Tuesday, April 08, 2003

 بوسه

نوشته شده در ساعت 8:42 PM توسط كرگدن


روز سوم آشنايي با هم رفتند نمايشگاه نقاشي. با هم كنار هم مي‌رفتند و گهگاه مي‌ايستادند به تماشاي يك تابلو. مرد چشم ديدن نقاشي نداشت ولي زن هم كه چشمش را داشت حوصله‌اش را نداشت. بعد ميانه‌هاي راهروي نمايشگاه يك آن با هم برگشتند و به هم نگاه كردند و توي چشم‌هاي هم خواندند كه از همان‌جا كه هستند بپيچند و از نمايشگاه بزنند بيرون. بيرون سرد بود. خلوت بود. شب بود. و سيگار عجيب مي‌چسبيد. مرد دست كرد توي جيب و زن كيفش را باز كرد. سيگارشان يكي بود.
LIPS. فقط چيزي كه بود مال زن سفيد بود و مال مرد آبي. لب‌هاي زن سرخ بود. مرد فكر كرد حتما نقش لب‌هاي زن مي‌افتد روي فيلتر. سيگار زن را روشن كه كرد توي نور لرزان كبريت به سايه‌روشن‌هاي چهرهء زن خيره شد. مژه‌هاي چشم چپ زن انگار سوخته بود و چشمهاش توي آتش درخششي خيره كننده داشت.
«چه كار كنيم؟»
«قدم بزنيم.»
«آره، راه بريم.»
«راه بريم حرف بزنيم يه‌كم.»
راه افتادند ولي حرف نزدند. اين داشت به حرف‌هايي كه مي‌خواهد بزند فكر مي‌كرد و آن به ته خيابان نگاه مي‌كرد. ته خيابان يك چراغ راهنما بود كه نور سرخش هي خاموش مي‌شد هي روشن مي‌شد. به سه‌راهي كه رسيدند زن ايستاد. خم شد. بند كفشش را باز كرد. پاي برهنه‌اش را گذاشت روي اسفالت سرد و كفشش را دمر كرد. و بعد باز پوشيدش. به مرد لبخند زد. گفت:«ريگ بود.»
پيچيدند سمت چپ. خيابان درختي ساكتي بود. زن به حسي كه خيابان درش بيدار كرده بود فكر كرد. هي فكر كرد هي فكر كرد. بعد فكر كردن را رها كرد و گذاشت حس بپلكد براي خودش توي تنش. توي مغزش. حس خوبي بود. چند قدم كه رفتند يكهو يك چيزي از روي زمين گريخت پريد روي درخت و خرت خرت بالا رفت رفت نشست روي يك شاخه. هر دو ماندند و نگاهش كردند. روي شاخه يك جفت چشم داشت مي‌درخشيد.
«خيابون خوشگليه.»
«هم خوشگله هم يه جوريه!»
«چه جوريه؟»
زن مي‌خواست بگويد كه چه جور است اما به جاي حرف زدن باز خم شد و كفشش را در آورد و پوشيد و باز راه افتادند. مرد براي خودش سيگار روشن كرد و نفهميد چرا دستش اينهمه دارد مي‌لرزد و به خيابان فكر كرد و اينكه كمي ديگر كه بروند خيابان تمام مي‌شود و زن كيفش را از اين دست داد به آن دست و فكر كرد نبايد بگذارد خيابان تمام شود وگرنه به حسش خيانت كرده است و مرد به آهنگ خوش عبور آب در جوي داشت گوش مي‌كرد و داشت به مژه‌هاي سوختهء زن فكر مي‌كرد و به ترسي كه تمام تنش را تسخير كرده بود. از يك چيز محو وحشت داشت از يك چيزي مثل بعد از حالا. چيزي كه قرار بود در اين ساعت در اين خيابان شكل بگيرد و ترسناك بود. بعد براي مرد هميشه پيچيده بود. و مرد مي‌دانست كه دارد با پاهاي خودش مي‌رود سمت اين پيچيدگي مرموز ترسناك معركه. به خودش كه آمد ديد تنهاست. زود چرخيد. ديد زن چند قدم عقب‌تر ايستاده و دارد نگاهش مي‌كند. زن با پاهاي برهنه ايستاده بود و داشت با انگشت اشاره مي‌كرد كه مرد برود طرفش. رفت. برابر زن كه رسيد ايستاد. توي چشم‌هاي هم نگاه كردند. چيزي كه توي چشم‌ها بود حتما خيلي ترسناك بود چون هر دو چشم‌هاشان را بستند و بعد ديگر فقط عبور آرام آب بود كه ميان طعم بي‌نام لب‌هاي زن و مرد جريان داشت. روسري زن افتاد و مرد يك آن كه چشم گشود از پشت پردهء گيسوي رهاي زن برق چشم‌هاي گربه را ديد كه جلوهء غريبي داشت. غريب‌تر از تمام پيچيدگي‌هاي جهان!