور ديدي!

شايد.

از اين كه سر حال تر از چند لحظه پيش بود خوشم آمد.

گفت: هنوز سر قولت هستي؟

گفتم: صد در صد

با گفتن آن، دوتائي خنديديم. ياد اصطلاحي افتاده بوديم كه در چند سال پيش، تو همان روزهاي عشق و عاشقي با هم، من آن را ساخته بودم. مي‌گفتم توي اين دنيا انگار فقط صد كيلو خوشبختي هست كه در طي زمان هي دست به دست مي‌شود. تا يكي مي‌رفت توي نخ غم و غصه، مي‌‌گفتم فكر شادي و خوشبختي را نكن. سهمي از اين صد كيلو فقط چند ساعت، نه، يك روز، نهايت دو روز و چند ساعت به ما مي رسد. با صف انتظاري كه براي گرفتن آن هست، همين براي ما كافي است. و با اين خيال خوش بوديم. من بيشتر. انگار به آن حرف نياز داشتم.

ده سال پيش زده بودم به راه، بي فكر و بي هدف. فقط براي يافتن سرپناهي، جائي، تا كابوس‌هاي شبانه فروكش كند. و بيداري بيايد. و باز ببينم كه زندگي هست. آن سو تر از من. اگر نه با من. و يا نه در من. مثل ديدن اين يا آن درخت و ايستادن و تماشا كردنش. وقتي باد برگهاي سبزش را مي‌جنباند، تكان مي‌داد. مثل تكان خوردن گوشوارهاي بزرگ و قوس دار زني كه دوست مي‌داري. يا مي‌خواهي كه دوست بداري. چون مي داني كه همين، انگار فقط برايت مانده است از آن، آنها، كه مثل يك جمله ناتمام در گلويت مانده است.

گفت: پس معلوم است كه از صد كيلو خوشبختي اين دنيا يكي دوكيلوئي اش اين روزها نصيب تو شده.

دست گذاشتم روي جيبم.

‌آره. همين چند لحظه پيش كمي از آن صد كيلو، رفت اين تو.

به شوخي گفت:‌ تبريك!

دستش را كشيدم: ‌بيا تا وقت داريم برويم كافه آن طرف خيابان يك ودكائي بخوريم بعد برويم پهلو بقيه. راستش را بخواهي دلم كمي گرفته است.

گفت: مي‌آيم. اما چون بايد رانندگي كنم. حالا مشروب سنگين نمي‌خورم.

گفتم: باشد. تو شراب بخور.

و زديم بيرون. چراغ هاي روشن كافه هاي روبرو از دور، در آن سوي ميدان روبروي‌مان، در پشت شيشه ها مي‌درخشيدند.

شام دعوتي ميشل توي رستوران خيلي طول كشيد. سيلويا خبر شده بود در يكي از كافه‌هاي بغل كتابخانه گروه معروفي در موسيقي، ترانه‌هاي راندي نيومان، آوازه خوان و تصنيف ساز معروف آمريكائي، را اجرا مي‌كنند. برنامه ريخته بود همه ما را بكشاند به آن جا. سر شام به همه گفت بعد از سخنراني ميشل در سالن تئاتر يكي يكي از آن جا جيم بشويم. كريستينا مي‌ترسيد ميشل دلخور شود. گفت من و او بمانيم و كمي ديرتر برويم. من هم قبول كردم. ترجيح مي‌دادم وقتي آن جا باشيم پاتريشيا رفته باشد. خوشبختانه آن شب كسي زياد دل و دماغ ماندن نداشت. خيلي‌ها تازه رسيده بودند و خسته بودند. و بدشان نمي آمد هرچه زودتر بروند هتل و با لباس راحت توي اتاق هاشان روي تخت دراز بكشند. به همين خاطر بعد از يك ساعت مجلس معارفه مثل شمعي رو به خاموشي تقريباً به پت پت افتاده بود. وقتي من و كريستينا به بر و بچه ها ملحق شديم. همانطور كه حدس مي زدم پاتريشيا رفته بود. اينجه ممد و سيلويا و آنه و استفان دور يك ميز نشسته بودند. و يكي از گيتاريست هاي گروه داشت با صداي گرمي ترانهI will be home را مي‌خواند. سيلويا ما را كه ديد از جا بلند شد. انگار نوبت او بود بچه ها را مهمان كند. ازمن پرسيد چه مي‌نوشم. گفتم ودكا. از بقيه هم سئوال كرد. همه همين را مي‌خواستند. برخلاف پاتريشيا رفتارش با كريستينا مهربان بود. سر ميز شام دقت كرده بودم به رفتار پاتريشيا. حق با كريستينا بود. يكجوري او را نديد مي‌گرفت. سعي مي‌كرد به خصوص جلو او بيشتر در صحبت و گفتگو با من و استفان ميدان دار باشد. با غيبت پاتريشيا من ديگر موجبي براي چسبيدن به كريستينا نداشتم. احساس مي‌كردم خودش هم اين را مي‌خواهد. بعد از مدتي وقتي ديدم با استفان گرم صحبت شده است خيالم از جانب او راحت شد. دلم نمي‌خواست احساس كند تنهايش گذاشته ام. سياهپوستي كه آوازهاي راندي نيومان را مي‌خواند آدم با حالي بود. وسط هاي آواز تكه هاي بامزه‌اي هم مي‌پراند. و مردم را مي‌خنداند. ‌در طول خواندن او سيلويا كه كمي مست كرده بود يكريز به ژنرال‌هاي تمام جهان به خصوص از نوع آمريكائي‌اش فحش مي‌داد. جوري از ته دل فحش مي داد كه من كيف مي‌كردم. كيف مي‌كردم كه مست كرده است و فحش مي‌دهد. كيف مي‌كردم كه آنه هم بي‌آن كه مست كرده باشد با او دم گرفته است. و از اين كه اينجه ممد نمي‌دانست چطوري با آنه و سيلويا همراهي كند هم كيف مي‌كردم. وقتي فهميدم خودم هم مست كرده‌ام كه ديدم رفته‌ام جلو جمعيت و هم سرائي مي‌كنم با سيلويا و آنه كه بلند شده بودند روي صندلي شان و بلند بلند همراه با آوازه خوان مي‌خواندند :

[1]I am looking at the river

But I am thinking of the sea

Thinking of the sea

Thinking of the sea

I am looking at the river

But I am thinking of the sea

و هي اين را مي‌خوانديم و مي‌خواندم. و حواسم نبود كه كجايم. و چرا اين كار را مي‌كنم. فقط دلم مي‌خواست بخوانم. و اين تنها اعتراضي بود كه مي‌توانستم عليه ژنرال ها بكنم. چون غير از اين كاري از دستم برنمي‌آمد. چون مي‌دانستم دنيا را مشتي احمق مي‌گرداند. و من و آنه و سيلويا و همه آنهائي كه مثل ما هستند جائي در آن نداريم جز همين كافه كوچك كه دق دلمان را با تكرار يك بند آوازي خالي كنيم. وقتي به خودم آمدم كه اينجه ممد دستم را گرفته بود و كشان كشان مي‌برد بيرون كه به من بگويد سيلويا حالش خوب نيست بايد او را ببريم هتل.

من معمولاً به محض آن كه مي‌ديدم يكي از دوستانم به مستي افتاده و حالش خراب شده است يكباره مستي از سرم مي‌پريد. از كي اين عادتم شده بود نمي‌دانستم. تا اين را شنيدم برگشتم توي كافه و به زور سيلويا را كه روي پايش بند نبود آوردم بيرون. بچه‌هاي ديگر همراه با ما زدند بيرون. اول قرار شد سيلويا را كريستينا ببرد. اما سيلويا لج كرده بود نمي‌رفت. مي‌خواست تا هتل پياده برود. من هم موافق بودم. پياده روي در هواي آزاد و سرد حالش را خوب مي‌كرد. من و اينجه ممد قرار شد با او برويم و كريستينا، آنه و استفان را با ماشينش ببرد هتل.

آن شب نتوانستيم ديگر توي هتل همه دور هم جمع شويم. سيلويا رفت خوابيد. اينجه ممد و آنه هم رفتند به اتاقهاشان. من هم فقط سر راه وقتي سيلويا را تا دم اتاقش همراهي مي‌كردم رفتم چند دقيقه اي پهلويش نشستم. كريستينا و استفان بعد از ما رفتند توي بار هتل. وقتي از كريستينا در پائين خداحافظي مي‌كردم به من گفت نگرانش نباشم. نمي‌گفت هم مي‌فهميدم. از حالاتش متوجه شده بودم به او بد نمي‌گذشت.

روز بعد وقتي براي صبحانه رفتم پائين، بقيه پيش از من توي رستوران هتل نشسته بودند. از بدمستي ديشب يك جورهايي هنوز سرم سنگين بود. وقتي كليدم را به پسركي كه در اتاقك پذيرائي هتل كليدها را تحويل مي‌گرفت مي‌دادم، دست كرد توي جعبه مربوط به نام من و بسته اي كوچك را در يك پاكت معمولي جلويم گذاشت: اين هم مال توست.

دور پاكت با روباني قرمز گل خوشگلي زده بودند. روبان را كه كنار زدم و پاكت را باز كردم عينك خودم را ديدم. جا خوردم.

كجا اين را پيدا كرديد؟

گفت خانمي كه در اتاق 410 است آورده است.

اولش كمي گيج شدم. ولي بعد از چند لحظه، ياد همان چند دقيقه ماندنم در اتاق سيلويا افتادم. خنده‌ام گرفت. عينكم را ديشب در دستشوئي اتاقش جا گذاشته بودم. سري براي كارمند هتل تكان دادم ، عينكم را گذاشتم سر چشمم و رفتم توي رستوران.

سيلويا و آنه و استفان و اينجه ممد همه دور يك ميز نشسته بودند. ادوارد هم بود. سر طاسش از دور زير نور چراغ برق مي‌زد.

وقتي بشقاب غذا به دست مي‌رفتم كه پهلوي‌شان بنشينم در ذهنم بازي مي‌كرد اين بازي‌ئي را كه سيلويا با من شروع كرده بود چطور ادامه بدهم. من با سوفيا بودم. و سوفيا من را دوست داشت. و به من اطمينان داشت. معلوم نبود تا كي با هم مي‌مانديم. و معلوم نبود چطور رابطه ما با هم پيش مي رفت. اما من از اين اطميناني كه به هم داشتيم خوشم مي‌آمد. و دلم نمي‌خواست خرابش كنم.

روزدوم، شبش اينجه ممد داستاني خواني داشت. من هم صبح و بعد از ظهرش در گروه كار ترجمه كار مي‌كردم. سر صبحانه قرارگذاشته بوديم شب را همه با هم شام بخوريم. موقع ناهار براي مدتي كوتاه كريستينا را ديدم. گفت ديشب بعد از رفتن ما براي يك ساعتي او واستفان در بار هتل نشستند. گفت استفان بچه خوبي است. و طرح هائي براي ساختن يك سريال تلويزيوني براي كودكان دارد. توي فكرش بود به او بگويد حاضر است كمكش كند. شوخ و شنگ بود. و حرفي از پاتريشيا نزد.

غروب براي شام همه دسته‌جمعي از هتل بيرون مي‌زديم. اينجه ممد از زبانش در رفت كه چند سال پيش در روتردام در رستوراني تركي غذائي خورده كه خيلي به او چسبيده بود. استفان بند كرد به او، ما را براي شام به همانجا ببرد. اينجه قبول كرد و قول داد همه را به همان غذا كه شوخي و جدي بچه‌ها اسمش را غذاي ملي تركيه گذاشته بودند مهمان كند. كريستينا چون كار داشت نيامده بود. پاتريشيا توي راه طبق معمول چسبيده بود به استفان و مي‌خنديد. سيلويا كه كنار من راه مي رفت از حرفهايي مي‌گفت كه ادوارد پيش از من درباره سياست نظامي كردن منطقه خاورميانه توسط آمريكا در سر صبحانه به آنها گفته بود. بعد از برگرداندن عينكم با آن شكل مخصوص و معنا دار مي‌دانست خودش را به من يك جورهائي لو داده است. اين را از نگاهش مي‌فهميدم. آنه توي صحبت گاهي با ما همراهي مي‌كرد. گاهي هم متلكي به اينجه مي پراند. توي رستوران، بچه‌ها از دم كوس كوس را كه به غذايي مراكشي معروف بود انتخاب كردند. اينجه ممد كه سرش توي صورت خوراكي‌ها بود و دنبال غذائي كه منظورش بود مي‌گشت و پيدا نمي‌كرد گيج شده بود چه سفارش كند. دست آخر گارسون را صدا زد و به تركي از او چيزي پرسيد. شانسش زد گارسونه ترك بود حرفهاي او را فهميد. معلوم شد اينجه ما را اشتباهي آورده است به رستوراني مراكشي. بعد گارسون در گفتگويش با او به تركي چيزهائي گفت كه ما فقط اسكندر كباب را از آن فهميديم. و بعد هم سر تكان دادن اينجه را به نشانه موافقت. غذاش را كه آوردند چيزي بود شبيه همان شوارمايي كه در هر اغذيه فروشي سرپائي تركي يا مراكشي مي‌شد سفارش داد. فقط بشقابش بزرگتر بود. و چاشني فلفلش چرب تر. و همين باعث شد كه استفان و آنه سر به سرش بگذارند. و اسم غذاش را بگذارند اسكندر كبير كباب. شام كه تمام شد سيلويا به بهانه اي رفت بيرون. چند دقيقه اي بعد رفتم دنبالش، ديدم با پالتوي سياهش كه يقه پشمي اش را بالا زده، تكيه داده به تير چراغ برق، آسمان تاريك را نگاه مي‌كند. رفتم پشت سرش ايستادم.

چرا تو سرما ايستادي؟

يك جورهائي دلم گرفته بود. گفتم بزنم بيرون شايد بهتر شود. مكثي كرد و همانطور كه روبرويش را نگاه مي‌كرد گفت:‌ فكر نمي‌كني زيادي سر به سر اينجه گذاشتيم؟ مي‌ترسم از دست مان دلخور شود.

من كه چيزي حس نكردم. مي‌خواهي صدايش كنم بيايد؟

نه. راستش با سر به سر گذاشتن او مي‌خواستم از فكر اين حمله لعنتي آمريكا به عراق دربيايم. احساس شرم مي‌كنم كه آمريكائي ام. اگر با من مصاحبه كنند همين را مي‌گويم.

خواستم بگويم نبايد اين احساس را داشته باشد. نگفتم. ياد حرف يكي از دوستان شاعرم افتاده بودم. زماني با او در دبيرستان همكلاس بودم. بعد از آن كه ديپلمش را گرفته بود، متاثر از آرتور رمبو، زده بود به سرش و مدتي را رفته بود هند. بعد از چند سال وقتي برگشت برايم تعريف كرد در بعضي از نواحي هند، مردم از گرسنگي دسته دسته مي‌مردند. و ديدن اجساد توي خيابان ها و ايستگاه هاي راه آهن براي مردم ديگر عادي شده بود. مي‌گفت در يكي از همين روزها وقتي در خياباني مي‌گذشت يكي ازش پرسيده بود كه كجائي است و او هم خيلي ساده گفته بود ايراني. و بعد كه طرف پرسيده بود ايران همان كشوري نيست كه پادشاه و ملكه‌اش در حوضي از شير و عسل شنا مي‌كنند، دوست شاعرم از شرم سرخ شده بود و به خودش نفرين كرده بود كه چرا گفته بود ايراني است.

گفت:‌ فكرش را بكن. من فردا شب در اين جا داستان خواني دارم. آن وقت يك آمريكائي ديگر دارد در همان ساعت از بالا روي يك شهر ديگر به دستور يك احمق جنگ طلب بمب مي ريزد.

رفتم جلوتر و دستم را گذاشتم روي شانه اش. يكهو سرش را خواباند روي شانه ام. عطر موهايش توي دماغم پيچيد.آرام آرام روي آنها دست كشيدم و داستان دوست شاعرم را برايش تعريف كردم.

هنوز سر سيلويا روي شانه‌ام بود كه از گوشه‌ي چشم هيكل بلند اينجه را وسط قاب بزرگ در شيشه اي رستوران ديدم. و بعد سرازير شدن بقيه را در خيابان كه با خنده‌هاي بلند پاتريشيا همراه بود. آرام زدم روي شانة سيلويا:

بچه ها آمدند. گور پدرها ژنرال ها! بيا برويم به تئاتر. برويم جلو همه بنشينيم و بعد از داستان خواني اينجه پا شويم و براي او محكم دست بزنيم.

سرش را بلند كرد: آره. گور پدر ژنرال ها.

استفان تا رسيد گفت:‌ اينجه داستان عاشق شدن خرچنگ و قورباغه را براي سيلويا تعريف كن.

آنه كه نمي‌توانست جلو خنده‌اش را بگيرد،گفت:‌ يك خرجنگي بود كه عاشق ـ

پاتريشيا گفت: ‌نه بگذار خود اينجه تعريف كند.

سيلويا رو به اينجه گفت:‌ پس چرا آن وقت كه ما تو بوديم تعريف نكردي؟

اينجه گفت:‌ يادم نبود.

پاتريشيا گفت: خودت بگو اينجه. خواهش مي‌كنم. و رو به سيلويا گفت: ‌داستان محشريه! جان مي‌دهد كه بگذاريش تو يك داستان رمانتيك.

استفان گفت: ‌بايد دختره يا پسره درست وقتي لب روي لب هم گذاشته‌اند يكي شان ياد اين داستان بيافتد. محشر است.

آنه گفت: ‌بيا! هنوز هيچ نشده اين دونفر حق كپي رايت‌اش را براي خودشان گرفته اند.

اينجه گفت: ‌نه. حق كپي رايت آن، مال من است. اما براي پاتريشيا آزاد است.

آنه تندتند گفت:‌ يك خرچنگي بود كه عاشق يك قورباغه شده بود. بعد. آن آقا خرچنگه هرروز مي رفت دم سوراخ مادام قورباغه مكث كرد: ‌اگر نگفتيد من همه را تعريف مي‌كنم.

پاتريشيا با خنده گفت:‌ تا همين جاش خيلي از ماجرا را تعريف كردي.

آنه گفت:‌ نه. آن قسمت آخرش محشر است.

سيلويا رفت نزديك اينجه و بازويش را گرفت: ‌سر آن شوخي ها از دست من كه دلخور نشدي؟

اينجه گفت: ‌چرا از دست تو دلخور بشوم؟

استفان به شوخي گفت: ‌شده. خيلي هم دلخور شده.

اينجه خم شد و گونه سيلويا را بوسيد: ‌به خدا نشدم. اصلاً نشدم.

استفان گفت: يك خرچنگي ـ و تا آمد بقيه‌اش را بگويد پاتريشيا با خنده سرش جيغ كشيد كه نگويد. بعد حرف توي حرف آمد و طوري شد كه اينجه هم گفتن داستان را عقب انداخت و كسي هم پاپي‌اش نشد. انگار همه دوست داشتيم كه اين بازي همين طور بماند براي روزهاي بعد. وقتي رسيديم به تئاتر من از بچه‌ها جدا شدم و رفتم از تلفن ديواري به سوفيا زنگ زدم.

بعد از تمام شدن برنامه داستان خواني‌ها همه رفتيم هتل. كريستينا هم به ما پيوسته بود. احتياط مي‌كرد جلو پاتريشيا خيلي با استفان گرم نگيرد. اينجه برنامه‌اش را خوب اجرا كرده بود. در مصاحبه‌ي كوتاهي كه اول برنامه با او داشتند براي آن كه دل سيلويا را به دست بياورد حمله‌اي هم كرده بود به دولت تركيه در همكاري‌اش با سياست هاي جنگ طلبانه آمريكا در منطقه. آنه و سيلويا كه در جلو نشسته بودند برايش هورا كشيدند.

وقتي رسيديم به هتل، ويلي توي لابي نشسته بود و طبق معمول داشت تلويزيون تماشا مي‌كرد. گرچه هيكل درشتش سنش را بيشتر نشان مي‌داد اما چشمهاي بچگانه و حركاتش داد مي‌زد سن و سال زيادي ندارد. مي‌خورد به او سي و هفت هشت سالي بيشتر نداشته باشد. صبح آن روز به سيلويا گفته بود تاجرست. و نماينده‌ي شركتهائي است كه قطعات يدكي هواپيما به دولتهاي خاورميانه مي‌فروشند. به اوگفته بود يك سالي پيش از سقوط شاه ايران با او در كاخش ملاقاتي داشته بود. از آن جا كه اين كارها هيچ به قيافه و برخوردهايش نمي‌خورد،‌ براي من شخصيت پيچيده‌اي پيداكرده بود. بعد از شنيدن حرفهاي سيلويا توي راه، آنه هم كه خودش تبعيدي كشوري بود كه ژنرال‌ها با حمايت آمريكا بر آن حكومت مي‌كردند يكجورهائي به ويلي مشكوك شده بود. به محض آن كه پاي مان را گذاشتيم تو، با ديدن او توي لابي هتل زد به آرنجم و آهسته گفت:‌

حواست باشد ياسين!

حواسم هست.

آنه كمي بلندتر رو اينجه گفت:‌بيا! كارمند سازمان سيا(CIA) هم منتظرمان است.

سيلويا شنيد:‌ آنه داري زياد جلو مي‌روي. ويلي فقط يك كاليفرنيائي ماجراجوست.

آنه بي اعتنا به سيلويا به من گفت: ‌من جاي تو بودم مي رفتم و درباره ملاقاتش با شاه كلي ازش حرف مي‌كشيدم.

سيلويا گفت :نگران آن نباش. خودم زمينه جور مي‌كنم كه امشب درباره ملاقاتش با شاه براي تو حرف بزند.

گفتم:‌ فكر نمي‌كنم حرف تازه اي داشته باشد.

سيلويا گفت:‌ هر چه هست، موضوعش جان مي‌دهد براي يك داستان.

آنه كه مصر بود از كارهاي ويلي بيشتر سر دربياورد،گفت:‌ ‌اوكي. به شرط آن كه من هم باشم.

وقتي رفتم و پهلوي ويلي روي مبل نشستم، سرش را برگرداند و گفت:‌ هلو!

گفتم: ‌‌هلو،

سيلويا كه مي‌خواست جو را صميمي كند وقتي از جلو ويلي مي‌گذشت خيلي دوستانه خم شد و نزديك به صورت او گفت: ‌چطوري بچه كاليفرنيا. و رو به من و آنه گفت :‌ويلي فقط بچه كاليفرنيا ست.

استفان هم با خنده گفت:‌ ما هم يك مشت نويسنده آس و پاس.

ويلي بي توجه به او با صداي آرامي گفت:‌ برنامه‌تان چطور بود؟

سيلويا گفت:‌ خوب بود. اي كاش مي‌آمدي.

استفان گفت: ‌بچه كاليفرنيا زياد از اين كارها خوشش نمي‌آيد. و رو به ويلي گفت: ‌خودمانيم شما واقعاً بچه كاليفرنيا هستيد يا سيلويا از خودش درآورده؟

ويلي گفت:‌ سيلويا درست مي‌گويد. من فقط بچه كاليفرنيام.

آنه به شوخي گفت: و خوش دارد فقط تلويزيون تماشا كند.

ويلي يكجور سنگين دستش را دراز كرد به طرف ميز، شستش را فشار داد روي يكي از دكمه هاي كنترل از راه دور تلويزيون كه روي ميز بود، تلويزيون را خاموش كرد، و بعد گفت:‌ بازي گلف را هم دوست دارم. اما گذاشتم وقتي سنم مي‌رسد به شصت، يك جاي آرامي تو سياتل بگيرم و بعد با يك مشت دوست اهل حال وقتي هوا خوب است تمام روز را تو زمين گلف بگذرانم.

گفتم:‌چرا آن جا؟

آب و هواش را دوست دارم. يك جورهائي مثل اروپاي شمالي است. درست مثل همين جا. من از آب و هواي اينجا خيلي خوشم مي‌آيد.

سيلويا پرسيد:چند ماه در سال را در اين جاها مي‌گذراني؟

بستگي به كارم دارد. گاهي دوبار كوتاه مدت. گاهي هم مجبور مي شوم يكبار بيايم و يكي دوماهي همين دور و برا باشم.

اينجه كه نشسته بود كنارش و به حرفهايش گوش مي داد گفت: تركيه هم بودي؟

آره. يكي دوباري گذري پايم به استانبول و آنكارا كشيد. مكثي كرد:‌ ترجيح مي دهم قرار ملاقات هايم را با خريدارها تو هلند بگذارم.

سيلويا گفت:‌ ويلي تو كه وضعت خوب است، بيا يك برنامه براي همه ما در يك جا جور كن، تو همان سياتل كه از آب و هواش خوشت مي‌آيد. فقط پول سفرمان را بده و يك آپارتمان براي همه ما بگير، بقيه‌اش با خودمان. دستمزد هم نمي‌خواهيم.

ويلي انگار حرفش را جدي گرفته باشد كمي رفت توي فكر، بعد سرش را به نشانه نفي تكان داد.

آنه گفت:‌ ويلي از ما زياد خوشش نمي‌آيد.

ويلي بازويش را انداخت روي پشتي مبل بلندي كه رويش نشسته بود و گفت: نه، خوشم مي‌آيد. اما دلم نمي‌خواهد تو سياتل براي‌تان برنامه بگذارم.

استفان گفت: ويلي در سياتل فقط مي‌خواهد گلف بازي كند.

پاتريشيا زد زير خنده و دندان هاي سفيدش توي نور درخشيدند.

ويلي گفت:‌ آره. من آن جا فقط مي‌خواهم گلف بازي كنم.

آنه گفت: ‌من شرط مي بندم ويلي تصميم دارد در آينده خودش را كانديداي شهرداري توي آن منطقه بكند.

اينجه گفت:‌ فقط يك شرط دارد. اگر ويلي مي‌خواهد شهردار سياتل بشود بايد ما را قبلا ً دعوت كند. كلي برايش تبليغ مي‌شود.

آنه گفت:‌‌ با ما كارش پيش نمي رود. پرونده‌اش خراب مي‌شود. توي همين جمع، دونفر از ما سابقه‌ي چپي داريم. و با دست به خودش و من اشاره كرد.

ويلي رو به من و آنه پرسيد:‌ زندان هم افتاده‌ايد؟

آنه گفت:‌ آره. ما از آن كمونيستهاي واقعي هستيم.

پاتريشيا گفت: خوب شد كه نگفتي خطرناك.

استفان گفت‌: از نگاه آنه،‌ واقعي همان معنا را مي‌دهد.

اينجه گفت: با اين حرفها من هم جاي ويلي بودم دعوت تان نمي‌كردم.

ويلي چانه‌اش را برد بالا و دوباره رفت توي فكر.

آنه با خنده گفت:‌ چند دقيقه سكوت تا ويلي تصميم‌اش را بگيرد،

به كريستينا نگاه كردم. حواسش به ما نبود. كمي با فاصله از ما ايستاده بود نزديك دو نويسنده‌ي آفريقائي، يك مرد و يك زن. داشت با علاقه نگاهشان مي‌كرد. زن كوچك اندام بود و اهل آفريقاي جنوبي بود و مرد نيجريه‌اي بود و درشت هيكل، با رشته رشته موهاي نازك بافته و ريخته در اطراف و پشت سرش. زن روي زانو نشسته بود روي صندلي و داشت بعضي رشته موهاي مرد را كه باز شده بودند از نو مي‌بافت. با تكان دادن دست، كريستينا را متوجه خودم كردم و علامت دادم بيايد پهلوي ما. با حركت سر به من گفت راحت باشم. مي‌دانستم منتظر رفتن پاتريشيا است. چون پاتريشيا هي گردن مي‌كشيد طرف در و منتظر آمدن شوهرش بود. از جا پاشدم و رفتم كنار كريستينا ايستادم.

از هانس چه خبر؟

ديروز تلفني با هم حرف زديم. دارد ستاره‌هاي آسمان لندن را رصد مي‌كند

شوخي مي‌كني؟

خنديد:‌ نه جان تو. خودش گفته.

راستش را بگو هانس را دوست داري؟

آره. خيلي هم دوست دارم و بلافاصله رويش را برگرداند به طرف آن دو نويسنده آفريقائي كه هنوز در همان وضع سابق بودند. مرد چنان خودش را ول كرده بود در دستهاي زن كه گوئي در رويا پرواز مي‌كند. و زن چنان با مهرباني خواهرانه‌اي گيسوي او را مي‌بافت كه انگار سالهاست به موي و بوي او خو كرده بود. داشتم به آنها نگاه مي‌كردم كه دست پاتريشيا را براي خداحافظي روي شانه‌ام احساس كردم. با رفتن او دست كريستينا را گرفتم و به جمع پيوستيم.كريستينا رفت كنار استفان نشست. اينجه سر جاي من بغل سيلويا نشسته بود. به محض نزديك شدنم سيلويا بلند شد و جايش را به من داد و روي موكتي آبي رنگ پائين پاي من روي زمين نشست.

آنه شوق زده از جا پا شد و دوربين عكاسي من را برداشت و از همه ما چند تا عكس گرفت.

بعدها كه ظاهرشان كردم ديدم عكسهاي خوبي گرفته بود. در يكي شان، سيلويا با بلوز پشمي سياه يقه اسكي و گردن بندي از مرواريدهاي درشت به گردن، تكيه داده بود به زانوي من و مي‌خنديد. عين بچه‌ها. شبيه همان عكس چند سال پيش‌اش كه در دفترچه معرفي نويسندگان درآمده بود و با همان حالت. كريستينا را كه اول بار در يكي از عكسها ديدم نشناختم. عين پاتريشيا سرش را فرو برده بود در گودي شانه‌ي استفان و مي‌خنديد. از حالت گونه و چشمانش مي‌شد فهميد. در همه‌ي عكسها، يكطرفم ويلي با صورتي چاق و بچگانه زل زده بود به دوربين و طرف ديگرم اينجه داشت از بالا به موهاي سيلويا نگاه مي‌كرد.

وقتي آنه دوربين عكاسي‌ام را به من برمي‌گرداند ويلي با زحمت از جا پاشد و گفت:‌‌ بچه‌ها مهمان من‌ايد، بگوييد چه مي‌خواهيد؟

استفان با خنده‌اي بلند داشت خودش را آماده گفتن چيزي مي‌كرد كه يكمرتبه زني از توي بار هتل دويد بيرون و با صداي بلند گفت: جنگ شد.

سيلويا از جا پريد و دويد طرف بار كه از آن جا ببيند. آنه با شتاب تلويزيون روبروي‌مان را روشن كرد و گذاشت روي كانال سي ان ان. دو نويسنده آفريقائي هم از جا پريده بودند و به جمع ما پيوسته بودند. همه چشم دوخته بوديم به صفحه‌ي تلويزيون. صفحه‌ي تلويزيون سياه بود و شب آسمان بغداد را نشان مي‌داد. موشكها و بمب افكنها با مسير روشن‌شان آسمان شهر را شيار مي‌زدند. روي صفحه‌ي تلويزيون در پائين سمت چپ نوشته شده بود:‌ Breaking News

گوينده با هيجان تكرار مي‌‌كرد كه حمله نظامي آمريكا عليه عراق از چند دقيقه پيش آغاز شده است.

آنه رو به تلويزيون با صداي بلند گفت:‌ مادر جنده ها معلوم نبود به كدام طرف فحش مي‌دهد. من در فكر حرفهاي سيلويا بودم كه شب گذشته در مستي به من و اينجه توي راه زده بود: براي دولت ما، كل خاورميانه فقط يك رقم 65در صدي است. زيرا شصت و پنج در صد از نفت جهان در آن جا خوابيده است. همين. آن روز پاي تلويزيون من به صدام فحش ندادم. اما چهار روز بعد وقتي در تلويزيون ديدم كه چطور سربازان مفلوك عراقي، مستاصل و زبون در بيابانهاي كويت دسته دسته به پاي سربازان آمريكائي افتاده بودند و چكمه‌هاي‌شان را براي زنده ماندن مي‌بوسيدند، بلندبلند همراه با آنه هرچه فحش به زبان انگليسي بلد بودم نثار صدام كردم.

روز سوم، شبش داستان خواني سيلويا بود. صبح دير از خواب بيدار شده بودم و به صبحانه نرسيده بودم. وقتي پائين رفتم سيلويا را در لابي هتل ديدم .كنار پاتريشيا و استفان نشسته بود. رنگش كمي پريده بود. و زير چشمانش كمي پف داشت. شب پيش، بعد از دنبال كردن خبر زياد پائين نمانده بودم. بدجوري خسته بودم. بچه‌ها نگران غيب شدن سيلويا بودند. نه توي اتاقش بود و نه توي بار هتل. وقتي مي رفتم به اتاقم به آنها گفتم نگران نباشند. احتمالاً رفته است جائي تا براي چند ساعتي خودش را قايم كند.

رفتم جلو و دست گذاشتم روي شانه‌اش: ديشب كجا بودي خانم؟

وقتي شما همه پاي تلويزيون بوديد با تاكسي رفتم به يكي از كافه‌هاي كنار دريا تو دن هاخ.

حالت حالا بهتر شده؟

اي ي ي

امشب چي مي‌خواني؟. نمي‌خواستم ديگر حرف از جنگ بزنيم. همان چند ساعتي را كه خوابيده بودم همه‌اش كابوس جنگ ديده بودم.

داستان خواني را گذاشتم كنار. جايش يك متن اعتراضي مي‌خوانم. البته اگر ميشل قبول كند. نمي‌خواهم برنامه‌اش را به هم بزنم

به نظرم ميشل استقبال كند. اينطور كه پيداست سرش براي كارهاي جنجالي درد مي‌كند.

آنه، قهوه در دست، آمد پهلوي مان نشست.

سيلويا به تو گفت ديشب توي ساحل دن هاخ چه ديده؟

نه.

سيلويا گفت:‌ قرار گذاشتيم بعد از برنامه همه دسته جمعي برويم. پاتريشيا قول داده همه‌ي ما را با ماشين ببرد آن جا.

گفتم: اول بگو چه ديدي؟

سرش را در دست گرفت و گفت: ‌نفهميدم چه بود. جرات نكردم به آن دست بزنم. خيلي گنده بود. يكي دونفر سرگردان هم مثل من آن جا بودند. اما كسي سر درنمي‌آورد كه چيه.

پاتريشيا گفت:‌ تو ساحل دن هاخ پيشترها جسد نهنگ هم پيدا شده. شايد هم نهنگ بوده. به هرحال ديدنش جالب است. و رو به من گفت :‌ تو هم حتماُ مي‌آيي.

سيلويا گفت:‌ حتماً. بايد بيايي.

گفتم:‌ باشد

سيلويا گفت:‌ ‌توي تاريكي خوب پيدا نبود. باد هم زياد مي‌آمد. نمي شد زياد تنها توي ساحل ماند. اما هرچه بود استخوان هاي درشتي داشت. شايد هم اسب آبي بوده. نمي‌دانم. ما فقط استخوان هايش را ديديم.

گفتم:‌‌ شايد هم چند روزي بوده كه آن جا بوده؟

گفت: نه. چند نفري كه آن جا بودند مي‌گفتند سه روز پيش كه از آن جا مي‌گذشتند، چيزي نديده بودند.

استفان پيدايش شد، بعدش هم اينجه. به توصيه استفان رفته بود براي شبگردي روي ساحل يك بطركنياك گرفته بود. سيلويا بدش نمي‌آمد در روز ساعتي را من و او با هم تنها باشيم. نمي‌توانستم. در گروه كار ترجمه بايد كار مي‌كردم. انداختيم براي روز بعد. داشتم از همه خداحافظي مي‌كردم كه ويلي هم رسيد. از احوالپرسي‌اش با سيلويا فهميدم او هم مثل من تازه سيلويا را بعد از غيب شدنش ديده است.‌

رو به همه گفت:‌ فردا شب همه شام مهمان من ايد. يادتان نرود.

آنه گفت:‌ ‌هورا! من مطمئنم ويلي فكر هاش را كرده. شام فردا مقدمة دعوت همه ما به سياتل است.

شب داستان خواني سيلويا، به دل من خيلي نشست. با توافق ميشل ،‌ سيلويا غير از داستان، در مصاحبه‌اي كه در آغاز برنامه با او داشتند، متني را كه عليه جنگ تهيه كرده بود خواند. نه تنها او، نفرات بعدي هم تا توانستند از سياستهاي جنگي آمريكا در خاورميانه حرف زدند. نويسنده آفريقاي جنوبي به جاي خواندن كاري از خودش، يكي از داستانهاي فلكلوريك شان را عليه جنگ به طور نمايشي روي صحنه اجرا كرد. و با كار محشرش همه را به هيجان آورد. وقتي،آن بالا، روي صحنه، داشت مي‌خواند و مي‌رقصيد و دستهايش را تكان مي‌داد من تمام وقت او را در لابي هتل در حال بافتن موهاي نويسنده نيجريه‌اي به ياد مي‌آوردم. و دستهاي كوچولويش را مي‌ديدم كه دارد تند تند طره‌ي موهاي مرد را به هم گره مي ‌زند. و نيز داغي نگاه كريستينا را حس مي‌كردم روي دستهاي زن و كله پرموي مرد كه رام و آرام جلو زن نشسته بود. داستان سيلويا خيلي كوتاه بود. روي گول و گيجي انسان معاصر در عدم ارتباط با مكان زندگي‌اش تاب مي‌خورد. يك مهاجر ويتنامي در فلوريدا كه از باد مي‌ترسيد. پيش از برنامه آن را در كتابچه‌اي كه فستيوال از كار نويسندگان درآورده بود خوانده بودم. خوش حال بودم كه بعد از برنامه قرار گذاشته‌ايم همه به كنار دريا برويم. دلخوريم فقط اين بود كه كريستينا نمي‌آمد. وقتي دسته جمعي از سالن تئاتر بيرون مي‌زديم بازهم به او اصرار كردم بيايد، قبول نكرد.

اگر بخواهي استفان را صدا مي‌زنم كه دوتائي با ماشين تو بيائيم.

نه. فكر من نباش. يك جوري امشب سرم را گرم مي‌كنم. و با دست برايم بوسه‌اي توي تاريكي فرستاد و سوار ماشينش شد.

وقتي رسيديم، اول تاريكي پر پشت ساحل را ديدم، بعد، سياهي چند كشتي را كه وسط آب ايستاده بودند. چراغهاشان از دور سوسو مي‌زدند. آخر از همه چراغهاي مه شكن را ديدم ، با هاله‌ي نارنجي رنگ دور و برشان، در دو طرف جاده‌اي كه پل مانند روي آب مي‌رفت جلو، به سمت يكي از فانوسهاي دريائي كه نزديك ساحل بود. سيلويا سر حال بود. و مدام از بطري كنياكي كه اينجه با خودش آورده بود جرعه‌اي مي‌نوشيد. شوهر پاتريشيا همراه‌مان نبود. و آن شب قرار بود انگار پاتريشيا آخر شب استفان را به خانه شان ببرد. توي راه چند باري آن را گفته بود. آنه كمي مست كرده بود و سر به سر سيلويا مي‌گذاشت. بايد او را با خودمان مي‌كشيديم. اينجه و سيلويا مواظبت از او را به عهده گرفته بودند. هرچه آن دور و برها را ‌گشتيم نتوانستيم استخوان جانوري را كه سيلويا شب پيش ديده بود پيدا كنيم.

آنه در همان حالت مستي گفت: سيلويا خيال پردازي كرده يا عوضي ما را جاي ديگري آورده است.

سيلويا رفت توي فكر.

استفان پرسيد:‌ مطمئني ديشب همين جا آمده بودي؟

سيلويا گفت: ‌من كه خوب يادم نيست. تاكسي من را آورد. تا آن جائي كه يادم است گفت مي‌برمت جائي كه نزديك يك فانوس دريائي باشد؟

استفان گفت:‌ ‌بگذار از پاتريشيا كه ما را به اين جا آورده است بپرسيم. او بهتر مي‌داند در اين ساحل چند تا فانوس دريائي هست.

پاتريشيا با خنده گفت:‌ من از كجا بدانم؟

آنه گفت: تو بچه اين جا هستي. بايد بداني

پاتريشيا گفت: ‌روي من حساب نكنيد. تو پيدا كردن نشاني، من كاملاً خنگم. اين جا را هم با كمك كارمند توي هتل پيدا كردم.

از سراشيبي كنار جاده به طرف ساحل شني پائين رفته بوديم. باد سردي مي‌وزيد. جلوتر كه مي‌رفتيم صداي امواج بيشتر مي‌شد. سيلويا كمي از ما فاصله گرفته بود. رفته بود دورتر. توي تاريكي پرهيبش را مي‌ديدم كه گاه روي زمين خم مي‌شود و يا دور خودش مي پيچد. يكهو دادش بلند شد‌: ‌بچه‌ها بيائيد!

همه به جز آنه دويديم به طرف او.

آنه از ترس داد كشيد:‌ هاي بچه‌ها من را فراموش نكنيد.

اينجه برگشت سراغش. ما رسيديم به سيلويا. داشت توي تاريكي هي به چيزي لگد مي زد. پاتريشيا كه نزديكتر به او بود زد زير خنده.

اين كه يك تنه درخت است، فقط.

سيلويا گفت‌:‌ اگر درخت است، پس مطمئنم ديشب همين دور و برها بودم. چون اولش يادم است يك چيزهائي مثل اين در سر راهم بود.

استفان با وارسي آن گفت: ‌آره، ‌اين فقط تنه يك درخت مرده است. و سعي كرد تنه خيس درخت را كه در شنهاي نرم ساحل فرو رفته بود به سمت ديگري بچرخاند.

آنه كه زير بغلش را اينجه گرفته بود،‌ هنوز نرسيده به ما پرسيد:‌ پيدايش كرديد؟

پاتريشيا با خنده گفت: ‌آره. اما انگار رفته زير درخت. استفان مي‌خواهد پيدايش كند

آنه گفت:‌ راست مي‌‌گوئي يا شوخي مي‌كني؟

استفان گفت: ‌راستش دارم مي‌گردم جاي قورباغه داستان اينجه را اين زير زيرها پيدا كنم.

آنه با خنده گفت:‌ فكر مي‌كنم بعد از عروسي با خرچنگه آمده بودند به اين‌جا.

پاتريشيا جيغ كشيد:‌ نگو! آن داستان را فقط بايد خود اينجه تعريف كند.

اينجه گفت:‌ يك خرچنگي بود.

پاتريشيا پريد توي حرفش: ادامه نده. سيلويا نيستش.

دوباره سيلويا از ما دور افتاده بود..

آنه گفت: ‌بچه‌ها من ديگر خسته شدم. همين‌جا مي‌مانم. شما برويد دنبال استخوان جانوري كه سيلويا ديشب توي خواب يا بيداري ديده بگرديد. و خودش را روي تنه‌ي خيس درخت مرده انداخت. و دستهايش را برد زير پالتويش. اينجه بطري كنياكش را گذاشت روي زمين و بغل آنه روي كنده درخت نشست.

من هم پهلوي آنه مي‌مانم. يادتان باشد كجا نشسته ايم. ما را گم نكنيد ها؟

استفان رفت يك شاخه‌ي بلند درخت از روي زمين پيدا كرد و دستمال سفيدي از جيبش درآورد و به نوك آن گره زد بعد دادش دست آنه.

اين را بالا سرت براي نشاني نگه دار.

آنه با خنده چوب را گرفت و تكيه‌اش داد به شانه‌اش. من به طرف سيلويا كه داشت توي تاريكي جلو مي‌رفت راه افتادم. سيلويا از دور در پالتوي بلندش عين درختي كه طوفان بچرخاند ،‌ هي دور خودش تاب مي‌خورد و با دستهاي دراز كرده، روي زمين خم مي شد. چند قدمي كه جلو رفتم، برگشتم به عقب نگاه كردم. آنه و اينجه پشت به هم قوز كرده در باد روي تنه درخت نشسته بودند. دستمال استفان مثل پرچم كوچك سفيدي بالاي سر آنه در باد تكان مي‌خورد. پاتريشيا و استفان از آن ها جدا شده بودند و به طرف ديگري مي‌رفتند. پاتريشيا تكيه داده بود به استفان و صداي خنده اش توي باد مي‌آمد.

آن شب استفان با پاتريشيا نرفت. وقتي من و سيلويا بعد از مدتي جستجوي بي‌نتيجه روي ساحل برگشتيم پيش بچه‌ها و زير پرچمي كه آنه در چرت هنوز دستش گرفته بود نشستيم آنها هم رسيدند. تاريكي روي آب هنوز بود.گسترده و نافذ. مي‌توانستيم روي آن دست بكشيم. پاتريشيا همه‌ي ما را رساند به هتل و خودش تنها رفت خانه. روز بعدش داستانخواني پاتريشيا و آنه بود. من كار ترجمه‌ را ديروز تمام كرده بودم. مانده بود فقط كار اصلاحي آخر را روي آن بكنم و تحويل ميشل بدهم. نزديك به ظهر در رستوراني بغل سالن تئاتر با سيلويا براي ناهار قرار گذاشته بودم. ده دقيقه‌اي دير رسيدم سر قرار. خوشبختانه او هم دير رسيده بود. پالتويش را در آورده بود و داشت براي نشستن پي جاي دنجي بغل پنجره مي‌گشت كه از پشت زدم به شانه‌اش.

چطوري؟

خنديد: ‌آه! تو هم تازه پيدات شده. نوك بيني‌اش هنوز از سرماي بيرون قرمز يود.

آره.

يادت باشد هنوز نگفتي به من بالاخره روي ساحل چه ديدي؟

راه افتاد طرف ميز. و وقتي مي‌نشست گفت: ‌گفتم كه. خودم هم درست نمي‌دانم.

‌مطمئني خيالات هنري در كار نبوده.

‌چه حرفها. تو هم كه حرفهاي آنه و اينجه را مي‌زني!

ساكت شدم.

از پاتريشيا شنيدم با كسي هستي.

آره..

‌اول كه ديدمت خيال كردم با كريستينائي.

با كريستينا فقط دوستم

ولي خيلي هواي هم را داريد!

اين را هم پاتريشيا به توگفته؟

خنديد:‌ انگار داريم راستي راستي با هم دعوا مي‌كنيم.

گفتم:‌ خوب هميشه از يك جائي اين بازي شروع مي شود.

گفت:‌ كدام بازي؟

ادامه ندادم. بي‌فايده بود. مي‌دانستم راه به جائي نمي‌برد. نمي‌خواستم. ديشب در ساحل هم اگر مواظبت نمي‌‌‌كردم داشت يك جورهائي اين بازي بين‌مان پيش مي‌رفت. وقتي از سرما يا باد يا از صداي امواج كه مي‌خورد به پايه‌هاي پل و يا از ترسناكي آن تاريكي گسترده كه فكر مي‌كردم بدجور نفوذ كرده بود توي وجودمان، او را در يك لحظه در بغل گرفته بودم.

گفتم:‌‌ خوب. قرار شد انگار با هم سر يك چيزهائي حرف بزنيم.

گفت: ‌ديشب خيلي با من خوب شده بودي.

گفتم: ‌من هميشه با تو خوب بوده‌ام. خودت مي‌داني.

پيشخدمت آمد. هردو يك غذاي ساده با دوتا نوشيدني خنك سفارش داديم.

پيشخدمت كه رفت سيلويا گفت:‌‌ وضع روحي‌ات براي يك سفر دونفره به يك كشور دور دست چطور است؟

با خنده گفتم: انگار بدت نمي‌آيد توي اين سن و سال اداي باني و كلايد را دربياوريم.

دست گذاشت زير چانه‌اش و بعد از لحظه‌اي گفت: ‌حالا كه اين را گفتي به نظرم همين جورها هم مي‌آيد.

به شوخي گفتم:‌ تداركش را هم كه در اين فستيوال ديده‌اي. اينجه ممد مي‌شود باك، برادر بزرگ كلايد. آنه هم يك جورهائي مي‌شود زنش. مي‌ماند پاتريشيا و استفان، كه فكر مي‌كنم خودشان زياد اهل اين كارها نيستند. به جاي يك راننده كوتوله و خوش قلب و رمانتيك كه كم داريم شايد بشود از ويلي استفاده كرد.

سيلويا دستش را گذاشت روي دستم كه روي ميز بود. انگشتانم را فشار داد بعد گفت:‌ آماده‌اي؟

فقط بانك زني‌اش با تو.

دستش را آورد جلو:‌ همين يك شرط را داري؟

ماندم چه جوابي به او بدهم. سيلويا دستش را پس كشيد و گفت امكان يك سفر دو نفره براي هند را مي‌تواند براي من و خودش جور كند. بعد وقتي غذا و نوشيدني‌مان را مي‌خورديم،‌ مفصل توضيح داد كه سفر خوبي خواهد شد. يك بار خودش همراه يك گروه رفته بود. و به او بد نگذشته بود. با اين كه خوشم مي‌آمد براي مدتي دور از هلند باشم اما قبول نكردم. او هم اصرار نكرد. فقط گفت هنوز وقت دارم و مي‌توانم روي حرفش فكر كنم. بعد از كافه زديم بيرون. دوست داشت كنار كانالهاي روتردام قدم بزنيم. در منطقه‌اي نزديك به كافه‌اي كه توش بوديم، يك رديف خانه بود با معماري‌هاي مدرن در بغل يك كانال. قدم زنان رفتيم به همان جا. از ساختمانهاي قديمي بعد از جنگ جهاني دوم، فقط دوتا كليساي قديمي در آن منطقه باقي مانده بود كه برج يكي‌شان با رنگي دودي از پس كله بعضي از خانه‌هاي بلند بيرون زده بود. پياده رو بغل كانال، سيماني و پيچ در پيچ بود و در بعضي قسمت‌هاش با چند پله به آب نزديك مي‌شد. وقتي دوتائي سرگردان در كنار كانال آب قدم مي‌زديم يكهو ياد تعبير خودم از گروه شش نفري‌مان افتادم. بعد به نظرم رسيد كه سيلويا دارد براي روياي رمانتيكي كه در سر مي‌پروراند مصالح فراهم مي‌كند.

باني راستش را بگو از زندگي معمولي‌ات خسته شدي؟

همانطور كه به من تكيه مي داد گفت:‌ دلم را دارد به هم مي زند.

خوب همين ها را بنويس.

بنويسم كه چي؟ از نوشتن هم دارد حالم به هم مي‌خورد. فكر مي‌كنم كار اساسي را شماها كرديد.

گفتم: ‌ماهيچ غلطي نكرديم. من تا آمدم بجنبم افتادم زندان. فكرش را بكن. يك جوان بيست و دو ساله در آن محدوديت فرهنگي و سياسي چه غلطي مي‌توانست بكند. من وقتي افتادم زندان و خودم را بين يك مشت دزد و قاتل توي زندان عادي ديدم تازه رفتم توي فكر كه اصلاً من از خودم و جامعه ام چه مي‌دانم.

گفت: ما همين را هم نداريم. از من جدا شد و پله ها را پايين رفت. بعد روي آخرين پله ايستاد. تصويرش واژگون توي آب غليظ افتاده بود. نشست روي آخرين پله.

از استفان شنيدم كريستينا چند سالي را در لبنان بوده. درست است؟

‌آره. روياي باني و كلايد شدن فقط مخصوص بروبچه‌هاي آمريكائي كه نيست.

براي چي رفته بود. واقعا رفته بود كه به فلسطيني‌ها كمك كند؟

اين ها را هم به استفان گفته؟

نه به اين داغي. اما چيزهائي شبيه به اين.

آن وقت كه من او را ديدم شر و شور سياسي خيلي زياد داشت. توي كميته‌هاي دانشجوئي فعال بود. براي كمك به جنبشهائي‌كه براي آزادي مبارزه مي‌كردند. بعد رفت لبنان و همان جا هم ماند. ماندنش تا آن جائي كه مي‌دانم نتيجه يك رابطه محكم عشقي بود. به هواي همان هم رفت و چند سالي آن جا ماند. نمي دانم چه ماجراهائي در آن جا بر او گذشت. هر چه بود وقتي برگشت ديگر از شر و شور افتاده بود.

دلت نمي‌خواست با او بروي؟

آن زمان يك فكرهائي داشتم. اما حالا ديگر نه.

بلند شدنش را از تصوير شكسته‌اش در آب تيره ديدم. با هم قدم زنان راه افتاديم به سمت هتل. وقتي از جلو پاركي مي‌گذشتيم چشمم افتاد به پسري مراكشي كه تنهائي داشت در زمين چمن بازيِ فوتبال براي خودش زير توپ مي‌زد. ما را كه ديد به عمد يا غير عمد توپي را شوت كرد به سمت‌مان. من آن را زير پا مهار كردم بعد رفتم توي بازي‌اش. توپ را چند بار با پا بالا و پايين انداختم بعد به او پاس دادم و به سمت دروازه دويدم. او هم توپ را گرفت و به من پاس داد. دوباره به او پاس دادم تا رسيديم به دروازه كه كسي توي آن نبود. توپ را محكم توي آن شليك كردم. وقتي برگشتم ديدم سيلويا رفته است. رفتم نشستم روي نيمكتي چوبي. روبرويم چند تا درخت تبريزي لخت بود با چندتا برگ سر شاخه‌هاشان. و سه تا سرو كه سبزي‌شان از سرما به سياهي مي‌زد. صداي غوغوي پرنده‌اي از توي يكي‌شان مي‌آمد. نمي‌توانستم پيدايش كنم. وقتي چشمم خورد به شاخه‌ي نازك يكي از درختها كه لق مي‌خورد، فكر كردم پرنده آن جاست. دقت كردم. نبود. از همان شاخه، برگي سنگين افتاد روي زمين. رفتم جلو. به شاخه‌هاي جنبان ديگر نگاه كردم. چيزي نديدم. برگشتم سرجايم. مدتي نشستم و باز به درختها نگاه كردم بي‌آن كه به چيزي فكر كنم. زيرا كنجكاوي پيدا كردن پرنده هم از فكرم رفته بود. بعد وقتي هوا داشت تاريك مي شد تنها به سمت هتل راه افتادم. نزديكي‌هاي هتل استفان و كريستينا را از دور ديدم كه دست در دست با هم قدم مي‌زنند. توي لابي هتل سيلويا و اينجه و آنه كنار هم نشسته بودند و داشتند صحنه‌هاي جنگ آمريكا عليه عراق را در تلويزيون تماشا مي‌كردند. رفتم پهلوي شان نشستم. سربازان عراقي داشتند گروه گروه تسليم مي‌شدند. لباسهايشان پاره پوره،‌ دست هاي‌شان به هم قفل شده روي سر، پاهاشان لخت بود. دلم گرفت.

آن شب، مهماني شام ويلي جور نشد. برايش كاري پيش آمد، مجبور شد برود آمستردام. بعد از تماشاي تصويرهاي خبري جنگ از تلويزيون ما هم ميل چنداني به مهماني بازي نداشتيم. پاتريشيا پيش از ما از به هم خوردن دعوت به شام ويلي خبر داشت. رفته بود به محل سخنراني‌اش تا با گروهي كه با كمك آنها مي‌خواست كارش را اجرا كند تمرين كند. باد سردي در بيرون مي‌وزيد. همه يك ساندويچي سرپائي خورديم و بعد با ماشين كريستينا رفتيم برنامه آنه و پاتريشيا را گوش كرديم. وقتي داستان مي‌خواندند من چندتا عكس خوب ازشان گرفتم. با اين كه دلمان مي‌خواست بعد از پايان برنامه شان يك شب مستي راه بياندازيم، نتوانستيم. پاتريشيا و استفان با هم رفتند در بار هتل بغلي. آنه و اينجه هم قرار گذاشتند توي لابي هتل تا وقتي خواب شان نبرده است با هم تخته نرد بازي كنند. سيلويا هم كه از سر شب بند كرده بود به كريستينا كه ماجراي رفتنش را به لبنان برايش تعريف كند، دوتائي رفتند به بار هتل. من هم از پله‌ها به سمت اتاقم بالا رفتم. در اتاقم را باز كردم و توي تاريكي با لباس روي تخت دراز كشيدم. زود خوابم برد. خواب عجيبي ديدم.

من و بچه‌ها در ساحل همان دريائي بوديم كه سيلويا ما را به آن جا برده بود. اين بار در پي چيزي نبوديم. هوا سرد بود اما همه ما با يك پيراهن نازك روي شن مرطوب نشسته بوديم. و هي صدفها و گوش ماهيها را مشت مي‌كرديم و دور و برمان مي‌چيديم. موج‌ آب چيز ليز و نرمي را روي ساحل پرتاپ كرد. سيلويا بلند شد و با ظرافت دستش را برد زير آن و توي گودي دوكف دستش آن را نگاه داشت و داد زد:‌ بچه ها ماهي ژله!

آنه دست جلو چشمانش گرفت و داد كشيد:‌ خواهش مي‌كنم آن را جلو من نياوريد.

كريستينا گفت:‌ اشتباه مي‌كنيد. اين ماهي ژله نيست.

وقتي كريستينا بلند شد تا به آن نگاه كند من از خواب بيدار شدم. بعد از آن تا صبح ديگر خوابم نبرد.

روز بعد آنه سر صبحانه به من گفت اينجه عاشق سيلويا شده است. آن روز اولين روزي بود كه زودتر از همه پائين آمده بودم. آنه مثل هميشه سحر خيز بود.

به شوخي گفتم:‌ مبارك است.

همين.

مي‌‌گوئي چكار كنم؟

خنديد:‌ من مي‌خواهم در شعر بلندي كه مي نويسم اين را در جمع مطرح كنم.

نكن. اينجه ناراحت مي‌شود.

‌شوخي كردم. و بعد يكجور غمگين گفت:‌ دلم برايش مي‌سوزد. چون مي‌دانم سيلويا اين احساس را به او ندارد.

‌حتماً خودش مي داند.

‌نه. اميدوار است كه تو بروي كنار.

‌من از اولش هم تو اين كار نبودم كه حالا بروم كنار.

‌مي‌دانم. اينجه هم مي‌داند. اما فكر مي‌كند كه تو داري با او بازي مي‌‌كني.‌

اين ها را كي به تو گفت؟

همان شب كه همه‌مان روي ساحل بوديم.

بعد از آن هم با هم صحبت كرديد؟

نه.

بعد من خوابم را برايش تعريف كردم.

معلوم است زيادي به سيلويا و آن شبِ روي ساحل فكر مي‌كني.

نميدانم. شايد

تو كه به خواب اعتقاد نداري. داري؟

باز هم گفتم: ‌نمي دانم.

حرفهاي من تو را توي فكر برد؟

داشتم به حرف او فكر مي‌كردم و خوابي كه ديده بودم كه اينجه هم سيني صبحانه به دست آمد كنارمان نشست. بوي ژامبون سرخ كرده‌ي توي بشقابش اشتهايم را تحريك كرد. اما حوصله‌ي بلند شدن از جايم را نداشتم. جرعه‌اي از قهوه‌ي سرد و تلخم را نوشيدم. آرام تر شدم. زير چشمي به اينجه نگاه كردم. به موهاي فلفل نمكي‌اش. و به اخم مهرباني كه توي صورتش بود. خواستم سكوت را بشكنم و از آن چه به آنه گفته بود با او حرف بزنم. نگفتم. ترسيدم كار را خرابتر كنم. بعد به اين فكر كردم كه دو روزي بيشتر نمانده است. فردا همه چيز تمام مي‌شود. نشاني سيلويا را دارد. مي‌تواند با او تماس بگيرد. شايد براي او هم بالكل اين ماجرا تمام شود. گاهي پيش مي‌آمد. براي خود من هم بارها پيش آمده بود. حركت چشمي، لبخندي، نوع رفتاري، كلامي بديع،. هورائي شاد از اعماق حنجره‌اي، شيفته‌ات مي‌كرد. بعد با همان ذره‌ها جهاني مي‌ساختي براي خودت. فكر مي‌كردم كه اينها مربوط به سن باشد. روزي تمام مي‌شود. اما حالا مي‌ديدم اينجه كه چند سالي از من بزرگتر است، باز در دام همان ذره‌ها افتاده است. به بهانه‌ي يك قدم زدن كوتاه از جا پاشدم. دم در هتل با ميشل برخورد كردم.

گفت:‌ دنبال تو آمده بودم. امروز مي‌خواهيم از كارهاي ترجمه شده كتابچه‌اي چاپ كنيم. بايد براي صفحه بندي خودت باشي.

گفتم:‌ آماده‌ام.

وقتي تعين كرديم كه به دفترش بروم. بعد خيابان جلو هتل را تا انتها چند بار رفتم و برگشتم. خياباني كه شب گذشته كريستينا و استفان دور از چشم پاتريشيا در آن قدم زده بودند. و خنده‌هاي بلند پاتريشيا ، وقتي صورتش را در شانه‌ي استفان فرو برده بود، بارها توي آن پيچيده بود. خياباني كه ما دسته جمعي و مست از آن گذشته بوديم. خياباني كه بوي موهاي سيلويا را داشت وقتي آن شب مست و خراب به من تكيه داده بود. خياباني كه فحشهاي‌مان را شنيده بود. و گيج وگولي‌مان را ديده بود. آخرين باركه برمي‌گشتم آنه دم در به من گفت فراموش كرده بود بگويد امروز او و سيلويا و اينجه قرار گذاشته اند به آمستردام بروند. اصرار داشت من هم باشم. گفت سيلويا گفته است حتماً به تو بگويم. گفتم نمي‌توانم. و پيش از آن كه سيلويا پيداش شود رفتم به اتاقم. دوربين و كيفم را برداشتم و آمدم پائين و از هتل بيرون زدم.

روزبعد هم برنامه‌هامان با هم نخواند. سيلويا دلش مي‌خواست باز آمستردام را ببيند. اصرار داشت با او باشم. نمي‌توانستم. خودش تنها رفت. اينجه هم با دوستان ترك‌اش قرار گذاشته بود. پاتريشيا هم با ماشينش استفان را برد به موزه قطارهاي قديمي كه در اوترخت بود. من ماندم و با ميشل كار‌كردم. بعد هم در عكاسخانه يكي از دوستان كريستينا، عكسهائي را كه گرفته بودم ظاهر كردم. بعضي‌شان خيلي خنده دار شده بودند. عكس نويسنده‌ي زن آفريقاي جنوبي كه در هنگام اجراي كارش از اوگرفته بودم خوب از آب درآمده بود. يك نسخه از همه عكسها را دادم به ميشل. سر راهم يكي دو باري كريستينا را ديدم. يكجورهايي بي تاب بود. زياد با هم حرف نزديم. شب آخر بود و همگي قرار گذاشته بوديم آخرهاي شب همه با هم باشيم. كريستينا فقط قولي را كه به او داده بودم كه در برابر پاتريشيا از او مواظبت كنم باز يادم آورد.

وقتي كارهايم تمام شد برگشتم به هتل. توي لابي هتل، ويلي با يك بازويش مثل هميشه روي پشتي مبل، تنها نشسته بود جلو تلويزيون و داشت از يكي از كانال‌هاي بي بي سي، بازي گلف را تماشا مي‌كرد. من را كه ديد تلويزيون را خاموش كرد. رفتم پهلويش نشستم. از اين‌كه نتوانسته بود ما را مهمان كند عذر خواست.

از سيلويا شنيدم يكبار با شاه ايران ملاقات داشتي؟

آره.خيلي كوتاه بود.

معامله‌تان پيش رفت؟

آره. اما فكر نمي كردم يك سال بعد سقوط كند.

راجع به چي صحبت كرديد؟

كاتالوگي را كه از قطعات يدكي‌مان داشتم نشانش دادم. و بعد كمي هم از بازي گلف حرف زديم. همين. صحبت‌مان خيلي طول نكشيد. بعد گفت: ‌خيلي به خودش مطمئن بود.

آنه پيدايش شد. وقتي فهميد درباره چي حرف مي‌زديم شوخي و جدي با من دعوا كرد كه چرا سر اين موضوع بي حضور او با ويلي حرف زدم. ويلي هم همان چيزهائي را كه به من گفته بود براي آنه تكرار كرد. فقط اين بار اضافه كرد تصور مي‌كرد شاه را با لباس نظامي مي بيند، اما شاه با يك بلوز رنگي كه روي شلوارش انداخته بود با او قرار گذاشته بود.

آنه خنديد و گفت: ‌بلوز شاه چه رنگي بود؟

ويلي داشت جواب آنه را مي‌داد كه سيلويا و اينجه هم پيداشان شد. بعد كريستينا آمد. گفت ميشل شب آخر را براي همه يك برنامه دسته‌جمعي در بار هتل گذاشته است. من هنوز داشتم به بلوز رنگي شاه فكر مي‌كردم. داشتم فكر مي‌كردم يك ديكتاتور تو سال آخر قدرتش چطور در يك ملاقات غير رسمي ظاهر شده است. يكبار پيكره‌اي از او را در موزه‌ي مادام توسو در بارسلونا ديده بودم. با اين كه از آدمهاي مشهور مجسمه‌هاي زيادي در آن‌جا بود اما من همه را ول كرده بودم و چسبيده بودم به مجسمه‌ي او و از كنارش تكان نمي خوردم. هر چقدر نگاهش مي‌كردم بيشتر برايم بيگانه مي شد. هرچقدر بيشتر برايم بيگانه مي شد بيشتر دلم مي‌خواست نگاهش كنم. با آمدن بچه‌ها جواب ويلي را به آنه از دست داده بودم. سيلويا ازم پرسيد به چه فكر مي‌كنم. به او گفتم. سيلويا خيلي جدي از ويلي خواست داستان را از نو براي او هم بگويد. ويلي هم از نو همه را تكرار كرد. و دست آخر گفت:

رنگ بلوزش را مي‌خواهي بداني؟‌ نارنجي بود با خط هاي قهوه اي.

سيلويا زد زيرِ خنده. بعد خودش را به من چسباند. من از اينجه خجالت مي‌كشيدم. دلم مي‌خواست جايم را عوض كنم. اما مي‌ترسيدم سيلويا دلخور شود. سيلويا سرش را گذاشت روي شانه ام و آهسته گفت‌:‌ هنوز نرفته دلم براي تو خيلي تنگ شده است.

استفان هم پيدايش شد.تنها بود. پاتريشيا او را رسانده بود دم هتل و خودش رفته بود كه آخرهاي شب بيايد. من براي همان چند ساعتي كه كريستينا و استفان مي توانستند با هم تنها باشند براي كريستينا خوشحال بودم.

آن شب، بعد از خدا حافظي با ميشل در آخرهاي شب، فقط گروه ما مانده بود توي بار. سيلويا اميد داشت من را بكشاند توي اتاقش. اينجه كه اميدش را به سيلويا از دست داده بود با من مهربانتر شده بود. آنه مست و پاتيل دور و بر ما تاب مي‌خورد و التماس مي‌كرد يكي او را برساند به اتاقش. من مست و خراب منتظر بودم ببينم دعواي بين پاتريشيا و كريستينا سر استفان به كجا مي‌كشد. وقتي ديدم پاتريشيا دست استفان را گرفت و به سمت در راه افتاد. من با يك خداحافظي ساده از سيلويا جدا شدم و گيج خوران رفتم جلو و دست گذاشتم روي شانه‌ي كريستينا و گفتم:‌ بيا جلو آن ها سوار ماشين تو شويم. من امشب مي‌آيم پهلوي تو.

كريستينا براي يك لحظه‌ي كوتاه ايستاد. به سيلويا، بعد به من نگاه كرد. سيلويا بي آن كه چيري بگويد با قهر چرخي دور خودش زد بعد رفت زير بغل آنه را گرفت و به سمت آسانسور راه افتاد. وقتي كريستينا رام و آرام با من راه افتاد بود، دم در هتل خيلي آهسته از من تشكر كرد.

آن شب يكي از سردترين شبهاي زمستان تا آن وقت بود. وقتي در بيرون منتظر بودم تا كريستينا ماشينش را از پاركينگ هتل در بياورد، از پشت شيشه ديدم كه اينجه توي لابي هتل دارد روي ميز جلوش مهره‌هاي توي تخته نرد را مي‌چيند. كسي روبرويش ننشسته بود. برايش دستي تكان دادم. متوجه نشد. چنددقيقه بعد من و كريستينا داشتيم به سمت خانه‌اش در خودا مي‌رانديم.

كريستينا رويش به جلو بود و من زير نور كم رنگ چراغهاي خيابان از پهلو به او نگاه مي‌كردم. مي‌خواستم چيزي بگويم نمي‌توانستم. مستي از سرم پريده بود و تصوير سيلويا در موقع خداحافظي برابرم مي‌آمد و آزارم مي‌داد.

كريستينا با صداي غمگيني دوباره گفت:‌ ممنون. هيچ فكر نمي‌كردم سيلويا را شب آخر تنها بگذاري.

حرفش را ديگر نزن.

تو كارت را كردي. اگر مي‌خواهي مي‌رويم نيم ساعتي در يك كافه مي‌نشينيم بعد من تو را دوباره برمي‌گردانم به هتل.

‌نه.

ماشين را زد كنار و سرش را درگودي شانه‌ام فرو كرد و هق هق زير گريه زد. دستي روي موهايش كشيدم. گونه‌هايش را بوسيدم. خيس بود.

گفتم:‌ گاز بده برويم. ديگر فكر هتل را نكن.

بعد از چند لحظه وقتي سرش را بلند كرد، در نور كم رنگ چراغهاي خيابان چهره‌اش را ديدم. شاد بود. وقتي رسيديم من آنقدر خسته بودم كه خيلي زود لباسم را درآوردم و رفتم توي يكي از اتاقها روي تخت دراز كشيدم. كريستينا طبق عادت سالهائي كه با او بودم اول رفت سراغ گربه‌ي پيرش كه وقتي رفته بود لبنان آن را پهلوي پدر و مادرش گذاشته بود. بغلش كرد. برايش غذاي تازه گذاشت. صداي پايش را كه بين آشپزخانه و اتاق ها و راهرو در حركت بود مي‌شنيدم. كارش كه تمام شد يك نوك پا آمد توي اتاقي كه من خوابيده بودم، چيزي از توي كمد درآورد، رفت توي حمام، شير دوش را باز كرد. صداي آب توي اتاق خواب آمد. داشتم سقف را نگاه مي‌كردم كه كريستينا با لباس خواب بلند و موهايش كه هنوز خيس بودآمد كنارم دراز كشيد. نمي‌خواستم، اما تصميم گرفته بودم، راهي را كه آمده بودم تا به آخر بروم. روي پهلو به سمت او غلتيدم.

گفت:‌ ممنونم ياسين.

ممنون از چي؟

از اين كه با مني. از اين كه تنهام نگذاشتي.

نگاهش كردم. چهره‌اش جوانتر شده بود.

كريستينا، راستش را به من بگو رابطه‌ات با هانس چطور است؟

خنديد:‌ چند روز پيش هم پرسيدي. خوب. واقعاً رابطه‌مان خوب است. خيلي خوب. و دستم را گرفت و گذاشت روي سينه‌اش: هنوز مثل سابق من را دوست داري؟

مثل كي؟

مثل وقتهاي پيش از رفتن اولم به لبنان.

خم شدم روي او. به چشمانش نگاه كردم. خواهنده و زنده از اشتياق درونش براي يك عشقبازي برق مي‌زدند.

كريستينا يك جورهائي كارهايت به نظرم غريب مي‌آيد.

چطور؟

آخر، هنوز شش ماه هم نشده كه ازدواج كردي؟

مي‌دانم. دستهايش را دور تنم حلقه كرد و از شدت احساسات ناخنهايش را در گوشت ميان كتفهايم فروكرد. براي لحظه‌اي همانطور ماند و بعد يكباره كنار كشيد. روي پهلو غلتيد و پشت به من، بلند و كشيده گفت:‌ مي‌دانم. مي‌دانم. و بعد از يك لحظه سكوت گفت:‌ هانس گي يه.

‌چي؟

گفتم كه. گي يه. ميلي به زن نداره.

بدنم يخ شد. غلتيدم به پشت. به سقف نگاه كردم. لكه‌ها و سايه‌هاي سياهي را كه روي سفيدي آن افتاده بود و پيشتر نديده بودم حالا مي‌ديدم. دوباره پرسيدم:‌ اين را از پيش مي‌دانستي يا وقتي باش ازدواج كردي فهميدي؟

نه. پيش از ازدواج به من گفته بود.

پس چرا باش ازدواج كردي؟

به يك پناهگاه احتياج داشت. نمي خواست پدر و مادرش بدانند.

تو چي؟ تو چرا قبول كردي؟

من هم احتياج داشتم.

فكر مي‌كني مي‌تواني اين طور ادامه بدهي.

جوابم را نداد. من هم ديگر هيچ نپرسيدم. كنجله شده بودم در يك سمت رختخواب و هي به اولين ديدارم با او، بعد از آمدن شان از فلوريدا، فكر مي‌كردم و سرم گيج مي‌خورد. انگشتش را كه حلقه انگشتري توي آن بود جلو صورتم گرفته بود و مي‌خنديد. در انتهاي ديگر تختخواب، كريستينا دست و پايش را در دلش جمع كرده بود و تكان نمي‌خورد. و فاصله ي ما را هق هق خفه‌اي كه نمي‌دانم صدايش از كجاي وجودمان برمي خاست پُر مي‌كرد. بعد از مدتي، در خوابي مثل بيهوشي فرو رفتم. نزديكي‌هاي صبح با صداي آوازش كه از آشپزخانه مي‌آمد از خواب بيدار شدم. آرام از رختخواب زدم بيرون. از پله‌ها پائين رفتم. كريستينا در آشپزخانه گربه‌اش را در بغلش گرفته بود و داشت

براي او تصنيفي را كه بارها از او شنيده بودم مي خواند:

[2]Er zaten zeven kikkertjes

Al in een boerensloot.

De sloot was toe gevroren

Ze waren half dood.

Ze kwekten niet, ze kwaakten niet

Van honger en verdriet.

Er zaten zeven kikkertjes

al in een boerensloot.

از پشت توري پشت پنجره، هواي دم صبح سفيدي مي‌زد. رفتم نزديكتر و دست روي شانه‌اش گذاشتم.

چطور شد ياد اين آواز افتادي؟

رو به پنجره گفت: ‌بالاخره داستان خنده داري رو كه اينجه براي بچه‌ها توي كافه تعريف كرده بود برايت گفتند يا نه؟ هنوز، نه.

گربه‌اش را زمين گذاشت ياد آن افتاده بودم. حالش را داري برايت تعريف كنم؟

آره..

روبرويم ايستاد. لباس خوابش هنوز تنش بود. فقط روي آن يك ژاكت پشمي قهوه‌اي پوشيده بود. ژاكتي كه ده سال پيش پدرش برايش خريده بود. و گاه‌گاهي آن را مي پوشيد.

توي بركه‌اي دورافتاده يك قورباغه ماده زندگي مي‌كرد. زد و يك خرچنگ عاشقش شد. پقي زد زير خنده. من هم خنديدم. تصور عاشق شدن يك خرچنگ به يك قورباغه در آن حالتي كه من و او داشتيم چنان هردومان را به خنده انداخته بود كه اشك من را در آورد. به خصوص كه در همان شروع مي‌ديدم چطور كريسيتنا دارد اداي حرف زدن اينجه را درمي‌آورد.

گفت:‌ خوب است آدم كمي خل باشد.

گفتم:‌ چرا كمي؟

مثل اينجه در وقت حرف زدن سرش را كج كرد و ميان خنده گفت: ‌آن شب كه تو رفتي بالا آخرهاي شب اينجه خودش آن را براي من و سيلويا تعريف كرد.

گفتم: ‌داستانت را بگو.

گفت: خرچنگ بيچاره هركار مي‌كرد دل قورباغه را به دست بياورد نمي‌توانست. قورباغه‌هه طاقچه بالا گذاشته بود و به خرچنگ بيچاره محل سگ هم نمي‌گذاشت. يك هفته، دو هفته، سه هفته، يك ماه، دو ماه از ماجرا گذشت و هي خرچنگ بيچاره هديه فرستاد براي مادموزال، تا بالاخره يك جواب روشن از خانم شنيد: من زن تو نمي‌شوم. چون نمي‌توانم در خيابان كنار تو راه بروم. تو راه رفتنت مثل همه نيست. يك بري راه مي‌روي. سكوت كرد و اداي خانمي را درآورد كه دست گذاشته زير بغل شوهرش و دارد توي خيابان راه مي‌رود و گفت: ‌ببين! وقتي من دست گذاشته‌ام زير بغلت و دارم عشق مي‌كنم كه دارم با شوهرم راه مي‌روم تو يكهو پرتم مي‌كني به بيرون. خرچنگ برايش نوشت حالا چه عيب دارد تو جلو و يا عقب من راه بروي. قورباغه گفت غير ممكن است. من زن مدرني هستم. دوست دارم توي خيابان دستم را حلقه كنم توي دست تو و كنارت راه بروم. خرچنگ بيچاره تو بد مخمصه‌اي گير كرده بود. اما بالاخره يك راه حلي پيدا كرد و مشكلش را حل كرد. بعد نامه نوشت براي خانم قورباغه كه مشكل‌ات حل شده مي‌تواني من را امتحان كني. خانم قورباغه هم قبول كرد و از سوراخش درآمد و دست گذاشت زير بغل او و دو سه دوري توي بركه با آقا خرچنگه زد. وقتي ديد كه آقا خرچنگه مثل آدمي زاد راه مي‌رود بله را گفت و آنها زن و شوهر شدند. كمي ايستاد. و دوباره ادامه داد: يك سالي گذشت. يك‌روز وقتي خانم و آقا داشتند طبق معمول توي خيابان راه مي رفتند و خانم قورباغه دست انداخته بود زير بغل شوهرش و شوهرش داشت راست راست راه مي‌رفت يكهو آقا خرچنگه يك بري راه رفت و با يك ضربه خانم را انداخت توي چاله‌ي‌آب كنار خيابان. خانم هم بلند شد و چتر و كيفش را برداشت و گفت:‌ نشد. اين را نداشتيم. حالا كه اين طور كردي من مي روم زن يكي ديگر مي‌شوم. خرچنگ بيچاره كمي ايستاد و بعد با حالتي از اعتراض دنبال قورباغه دويد و گفت: ‌‌زن عزيزم تو من را الكلي كردي. همين تو. چقدر هرشب و هرساعت بايد عرق بخورم تا بتوانم چند دقيقه‌اي با تو در خيابان راست راست راه بروم. بس است ديگر. من ديگر الكلي شدم.

اولش نگرفتم. بعد از چند لحظه، وقتي از اداهاي او از مست شدن خرچنگها و آدمها گرفتم خرچنگها برعكس آدميزاد وقتي مست مي شوند راست راست راه مي‌روند، قاه قاه زدم زير خنده. او هم خنديد. بعد هي او راست راست راه رفت و هي من تلو تلو خوردم و با ضربه آرنج او را پرتاب كردم به اطراف كه غمگيني شب پيش از سرمان پريد. گربه پيرش گوشه‌اي دور ايستاده بود و تماشامان مي‌كرد. كريستينا تا ديدش رفت جلو و بغلش كرد و بعد رفت روي يكي از صندلي‌هاي پشت ميز آشپزخانه نشست. من هم دورتر از او تالاپي خودم را روي صندلي پاي در انداختم. پشت در آشپزخانه‌اش عكس بزرگي از همفري بوگارت را چسبانده بود.

كريستينا گفت: وقتي به تو ، اين جا و گذشته‌اي كه با هم داشتيم فكر مي‌كنم، به اين فكر مي‌رسم كه رفتنم به لبنان و ماندنم در آن جا اشتباه بود

تازه به اين رسيدي؟

نه. توي همان لبنان. مكثي كرد : وقتي رابطه‌ام با دوست پسرم به هم خورد براي مدتي دچار يك خلاء روحي شدم. در همان وقت‌ها مدام ياد رابطه‌ي خوبي كه باهم داشتيم مي‌افتادم. يك شب،‌ توي تابستان، وقتي روي پشت بام خانه‌اي روي يك تپه خوابيده بودم نزديك بود خودم را از بالا پرتاب كنم پائين. آسمان باز بالاي سرم و ستاره‌ها كه مثل شمع آن دورها مي‌سوختند براي مدتي هر شب وسوسه‌ام مي‌كردند اين كار را بكنم.

خم شد ، آرام گربه‌اش را روي زمين گذاشت و از جا بلند شد. وقتي از كنارم مي‌گذشت دستي روي شانه و پشت گردنم كشيد. دستش از لمس بدن گربه هنوز گرم بود. كريستينا از پله‌هاي چوبي كه زير قدم هايش جيرجير صدا مي‌كردند رفت بالا و خيلي سريع لباسش را عوض كرد و پائين آمد. بعد از صبحانه‌اي مختصر وقتي از او جدا مي‌شدم گفت:‌ فراموشش كن ياسين. سعي مي‌كنم من هم خل شوم. يك خل تمام عيار. و باز از من تشكر كرد.

دوباره برگشتم هتل. بچه ها هنوز خواب بودند. فقط آنه توي رستوران نشسته بود. من را نديد. رفتم بالا، وسايلم را برداشتم و از هتل بيرون زدم.

هفت ماه بعد،‌ در اواخر ماه جولاي بود كه خبرخودكشي كريستينا را در ساحل درياي شمال در فليسينگين يكي از شهرهاي ساحلي در هلند شنيدم. با شوهرش براي يك هفته‌اي رفته بودند تعطيلات به آن جا. اتاقي را در هتلي رو به دريا براي ده روز كرايه كرده بودند. يك روز صبح جسدش را روي ساحل پيدا كرده بودند. به نقل از شوهرش، كريستينا هرشب پيش از خوابيدن شان تا دير وقت مي رفت كنار دريا قدم مي زد. يك يادداشت زير سرش بود. با دايره اي از صدف و گوش ماهي در دور وبرش.

وقتي آن روز صبح ، چند ماه بعد از برگشت نامه‌ام به سيلويا، در كافه هوخت كنار پاتريشيا و شوهرش نشسته بودم و به آنها نگاه مي‌كردم فكر نمي‌كردم سيزده سال از ماجراهايي كه در هتل ديانا با هم داشتيم گذشته است. انگار ما هنوز در همان لحظه زماني ايستاده بوديم. باز جنگ بود. و باز‌ روزهاي ابري‌ و خبرهاي ناگوار از دور، ازمردم بغداد زير بمباران. اين بار آمريكا با نيرويي وسيع تر به عراق حمله كرده بود.

پاتريشيا گفت:‌ سيلويا ديگر مدتي است به من هم زنگ نمي‌زند. خيلي دلم مي‌خواهد نظرش را تو اين شرايط درباره جنگ بدانم.

هيچ نگفتم. هيچ نگفتنم از استيصال بود. يادم به چند روز پيش افتاده بود. جنگ تازه شروع شده بود. تلويزيون براي يك لحظه دختري كرُد، دوازده سيزده ساله، را نشان داده بود كه با موهائي آشفته و بي پناه ترين وضع روي تخته سنگي در صحرائي نشسته بود و با غمگين‌ترين چشم داشت به چشم انداز روبرويش نگاه مي‌كرد. آستين شندره و دامن پيراهنش در باد تكان مي‌خوردند. وقتي در خودم كنجله شده بودم و نگاه مي‌كردم به پاتريشيا كه يكريز حرف مي زد، چهار پنج تا دختر و پسر خندخندان از جلو كافه گذشتند. صداي‌شان از در باز كافه تو مي‌آمد. پيراهنهاي رنگي تنشان بود. مشت هاشان را تكان مي‌دادند و با صداي زيري مي‌خواندند:

One, two, three, four. We do not want fucking war.

زير لب با آنها همراهي كردم. صداي‌شان رفته رفته آنقدر ضعيف شد كه ديگر هيچ از آن نشنيدم. با محو شدن آن، انگار نخ گردنبندي يكباره پاره شود و مهره هاي توي آن ريخته شود در گلوي تنگ گودالي عميق و بلعنده، ‌صداهاي توي كافه، درهم برهم و فرورونده، جاي آنها را در گوشم گرفت. به روبرويم نگاه كردم. مردي با كلاه شاپو و كت و كراواتي خاكستري از پله‌هاي زيرزمين كافه بالا مي‌آمد. توي چشمهايم شبيه به كسي بود. وقتي آمد جلوتر و زير پوستر فيلم كازابلانكا ايستاد پهلوي عكس بزرگي از همفري بوگارت، ديدم شبيه به اوست. آن را به پاتريشيا گفتم، خنديد: جاي استفان خالي.

وقتي مرد از كنار ميزمان مي‌گذشت، خم شد روي آن و از من نشاني رستوراني را در همان حوالي پرسيد. همراهش رفتم تا دم در و راهنمائي‌اش كردم. وقتي برگشتم و سر جايم نشستم، حس كردم انگار در خانه كريستينا نشسته‌ام.‌ توي آشپزخانه. پشت در. و منتظرم تا صداي جيرجير پله هاي چوبي از بالا رفتن او توي گوشم بپيچد.

پاتريشيا گفت:‌ راستي آن جوك قورباغه و خرچنگ اينجه را كسي بالاخره برايت تعريف كرد يا نه؟

نمي‌دانستم چطور ياد آن افتاده بود. به دروغ گفتم:‌ نه.

گفت: حتماً دوست داري بشنوي. و بلافاصله شروع كرد به گفتن. با اين كه در فواصل آن سعي مي‌كرد مثل آن سال بخندد اما نتوانست. من هم نتوانستم. وقتي داستان را تمام كرد ساكت به هم نگاه كرديم. نفهميديم چرا به نظر هر سه‌مان اين بار ماجراي خرچنگ و قورباغه‌ي اينجه ممد داستان غم انگيزي بود. بعد از نوشيدن سه قهوه ديگر، مخلوط با شير سرد، از هم جدا شديم.

نسيم خاكسار

اوترخت . پنجم جولاي 2004



[1] ـ به رودخانه نگاه مي كنم،‌ اما به دريا فكر مي‌كنم. به دريا فكر مي كنم.به دريا فكر مي‌كنم. به رودخانه نگاه مي‌كنم

اما به دريا فكر مي‌كنم.

[2] - هفتا قورباغه توي ماندابي گير كرده بودند. مانداب يخ بسته بود.قورباغه ها داشتند مي مردند. از غصه و گرسنگي، نه غورغور مي‌كردند، نه قورقور مي‌كردند. طفلكي، قورباغه ها ، فقط هفتا بودند، كه تو ماندابي گير كرده بودند.