http://sardouzami.com

 

توپ قرمز من

 

نسيم خاكسار

 

گفت بيا بنشين مي‌خواهم يك داستان جالب برايت تعريف كنم. گفتم بگو. گفت مال خيلي سال پيش است. وقتي هنوز بچه بودم. هفت سالم مي شد. گفت خودت مي‌داني بعد از آن خيلي اتفاقات برايم رخ داد. با هم بزرگ شديم. با هم انقلابي شديم. با هم افتاديم زندان. با هم از وطن فرار كرديم و حالا هم با هم اينجائيم. در اين خاك غربت. تا آنجائي كه يادم هست اين داستان را من برايت تعريف نكرده ام. گفتم بگو.گفت انگارگفتم كه هفت سالم بود. بعد چشمانش را بست تا خانه و كوچه هفت سالگي‌مان را به‌ياد بياورد. من كه همان وقت ها با او همبازي بودم، ديدمش كله تراشيده با گوشهاي گنده وكيف پارچه‌اي كهنه مدرسه آويزان به گردن، از ته كوچه‌اي با ديوارهاي آجري، خانه‌هاش نمكزده و شكم داده به بيرون، دارد قدم زنان به جلو مي‌آيد. انگار فكرهايم را خوانده باشد گفت آره من در چنين كوچه‌اي بزرگ شدم. و هميشه‌ي خدا هم وقتي از مدرسه برمي‌گشتم خانه، يك كيف گنده پارچه‌اي گل شانه‌ام آويزان بود. گوشهام اما به آن اندازه كه توي آن عكسي كه براي اسم نويسي در مدرسه انداخته بودم بزرگ نبود.

ما با هم كم توي كوچه بازي مي‌كرديم. چون چيزي براي بازي كردن نداشتيم او زود خسته‌اش مي شد از يللي و تللي رفتن توي كوچه و مي‌رفت به خانه‌شان. خانه‌شان دو اتاق بود در يك خانه بزرگ اجاره نشيني كه روي هم هفت هشتا اتاق در طبقه اول داشت و هفت هشتائي هم در طبقه دومش. سر پشت بامش، داداش بزرگ او و پسرهاي مستاجرهاي ديگر آنجا يك بُر كبوتر داشتند كه به آنها مي‌رسيدند و بعد از ظهرها و روزهاي تعطيلي پرشان مي دادند. ما هم از پائين نگاه‌شان مي‌كرديم كه چطور تا وقتي شاهيني روي شان شيرجه نرفته بود تو آسمان چرخ مي‌خوردند.

خواستم بگويم كه او زياد اهل كبوتر بازي نبود كه خودش درآمد و گفت. بعد گفت از مدرسه كه مي‌آمدم خانه اول مي‌رفتم مشقهايم را مي‌نوشتم بعد كه همه را تمام مي‌كردم با يكدانه مداد رنگي بنفش كه تنها اسباب بازي‌ام بود، هي براي خودم نقاشي مي‌كردم. مداد رنگي‌ام از آنهائي بود كه بايد با آب دهان نوكش را خيس مي‌كردي. گفتم آن وقت نوك زبانت تا روز بعد هم بنفش بود. گفت آره. گفتم يك كار ديگري هم مي‌كردي. يك چراغ بلوري داشتيد كه مادرت يك سنجاق فلزي بهش آويزان مي‌كرد كه اگر آبي بهش پاشيده شود نتركد. گاهي وقتها، شبها سر حباب شيشه‌اي و گردن باريكش يك تكه كاغذ سفيد مي‌گذاشتي كه از گوشه‌اي از يكي ورقهاي دفتر مشقت قيچي كرده بودي و روش يك قاشق شكر مي‌ريختي كه براي خودت پولكي درست كني. گفت آره. گفتم هميشه هم از اين موضوع تعجب مي‌كردي كه چرا كاغذِ زير شكرها، گُر نمي‌گيرد. گفت آره. اما اينها هيچكدام به آن داستاني كه مي‌خواهم برايت تعريف كنم ربط ندارد. بعد دستش را گذاشت زير چانه‌اش و طوري به جلو نگاه كرد كه انگار داشت دورها را ديد مي‌زد. من هم گذاشتم‌اش يك لحظه در عالم خودش و رفتم با او در گذشته.

آن وقتها آبادان ما بعضي قسمتهاش مثل آبادان حالاي بعد از جنگ ايران و عراق بود كه توي يك فيلم ويديويي ديده بودم. يك جاهائيش خراب. يك جاهائيش آباد. خانه‌ها و كوچه‌ها در جاهاي خراب آنقدر نكبت زده بود كه به زور مي‌شد تصور كرد در آن خانه‌ها كسي هم زندگي مي‌كند. اما مي كرد. غروب به غروب وقتي از گرما هزار جور حشره از تو ديوارهاي كاهگلي خانه‌هاي دور و بر در مي‌آمد و بالاي سرت وزوز مي كرد و خفاشها ويژ ويژ از رو كله‌ات رد مي‌شدند كه آنها را بگيرند و بازي بچه‌ها اين بود كه هي مشت مشت خاك و شن تو هوا بپاشند تا خفاشها به خيال آن كه حشره‌اند رويشان شيرجه بروند، از سر و صداي آنها مي‌فهميدي توي همان محله‌ها هم يك چيزي هم به اسم زندگي وول مي خورد.

گفتم يادم مي‌آيد در همان غروبها تو با مداد رنگي بنفشت تا مي‌توانستي، هي گلهاي يك رنگ و استكان و نعلبكيهاي يك رنگ و اسب و شتر و كبوترهاي يك رنگ مي‌كشيدي. هي نوك مدادت را خيس مي‌كردي و هي مي‌ماليدي روي سفيديهاي كاغذهاي باطله تا چيزي دربيايد. بعدش همه را مي‌چپاندي توي كيفت. گفت دلم مي‌خواست آنها را نشان كسي بدهم اما جرات نمي‌كردم.

نشان من اما داده بود. يك خروس هم كشيده بود كه داشت قوقولي قوقو مي كرد. اين آخرين كارش بود. گفته بود مي‌خواست يك كاري كند كه زير گلوش و كاكلش قرمزي بزند.
هي نوك مداد را خيس كرده بود. و هي از چپ و راست آن قدر خط كشيده بود تا از كاكل و زير گلوي خروس فقط دوتا سوراخ روي كاغذ به جا مانده بود.
گفت بعد از آن بود كه دست و دلم به كار نقاشي نرفت. گفتم آره. بازگفت اما اين ، آن چيزي نيست كه مي‌خواهم برايت تعريف كنم. و رفت توي فكر.

مدرسه ما درست روبرو به شط بود. ما دوتائي وقتي مدرسه تعطيل مي شد، اولش كمي پياده لب شط قدم مي‌زديم. و هي به آب و ماهيها نگاه مي كرديم يا به يكي از بچه‌ها كه با قلاب ماهيگيري، ماهي قرمز مي‌گرفت و زنده زنده آنها را مي‌انداخت توي حوض وسط حياط مدرسه. هروقت جيغ مي كشيد از شوق و مثل تير مي‌دويد طرف مدرسه مي‌فهميديم يكي از آن ماهيهاي ناب آب را گرفته است. چون هميشه خدا از آن نيش دارهاش كه به آنها ابوالزّمير مي‌گفتيم به نوك قلابش گير مي‌كرد. ما تا چشممان مي افتاد به آنها كه تو آت و آشغال و روغنهاي سوخته كشتيها كه موج آورده بودشان لب ساحل وول مي خوردند، رويمان را برمي‌گردانديم از شط به طرف شهر و مي‌زديم به خيابانها تا اشياء پشت ويترين مغازه‌ها را ديد بزنيم. قبل از آن كه به مغازه‌ها برسيم اما مجبور بوديم از جلو يكي دو خيابان كه جنده ها مي‌نشستند رد شويم. صبحها كه از آنجا مي‌گذشتيم خيابانهايش خلوت بود و گربه‌ها و سگها كه به نظر مي‌آمد همه‌شان دودي هستند دم در خانه‌ها چرت مي زدند. بعد از ظهرها اما هميشه شلوغ بود. گاهي هم كه جنده‌ها بيكار دم در ايستاده بودند متلك بارمان مي‌كردند. دامنشان را مي‌زدند بالا و دست مي‌گذاشتند روي تنكه‌شان و مي‌گفتند شماره آن جايشان را هم توي دفترمان بنويسيم. گاهي كه هوا خيلي گرم بود آن را هم زير دامنشان نمي پوشيدند. ما محل نمي‌گذاشتيم و از ترس آن كه كسي ما را ببيند جلد از آن جا مي‌گذشتيم تا زودتر برسيم به راسته مغازه‌ها كه اشياء پشت شيشه‌هاشان مجذوبمان مي‌كرد. وقتي به آنها نگاه مي‌كرديم خيالات زيادي تو كله‌مان مي‌جوشيد.

پرسيد تو خيالات را من را مي‌خواندي؟ گفتم اي ،،. و حرف آخر اي را كش دادم. يعني نه همش را.

گفت نشاني مي دهم كه كمكت كنم.

بعد گفت يادت بيافتد به مغازه‌اي كه توپ مي‌فروخت.

شانه‌ام را بالا انداختم.

خودم هم آنجا مي‌رفتم تو فكر خيلي چيزها. باز گفتم اي ،،،. و باز حرف آخر اي را كش دادم.

گفت خيال مي‌كردم مي‌داني. چون تا مي‌رسيديم به آن مغازه من مي‌ايستادم و زُل مي‌زدم به توپ قرمزي كه دايره‌هائي تو در تو با رنگهاي زرد و سبز و آبي و صورتي رويش كشيده شده بود. گفت هيچ وقت به تو نمي‌گفتم به چي فكر مي‌كنم. حتا وقتي هم جلو ويترين مغازه بوديم. آنقدر صبر كردم و خيالات براي خودم بافتم و شبها خوابش را ديدم تا خودت آن را توي دست من ديدي. گفت نمي‌گفتم چون هيچ فكر نمي‌كردم بتوانم روزي آن را توي دستم ببينم. اصلاً از فكرهاي محال بود كه بتوانم بابام را مجبور كنم توپ را برايم بخرد.
عشق هفت سالگي من همان توپ قرمز بود. به خاطر ديدن آن بود كه هميشه مجبورت مي كردم راهمان را از لب شط كج كنيم و برويم به سمت راسته مغازه‌ها ‌ تا ببيبنمش كه هنوز با رنگ قرمزش پشت ويترين توپ فروشي قاطي ده بيست توپ ديگر به رنگهاي گوناگون نشسته است.
گفتم آره يك چيزهائي يادم مي‌آيد. وقتي دو دو از خانه بيرون زدي و توپ را نشانم دادي من تازه متوجه آن همه اصرار تو براي گذشتن از همان راسته‌اي كه مغازه توپ فروشي توش بود شدم. توپ را محكم تو دستت گرفته بودي روبروي من. چون مي‌ترسيدي يكهو از دستت بيافتد.
توپ قشنگي بود. تا آن وقت شده بودكه توپهاي دست چندم و پاره نصيبمان شود اما توپي به آن نوي تا حالا دست نگرفته بوديم. توي دست هيچكدام از بچه‌هاي همسن خودمان هم نديده بودم. سنگهاي نو و صاف داشتيم كه مخصوص قطور بازي[1] بود، يا توپهاي پارچه‌اي كه خودمان براي بازي درست مي‌كرديم، اما توپي مثل آن نه. نه او جرات مي‌كرد دستش را باز كند تا توپ بيافتد روي زمين و نه من جرات داشتم به او بگويم اين كار را بكند.. از همان اول هم مي‌دانستيم نمي‌توانيم. با آن جوي گنده و پر از لجني كه وسط كوچه بود مگر مي‌شد توي كوچه توپ بازي كرد. كافي بود از دستت در برود ويا زير پايت قل بخورد تا بيافتد توي جو. و بعد قاطي لجنها شود. اين هم نبود ترس آن بود كه لات و لوتي بگذرد و آن را از دست ما بقاپد.
توي چشمانم نگاه كردي وگفتي همين. مي‌خواستم نشانت بدهم كه توپ توي دستم است. حالا مي روم توي حياط خانه شايد آنجا بتوانم جائي پيدا كنم كه باش بازي كنم.بعد رفتي.
هنوز يادم هست چطوري رفت. يك جوري انگار موتور مي راند و يا ماشين مي‌راند دست هايش را كه به دوبر توپ چسبيده بود جلوش گرفت و گاز داد به سمت در خانه شان.

گفت اما توي حياط خانه يك جاي حسابي پيدا نكردم. زنها نشسته بودند دور حوض وسط و لباس مي‌شستند و ديگ و ديگچه‌هاشان را تميز مي‌كردند. تازه آن هم نبود، در چوبي همه اتاقهاي اجاره‌اي كه بالاشان شيشه‌اي بود من را زود در همان وهله اول ترساند. تا توپ را يكبار زدم زمين، ده جفت چشم روي من سيخ شد. از همان نگاهها فهميدم به چي اشاره دارند. گفت فكرش را بكن. چند ساعتي توپ توي دستم بود اما هنوز جرات نمي‌كردم براي يكبار هم كه شده بزنمش زمين و بگيرمش. جائي هم نداشتم كه به من اين جرات را بدهد. گفتم پس باش چكار مي‌كردي. گفت هيچي. همينطور توي دست گرفته بودمش و هي تماشاش مي‌كردم. ببين بعد از پنجاه و خرده اي سال هنوز آن دايره‌هاي چند رنگ و تو در تويش توي خاطرم مانده است. باز چشمانش را بست. و رفت توي فكر. و دستهايش را جوري توي بغلش گرفت انگار كه توپ توي دستش بود. من هم باز راه افتادم توي همان كوچه و هي سرك كشيدم از در خانه‌شان كه ببينم با توپش مي‌خواهد چه كند.
پشت در بزرگ خانه شان يك دالان تاريك بود و بعد حياط بود با دور تا دورش اتاقهاي اجاره‌اي. دالان كه تمام مي‌شد درست وقتي به حياط مي رسيدي، سمت چپ يك آشپزخانه عمومي بود با ديوارهاي سياه كه مستاجرين سمت راست، اجاقهاي نفتيشان را روشن و خاموش، دور تا دورش، تو و بغل ديوارش در بيرون، تا لب ديوار راه پله سنگي مي‌چيدند. راه پله از بغل همان اجاقها مي رفت به طبقه اول. در بالا تا از راه پله‌ها بيرون مي‌آمدي همان بغل آن، توي راهرو، يك مستراح عمومي بود. پائين هم يكي ديگر بود توي دالان. اما از بس تاريك بود كمتر كسي آن جا مي‌رفت.

گفت نمي‌دانم يادت هست يا نه. آن مستراح بالائي يك پنجره داشت كه به بيرون باز مي شد. براي همين بي‌چراغ هم مي‌شد رفت آنجا. كمي هم جادارتر از پائيني بود. گفت بعد از آن كه دوري توي حياط زدم و جائي پيدا نكردم، به سرم زد كه بروم آنجا. وقتي گفت با دو از پله ها رفتم بالا. من باز ياد كله تراشيده و گوشهاي گنده‌اش افتادم. و هي پله پله توي فكر دنبالش كردم تا رسيد به طبقه بالا و خوشحال از اين كه در آن لحظه كسي توي مستراح نيست چپيد تو. گفت آفتاب از سوراخيها و پنجره بالائي تابيده بود تو و همه جا را خوب روشن كرده بود. گفت توپ را گرفتم توي دستم و يكبار خيلي كوتاه انداختمش بالا و آن را گرفتم. و بعد يكبار ديگر. و بعد يكبار ديگر. نمي‌داني چه كيفي داشت. دفعه سوم كمي بالاتر انداختمش و باز گرفتمش. و دفعه بعد كمي بالاتر تا درست برسد به شعاع نور و قرمزيهاش و رنگهاي ديگرش بدرخشد براي لحظه‌اي و لحظاتي و بعد گرفتمش. و باز پرتابش كردم و باز كمي بالاتر و ديدم كه چقدر قشنگ تر شده است از وقتي كه پشت شيشه بوده است. انگار با هر بار كه مي انداختمش بالا هي رنگهاش تازه تر مي‌شد. گفت دفعه آخري كه پرتش كردم بالا، وقتي آمدم بگيرمش از توي دستم لغزيد. تا آمدم بجنبم و آن را بگيرم خورد به ديوار و برگشت و خورد به ديوار روبرو و بعد كج شد رو به پائين به سمت دهانه گشاد چاهك مستراح و افتاد توي آن كه از بالا ته‌اش در پائين خوب ديده مي شد. چون راه آبش به بيرون به جوي توي كوچه وصل بود. گفت مثل آدمهاي برق گرفته سر چاهك ايستادم و نگاه كردم توي آن تا توپ قرمزم رفت پائين و پائين تر و باز پائين تر تا در ته چاه درست وسط تلبناري از گُه نشست.

گفت نمي‌خواستم برايت بگويم اما اين خيلي بده كه تو هفت سالگي يه علف بچه توپ خوشگل و قرمزش بعد از آن همه انتظار كه براي به دست آوردنش كشيده بود هنوز باش بازي نكرده توي چاه گُه بيافتد. شانس من بود ديگر.

گفتم ببين! بعضي آدمها اگر هزار بار تو بزرگي و كوچكي توپشان توي گُه بيافتد عين خيالشان نيست. اما بعضي مثل ما با يك بار افتادن توپشان در جاهائي مثل آن كارشان انگار تمام است.
گفت من هنوز هم فرق خودمان را با آنها درست نمي دانم. گفتم بي‌خيال. بيا برويم عرق بخوريم. گفت جدي مي‌گويي؟ گفتم آره.
بعد كه راه افتاديم، توي تاريكي گمش كردم و يا راستش توي تاريكي قالم گذاشت و خودش تنها رفت. شايد هم نرفت و به هرحال من ديگر بعد از آن با او نبودم. نفهميدم آن شب بعد از آن كه اين داستان را براي من تعريف كرد كجا رفت.

 

نسيم خاكسار

اوترخت فوريه 2004

 



[1] - نام يكنوع بازي است كه با مشتي ريگ انجام مي‌گيرد