http://sardouzami.com

 

 

آدرس ناشر:

چشم انداز

Cesmandaz

B.P. 100

94300 Vincennes Cedex (France)

Cesmandaz@noos.fr

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


از آن زمان كه برين آستان نهادم روي

فراز مسند خورشيد تكيه‌گاه من است

حافظ

سه بار از ميان دستان من لغزيد، مانند شبحي و رويائي

هومر در كتاب اوديسه. سرود يازدهم

 

 


فصل اول

 

 

1

 

بازي را اولين بار ميز توي اتاقم يادم داد، شايد هم زيرپوشهاي كتاني‌ام يا دستگيره‌ي درآشپزخانه. راستش درست نمي‌دانم كدامشان شروع كردند. كافي بود كمي بي‌توجهي كنم، يا حواسم جائي ديگر باشد تا يكي از آنها بازي‌اش را شروع كند و كاري كند مايه‌ي تعجب و حيرتم شود. معمولاً اين طور شروع مي‌شد. براي آب دادن به گلدان لب پنجره‌ام، سرخوشان و كمي هم شتابان، داشتم از برابر ميز پهن و كوتاه جلو مبل توي اتاق نشيمنم رد مي‌شدم، لبه‌ي آن ناگهان مي‌خورد درست به حساس‌ترين بخش ساق پام و آخ‌‌ام را درمي‌‌آورد. داشتم مي‌رفتم آشپزخانه كتري آب جوش را روي اجاق بگذارم، دستگيره‌ي در بازآشپزخانه عين پاسباني، ناغافل وسط راه مچم را مي‌چسبيد. آستينم به آن گير كرده و دستگيره در سر خورده بود توش. از حمام در‌آمده بودم و سوت زنان، بعد ازخشك كردن سر و تنم، يكي از زير پوشهاي تميزم را از كمد درآورده بودم و مي‌پوشيدم كه مي‌ديدم يا پشت و رو تنم رفته يا عقب و جلوش برعكس شده. يكبار نشده بود وقتي حواسم سر جايش نباشد از اين نوع اتفاقها نيافتد. آگاهانه و از روي حوصله، يك روز ده بيست بار با آستين شل و بالا زده از جلو دستگيره در آشپزخانه رد شدم ببينم آستينم گير مي‌كند به آن يا نه. نكرد. اين اواخر يكي ديگر هم به آنها پيوسته بود؛ دستگيره‌ي كشو وسطي‌ي كمد كوچك زير ضبط صوتم‌. يكي دو باري جيب پائين شلوار اسپورتم را وقتي داشتم بي‌هوا از جلوش رد مي‌شدم كه به بالكن بروم جر داده بود. وامانده بودم در كارشان تا بالاخره به اين نتيجه رسيدم دارند با من بازي مي كنند. و اين درست وقتي بود كه داشتم يكي را تعقيب مي‌كردم. بي‌آن كه متوجه شوم همان وقت خودم هم دارم تعقيب مي‌شوم.
اين دنياي گُه به هيچ نمي‌ارزد. حتا به فكركردن درباره آن. هيچش به روال نيست. و اصلاً ارزش ندارد يك ذره وقت و نيرو براي توضيح آن بگذاري. همين طور كتره‌اي قبولش كن و براي كارهاش تخمت را حواله‌اش كن. مي‌دانم حالا با اين حرفها، تمام پوچگرايان و الكي خوشها برايم كف مي‌زنند. بزنند. وقتي پايان يك سخنراني دروغ مي‌تواند كف زدن حضار باشد، آن هم برابر چشمان ميليونها آدم كه از تلويزيون دارند جلسه سخنراني را دنبال مي‌كنند، منتسب كردن من به اين يا آن دسته چه معنائي مي‌تواند داشته باشد؟ ما غرق در حيرتيم. يك حيرت خودساخته. و گيج. بازي را هم باخته‌ايم. از اول. يعني از اصل باخته بوديم. به كي؟ نمي‌دانم. به خدا؟ به مذهب؟ به سياست؟ به ايمان؟ به عقل؟ به همين آدمهاي دور و برمان؟
ماجرا مربوط مي‌شود، اگر مربوط شود، به هشت نه سال پيش. ‌همان وقتها كه جمهوري اسلامي، داخل و خارج، بكُش بكُشِ مخالفان خود را راه انداخته بود. و هركه را از روشنفكر و مبارز سياسي گرفته تا هنرمند، خطرناك براي ثباتش و آيات بزرگوارش مي‌ديد كارش را يك جوري مي‌ساخت. مزدورهاش يك مشت قاتل تعليم ديده‌ي خودش بود و مشتي آدم ديگر كه از جاهاي ديگر اجير كرده بود. و براي آن كه دستش هم پيش مجامع بين المللي رو نشود، معمولاً آنهائي را كه مي‌خواست بكشد در جاهاي خلوت گير مي‌انداخت و كارد و چاقو و قمه، خلاصه هرچيز تيز دم دستش را فرو مي‌كرد توي تن طرف. دولتهاي ديگر هم مي‌گفتند شتر ديدي نديدي. حالا بيا و هي بگرد مدرك براي محكوميت اين حكومت جمع كن. البته هرجا هم مي‌ديد از اين فرصتهاي مناسب ممكن است نصيبش نشود، ‌به خصوص وقتي طعمه خيلي مهم بود و ممكن بود از دستش در برود، مي‌زد به سيم آخر و آشكارا طرف را مي‌كشت و تخمش هم به رسوا شدنش در افكارعمومي نبود. چون بعد از مدتي براي افكار عمومي نتيجه باز همان ضرب المثل بود.
اين دوره بندي و اسم گذاريها البته به درد تاريخ نويسان مي‌خورد، نه به درد من كه به سرتاپاي تاريخ بي‌اعتماد شده بودم. دليل؟ يك دوره‌اش را مشخص كن كه ازاين كشت و كشتارها نداشته باشد. سرتاپايش ريدمان است و دروغ.

بازي را ميز يادم داد. هرجاي اتاق كه فكر مي‌كردم مناسب‌تر است جاش مي‌دادم، باز تا فرصتي پيدا مي‌كرد تق هدفش را مي‌كوبيد. من هم راست بردمش و به فاصله‌ي يك وجب، جلو مبلم كاشتمش. مي‌خواستم به‌خودم عادت بدهم وقتي مي‌خواهم به آن سمت اتاقم بروم فقط از همان يك وجب راه بروم. و به اجبار يك وري. اما همه‌ي اين كارها فقط به درد وقتهائي مي‌خورد كه حواسم جمع بود. و آن وقتها، وقت بازي آنها نبود.
آن روز كه پام براي چندمين بار خورد به لبه‌ي ميز، داشتم نگاه مي‌كردم به روح مادر مهدي، اما فكرم جاي ديگري بود. طفلكي پريده بود روي نرده و منتظر بود در بالكن را باز كنم تا بپرد پائين و بيايد توي اتاق. پيش از باز كردن در، رفتم و با همان حواس پريشان و جاي ديگر رفته، از توي قوطي حلبي مشتي برنج برداشتم و آوردم بپاشم دم در كه تق، درست خورد به همان جا كه بايد مي‌خورد.
 «آخ.»
لنگان لنگان رفتم جلو، دانه‌هاي برنج را پاشيدم روي گليم نقش شانه‌اي پاي در و در را باز كردم. بعد روي مبل نشستم كه پايم را بمالم. روح مادر مهدي از پيش انگار مي‌دانست. قبلاً پريده بود پائين و آمده بود پشت در. داشت نوك مي‌زد به دانه‌هاي برنج و گاهي هم، به نظرم دلسوزانه، نگاهم مي‌كرد كه تلفن بغل دستم روي مبل زنگ زد. صداش مانند جيغي ناگهاني توي گوشم پيچيد. چنان از جا پريدم كه روح مادر مهدي هم ترسيد.

«توئي مهدي؟»
خنديد:‌ «مي‌خواستي كي باشه؟»
«آخه نمي‌دوني كي را ديروز ديدم!»

«نگفته حدس مي‌زنم.»

«بگو كي رو؟»

«خودت بگو ديگه!»

«اسدي.»

ساكت شد.

«جان تو عينهو آخرين باري بود كه توي كميته ديده بودمش.»

«بهت كه گفته بودم من. انگار باور نكردي؟»

«آخه اين ديوث اينجا چيكار مي‌كنه؟»

خنديد: «مي‌خواد دوباره من و تو رو بازجوئي كنه.» از راه دور هم مي‌توانستم طرح خطوط صورتش را هنگام خنده ببينم؛ با همان چشمهاي بزرگ و چينهاي جمع شده‌ي كنار آنها و دندانهاي پيش آمده‌اش بر صفحه ‌آسماني محدود به همان قاب در اتاق نشيمنم كه رو به  بالكن باز مي‌شد.
«كجاش خنده داره؟»

«شوخي كردم بابا. همينطوري گفتم.»

«ببين مي‌خوام هرطور شده پيداش كنم. حتماً تو همين شهر زندگي مي‌كنه.»

«خودت مي‌دوني. اما-»

«اما چي؟»

«هيچي بابا همينطوري گفتم.»

از همينطوري گفتنش گاهي كفرم درمي‌آمد. براي آن كه حرف را عوض كنم آمدم بپرسم ديروزكجا بود كه خودش درآمد:

«ديروز همين نزديكيهات بودم. خواستم بيام پيشت، يه كمي دير شد.»

«همون معامله كذائي؟»

«آره. پيش نرفت.»

«حالا مي‌خواي چه كني؟»

«به همينجا كه هستم مي‌سازم. فكرشو نكن. درمي‌آد يه چيزي. بسه‌مونه.»

دوسال بود دنبال كارگاهي براي تعمير ماشين مي‌گشت كه اجاره‌اش ارزان باشد تا مستقل براي خودش كار كند. پيدا نمي‌كرد.

«مي‌اومدي اينجا خوب بود ها؟»

«خب. نشد ديگه.» و باز خنديد.

هروقت مي‌خنديد ياد وقتهائي مي‌افتادم كه توي راهروي بند دو و سه زندان قصر مي‌ديدمش. كارهاي فني كمون زندان مثل تميزكردن بخاريهاي كهنه و تعمير تلويزيون بند و ريش تراشيهاي برقي به عهده او بود.

‌«نشين تو خونه روز تعطيل و بي‌خودي قنبرك بزن. بيا دلفت(Delft). مي‌برمت بيرون.»

«پس دخترت چي مي‌شه؟»

«گفته نمي‌آد. مي‌خواد پهلو مادرش بمونه.»

«رابطه‌ت با دختر عموت چطوره؟». هميشه مي‌يرسيدم.

«خوب. محشر. افتضاح.» و باز خنديد: «تو بيا كارت نباشه.»

«تو بيا!»

«برنامه برام داري؟»

«جان تو رفتم تو فكر اين مردكه. مي‌خوام پيداش كنم.»

«اسدي رو مي‌گي؟ آخه چطوري؟ نمي‌توني كه صب تا شب دنبال او كوچه‌ها رو بگردي. تازه،گيرم كه تونستي. يه لشكر مي‌خواد يه روزه اونو پيدا كنه. ولش كن بابا! بشين روز تعطيل موسيقيِ‌تو گوش كن. منم همينجا مي‌مونم. دوسه تا دوچرخه اسقاطي دارم كه هنوز تعميرشون نكردم. روح مادرم چطوره؟»

با بي حوصلگي گفتم:‌ «خوبه. داره موسيقي كلاسيك گوش مي‌ده.»

«چي فكر كردي! مي‌خواستي روح مادر نارنينم مث من بياد معين گوش بده!»
اين اسم را خودش روي پاپري گذاشته بود.

سه ماه پيش من و مهدي به عنوان شاهد در سميناري دعوت داشتيم. تعدادي روان پزشك كه كارشان پژوهش درباره اثرات رواني شكنجه روي زندانيها بود، برنامه سمينار را ريخته بودند. بعد از سه روز وقتي برمي‌گشتيم، مهدي هم سرراه به خانه‌ي من آمد. بعد از ظهر يكشنبه‌اي آفتابي بود. مهدي پيش از من او را ديد.

«بيا ببين چه نشسته روي نرده‌ي بالكنت.»

سفيد و تميز و با گردني كشيده داشت از پشت پنجره‌ي بزرگ اتاق نشيمن نگاهمان مي‌كرد. در را كه باز كردم تق دينگ، تق دينگ خودش را كشاند به نرده‌ي بالكن خانه‌ي همسايه‌ام، مارك(Marc)، كه با پسرش زندگي مي‌كرد. سرك كشيدم توي بالكنشان، يك كاسه آب و مقداري دانه‌ي گندم و جو روي زمين ديدم. برگشتم پيش مهدي:

«مال همسايه مونه.»

چند قدم دور نشده بودم كه صداي خنده‌ي مهدي بلند شد: «چي مال همسايه تونه. برگشت.» و بي اعتنا به من رفت دم در بالكن صداي موچ موچ درآورد. صداي ابريشمي بال زدن كبوتر را كه شنيدم، من هم برگشتم.

«چي شده؟»

«بابا ئي داره مي‌آد رو دستم بشينه!»

پريده بود پائين و من و مهدي را نگاه مي‌كرد. پاهاش پُرپر پود. وقتي من را ديد پا گذاشته‌ام توي بالكن، دوباره پريد روي نرده. و باز تق دينگ، تق دينگ رفت به نرده همسايه و از آنجا پر زد روي پشت بام. اين بار كه سرك كشيدم، پسرِ مارك را در بالكن ديدم.

«چه كبوتر قشنگي دارين؟»

«ما!» تعجب كرد

«مگه مال شما نيست؟»

«نه. از بي‌جائي سه روزه به ما پناه آورده. پدرم رو كه مي‌شناسي. دلش سوخته و براش آب و دونه گذاشته.»

«پس حالا كه مال شما نيست، مال من!»

«مال تو.»

مهدي از پشت سرم گفت: «بيا! ديدي گفتم»

دوتائي برگشتيم و به پاپري نگاه كرديم كه از روي پشت بام گردن مي‌كشيد به پائين. آسمان پشتش،‌ روشن و آبي بود.

گفتم:‌ «خوب كه چي؟»

گفت:‌ «ببين! من اين كبوترو مي‌شناسم. سه سال پيش اومده بود تو بالكن خونه‌مون. دُرست يك هفته بعد از مرگ مادرم. تازه دعواي من و ميترا شروع شده بود. به ميترا گفتم ئي كبوتر روح مادرمه. داستان‌ِشو بهت نگفته بودم؟»

«گفته بودي‌ام يادم رفته. اما آخه چطوري مي‌شه؟»

«خودم هم نمي‌دونم.»

«پس چرا نموند؟»

«اوضاع ما رو كه ديد، رفت. يكي دوهفته‌اي همان دور و برمون بود. بعد رفت. ولي من مي‌شناسمش. به جان تو شوخي نمي‌كنم. حالا اومده سراغ تو؟»

ياد مادر مهدي افتادم، وقتي به ملاقات او پشت ميله مي‌آمد. وقتي مي‌خنديد، با دندانهاي نيش بيرون زده‌اش، عين مهدي مي‌شد. مهدي براي آن كه خودش را جلو او شاد نشان دهد، ما را گاز مي‌گرفت و مادرش مي‌خنديد.

مهدي پريد و بازويم را گاز گرفت: «سليم به جان تو خودشه. محض خاطر من هم كه شده نگهش دار!»

نگاه كردم به بالا، به لبه‌ي بام، كه پاپري، گردن كشيده رو به ما، بر آن نشسته  بود.

«اگه روح مادرته پس با خودت ببرش.»

«با من قهره. ديده تنهائي اومده سراغ تو.  باور كن!»

دوان با هيكل كمي چاقولوش برگشت به اتاق. رفتم به دنبالش. از توي قفسه‌هاي آشپزخانه، قوطي حلبي مخصوص نگهداري برنج را كشيد بيرون، درش را برداشت و مشتي برنج از توش درآورد و دوباره برگشت به اتاقِ نشيمن.

«به‌ آب و دونه ش مي‌رسي يا نه؟»

«همچين چاق و چله شده كه نگو.»

«پس ديگه وقت عروسي‌شه!»
«آره. اما كي مي‌اد تو ئي سن ننه‌ت رو بگيره.»
خنديد: ‌«ناكس به ننه‌ام بد نگو!» بعد گفت:‌«بالاخره مياي يا نه؟»

«نه!»

پس تا بعد.»

گوشي را گذاشتم. راديو را كه معمولاً روي راديوچهار هلند بود، روشن كردم. بولوروي راول را پخش مي‌كرد. زياد شنيده بودمش. بردم جائي ديگر كه جاز پخش مي‌كرد. بعد پا شدم توي اتاق قدم زدم. خواننده خيلي غمگين مي‌خواند. بستمش. روح مادر مهدي دانه‌ها را خورده بود و بي‌خودي داشت توي اتاق پاي مبل و نزديك به كمد چوبي مي‌چرخيد. از ترس آن كه زيادي خورده، روي فرش فضله نياندازد كيشش كردم سمت در. پريد توي اتاق. گفتم الان است مجسمه‌اي را كه گذاشته بودم روي تلويزيون پرتاب كند پائين. بعد از رفت و برگشتي از سر تا ته اتاق، آن چنان آرام بغل مجسمه‌ي برنزي رقص دونفره نشست كه حتا عكسهاي كنار آن، پشت ساعت، پخش و پلا نشد. صداي مهدي توي گوشم پيچيد‌: «سليم اين روح مادر ما رو دست كم نگير.»

 

2

 

غروب يكشنبه درغربت كسل كننده  است. عينهو غروبهاي جمعه در وطن. به خصوص وقتي تنها باشي. يكي دوباري با دوچرخه رفته ‌بودم مركز شهر و همان حوالي اوده خراخت(Oudegracht)، خيابانها را دور زده بودم و به هر پالتو پوش و شاپو به سري آنقدر نگاه كرده بودم كه خسته‌ام شده بود. يكبارش نزديك بود از حواس پرتي با دوچرخه بروم تو شكم دو زن پليس كه به‌خير گذشت. گيج شده بودند چه چيزهائي را آن دور و بر نگاه مي‌كردم. من هم الكي گفتم مجذوب برگ درختها شده بودم. مي‌توانستم بروم و سري به شيده و شاهرخ بزنم. در همين شهر اوترخت(Utrecht) مي‌نشستند. از دوستان نزديكم بودند. خانه شان با خانه‌‌ي من نيم ساعتي با دوچرخه فاصله داشت. اما فكر كردم با اين فكرهام، بدتر حال آنها را خراب مي‌كنم. اگر پاتريشيا(Patricia) نرفته بود به تعطيلات و با من اين اواخر سر سنگين نشده بود، اينطور وقتها بهترين يار بود. در بغل‌اش آرام مي‌گرفتم. او هم آرام مي‌گرفت. عشقبازي آرامش مي‌داد به جفتمان. آرامش مي‌داد به تپشهاي پنهان زير پوست روزي بي قرار. و نقطه‌ي پاياني مي‌گذاشت، گذرا، به دلتنگيهاي من كه گاه خيلي سخت مي‌شد تحمل آن. پيش از سفرش مي‌دانستم دارد رابطه‌مان باهم خراب مي‌شود.

پيش رفته بوديم. مثل هر رابطه‌اي پيش مي‌رفت. كسي نمي‌تواند آن را زير فرمان بگيرد. وقتي داشت مي‌كشيد به عشق، به همان چيزي كه بعد از رفتن ناگهاني مهري از خانه‌ام و پشت بندش جدائي و يك سال بعد، ازدواجش با يكي از دوستان قديمي‌ام در سوئد و رفتنش از هلند، از شنيدنش جوش مي‌آوردم، گفتم: نه! و همان جمله‌ي معروف خودم را كه پس از جدائي من و مهري ورد زبانم شده بود به او گفتم:‌‌ «بشاش به عشق!»

او هم قهر كرد و رفت. پيداش هم مي شد به درد نمي‌خورد. گله و شكايت و دست آخر تكرار همان حرفم كه بيشتر آتشيش مي‌كرد.

هيچ فكر نمي‌كردم كارم به اينجا بكشد. دوازده سال پيش، همان سال اول پناهندگي من و مهري به هلند، يك دوست هلندي داشتيم كه مسئول پرونده مان بود. دختري بيست و هفت و هشت ساله، فارغ التحصيل رشته‌ي جامعه شناسي كه دوره آموزشي‌اش را در اداره‌ي كمك به پناهندگان مي‌گذرانيد. دختر خوبي بود. دوست پسرش مهندس معمار بود. باهم خيلي خوب بودند. ديده بوديم‌شان با هم. چند بار. يك بار هم من و مهري مهمان‌شان كرده بوديم. آن وقتها در «كانال استرات»(kanaalstraat) مي‌نشستيم. محله‌اي پر از مهاجر و پناهنده مثل خودمان كه دعوا و سر و صداشان وقت و بي وقت تو و بيرون از خانه، كفر‌مهري را در‌مي‌آورد و عصبي‌اش مي‌كرد. وقتي ميانه‌ي اين دوست هلندي ما با دوست پسرش به هم خورد، خيلي غمگين شدم. بعد نمي‌دانم چطور شد كه از خودش شنيدم عشقبازي‌شان را هنوز با هم دارند. خيلي خوشحال شدم. گفتم به هرحال بعد از مدتي جوش مي‌خورد از نو رابطه شان. با همان زبان الكن انگليسي‌ام كه آن وقتها با آن امور روزانه را مي‌گذراندم، يكروز همين را به او گفتم. درآمد:‌ «نه بابا! چه ميگين شماها! اين كار بين من و او فقط رفع يه فيزيكال نيد است(Physical need). يك نياز جسمي‌ست كه بايد رفع بشه.»

«يعني چه. يعني اصلاُ ربطي به عشق و اين حرفا نداره؟»

«نه! اصلاً نه. بين من و او اين موضوع  ديگه تموم شده. اما خب من هنوز كسي رو پيدا نكرده‌م. اونم هم البته تنهاست.» و بعد خنديد: «گاهي شده البته اين وسط با چندتائي ديگه هم خوابيده‌م. » و راحت اسم چندتائي‌شان را برد. دوتاشان را مي‌شناختم. از همكارهاش بودند.«خوب فقط يك نياز جسمي‌ست.»

«پس عشق؟»

«عشق جاي خودش.»

«يعني چه جاي خودش؟»

رفته بودم روي منبر. و با همان زبان الكن از تن گفته بودم و تقدس آن. و حرمت نگهداري آن براي لمس دستهاي عاشق. و چه و چه. بيشترش از همان خوانده‌ها و فكرهاي الكي و باد هوا. او روي همان حرفش مانده بود: «فيزيكال نيد.» و من ريده بودم به فيزكال نيد او، به اين سبب كه ليلي را داشتم توي ذهن و مجنون را، شيرين را و فرهاد را و رومئو و ژوليت، اتللو و دزدمونا. و او فقط مي‌خنديد و مي‌گفت: «فيزيكال نيد.»  وقتي بعد ازجدائي ميترا ومهدي از هم و آن اتفاقي كه پيش ازآنها بين من و مهري رخ داده بود ياد حرفها و فكرهاي آن وقتهايم مي‌افتادم، قيافه‌اي مسخره از خودم توي آينه مي‌ديدم كه يك مشت توي چانه لازم داشت: «گُه!». شانس آورده بودم كه من و مهري از هم بچه‌اي نداشتيم.
ميترا و مهدي البته وضعشان با ما فرق داشت. آنها دختر عمو پسر عمو بودند. همديگر را هنوز دوست داشتند. بديش فقط اين بود از بچگي با هم بزرگ شده بودند، رو‌شان به هم زيادي باز بود. به آني جوش مي‌آوردند و با هم كتك كاري مي‌كردند. بيكاريهاي اوائل تبعيد هم فشار خون‌شان را بيشتر بالا برده بود. از صبح تا شام دماغ به دماغ بيكار توي خانه بنشينيد، پرنده‌ هم باشيد به جان هم مي‌افتيد. البته همه‌اش هم تقصير شرايط نبود. من و مهدي هم گُه‌كاريهاي خودمان را داشتيم. خركاريهاي تشكيلاتي سياسي‌مان بعد از  انقلاب به كنار،‌ عالم زن و شوهري را خيلي تخمي مي‌گرفتيم. فكر مي‌كرديم با عالم رفاقت يكي‌است. معلوم  نبود اگر  زودتر مي شناختميش به اينجا نمي‌رسيد. بايد خيلي خر باشم كه فكر كنم مسئله به همين سادگي قابل حل بود.

آن روز، بي‌موسيقي كلاسيك، بي‌عشقبازي با يك زن،‌ بي يك موسيقي جاز دلچسب و بي يك ياد خوب و خوش از گذشته، گذشت.

شب كه شد پرده‌ها را كشيدم و رفتم به رختخواب. خوابم نبرد. صورت گوشتالود اسدي مي‌آمد برابرم بعد آن صداي نحس به انگليسي سوري گفتن‌اش چون وزوز بال مگسي مي‌پيچيد توي گوشم و آزارم مي‌داد. پا شدم. رفتم به اتاق نشيمن. براي آن كه فكر زندان و بازجوئي واين حرف ها را نكنم، تلويزيون را روشن كردم. شانسي رفت روي كانال ورزش. بازي فوتبال بين هلند و آرژانتين را پخش مي‌كرد كه مال چند سال پيش بود. نشستم نگاهش كردم. همان جا روي مبل خوابم برد.


3

 

براي خوردن ناهار، از محل كارم در كتابخانه عمومي شهر مي‌زدم بيرون، يكي از همكارهام صدام زد پاي تلفن. با حركت سر و چشم پرسيدم: «كيه؟» سرش را طوري تكان داد يعني نمي‌دانم. و گوشي را داد دستم. به هلندي گفتم: «يا، مت سليم.(Ja, met Salim

آقائي به فارسي جوابم داد: «سلام آقاي سليم بيداري.»

نشناختم:‌ «بله، بفرمائين.»

«من. سهرابي هستم، جواد»

«آها. ببخشين. فراموش كرده بودم.»

«اشكالي نداره. هنوز وقت نكردين با من يه قرار بذارين؟دلم مي‌خواد چن ساعتي تنها ببينمتون.»

رفتم توي فكر. تا حالا يكي دوباري زنگ زده بود. و هر يكي دوبار قرار ديدنش را عقب انداخته بودم. راستش حوصله‌ي وراجي‌هاش را نداشتم. چند ماه پيش يكبار توي يكي از همين برنامه‌هاي فرهنگي و سياسي خودمان، توي روتردام(Rotterdam) ديده بودمش. كيفي به دوش و كتابي زير بغل. تازه به هلند پناهنده شده بود. همان يك ديدار بس‌ام بود.

گفتم‌: «مشكلي براتون پيش اومده؟»

گفت‌: «نه! مي‌خواستم فقط ببينمتون. به هر حال پيش از ما اينجا بودين.تجربه‌تون زياده از اين جا.»

تا بخواهد از پس مكث كوتاهش باز شِر و وِر ببافد گفتم: ‌«ببخشين. راستشو بخواي اين روزا سرم خيلي شلوغه. مي‌تونم خواهش كنم يكي دو هفته‌ي ديگه زنگ بزنين؟»

تا گفت چشم، گوشي را گذاشتم. و زير لب گفتم: «د كه هه. مي‌خوام ببينم‌تون. كه چي آقا؟ خودمون حوصله‌ي خودمون رو هم نداريم. حالا بيايم يه باري‌ ديگه هم روش بذاريم. دكه هه » و رفتم پالتويم را پوشيدم و از پله‌هاي طبقه‌ي اول سرازير شدم به پائين.

براي وضعيت روحي‌ام درآن سالها، كتابخانه جاي مناسبي بود. چهار روز در هفته كار مي‌كردم. و سه روز ديگر را اگر هوا خوب بود مي‌زدم به گلگشت و سفرهاي كوتاه به اين ور آن ور. تنها يا با مهدي. گاهي هم شبها عرقخوري تا بوق سگ با شيده و شاهرخ. بيشتر وقتها هم مي نشستم توي خانه و موسيقي كلاسيك و جاز گوش مي‌كردم.
از در كه بيرون زدم دو دل بودم كجا بروم. بروم كانتين دانشكده در دوقدمي‌ام، يا به كافه‌اي فرانسوي كه دو سه خياباني با محل كارم فاصله داشت و زالم بخورم. ماهي زالم دودي يا همان ماهي‌‌آزاد پخته‌ي خودمان را خيلي دوست داشتم. اما چون كافه‌ي فرانسوي معمولاُ شلوغ  بود و تا نوبت به من برسد نيم ساعتي طول مي‌كشيد، هميشه ‌نمي‌رفتم. آن روز ميلم به خوردن زالم به حوصله‌ام ‌چربيد. بي‌آن كه مثل «كلينت ايستود» در يكي از فيلمهاي وسترن سكه‌اي را براي شير يا خط بالا بيندازم از جلو كافه‌ي ارنست(
Ernest) به سمت كافه‌ي فرانسوي راه افتادم.

پائيز هلند،‌ اگر باد و بارانش نباشد خيلي تماشائي است. برگها با رنگهاي آتشي‌شان مي‌توانند ساعتها نگاهت را روي خودشان نگه‌دارند. وقتي از خيابان اوده خراخت مي‌گذشتم، چند بار ايستادم و به يكي دو درخت كه برگهاشان از قرمزي آتش مي‌گرفت نگاه كردم. گاهي مي‌زد به سرم ازشان نقاشي بكشم. وقتي بچه بودم نيمچه ذوقي در اين كار داشتم. اما يك معلم نقاشي ديوث داشتيم كه توي ذوقم زد. به‌جاي انجام سفارش او كه از روي كتاب نقاشي‌مان بردارم بكشم، سر خود استكان چاي توي دست مادرم را كشيدم. فقط خودم مي‌دانستم دست ماد‌رم است. فكر مي‌كردم اگر همين را به معلمم بگويم، اشكش جاري مي‌شود. ديوث نگاه نكرده كاغدم را جر داد: «برو همان را كه بهت گفته بودم، بكش!». من هم نقاشي را براي هميشه گذاشتم كنار.
راهم را به سمت كافه فرانسوي كج كردم.

شنبه‌ي پيش در يكي ازكوچه‌هاي تنگ بغل همين خيابان، وقتي بين ساختمانهاي قديمي، با ديوارهاي كمي شكم داده با شتاب داشتم جلو مي‌رفتم يكهو با او، شاپو به سر و پالتو بلند و قهوه‌اي به تن، سينه به سينه شدم. براي يك آن به هم نگاه كرديم. با صدائي تو دماغي به انگليسي گفت:«سوري(Sorry  و يكبري از بغلم گذشت و رفت. وقتي برگشتم و به عقب نگاه كردم، صورت گوشتالودش را ديدم. برگشته بود و به من نگاه مي‌كرد. از زبانم پريد و بلند گفتم:‌ «اسدي!»

مرد سرش را با سرعت برگرداند و دويد. بعد از مكثي در پي‌اش دويدم. وقتي به انتهاي كوچه رسيدم مرد كه زودتر از من خودش را رسانده بود به خيابان، در انبوه جمعيت توي «اوده خراخت» گم شد.

 مهدي سه ماه پيش به من گفته بود ميان جمعيتي كه به اعتراض عليه جمهوري اسلامي، جلو سفارت ايران جمع شده بودند او را ديده است. من نرفته بودم. كم مي‌رفتم. به اجتماعات فرهنگي هم كم مي‌رفتم. چون هميشه يكي دوتاپيدا مي‌شدند كه با سئوالات الكي جلسه را بهم بزنند. آخرين بار كه رفته بودم وقتي بود كه جواد سهرابي را ديده بودم. مهدي همه را مي‌رفت. معتقد بود همينيم. بديها را زياد گنده كنيم، مي‌افتيم توي چاهك ياس. نمي‌خواست بيافتد. البته او هم مثل من در كناره بود. و قاطي دسته‌اي نمي‌شد.

«چشمش كه توي چشمم افتاد شناختم‌اش. داد زدم بچه‌ها، اسدي! بازجوي اوين! كه زد به چاك.»

«گُه زدي. بايد تعقيبش مي‌كردي.»

«برو بابا تو هم حوصله داري.»

اسدي بازجو در هلند چكار مي‌كرد؟ به هلند پناهنده شده؟ از كي پناهنده شده. چرا به آمريكا يا به اسرائيل نرفته؟
رفتم توي كافه. زالمي را كه مي‌خواستم، خوردم. اين بار كمي خام بود، نچسبيد. وقتي برمي‌گشتم سر خيابان، توي ايستگاه اتوبوس روبرويم مردي شبيه به اسدي با پالتو و شاپو به سر نظرم را گرفت. تا برسم به او اتوبوس رسيد. نزديك به اتوبوس بودم. از جلو براي راننده دست بلند كردم. منتظرم شد. سوار كه شدم فهميدم خودش نيست. دو ايستگاه بعد از ماشين پياده شدم. نگاه كردم به ساعتم. داشت دير مي شد. با عجله برگشتم كتابخانه.
زنگ زدم به مهدي. دلم مي‌خواست باش حرف بزنم. خانه نبود. برايش پيغام گذاشتم. بعد رفتم طبقه بالا تا كتابهاي تحويل داده شده را سرجاشان بگذارم.

 

4


شامم را خورده بودم كه تلفن زنگ زد. فكر كردم مهدي است. شاهرخ بود. احوال پرسيدم. گفت شيده رفته تو افسردگي. هرچه اصرار كردم صداش كند پاي تلفن، گفت حوصله ندارد. اصرار كرد سري به آنها بزنم. كار خاصي نداشتم. از مهدي هم خبري نشده بود. قبول كردم. با دوچرخه نيم‌ساعتي راه بود. ظرفهاي غذام را شستم. ساعت پخش  خبر بود. تلويزيون را روشن كردم. گوينده داشت خبر به گلوله بستن دانشجويان را در خيابانهاي پايتخت كنگو،‌ كنيشاسا
Kinshaza،‌ توسط حكومت تازه به تفصيل گزارش مي‌داد. هنوز سه‌ماه از سقوط موبوتو‌ و شادي مردم از سقوط ديكتاتوري كه قاتل پاتريس لومامبا بود نگذشته بود. از اين تنگ ميداني و مدار بسته‌ي نكبت دلم گرفت. تلويزيون را خاموش كردم و از خانه زدم بيرون. وقتي رسيدم، شيده قرص مسكن خورده بود و هنوز خواب بود. گفتم بيدارش نكند. من و شاهرخ دوتائي نشستيم پشت ميز توي آشپزخانه‌‌شان. جاي دبشي بود.
شاهرخ پنجاه و هشت سالي بيش‌تر نداشت اما چون موهاي جلو سرش ريخته بود، پيرتر نشان مي‌داد. از وقتي كه خودش و شيده از كوه و كمر خودشان را با هزار مشقت رسانده بودند به تركيه و بعد از طريق
UN آمده بودند هلند، توي فكر بودند كاري روي صحنه بياورند. ده سالي بود با هم رفت و آمد نزديك داشتيم. جفت‌شان توي كارهاي تئاتري و سينمائي بودند. شيده را، چون در يكي دو فيلم فارسي نقش رقاصه‌ را بازي كرده بود، بعد از انقلاب خيلي عذاب داده بودند. تا ولش مي‌كردي مي‌رفت توي فكر آن روزها. تا آن وقت جز يكي دو كار كوتاه نمايشي نتوانسته بودند كار درست و حسابي كنند. چند باري هم با كانالهاي تلويزيوني هلند مصاحبه‌ كرده بودند. شيده چون زبان انگليسي‌اش بد نبود در آن مصاحبه‌ها سنگ تمام گذاشته بود و ريز به ريز از بلاهائي گفته بود كه سر هنرمند جماعت در ايران بعد از  انقلاب آمده بود. براي همين يكي دو مصاحبه‌اي كه كرده بودند، ميان پناهنده‌هاي ايراني و خيلي از هلنديها، اسمشان سر زبانها افتاده بود.

شاهرخ از توي يخچال دو بطر آبجوي «هاينه‌كنHeineken» در‌آورد و با دو ليوان روي ميز گذاشت: «اگه آبجو نمي‌خوري مي‌خواي برات ودكا بيارم؟»

يكي از بطريها را كشيدم جلو:‌ «نه. براي شروع آبجو بهتره.» بعد يكي دوبار صحبت حافظ را پيش كشيدم. بفهمي نفهمي مي‌خواستم تشويقش كنم برود ديوان حافظ‌ا‌ش را بياورد. من را هم از فكر كردن به اسدي‌‌ي بازجو در‌مي‌آورد. وقتي سرحال بود غزلهايي ناب را كه انتخاب كرده بود مي‌خواند. و با حال مي‌خواند. هربار كه ‌گفتم پس ‌زد:

«يار با ماست چه حاجت كه زيادت طلبيم.»

هنوز دو جرعه از ليوانهاي‌مان ننوشيده بوديم كه شيده هم پيداش شد. با موهاي پريشان روي پيشاني، اما سر حال و تازه تكيه داد به چارچوب در.

به شوخي گفتم: «به به خانوم خانوما! بيا بشين.»
«سلام. اين طرفا!»
از زير ميز يك صندلي براش كشيدم بيرون:

«خودمونيم انگار قرصها سر حالت آورده ‌ها! صورتت كه برق مي‌زنه از سلامتي. بيا واسه‌مون تعريف كن تو خواب تا كجاها رفتي كه اين قد سر حالي؟»

دستي كشيد به موهاش:‌

«همين طوري؟‌بذار اقلن يه آبي بزنم به صورتم.»
بعد رفت آبي زد به صورتش و يك شال پهن پشمي انداخت روي شانه‌اش و آمد پهلوي‌مان نشست. دو دل بودم از ديدن اسدي برايشان حرف بزنم يا نه. راستش آن شب دلم نمي‌خواست داستان  زندان و حرفهائي از اين دست را پيش بكشم. ولي وقتي مهدي كه دنبالم مي‌گشت زنگ زد و فهميد آن جا هستم و شوخي و جدي گفت نگرانم شده بود نكند اين وقت شب دارم توي خيابانها دنبال اسدي مي‌گردم، من هم ماجرا را براي آنها تعريف كردم.

شاهرخ كنجكاو شد از اسدي بيشتر بداند.

«خود اين آقا كه ديدي، تو را هم شكنجه داده؟»

«با دستهاش كه نه. مي‌دوني كه، اون وقتها آپولو بود. وقتي تو رو مي‌خوابوندن روي اون شلاق بزنن، بازجوت هم مي‌اومد مي‌ايستاد بالا سرت. صداش كه مي‌گفت بزنين اين مادر قحبه رو هنوز تو گوشم است.»

بعد صحبت سر گذشته‌ي اين آدم شد. يكي از همسلوليهام، اسدي را از قديم مي شناخت. اولين بار او را توي محافل ادبي در اهواز ديده بود. اسدي در خانواده فقيري بزرگ شده بود. باباش گويا فراش مدرسه بود. خودش هم بعدها معلم دبستان شده بود. زمستا‌نها هميشه يك كت گشاد و مندرسي تنش بود. همان وقتها هم تو دماغي حرف مي‌زد. چند باري او و همسلولي سابق من همديگر را ديده بودند. عصرها پاتوق هميشه‌اش جلو يك كتابفروشي بود. هميشه هم چند جلد كتاب شعر و داستان زير بغلش بود. با لو دادن يك گروه از معلمهاي آبادان و اهواز و خرمشهر، شغل‌ او را هم عوض كردند. شده بود بازجوي رسمي ساواك.
«اين همسلولي من نمي‌دونست كار اسدي به اين جاها كشيده شده. يه روز وقتي دوتائي با هم نشسته بوديم توي سلول، يهو در سلول باز شد و اسدي اومد تو. اونا بعد از دو يا سه سال جلو من چشم تو چشم هم شدن. گفتگوشون با هم، خودش يه نمايش عجيبه»
تا آمدم نفسي تازه كنم شيده دستش را دراز كرد و جلو دهنم را گرفت:‌ «ترو خدا ادامه نده مي‌خوايم ضبطش كنيم.» و به شاهرخ گفت:‌ «ترو خدا بجنب. ئي سليم آقاي ما هميشه هم اين قدرها سر حال نيست كه اين طور جزء به جزء ماجراي زندون شدنش را برامون تعريف كنه.»
«خوش اقبال بودين. اگه مهدي زنگ نمي‌زد اينا را نمي‌گفتم.»

شيده گفت :‌«چرا؟‌ اين طور كه تو تعريف مي‌كني محشره.»

«كجاش محشره. زندان و شكنجه هيچ وقت محشر نبوده.»

شيده گفت:‌ «حرفاي فلسفي‌ت باشه برا بعد. حالا فقط بيا همين ماجراي ديدار اونا را توي سلول براي ما تعريف كن.» و صداش را بلند كرد:‌ »شاهرخ چكار مي‌كني. بيارش ديگه.»

شاهرخ با ضبط صوت كوچكي توي دستش برگشت به آشپزخانه، گذاشتش روي ميز و زد روي دكمه‌هاي ضبط:
«بفرما اين هم ضبط!»

شيده دستش را گذاشته بود زير چانه‌اش و منتظر نگاهم مي‌كرد. هروقت اين طوري نگاهم مي‌كرد، ياد خواهرم مي‌افتادم. دلم مي‌خواست پا شوم بغلش كنم و لپاش را ببوسم.

«كارم را سخت كردين. حالا نمي‌دونم چتو شروع  كنم.»

شيده گفت‌: «خيلي خوب مي‌اومدي جلو. همانطور كه داشتي مي‌گفتي بگي خيلي محشره. نمي‌خوايم كه نمايشنامه‌ي راديويي برامون بازي كني.»

من هم شوخي و جدي شروع كردم: ‌«يكي بود يكي نبود. يه روز جمعه بود. جمعه‌ها معمولاً كسي رو براي بردن به بازجويي صدا نمي‌زدن. هم به خودشون هم به ما تعطيلي مي‌دادن. من و اين همسلولي‌ام كه بچه‌ي اهواز بود، نشسته بوديم تو سلول. من داشتم با خمير نان برا خودم مجسمه مي‌ساختم. همسلولي‌ام هم تكيه داده بود به ديوار و داشت با عينكش ور مي‌رفت. گذاشته بودش سر بيني‌اش و هي مي بردش دور و نزديك و يه چيزائي را از توشيشه‌هاش نگاه مي‌كرد. گاهي هم بلند مي شد و تند تند توي‌ آن يك وجب جا قدم مي‌زد. اضطراب بازجوئي‌اش را داشت. من هم گاهي پا مي‌شدم و تو همون يه پشكل جا باش همراهي‌ش مي‌كردم. دو گوشه مخالف هم را مي‌گرفتيم و هي پائين و بالا مي‌رفتيم و با صداي بلند قدم‌هامون را مي‌شمرديم. اين كار هم برامون ورزش بود و هم يه جورائي باش وقت رو مي‌كشتيم. در ضمن چون سرمون گرم بود به شمردن، مجبور نمي‌شديم از همديگه سئوالات الكي بكنيم. همسلولي‌ام رو هنوز بازجوئي نبرده بودن. سه روز بود از اهواز آورده بودنش. يهو در باز شد و اسدي اومد تو. هنوز يك كلمه با هم حرف نزده تا چشاشون به هم افتاد همديگه رو شناختن. اسدي دستپاچه شد و دست كرد تو جيبش و پاكت سيگار وينستو‌نش را درآورد و به او تعارف كرد. او هم گفت:‌ «خودت كه مي‌دوني. من سيگاري نيستم؟» اسدي سرش رو انداخت پائين و گفت:‌ «بيين فلاني من بازجوت نيستم. تو رو اشتباهي به اين بند آوردن‌. بازجوت يكي ديگه‌ست. سعي كن حرفاتو بزني. سال خيلي بديه.» راست مي‌گفت. سال پنجاه و دو از بدترين سالاي زندون، تو اون وقتا بود. ديوثا بدجور زندوني رو مي‌زدن. البته خودتون بهتر مي‌دونين تو زندون اين ديوثاي بعدي، وضع از اون موقع خيلي بدتر شده. ئي رفيق ما راست و پوست كنده انگار نمي‌دونست جلوش يه بازجو وايساده، ازش پرسيد از رفيقاي او در خوزستان كيا را گرفتن. اسدي هم انگار جادو شده باشه. راست راست دراومد و اسم چند تائي را تند تند گفت. بعد يهو ساكت شد. اين رفيق ما با يه‌جور معصوميت به اسدي گفت: «هيچ نمي‌دونستم تو ساواكي شدي.» آهنگ صداش هنوز تو گوشمه. اسدي كه يهو به‌خودش اومده بود سرش را بلند كرد و خيلي جدي گفت:‌ «من كارمند سازمان اطلاعات و امنيت كشور بودم و هستم.» و بعد پشت كرد به او و با عصبانيت در سلول  را پشت سرش بست و رفت. من مانده بودم مات ومبهوت.  نگاه مي‌كردم به قيافه همسلولي‌ام و هي صداش تو گوشم مي‌پيچيد. خودش هم هنوز از بهت بيرون نيامده بود. انگار نمي‌خواست باور كنه يكي رو كه با اون قيافه در بيرون ديده بود، تو لباس بازجو ببينه. غروب كه شد، اسدي رفت يكي از زندونيهاي سلول مقابل ما رو از سلول درآورد و با شلاق افتاد به جونش. مي‌زدش و بلند بلند سرش داد مي‌كشيد كه اگه به كسي بگه ناصر احمديان را مي‌شناسه، زير شلاق له‌اش مي‌كنه. من نمي‌دونستم ناصر احمديان اسم واقعي اسديه. همسلولي‌ام، بعدها كه توي زندون قصر باز ديدمش، برام اين رو گفت.»

شاهرخ گفت:‌ «مطمئني اوني را كه در اوترخت ديدي همون ناصر احمديان يا اسديه؟‌»
«آره. هنوز همون قيافه‌ي خودشو داشت. فقط پير شده بود»
شيده پرسد: «بعد چي شد؟»

«روز بعدش همسلولي من رو بردن به يه بند ديگه. ديگه نديدمش تا توي زندون قصر. هروقت ياد اون روز مي‌افتاديم كلي با هم درباره‌ش حرف مي‌زديم. طفلكي لحن صداي خودش را اون وقت كه با سادگي به اسدي مي‌گفت، من نمي‌دونستم تو ساواكي شدي هنوز باور نداشت. صداش آهنگي داشت كه بين يه جور سادگي و معصوميت و يه جور حماقت و مشنگي تاب مي‌خورد. وقت حرف زدن از اون روز، يهو مي‌ايستاد و انگار قيافه‌ي خودش رو داره تو آينه نگاه مي‌كنه، مي‌رفت تو فكر و مي‌تركيد: «گُه!» بعد قاه قاه به حماقت خودش مي‌خنديد. يه روز به من گفت اسدي سعي زيادي مي‌كرد زندونيهائي رو كه زير بازجويي‌ خودش بودن و وضع مالي‌ي خوبي نداشتن با دادن پول يا وعده‌ي يك شغل خوب در بيرون، مامور ساواك كنه يا از شون خبرچينهاي گاه گاهي بسازه. بسته بسته اسكناساي صدي، هزاري مي‌چيد جلوشون كه يه جوري وسوسه‌شون كنه.»
شاهرخ گفت: «من فكر مي‌كنم خود فقر به تنهائي كافي براي ويرون كردن كسي نيست. همه‌ي ما يه جورائي تو فقر بزرگ شديم. بايد يه چيزائي ديگري هم تو زندگي اونا جستجو مي‌كرده.»

شيده گفت:‌ «‌‌آره. فكر مي‌كنم حرف شاهرخ درست باشه.»

«تااونجائي كه من مي‌دونم، فقط مي‌رفت سراغ اونائي كه تو بچگي‌ وضعي مث خودش داشتن. يا خانوادگي خيلي فقير بوده‌ن، يا درد بي پولي را يه زماني كشيده بودن. براش كافي بود كه حس كنه زندوني‌ش از اينكه خودش رو در مقامي پائين‌تر از دور و بري‌هاش مي‌بينه، يك رنج روحي‌ِ پنهون مي‌كشه، بلافاصله دست به كار مي‌شد.»

شاهرخ گفت: «همين. اگه رازي هست بايد تو همون رنج روحي‌ش باشه.»

«همون رفيق همسلوليم يه روز به من گفت خواري و ذلتي كه پدرش جلو ديگرون از خودش نشون مي‌داد اونو تو همون كوچكي خيلي رنج مي‌داد. اينو بارها پيش از ساواكي شدنش به دوستاي نزديكش گفته بود.»

شاهرخ رفت توي فكر.

شيده گفت:‌ «بازم چيزي ازش مي‌دوني؟»
«آره. يه شب جمعه مست مي‌كنه و مي‌آد پشت سلول‌ ما و بلند بلند مي‌خونه: «اي جلاد ننگت باد. اي جلاد ننگت باد.»
شيده بي‌طاقت از جا پا شد،‌ سيگاري روشن كرد و رفت توي اتاق پذيرائي قدم زد. شاهرخ ضبط صوت را خاموش كرد.

«عجيبه ها.»

«مي‌دونم. برا خودمم عجيبه. شايد واسه همينه كه مي‌خوام باز ببينمش.»

شيده سيگار در دست برگشت:‌ «آره. محشر مي‌شه تو و اون را كنار هم بنشونن و باتون مصاحبه كنن. يا بذارن با هم حرف بزنين.»
شاهرخ دوباره زد روي دكمه‌هاي ضبط: «خودت چه فكر مي‌كني؟»
شيده گفت:‌ «اگه ببيني‌ش چه مي‌خواي بهش بگي؟»

«الان نمي دونم. مي‌خوام ببينم چه اتفاقي مي‌افته. شايدم مي‌خوام از نزديك خوب نگاش كنم. بي دغدغه از بازجوئي. از شلاق»

شيده گفت‌:‌ «اي كاش رفيقت هم اينجا بود. اون وقت خيلي محشر مي‌شد.»
«خودم به اندازه كافي ازش خاطره دارم. گفتم كه،‌ بازجوم بود. از اون بازجوهاي جلاّد مسلك بود. اينو خيليها مي‌دونن. گاهي هم ميون صحبت با تو مي‌رفت تو قالب سالاي پيش از ساواكي شدن‌اش. مي‌شد همون آدمي كه همسلولي‌ام ازش تعريف مي‌كرد. ‌به نظرت مي‌اومد مرد جواني با كت مندرس، نشسته روبرت و زير بغلش هم كلي كتاب شعر و داستانه.»

شيده گفت: ‌«پيش مي‌اومد كه با هم حرف شعر و داستان بزنين.»

«زياد. كلي شعر از شاملو و فروغ از حفظ داشت. نقد هم مي‌كرد شعر و داستان بعضي رو.»

شيده گفت:‌ «خب. ديگه؟»

«خودش رو تو اين مقوله‌ها صاحب نظر مي‌دونست.»
«خب؟»
«هيچ.»
و ‌يكهو ساكت شدم،«اين جوري نمي‌شه توضيحش داد.» و ضبط را خاموش كردم: «برا امشب ديگه بسه. بقيه‌ش بمونه برا بعد.» و سر بطري‌ آبجوم را كج كردم توي ليوان. خالي بود. شاهرخ پا شد آبجو بياورد.
‌گفتم:‌ «برا من يه استكان ودكا بيار!»

شيده گفت‌: «چرا؟‌» و رو كرد به شاهرخ: ‌«واسه‌ي من هم بيار!»

شاهرخ گفت:‌ «تو تازه قرص خوردي نخور!»

شيده عصباني شد: ‌«چي بابا قرص خوردي. مال دو ساعت پيشه. تموم شده اثرش.»
گفتم: «چي بود حالا قرصا.»

«پاراسه‌تامول(Paracetamol‍‍‍‍‍‍‍)» ‍‍. شاهرخ رو كه مي‌شناسي. نمي‌ذاره من زياد مسكن قوي بخورم.» و دوباره رفت پي سئوالش:‌ «چرا نمي‌خواي ادامه  بدي؟ ماجراي جالبيه.»

«مي‌دونم. اما بذاريم برا شب ديگه. اصلش همينا بود كه تعريف كردم.» و براي اين كه بحث را عوض كنم پرسيدم‌: «راستي اون نمايشي كه داشتين با هم تنظيمش مي‌كردين به كجا كشيد؟»

شاهرخ بطري ودكاي اسميرنوف را ‌گذاشت روي ميز و گفت:‌ «مشغول‌ ِشيم.»

از توي فريزر درآورده بود. غبار سفيدي از يخ روي جدار بيروني شيشه نشسته بود. دست كشيدم روش. سرماش به دستم نشست.
«همه رو كه نمي‌خواي امشب بخوريم؟»

خنديد:‌ «هرچقدر كه مي‌كشي بخور.»

«من تا دوتا امشب توان دارم.»

شيده گفت:‌ «اگه به فكر مني، نباش. من  بيشتر از يكي نمي‌خورم. قول مي‌دم.»

شاهرخ گفت:‌ «هميشه قول مي‌دي. اما عمل نمي‌كني.» و ليوانهاي كوچك سه نفري مان را پر كرد‌: «به سلامتي!»

«نوش!»


5

 

طبق معمول عرق خوري‌مان آن شب به درازا كشيد. وقتي مي‌زدم بيرون بفهمي نفهمي سرم گيج بود. اما بعد از پا زدن تو هواي آزاد و سرد شب، حالم كمي جا آمد. كرمم گرفته بود سري به چندتا كافه‌ بزنم. فكر مي‌كردم ممكن است طرف را الله بختكي تو يكي از آنها پيدا كنم. پا كه مي زدم سناريوهاي مختلفي از ديدار او و خودم توي كله‌ام مي‌آمد. راهم را هم تا مقداري به سمت شهر كج كردم بعد پشيمان شدم. و راندم به سمت خانه. اولش خوابم نبرد. هي از اين پهلو به آن پهلو مي‌شدم و زير لب فحش مي‌دادم. توي اين مواقع، پاي چپم هم مي‌افتاد به يك درد موذي و بد كه بايد مي‌ماليدمش تا براي لحظاتي آرام بگيرد. بعد كه خواب رفتم دو خواب عجيب ديدم. توي خواب اولم توي قطاري نشسته بودم و داشتم از هلند به جائي كه نمي‌دانستم كجاست مي‌رفتم. از مامور قطاري كه آمده بود بليطها را ببيند چند بار به انگليسي وهلندي پرسيدم مقصد قطار كجاست. او هم چندبار تند تند به آلماني گفت: «نيخت نيخت»

نصف راه را چسبيده بودم  به پنجره و از پشت شيشه بيرون را نگاه مي‌كردم. اولش هيچي نبود. انگار بر و بيابان بود. و يك چيزهائي توي تاريكي. بعد تپه‌اي ازدور ديدم كه خيلي هم مثل تپه نبود. چون هي مي‌ريخت پايين. بعد شيبي ملايم و بعد تپه‌اي ديگر كه واقعا تپه بود. و چند درخت سرو بر سر آن. بعد كوره راهي ديدم كه درختهائي كوتاه و يك قد مسيرش را در سر هر پيچ و خمي كه پيدا مي‌كرد تا فاصله‌ي دوري گُله به گُله نشانه گذاري كرده بودند. قسمت بعدي خوابم ربطي به آن چيزهائي كه در اول سفر ديده بودم، نداشت. تا پياده شدم از قطار، يكهو پرت شدم توي كوچه بچگي‌ام. يك روز ظهر بود و من داشتم مي‌رفتم به طرف قبرستان كهنه‌اي كه جلو خانه‌مان بود. هيچ بني بشري توي كوچه نبود. من هم داشتم تنهائي مي‌رفتم به سمت قبرستان. چرا؟ نمي‌دانستم. البته بچه كه بودم همراه بچه‌هاي كوچه هميشه مي‌رفتم‌ آنجا. چون يك جورهائي براي ما محل بازي بود. تنهائي جرات نمي‌كرديم برويم. تا پام رسيد به رديف اول قبرها، صداي كف زدن مرده‌ها را شنيدم. ايستادم. صدا قطع شد. تا رفتم جلو، مرده‌ها باز شروع كردند به كف زدن. از ترسم فرار كردم به سمت خانه، اما در خانه‌مان بسته بود. در خانه‌مان حلبي بود. با مشت كوبيدم به در و داد زدم. بعد، از صداي داد و فرياد خودم از خواب پريدم.

وقتي رفتم سر كار دلم مي‌خواست بلافاصله به شاهرخ و شيده زنگ بزنم. نمي‌شد. جفتشان از آدمهايي بودند كه شبها بيدار مي‌ماندند و روز بعدش تا ساعت دو گاهي سه مي‌خوابيدند. از ناهار كه برگشتم به آنها زنگ زدم. شاهرخ خوابالود گوشي را برداشت. شيده هنوز خواب بود.

«بعد از رفتن تو تا ساعت پنج نشستيم.»

خوابم را برايش تعريف كردم.  

«قسمتهاي آخر خواب اولت عين شات‌هائي از يه فيلم سينمايي بود. منظورم اون نشانه‌ها، درختاي كوتاه، تپه‌اي كه داشت مي‌ريخت. بعدش  اون قبرستون و ... خودمونيم عجب خوابي ديدي!»
«آره. برا خودمم عجيب بود.»
«ببين، درباره ماجراي اين آقاي اسدي و خودت بايد بازم با هم حرف بزنيم. اين بار نمي‌ذاريم دربري.»

«چه نقشه‌ائي برام دارين؟»
«هيچي. جان تو اينا تاريخه. حيفه فراموش بشه.»
«از من بپرسي مي‌گم من فقط رفته‌ام تو نخ پيدا كردن يه فرصت كه اين ديوث رو يكبار هم كه شده جائي ببينم. مي‌خوام بيرون از زندون و از اين حرفا ، دور از هرچه ديوار و شلاقه، از نزديك يه شكنجه‌گر رو ببينم. مي‌خوام ببينم دستش‌ تو ئي محيط تازه چطوريه. چشماش چطوريه. مي‌خوام ببينم وقتي بهش مي‌گم ديوث وقتي مارو مي‌زدي به چي فكر مي‌كردي، عكس العمل‌اش چطوريه؟‌ پوستش چه رنگي مي‌شه؟‌من زياد كاري به تاريخ ماريخ و از اين حرفا ندارم. بشاش توش.»
«رو حرفام فكر كن. راستي وقت كردي تو همين يكي دو روزه بازم بيا اين‌جا.» و افتاد به سرفه.

«چشم. شايد يه آخر هفته‌اي جور كردم همه دور هم جمع بشيم. به  مهدي هم مي‌گم بياد. تو هم كم ئي سيگار لعنتي رو دود كن!»

«شما بياين. داره هوا سرد مي‌شه. به قول تركاي محل ما، قاري ننه كوونه مي‌نيب. يعني ننه پيره‌ي سرما سوار تابش شده. ما ديگه جرات نمي‌كنيم تو هواي سرد زياد بزنيم بيرون. من كه ريه‌ام خرابه. شيده هم كه سلامتي‌اش به چسي بنده. سر سيگار هم چشم.»
«باشه. به شرطي كه كارا رو من و مهدي بكنيم.»

«حالا تو زودتر جورش كن. براي معامله رو اون هنوز وقت داريم.»

صحبت‌مان كه تمام شد، كومه‌ي كتابي را كه روي ميزم انبار شده بود، بردم يكي يكي گذاشتم سرجاشان. يك قرار گفتگو با هرمان(Herman)، رئيسمان داشتم. كتابخانه بودجه‌اي گرفته بود براي كمك به فعاليتهاي چند فرهنگي. مي‌خواستم وادارش كنم يك دوره‌ي چند ماهه‌ي تئاتر آموزشي براي كودكان ايراني و افغاني بگذارد. دلم مي‌خواست يك جوري دست شيده و شاهرخ را براي مدتي هم كه شده جائي بند كنم. جفت‌شان بچه‌هاي خوبي بودند. خيلي دوست‌شان داشتم. مي‌ترسيدم با حساسيتي كه دارند بروند توي افسردگي و حس تنهائي. رفت و آمدشان فقط با من بود و مهدي. آن وقتها كه هنوز ميترا و مهدي با هم بودند، بيشتر مي‌رفتيم خانه‌ي مهدي. مهدي يك ماشين لكنته داشت كه خودش تعميرش مي‌كرد. هر چند هفته، صبح يكشنبه‌اي را مي‌كوبيد از دلفت مي‌آمد اوترخت ما را سوار مي‌كرد و مي‌برد خانه‌اش . شب هم برمي‌گرداند. شيده صداي خوبي داشت. وقتي سر حال بود تصنيفهاي قديمي را مي‌خواند. شاهرخ هم باش همصدائي مي‌كرد. وقت مستي جفت‌شان خيلي با حال مي شدند. فقط بدي‌اش اين بود كه شيده هميشه ‌آخرهاي خواندن حالش خراب مي‌شد. هق هق مي‌زد زير گريه و دل ما را آتش مي‌زد.
هرمان فكرم را پسنديد. قرار شد در جلسه‌اي كه ماه آينده با هيئت مديره كتابخانه دارد، پيشنهاد را مطرح كند.كارنامه و سابقه‌ي كاريشان را مي‌خواست. خوشبختانه دو سال پيش توي كامپيوتر سرِكارم خودم براي جفت‌شان درست كرده بودم. نمي‌خواستم وقتي هنوز روشن نبود چه پيش مي‌آيد، خبرش را به آنها بدهم. هرمان از همان اول گفته بود اگر هم بشود براي يكي‌شان مي‌شود. از نظر من مهم نبود. با هم همكاري مي‌كردند. وقتي داشتيم با هم از اتاقش  بيرون مي‌زديم، گفت:

«ببين امروز تو روزنومه خوندم فقط در خود شهر پكن نه ميليون دوچرخه وجود داره.»
مبادله خبرهاي تازه و عجيب يك قرار ثابت بين او و چند نفري از ما شده بود كه تو كتابخانه كار مي‌كرديم. عشوه‌ي اول را او آمده بود و ما هم گاهي باش دم مي‌گرفتيم. بعد تبديل شده بود به يك بازي كه برد و باخت داشت. آمدم بگويم من هم توي روزنامه‌هاي ايران خواندم زني در ايران قورباغه زائيده است، نگفتم. گذاشتم براي بعد. بدم نمي‌آمد من هم يك خبر تازه‌ي رقم دار به او بدهم.

«به گفته‌ي مركز آمار، در ايران هشت ميليون نفر زير خط فقر زندگي مي‌كنن.»

«اوه با اين درآمد نفت!»

«معلومه برات خيلي عجيب بود!»

«آره. ولي جدي پرسيدم.»

به شوخي گفتم: «قرار بود فقط خبر را مبادله كنيم.»

گفت :‌ «اوكي» و قوز قوزي با پرونده‌هائي كه زير بغلش بود بين قفسه‌ها گم شد.

آن روز تا ساعت چهار بعد از ظهر بيشتر كار نمي‌كردم. بعد از صحبت با هرمان، ساعت چهار و نيم و همين حدودها از كتابخانه زدم بيرون. توي راه يادم افتاد به حرف خودم و رقم هشت ميليون نفر زير خط فقر. خودمانيم، عجيب گاهي جمله‌ها با اين فاعل و فعل يا نهاد و گزاره‌ي مسخره‌شان در بيانِ واقعيت مفلوك مي‌شوند. در جمله‌اي كه گفته بودم، هشت ميليون فقط دو كلمه بود يا نهايت يك عدد هفت رقمي. اما در واقعيت، تصور اين همه آدم كه چطور زير خط فقر توي هم مي‌لوليدند و در چه منجلابي، اصلاً  ذهنم نمي‌توانست آن را در خودش جا بدهد. تصوير پشت تصوير مي‌آمد و هي تصويرها همديگر را هل مي‌دادند و پاره پوره مي‌كردند. يك مشت هوا مي رفت. دهاني باز مي‌شد. يك كله قل مي‌خورد مي‌افتاد توي لجن. بعد ديدم از گوشه‌اي از ذهنم كله‌ي اسدي پيدا شد. نمي‌توانستم از فكر پيدا كردن او بيرون بيايم. بي‌هوا قدمهايم كشيده شد به سمت اوده خراخت. يكي دوبار از سر خيابان تا نصفه‌هاي آن بالا و پائين رفتم. از كوچه باريكي كه او را در آن ديده بودم، چندبار گذشتم. همان اطراف به يكي دو مغازه‌ي قالي فروشي به بهانه‌ي تماشا و احياناً خريد قاليچه سر زدم. خبري ازش نبود.آخر سر رفتم به سمت «دامDom» كه براي خيلي از غريبه‌ها ميدانهاي دور و بر آن و خود كليساش ديدني بود. هروقت  از پاي برج بلندش رد مي‌شدم ‌ياد روزهاي اول آمدنم به هلند مي‌افتادم. مي‌آمدم و زير برج بلند مي‌ايستادم و سر به بالا تا روزي‌،كي و چه وقت، از آن كنگره‌ي دست نيافتني، كه هميشه تماشايش در روزهاي آفتابي مجذوبم‌ مي‌كرد مرا صفير زنند. از آن زمان ده دوازده سالي مي‌گذشت كه دامنگير اين شهر شده بودم. شهري بزرگ و قديمي كه كوچه‌هاي آجرفرش و خيابانهاي سنگفرشي‌‌ اطراف برج بلندش نگاه هر تازه واردي را به سمت خود مي‌كشاند. برج سنگي با كنده كاريها و نقشهاي اعجاب آورش مي‌رفت تا ارتفاع صد و پنجاه متري از زمين. يكي دوبار تا كله‌اش رفته بودم. از ذهنم گذشت چه مي‌شد اگر اسدي را همين لحظه، يكهو كنارم مي‌ديدم، ايستاده و مثل من به تماشاي اين برج قديمي و فرو رفته در اعجاب معماري آن. برگشتم به سمت كتابخانه و دوچرخه‌ام را از جلو آن برداشتم و يكراست پا زدم تا خانه.
خانه‌ي من در طبقه سوم ساختماني بود كه از بيرون شبيه يك كشتي بزرگ بود. دو روز بعد از اسباب‌كشي‌ام به آنجا وقتي همسايه‌ي بغل دستي‌ام را ديدم كه در هواي گرم و آفتابي آن روز تابستان با يك شورت كوتاه توي بالكن خانه‌اش نشسته است و آبجو مي‌خورد به شوخي به او گفتم:‌ ‌«چطوري ناخداي برج آب؟»

«برج آب» اسم خيابان ما بود. همسايه‌ام خنديد. خنده‌اي بي صدا. فقط لبهايش از هم باز شد و چين‌هايي توي صورتش دويد كه به گودي چشمهايش جلوه‌ي بيشتري ‌داد. از آن خنده‌هائي بودكه من را به فكر فرو ‌برد. چيزي از تلخي پنهان روح در آن بود. مثل خنده‌هاي خودم بعد از ماجراي جدائي‌ام از مهري.
«تو هم حتماً ملوان آني؟»
‌«زماني بودم. اما ديگر از كار ملواني افتاده‌ام.» و دستم را از روي نرده به سوي‌اش دراز كردم
«سليم»
دستم را فشرد: ‌«مارك.»
‌«به نظر مي‌آد اين خونه‌ها را از روي طرح كشتي ساخته‌ن.»

«‌آره. حالا اگه سيل بياد، يا مثل زمان نوح همه جا را آب بگيره، ما ديگه نگراني غرق شدن نداريم.»
«تو كشتي را رهبري مي‌كني؟»

سرش را تكان داد: «فكر نكنم بتونم. بايد با هم حرف بزنيم» بعد دوست دخترش را صدا زد كه براي من هم از آشپزخانه يك آبجو خنك بياورد.
وقتي رسيدم به خانه، پاپري از سرما و تنهايي كز كرده بود روي نرده، بغل گلدانهاي شمعداني كه در يك رديف به نرده آويزانشان كرده بودم. شمعدانيها ديگر داشتند خشك مي‌شدند. يادم افتاد چند روزي است نه به آنها آب داده‌ام، و نه براي پاپري دانه يا خرده ناني توي بالكن ريخته‌ام. دلم براي همه‌شان سوخت.