
آدرس
ناشر:
چشم انداز
Cesmandaz
B.P. 100
94300
بازي را
اولين بار ميز
توي اتاقم
يادم داد، شايد
هم زيرپوشهاي
كتانيام يا
دستگيرهي
درآشپزخانه.
راستش درست
نميدانم
كدامشان شروع
كردند. كافي
بود كمي بيتوجهي
كنم، يا حواسم
جائي ديگر
باشد تا يكي
از آنها بازياش
را شروع كند و
كاري كند مايهي
تعجب و حيرتم
شود. معمولاً
اين طور شروع
ميشد. براي
آب دادن به گلدان
لب پنجرهام،
سرخوشان و كمي
هم شتابان،
داشتم از
برابر ميز پهن
و كوتاه جلو
مبل توي اتاق
نشيمنم رد ميشدم،
لبهي آن
ناگهان ميخورد
درست به حساسترين
بخش ساق پام و
آخام را
درميآورد.
داشتم ميرفتم
آشپزخانه
كتري آب جوش
را روي اجاق
بگذارم،
دستگيرهي در
بازآشپزخانه
عين پاسباني،
ناغافل وسط
راه مچم را ميچسبيد.
آستينم به آن
گير كرده و
دستگيره در سر
خورده بود
توش. از حمام
درآمده بودم
و سوت زنان،
بعد ازخشك
كردن سر و تنم،
يكي از زير
پوشهاي تميزم
را از كمد
درآورده بودم
و ميپوشيدم
كه ميديدم يا
پشت و رو تنم
رفته يا عقب و
جلوش برعكس
شده. يكبار
نشده بود وقتي
حواسم سر جايش
نباشد از اين
نوع اتفاقها
نيافتد.
آگاهانه و از
روي حوصله، يك
روز ده بيست
بار با آستين
شل و بالا زده
از جلو
دستگيره در آشپزخانه
رد شدم ببينم
آستينم گير ميكند
به آن يا نه.
نكرد. اين
اواخر يكي
ديگر هم به
آنها پيوسته
بود؛ دستگيرهي
كشو وسطيي
كمد كوچك زير
ضبط صوتم.
يكي دو باري
جيب پائين
شلوار
اسپورتم را
وقتي داشتم بيهوا
از جلوش رد ميشدم
كه به بالكن
بروم جر داده
بود. وامانده
بودم در
كارشان تا
بالاخره به
اين نتيجه
رسيدم دارند
با من بازي مي
كنند. و اين
درست وقتي بود
كه داشتم يكي
را تعقيب ميكردم.
بيآن كه
متوجه شوم
همان وقت خودم
هم دارم تعقيب
ميشوم.
اين دنياي گُه
به هيچ نميارزد.
حتا به
فكركردن
درباره آن.
هيچش به روال نيست.
و اصلاً ارزش
ندارد يك ذره
وقت و نيرو براي
توضيح آن
بگذاري. همين
طور كترهاي
قبولش كن و
براي كارهاش
تخمت را حوالهاش
كن. ميدانم
حالا با اين
حرفها، تمام
پوچگرايان و
الكي خوشها
برايم كف ميزنند.
بزنند. وقتي
پايان يك
سخنراني دروغ
ميتواند كف
زدن حضار
باشد، آن هم
برابر چشمان
ميليونها آدم
كه از
تلويزيون
دارند جلسه
سخنراني را
دنبال ميكنند،
منتسب كردن من
به اين يا آن
دسته چه
معنائي ميتواند
داشته باشد؟
ما غرق در
حيرتيم. يك
حيرت خودساخته.
و گيج. بازي را
هم باختهايم.
از اول. يعني
از اصل باخته
بوديم. به كي؟
نميدانم. به
خدا؟ به مذهب؟
به سياست؟ به
ايمان؟ به
عقل؟ به همين
آدمهاي دور و
برمان؟
ماجرا مربوط
ميشود، اگر
مربوط شود، به
هشت نه سال
پيش. همان
وقتها كه
جمهوري
اسلامي، داخل
و خارج، بكُش
بكُشِ
مخالفان خود
را راه
انداخته بود.
و هركه را از
روشنفكر و
مبارز سياسي
گرفته تا هنرمند،
خطرناك براي
ثباتش و آيات
بزرگوارش ميديد
كارش را يك
جوري ميساخت.
مزدورهاش يك
مشت قاتل
تعليم ديدهي
خودش بود و
مشتي آدم ديگر
كه از جاهاي
ديگر اجير
كرده بود. و
براي آن كه
دستش هم پيش
مجامع بين
المللي رو
نشود،
معمولاً
آنهائي را كه
ميخواست
بكشد در جاهاي
خلوت گير ميانداخت
و كارد و چاقو
و قمه، خلاصه
هرچيز تيز دم
دستش را فرو ميكرد
توي تن طرف.
دولتهاي ديگر
هم ميگفتند
شتر ديدي
نديدي. حالا
بيا و هي بگرد
مدرك براي
محكوميت اين
حكومت جمع كن.
البته هرجا هم
ميديد از اين
فرصتهاي
مناسب ممكن
است نصيبش نشود،
به خصوص وقتي
طعمه خيلي مهم
بود و ممكن
بود از دستش
در برود، ميزد
به سيم آخر و
آشكارا طرف را
ميكشت و تخمش
هم به رسوا
شدنش در
افكارعمومي
نبود. چون بعد
از مدتي براي
افكار عمومي
نتيجه باز
همان ضرب
المثل بود.
اين دوره بندي
و اسم گذاريها
البته به درد
تاريخ نويسان
ميخورد، نه
به درد من كه
به سرتاپاي
تاريخ بياعتماد
شده بودم.
دليل؟ يك دورهاش
را مشخص كن كه
ازاين كشت و
كشتارها
نداشته باشد.
سرتاپايش
ريدمان است و
دروغ.
بازي را
ميز يادم داد.
هرجاي اتاق كه
فكر ميكردم
مناسبتر است
جاش ميدادم،
باز تا فرصتي
پيدا ميكرد
تق هدفش را ميكوبيد.
من هم راست
بردمش و به
فاصلهي يك
وجب، جلو مبلم
كاشتمش. ميخواستم
بهخودم عادت
بدهم وقتي ميخواهم
به آن سمت
اتاقم بروم
فقط از همان
يك وجب راه
بروم. و به
اجبار يك وري.
اما همهي اين
كارها فقط به
درد وقتهائي
ميخورد كه
حواسم جمع
بود. و آن
وقتها، وقت
بازي آنها
نبود.
آن روز كه پام
براي چندمين
بار خورد به
لبهي ميز،
داشتم نگاه ميكردم
به روح مادر
مهدي، اما
فكرم جاي
ديگري بود.
طفلكي پريده
بود روي نرده
و منتظر بود
در بالكن را
باز كنم تا
بپرد پائين و
بيايد توي اتاق.
پيش از باز
كردن در، رفتم
و با همان
حواس پريشان و
جاي ديگر
رفته، از توي
قوطي حلبي
مشتي برنج
برداشتم و
آوردم بپاشم
دم در كه تق،
درست خورد به
همان جا كه بايد
ميخورد.
«آخ.»
لنگان لنگان
رفتم جلو،
دانههاي
برنج را
پاشيدم روي
گليم نقش شانهاي
پاي در و در را
باز كردم. بعد
روي مبل نشستم
كه پايم را
بمالم. روح
مادر مهدي از
پيش انگار ميدانست.
قبلاً پريده
بود پائين و آمده
بود پشت در.
داشت نوك ميزد
به دانههاي
برنج و گاهي
هم، به نظرم
دلسوزانه،
نگاهم ميكرد
كه تلفن بغل
دستم روي مبل
زنگ زد. صداش
مانند جيغي
ناگهاني توي
گوشم پيچيد.
چنان از جا پريدم
كه روح مادر
مهدي هم
ترسيد.
«توئي
مهدي؟»
خنديد: «ميخواستي
كي باشه؟»
«آخه نميدوني
كي را ديروز
ديدم!»
«نگفته
حدس ميزنم.»
«بگو كي
رو؟»
«خودت بگو
ديگه!»
«اسدي.»
ساكت شد.
«جان تو
عينهو آخرين
باري بود كه
توي كميته ديده
بودمش.»
«بهت كه
گفته بودم من.
انگار باور
نكردي؟»
«آخه اين
ديوث اينجا
چيكار ميكنه؟»
خنديد: «ميخواد
دوباره من و
تو رو بازجوئي
كنه.» از راه
دور هم ميتوانستم
طرح خطوط
صورتش را
هنگام خنده
ببينم؛ با
همان چشمهاي
بزرگ و چينهاي
جمع شدهي
كنار آنها و
دندانهاي پيش
آمدهاش بر
صفحه آسماني
محدود به همان
قاب در اتاق
نشيمنم كه رو
به
بالكن باز ميشد.
«كجاش خنده
داره؟»
«شوخي
كردم بابا.
همينطوري
گفتم.»
«ببين ميخوام
هرطور شده
پيداش كنم.
حتماً تو همين
شهر زندگي ميكنه.»
«خودت ميدوني.
اما-»
«اما چي؟»
«هيچي
بابا
همينطوري
گفتم.»
از
همينطوري
گفتنش گاهي
كفرم درميآمد.
براي آن كه
حرف را عوض
كنم آمدم
بپرسم ديروزكجا
بود كه خودش
درآمد:
«ديروز همين
نزديكيهات
بودم. خواستم
بيام پيشت، يه
كمي دير شد.»
«همون
معامله
كذائي؟»
«آره. پيش
نرفت.»
«حالا ميخواي
چه كني؟»
«به
همينجا كه
هستم ميسازم.
فكرشو نكن.
درميآد يه
چيزي. بسهمونه.»
دوسال
بود دنبال
كارگاهي براي
تعمير ماشين ميگشت
كه اجارهاش
ارزان باشد تا
مستقل براي
خودش كار كند.
پيدا نميكرد.
«مياومدي
اينجا خوب بود
ها؟»
«خب. نشد
ديگه.» و باز
خنديد.
هروقت ميخنديد
ياد وقتهائي
ميافتادم كه
توي راهروي
بند دو و سه
زندان قصر ميديدمش.
كارهاي فني
كمون زندان
مثل تميزكردن
بخاريهاي
كهنه و تعمير
تلويزيون بند
و ريش
تراشيهاي
برقي به عهده
او بود.
«نشين تو
خونه روز
تعطيل و بيخودي
قنبرك بزن.
بيا دلفت(Delft). ميبرمت
بيرون.»
«پس دخترت
چي ميشه؟»
«گفته نميآد.
ميخواد پهلو
مادرش بمونه.»
«رابطهت
با دختر عموت
چطوره؟».
هميشه مييرسيدم.
«خوب. محشر.
افتضاح.» و باز
خنديد: «تو بيا
كارت نباشه.»
«تو بيا!»
«برنامه
برام داري؟»
«اسدي رو
ميگي؟ آخه
چطوري؟ نميتوني
كه صب تا شب
دنبال او كوچهها
رو بگردي.
تازه،گيرم كه
تونستي. يه
لشكر ميخواد
يه روزه اونو
پيدا كنه. ولش
كن بابا! بشين روز
تعطيل
موسيقيِتو
گوش كن. منم
همينجا ميمونم.
دوسه تا
دوچرخه
اسقاطي دارم
كه هنوز تعميرشون
نكردم. روح
مادرم چطوره؟»
با بي
حوصلگي گفتم:
«خوبه. داره
موسيقي
كلاسيك گوش ميده.»
«چي فكر
كردي! ميخواستي
روح مادر
نارنينم مث من
بياد معين گوش
بده!»
اين اسم را
خودش روي
پاپري گذاشته
بود.
سه ماه
پيش من و مهدي
به عنوان شاهد
در سميناري
دعوت داشتيم.
تعدادي روان
پزشك كه
كارشان پژوهش
درباره اثرات
رواني شكنجه
روي زندانيها بود،
برنامه
سمينار را
ريخته بودند.
بعد از سه روز
وقتي برميگشتيم،
مهدي هم سرراه
به خانهي من
آمد. بعد از
ظهر يكشنبهاي
آفتابي بود.
مهدي پيش از
من او را ديد.
«بيا ببين
چه نشسته روي
نردهي
بالكنت.»
سفيد و
تميز و با
گردني كشيده
داشت از پشت
پنجرهي بزرگ
اتاق نشيمن
نگاهمان ميكرد.
در را كه باز
كردم تق دينگ،
تق دينگ خودش
را كشاند به
نردهي بالكن
خانهي
همسايهام، مارك(Marc)، كه
با پسرش زندگي
ميكرد. سرك
كشيدم توي
بالكنشان، يك
كاسه آب و مقداري
دانهي گندم و
جو روي زمين
ديدم. برگشتم
پيش مهدي:
«مال
همسايه مونه.»
چند قدم
دور نشده بودم
كه صداي خندهي
مهدي بلند شد:
«چي مال
همسايه تونه.
برگشت.» و بي اعتنا
به من رفت دم
در بالكن صداي
موچ موچ
درآورد. صداي
ابريشمي بال زدن
كبوتر را كه
شنيدم، من هم
برگشتم.
«چي شده؟»
«بابا ئي
داره ميآد رو
دستم بشينه!»
پريده
بود پائين و
من و مهدي را
نگاه ميكرد.
پاهاش پُرپر
پود. وقتي من
را ديد پا
گذاشتهام
توي بالكن،
دوباره پريد
روي نرده. و
باز تق دينگ،
تق دينگ رفت
به نرده
همسايه و از
آنجا پر زد
روي پشت بام.
اين بار كه
سرك كشيدم،
پسرِ مارك را
در بالكن
ديدم.
«چه كبوتر
قشنگي دارين؟»
«ما!» تعجب
كرد
«مگه مال
شما نيست؟»
«نه. از بيجائي
سه روزه به ما
پناه آورده.
پدرم رو كه ميشناسي.
دلش سوخته و
براش آب و
دونه گذاشته.»
«پس حالا
كه مال شما
نيست، مال من!»
«مال تو.»
مهدي از
پشت سرم گفت:
«بيا! ديدي
گفتم»
دوتائي
برگشتيم و به
پاپري نگاه
كرديم كه از روي
پشت بام گردن
ميكشيد به
پائين. آسمان
پشتش، روشن و
آبي بود.
گفتم:
«خوب كه چي؟»
گفت:
«ببين! من اين
كبوترو ميشناسم.
سه سال پيش
اومده بود تو
بالكن خونهمون.
دُرست يك هفته
بعد از مرگ
مادرم. تازه
دعواي من و
ميترا شروع
شده بود. به
ميترا گفتم ئي
كبوتر روح
مادرمه.
داستانِشو
بهت نگفته
بودم؟»
«خودم هم
نميدونم.»
«پس چرا
نموند؟»
«اوضاع ما
رو كه ديد،
رفت. يكي
دوهفتهاي
همان دور و
برمون بود.
بعد رفت. ولي
من ميشناسمش.
به جان تو
شوخي نميكنم.
حالا اومده
سراغ تو؟»
ياد مادر
مهدي افتادم،
وقتي به
ملاقات او پشت
ميله ميآمد.
وقتي ميخنديد،
با دندانهاي
نيش بيرون زدهاش،
عين مهدي ميشد.
مهدي براي آن
كه خودش را
جلو او شاد
نشان دهد، ما
را گاز ميگرفت
و مادرش ميخنديد.
مهدي
پريد و بازويم
را گاز گرفت:
«سليم به جان تو
خودشه. محض
خاطر من هم كه
شده نگهش دار!»
نگاه
كردم به بالا،
به لبهي بام،
كه پاپري،
گردن كشيده رو
به ما، بر آن نشسته بود.
«اگه روح
مادرته پس با
خودت ببرش.»
«با من
قهره. ديده
تنهائي اومده
سراغ تو.
باور كن!»
دوان با
هيكل كمي
چاقولوش
برگشت به
اتاق. رفتم به
دنبالش. از
توي قفسههاي
آشپزخانه،
قوطي حلبي
مخصوص
نگهداري برنج
را كشيد
بيرون، درش را
برداشت و مشتي
برنج از توش
درآورد و
دوباره برگشت
به اتاقِ
نشيمن.
«به آب و
دونه ش ميرسي
يا نه؟»
«همچين
چاق و چله شده
كه نگو.»
«پس ديگه
وقت عروسيشه!»
«آره. اما كي مياد
تو ئي سن ننهت
رو بگيره.»
خنديد: «ناكس
به ننهام بد
نگو!» بعد گفت:«بالاخره
مياي يا نه؟»
«نه!»
پس تا بعد.»
گوشي را گذاشتم. راديو را كه معمولاً روي راديوچهار هلند بود، روشن كردم. بولوروي راول را پخش ميكرد. زياد شنيده بودمش. بردم جائي ديگر كه جاز پخش ميكرد. بعد پا شدم توي اتاق قدم زدم. خواننده خيلي غمگين ميخواند. بستمش. روح مادر مهدي دانهها را خورده بود و بيخودي داشت توي اتاق پاي مبل و نزديك به كمد چوبي ميچرخيد. از ترس آن كه زيادي خورده، روي فرش فضله نياندازد كيشش كردم سمت در. پريد توي اتاق. گفتم الان است مجسمهاي را كه گذاشته بودم روي تلويزيون پرتاب كند پائين. بعد از رفت و برگشتي از سر تا ته اتاق، آن چنان آرام بغل مجسمهي برنزي رقص دونفره نشست كه حتا عكسهاي كنار آن، پشت ساعت، پخش و پلا نشد. صداي مهدي توي گوشم پيچيد: «سليم اين روح مادر ما رو دست كم نگير.»
غروب
يكشنبه
درغربت كسل
كننده است.
عينهو
غروبهاي جمعه
در وطن. به
خصوص وقتي تنها
باشي. يكي دوباري
با دوچرخه
رفته بودم مركز
شهر و همان
حوالي اوده
خراخت(Oudegracht)،
خيابانها را
دور زده بودم
و به هر پالتو
پوش و شاپو به سري
آنقدر نگاه
كرده بودم كه
خستهام شده
بود. يكبارش
نزديك بود از
حواس پرتي با
دوچرخه بروم
تو شكم دو زن
پليس كه بهخير
گذشت. گيج شده
بودند چه چيزهائي
را آن دور و بر
نگاه ميكردم.
من هم الكي
گفتم مجذوب
برگ درختها
شده بودم. ميتوانستم
بروم و سري به
شيده و شاهرخ
بزنم. در همين
شهر اوترخت(Utrecht) مينشستند.
از دوستان
نزديكم بودند.
خانه شان با خانهي
من نيم ساعتي
با دوچرخه
فاصله داشت. اما
فكر كردم با
اين فكرهام،
بدتر حال آنها
را خراب ميكنم.
اگر پاتريشيا(Patricia)
نرفته بود به
تعطيلات و با
من اين اواخر
سر سنگين نشده
بود، اينطور وقتها
بهترين يار
بود. در بغلاش
آرام ميگرفتم.
او هم آرام ميگرفت.
عشقبازي
آرامش ميداد به
جفتمان. آرامش
ميداد به
تپشهاي پنهان
زير پوست روزي
بي قرار. و
نقطهي پاياني
ميگذاشت، گذرا،
به دلتنگيهاي
من كه گاه
خيلي سخت ميشد
تحمل آن. پيش
از سفرش ميدانستم
دارد رابطهمان
باهم خراب ميشود.
پيش رفته
بوديم. مثل هر
رابطهاي پيش
ميرفت. كسي
نميتواند آن
را زير فرمان
بگيرد. وقتي داشت
ميكشيد به
عشق، به همان چيزي
كه بعد از رفتن
ناگهاني مهري
از خانهام و پشت
بندش جدائي و يك
سال بعد،
ازدواجش با
يكي از دوستان
قديميام در
سوئد و رفتنش
از هلند، از شنيدنش
جوش ميآوردم،
گفتم: نه! و
همان جملهي
معروف خودم را
كه پس از
جدائي من و
مهري ورد
زبانم شده بود
به او گفتم: «بشاش
به عشق!»
او هم قهر
كرد و رفت. پيداش
هم مي شد به
درد نميخورد.
گله و شكايت و
دست آخر تكرار
همان حرفم كه
بيشتر آتشيش
ميكرد.
هيچ فكر
نميكردم كارم
به اينجا
بكشد. دوازده
سال پيش، همان
سال اول
پناهندگي من و
مهري به هلند،
يك دوست هلندي
داشتيم كه
مسئول پرونده
مان بود. دختري
بيست و هفت و
هشت ساله،
فارغ التحصيل
رشتهي جامعه
شناسي كه دوره
آموزشياش را در
ادارهي كمك
به پناهندگان
ميگذرانيد. دختر
خوبي بود. دوست
پسرش مهندس معمار
بود. باهم
خيلي خوب
بودند. ديده
بوديمشان با هم.
چند بار. يك
بار هم من و
مهري مهمانشان
كرده بوديم.
آن وقتها در «كانال
استرات»(kanaalstraat) مينشستيم.
محلهاي پر از
مهاجر و
پناهنده مثل
خودمان كه دعوا
و سر و صداشان
وقت و بي وقت
تو و بيرون از
خانه، كفرمهري
را درميآورد
و عصبياش ميكرد.
وقتي ميانهي
اين دوست
هلندي ما با
دوست پسرش به
هم خورد، خيلي
غمگين شدم.
بعد نميدانم
چطور شد كه از
خودش شنيدم عشقبازيشان
را هنوز با هم دارند.
خيلي خوشحال شدم.
گفتم به هرحال
بعد از مدتي
جوش ميخورد
از نو رابطه
شان. با همان
زبان الكن
انگليسيام
كه آن وقتها
با آن امور
روزانه را ميگذراندم،
يكروز همين را
به او گفتم.
درآمد: «نه
بابا! چه
ميگين شماها! اين
كار بين من و
او فقط رفع يه
فيزيكال نيد
است(Physical
need). يك نياز
جسميست كه
بايد رفع بشه.»
«يعني چه.
يعني اصلاُ
ربطي به عشق و
اين حرفا نداره؟»
«نه! اصلاً
نه. بين من و او
اين موضوع ديگه
تموم شده. اما
خب من هنوز كسي
رو پيدا نكردهم.
اونم هم البته
تنهاست.» و بعد
خنديد: «گاهي
شده البته اين
وسط با چندتائي
ديگه هم
خوابيدهم. » و
راحت اسم
چندتائيشان
را برد.
دوتاشان را ميشناختم.
از همكارهاش
بودند.«خوب فقط
يك نياز جسميست.»
«پس عشق؟»
«عشق جاي
خودش.»
«يعني چه
جاي خودش؟»
رفته
بودم روي
منبر. و با
همان زبان
الكن از تن
گفته بودم و
تقدس آن. و
حرمت نگهداري
آن براي لمس
دستهاي عاشق.
و چه و چه.
بيشترش از
همان خواندهها
و فكرهاي الكي
و باد هوا. او
روي همان حرفش
مانده بود: «فيزيكال
نيد.» و من ريده
بودم به
فيزكال نيد او،
به اين سبب كه
ليلي را داشتم
توي ذهن و
مجنون را، شيرين
را و فرهاد را
و رومئو و
ژوليت، اتللو
و دزدمونا. و
او فقط ميخنديد
و ميگفت: «فيزيكال
نيد.» وقتي
بعد ازجدائي
ميترا ومهدي
از هم و آن اتفاقي
كه پيش ازآنها
بين من و مهري
رخ داده بود
ياد حرفها و
فكرهاي آن
وقتهايم ميافتادم،
قيافهاي
مسخره از خودم
توي آينه ميديدم
كه يك مشت توي
چانه لازم
داشت: «گُه!».
شانس آورده
بودم كه من و
مهري از هم بچهاي
نداشتيم.
ميترا و مهدي
البته وضعشان
با ما فرق
داشت. آنها
دختر عمو پسر
عمو بودند.
همديگر را
هنوز دوست
داشتند. بديش
فقط اين بود
از بچگي با هم
بزرگ شده
بودند، روشان
به هم زيادي
باز بود. به
آني جوش ميآوردند
و با هم كتك
كاري ميكردند.
بيكاريهاي
اوائل تبعيد
هم فشار خونشان
را بيشتر بالا
برده بود. از
صبح تا شام
دماغ به دماغ
بيكار توي
خانه
بنشينيد،
پرنده هم
باشيد به جان
هم ميافتيد.
البته همهاش
هم تقصير
شرايط نبود.
من و مهدي هم
گُهكاريهاي
خودمان را
داشتيم.
خركاريهاي
تشكيلاتي
سياسيمان
بعد از
انقلاب به
كنار، عالم
زن و شوهري را
خيلي تخمي ميگرفتيم.
فكر ميكرديم
با عالم رفاقت
يكياست.
معلوم
نبود اگر زودتر
مي شناختميش
به اينجا نميرسيد.
بايد خيلي خر
باشم كه فكر
كنم مسئله به
همين سادگي
قابل حل بود.
آن روز،
بيموسيقي
كلاسيك، بيعشقبازي
با يك زن، بي
يك موسيقي جاز
دلچسب و بي يك
ياد خوب و خوش
از گذشته،
گذشت.
شب كه شد پردهها را كشيدم و رفتم به رختخواب. خوابم نبرد. صورت گوشتالود اسدي ميآمد برابرم بعد آن صداي نحس به انگليسي سوري گفتناش چون وزوز بال مگسي ميپيچيد توي گوشم و آزارم ميداد. پا شدم. رفتم به اتاق نشيمن. براي آن كه فكر زندان و بازجوئي واين حرف ها را نكنم، تلويزيون را روشن كردم. شانسي رفت روي كانال ورزش. بازي فوتبال بين هلند و آرژانتين را پخش ميكرد كه مال چند سال پيش بود. نشستم نگاهش كردم. همان جا روي مبل خوابم برد.
3
براي
خوردن ناهار،
از محل كارم
در كتابخانه عمومي
شهر ميزدم
بيرون، يكي از
همكارهام
صدام زد پاي
تلفن. با حركت
سر و چشم
پرسيدم: «كيه؟»
سرش را طوري
تكان داد يعني
نميدانم. و
گوشي را داد
دستم. به
هلندي گفتم:
«يا، مت سليم.(Ja, met Salim)»
آقائي به
فارسي جوابم
داد: «سلام
آقاي سليم بيداري.»
نشناختم:
«بله،
بفرمائين.»
«من.
سهرابي هستم،
جواد»
«آها.
ببخشين.
فراموش كرده
بودم.»
«اشكالي
نداره. هنوز
وقت نكردين با
من يه قرار بذارين؟دلم
ميخواد چن
ساعتي تنها
ببينمتون.»
رفتم توي
فكر. تا حالا
يكي دوباري
زنگ زده بود. و
هر يكي دوبار
قرار ديدنش را
عقب انداخته
بودم. راستش
حوصلهي
وراجيهاش را
نداشتم. چند
ماه پيش يكبار
توي يكي از همين
برنامههاي
فرهنگي و
سياسي
خودمان، توي
روتردام(Rotterdam) ديده
بودمش. كيفي
به دوش و
كتابي زير
بغل. تازه به
هلند پناهنده
شده بود. همان
يك ديدار بسام
بود.
گفتم:
«مشكلي براتون
پيش اومده؟»
گفت: «نه!
ميخواستم
فقط ببينمتون.
به هر حال پيش
از ما اينجا
بودين.تجربهتون
زياده از اين
جا.»
تا
بخواهد از پس
مكث كوتاهش
باز شِر و وِر
ببافد گفتم: «ببخشين.
راستشو بخواي
اين روزا سرم
خيلي شلوغه.
ميتونم
خواهش كنم يكي
دو هفتهي
ديگه زنگ
بزنين؟»
تا گفت
چشم، گوشي را
گذاشتم. و زير
لب گفتم: «د كه هه.
ميخوام
ببينمتون. كه
چي آقا؟
خودمون حوصلهي
خودمون رو هم
نداريم. حالا
بيايم يه باري
ديگه هم روش
بذاريم. دكه
هه » و رفتم
پالتويم را
پوشيدم و از
پلههاي طبقهي
اول سرازير
شدم به پائين.
براي
وضعيت روحيام
درآن سالها،
كتابخانه جاي
مناسبي بود.
چهار روز در
هفته كار ميكردم.
و سه روز ديگر
را اگر هوا
خوب بود ميزدم
به گلگشت و
سفرهاي كوتاه
به اين ور آن
ور. تنها يا با
مهدي. گاهي هم
شبها عرقخوري
تا بوق سگ با
شيده و شاهرخ.
بيشتر وقتها
هم مي نشستم
توي خانه و
موسيقي
كلاسيك و جاز
گوش ميكردم.
از در كه
بيرون زدم دو
دل بودم كجا
بروم. بروم كانتين
دانشكده در
دوقدميام،
يا به كافهاي
فرانسوي كه دو
سه خياباني با
محل كارم
فاصله داشت و
زالم بخورم.
ماهي زالم دودي
يا همان ماهيآزاد
پختهي
خودمان را
خيلي دوست
داشتم. اما
چون كافهي
فرانسوي
معمولاُ
شلوغ
بود و تا
نوبت به من
برسد نيم
ساعتي طول ميكشيد،
هميشه نميرفتم.
آن روز ميلم
به خوردن زالم
به حوصلهام چربيد.
بيآن كه مثل
«كلينت
ايستود» در
يكي از
فيلمهاي وسترن
سكهاي را
براي شير يا
خط بالا
بيندازم از
جلو كافهي
ارنست(Ernest) به
سمت كافهي
فرانسوي راه
افتادم.
پائيز هلند، اگر باد و بارانش نباشد خيلي تماشائي است. برگها با رنگهاي آتشيشان ميتوانند ساعتها نگاهت را روي خودشان نگهدارند. وقتي از خيابان اوده خراخت ميگذشتم، چند بار ايستادم و به يكي دو درخت كه برگهاشان از قرمزي آتش ميگرفت نگاه كردم. گاهي ميزد به سرم ازشان نقاشي بكشم. وقتي بچه بودم نيمچه ذوقي در اين كار داشتم. اما يك معلم نقاشي ديوث داشتيم كه توي ذوقم زد. بهجاي انجام سفارش او كه از ر&