توضیح: این داستان در سال 1989
نوشته شده و در مجموعهای به نام «جشن تولد» چاپ شده است.
الههی کدام کشور
مهری یلفانی
به یاد یار و دیار آن
چنان بگریم زار
که از جهان ره و
رسم سفر براندازم
«حافظ»
از صبح که بیدارش کردم شروع
کرد به بهانه گرفتن. اول فکر کردم مریض است. لًُپهایش گل انداخته بود و صدایش هم
کمی گرفته بود. دست به پیشانیاش گذاشتم، زیاد داغ نبود. اصلاً نمیخواست از توی
تختش بیاید بیرون. پرسید، "باید بروم مدرسه؟"
گفتم، "پس چی! دیر هم
شده. باید زودتر بجنبی."
گفت، "نمیروم. سرم درد
میکند."
دوباره دستم را گذاشتم روی
پیشانیاش. کمی داغ بود. شروع کرد به گریه کردن. نگران شدم، پرسیدم،
"چی شده؟ جاییات درد میکند؟"
گفت، «نه.»
گفتم، "پس بلند شو. دارد
دیر میشود."
گفت، "من مدرسه نمیروم.
اصلاً مدرسه نمیروم."
گفتم، "پسر گنده این چه
حرفی است میزنی. مگر میشود مدرسه نرفت؟ امروز تریپ[1]
دارید. یادت رفته؟"
گفت، "تریپ هم نمیروم.
سرم درد میکند."
گفتم، "بهانه نگیر. پس من
چی؟ من باید بروم سرِ کار. اگر نروم بیرونم میکنند. خودت که میدانی."
گفت، "ولی من مدرسه نمیروم."
زیر بغلش را گرفتم و بلندش
کردم، ولی دوباره خوابید و پشتش را به من کرد.
دیگر داشتم عصبانی میشدم. هشت
سالش هم تمام شده بود ولی مثل بچه کوچولوها نازش را میکشیدم.
داد زدم، "رامین اینقدر
اذیتم نکن. من رفتم ساندویچ ناهارت را درست کنم، تا برگردم تو هم باید لباس پوشیده
باشی و از اتاق آمدم بیرون."
ساندویچ را درست کردم و برگشتم
توی اتاقش. همانطور رو به دیوار خوابیده بود و تکان نخورده بود.
گفتم، "پس چه مرگته. ساعت
دارد میشود هشت. کی میخواهی صبحانه بخوری و کی راه بیفتی؟ آخر خبر مرگم من باید
ساعت نُه سر کار باشم."
هیچ صدایی ازش درنمیآمد.
دوباره نشستم کنار تختش و سعی کردم خشمم را فرو دهم. خون خونم را میخورد. پرسیدم،
"جاییت درد میکند؟ چرا
حرف نمیزنی؟ تو که بچه نیستی. اگر مریضی خوب بگو تا ببرمت دکتر."
باز هم حرفی نزد. دماغش را
بالا کشید و دستش به طرف چشمش رفت. نگاهش کردم، دیدم دارد گریه میکند. سرش را به
طرف خودم برگرداندم و دولا شدم بوسیدمش و با مهربانی پرسیدم، "چرا گریه میکنی؟
از مدرسهات ناراضی هستی، خبری شده؟"
هیچ نگفت و حالا هقهق گریهاش
بلندتر شده بود.
گفتم، "آخر بگو چی شده؟
خواب دیدی؟ خواب بدی دیدی؟"
گفت، "خواب الهه را دیدم."
بلندش کردم و گفتم خوب بیا
برویم توی اتاق صبحانه بخوریم و برایم تعریف کن.
گفت، "ولی مدرسه نمیروم."
گفتم، "چرا؟"
گفت، "حوصله ندارم."
خندهام گرفت، اما به روی خودم
نیاوردم. بچهی هشت ساله حوصله ندارد!
خندیدم و گفتم، "حوصله
نداری؟ من هم حوصله ندارم بروم سر کار. بابا هم حوصله ندارد برود سر کار. آن وقت
پول از کجا بیاوریم غذا بخوریم، لباس بخریم، اجارهی خانه بدهیم؟ حوصله را بگذار
کنار. حوصله داشته باشی و نداشته باشی باید بروی مدرسه."
بغلش کردم و آوردمش توی اتاق.
نشاندمش پشت میز. شیر و کورنفلکسش را جلویش گذاشتم و گفتم، "خوب حالا تعریف
کن ببینم چه خوابی دیدی؟"
نه نگاهی به ظرف صبحانهاش
کرد، نه نگاهی به من. سرش پایین بود. اشک از گونهاش میلغزید.
فکر کردم حتماً الهه دختر
ناهید را میگوید. زیاد همدیگر را نمیبینیم، بهخصوص این روزها که الهه دانشگاه
میرود و همیشه درس دارد.
گفتم، "دلت برایش تنگ
شده. آخر هفته تلفن میزنم اگر کاری نداشتند یک سری میرویم پیششان."
الهه با بچهها میانهی خوبی
دارد و همیشه سرگرمشان میکند.
گفت، "نه الههی خاله
ناهید."
پرسیدم، "پس کدام؟"
گفت، "نمیدانم. اسم
مامانش یادم نیست."
پرسیدم، "همینجا باهاشون
آشنا شدیم؟"
گفت، "نه."
پرسیدم، "توی ایران؟"
گفت، "نه."
پرسیدم، "توی ترکیه؟"
گفت، "نه."
پرسیدم، "توی آلمان؟"
گفت، "نه."
پرسیدم، "توی بلغارستان؟"
با تعجب پرسید، "بلغارستان؟
بلغارستان کجاست؟"
گفتم، "یادت نیست؟ از
ترکیه که میرفتیم آلمان، توی بلغارستان نگهمان داشتند. دختر خانم سرمدی، یادت
رفته؟ هشت سالش بود و از تو بزرگتر بود. اسمش الهه بود."
کمی فکر کرد و پرسید، "پیراهن
آبی و سفید میپوشید."
عجب سئوالی! چطور میتوانستم
به یاد داشته باشم که دخترک چه لباسی میپوشید. یادم میآید لباسهای قشنگ و تمیزی
میپوشید. موهای خرمائی و چشمان عسلی رنگی داشت. مادرش همیشه موهایش را دو تا دمموشی
میکرد و روبانی به آنها میبست. حتم داشتم رامین خواب او را دیده، سه چهار روزی
که با هم همسفر بودیم خیلی با رامین اخت شده بود. رامین آن موقع شش سال داشت و
دخترک هشت سال. مثل یک مادربزرگ به رامین امر و نهی میکرد. رامین چشم و گوش بسته
مطیعش شده بود.
گفتم، "حتماً همان الهه
را میگویی."
دوباره پرسید، "پیراهن
آبی و سفید میپوشید؟"
گفتم، "والله رنگ پیراهنش
یادم نیست، آخر هر روز لباسش را عوض میکرد، ولی موهای خرمائی و چشمان عسلی داشت."
با تعجب گفت، "عسلی؟ عسلی
چه رنگی است؟"
دیدم توصیف عسلی برای بچه
مفهوم نیست.
گفتم، "یعنی روشن. چشمهایش
مثل چشمهای تو سیاه نبود."
گفت، "ولی الههای که من
خواب دیدم، یادم نیست چشمهایش چه رنگی بود، اما پیراهن آبی پوشیده بود. یقهاش هم
تور سفید داشت. با هم بازی میکردیم. مثل همان موقع که بچه بودیم."
گفتم، "آه یادم آمد، الههی
خاله فرزانه؟"
با تعجب پرسید، "کدام
خاله فرزانه؟"
گفتم، "خاله فرزانه دیگر.
خواهر من. خالهی واقعیات. همان که توی ایران زندگی میکند و رفتم آلبوم عکس را
آوردم، عکس فرزانه و الهه و حامد را نشانش دادم. نگاهی به عکس انداخت و گفت،
"نه، این نبود. این که خیلی کوچولوست."
دیگر خسته شده بودم. به ساعت
نگاه کردم. هشت و ده دقیقه بود. نه صبحانهاش را خورده بود و نه لباس پوشیده بود.
گفتم، "رامین جان صبحانهات
را بخور، دیر میشود."
از پشت میز بلند شد و رفت روی
مبل نشست و تکیه به مبل داد و پاهایش رابغل کرد و گفت، "من امروز مدرسه نمیروم.
من دلم برای الهه تنگ شده."
و اشک دوباره صورتش را شست.
عصبانی و بیحوصله سرش داد زدم،
"تو چرا مثل بچهها شدی؟ من از کجا بدانم تو کدام الهه را میگویی؟ منظورت از
الهه، الههی کدام کشور است؟"
همانطور که اشک از چشمانش جاری
بود، پرسید، "مگر هر کشوری یک الهه دارد؟"
گفتم، "آن کشورهایی که ما
زندگی کردیم و گذر کردیم، هر کدامشان یک الهه داشت که تو باهاشون دوست بودی."
گفت، "پس اونی که پیراهن
آبی میپوشید کدام بود؟"
راستی راستی عصبانی شدم و گفتم،
"الههی قبرستان."
هقهق گریهاش بلند شد و گفت،
"یعنی میگویی الههی من مرده. همان که با من دوست بوده و به هم قول داده
بودیم وقتی بزرگ شدیم با هم عروسی کنیم."
زدم زیر خنده و توی دلم گفتم،
بچهی نیموجبی از حالا نرد عشق میبازد و قول ازدواج میدهد.
گفتم، "به به، مبارک است.
پس عاشق شدی و من خبر ندارم."
همچنان که اشک از چشمانش جاری
بود، خندید و گفت، "کار بدی کردم؟"
گفتم، "نه، چه بدی دارد.
عشق که چیز بدی نیست."
اشکهایش خشک شده بود و صورتش
پر از خنده و شرم کودکانه بود.
گفت، "آره خیلی خوب است."
و بعد دوباره چهرهاش در هم
رفت و پرسید، "حالا بگو آن الهه چی شد؟ الان کجاست؟"
و دوباره معما را مقابل من
نهاد. بیهیچ کلیدی برای بازگشودنش.
گفتم، "باید فکر کرد.
آسان نیست که من الههی خواب تو را پیدا کنم. اولین شرط آن این است که تو هرچه
زودتر صبحانهات را بخوری و لباس بپوشی و تو به مدرسه بروی و من سر کار. آنوقت تمام
روز تو توی مدرسه، من سر کار فکر میکنیم شاید یادمان بیاید که الههای که تو خواب
دیدی کجاست؟"
منطقم را پذیرفت. بیحرف پشت
میز صبحانه نشست. به چشم هم زدنی لباس پوشیدم و او را آماده کردم. وقتی از در
مدرسه فرستادمش تو، دیدم که با کیف و جعبهی ناهارش در ساختمان مدرسه گم شد، دلم
سخت گرفت و بغض گلویم را فشرد.
کودک اولین عشقش را در کدام
کشور گم کرده بود؟
13 نوامبر 1989