سونیا

نوشته : یودیت هرمان

ترجمه : س. محمود حسینی زاد

 

سونیا انعطاف پذیر بود.  منظورم نیست که " انعطاف پذیر مثل یک ترکه" ، بدنش منظورم نیست.   سونیا در فکر کردن انعطاف پذیر بود. توضیحش ساده نیست. شاید – چون امکان هر جور فرافکنی را به من می داد. به من این امکان را می داد تا از شخصیت او هر تصور دلخواه ممکن را داشته باشم، می توانست یک زن ناشناس باشد، یک دخترک الهام بخش،  زنی که آدم یک بار در خیابان با او برخورد می کند و سال ها بعد با یک حس غفلت عظیم به یادش می افتد. می توانست احمق باشد و خود خواه، گزنده و با هوش . می توانست یک چیز عالی باشد و زیبا، لحظه هائی هم بود که می شد یک دختر با یک مانتو قهوه ای و واقعأ معمولی؛ فکر می کنم برای این انقدر انعطاف پذیر بود، چون در واقع هیچ چیز نبود.

 

سونیا را اولین بار در قطار هامبورگ به برلین دیدم.  رفته بودم پیش وره نا و داشتم بر می گشتم.  هشت روز پیشش بودم، و خیلی دوستش داشتم.  لب های وره نا مثل گیلاس بود و موهایش سیاه پر کلاغی و من هر روز صبح براش دو تا گیس کلفت  می بافتم، با هم می رفتیم بندر گردش، دور و برش بودم، اسمش را صدا می کردم، مرغ های دریائی را کیش می دادم و به نظرم وره نا فوق العاده بود.  از اسکله عکس می انداخت، از جرثقیل ها و از دکه های اغذیه فروشی، خیلی حرف می زد، مدام به من می خندید و من ترانه " وره نا ، وره نا" را می خواندم ، لب های مثل گیلاسش را می بوسیدم و  دلم می خواست بریم خانه و درحالی که دست هایم بوی موهایش را می داد، کار کنیم .

 

ماه مه بود، قطار از منطقه مارک براندنبورگ می گذشت  و مرتع ها  در سا یه های بلند دم غروب سبز سبز بودند. از کوپه بیرون رفتم تا سیگار بکشم،  و بیرون کوپه، در راهرو، سونیا ایستاده بود. سیگار می کشید و پای راستش را می زد به زیر سیگاری؛ کنارش که ایستادم، شانه هاش را بی اختیار داد جلو، یک اشکالی در کارش بود . موقعیت معمولی بود – راهروی باریک یک قطار سریع السیر،  جائی بین هامبورگ و برلین، دو آدم که اتفاقأ کنار هم ایستاده اند چون هر دو شان می خواهند سیگار بکشند. ولی سونیا با لجاجت باور نکردنی از پنجره بیرون را تماشا می کرد، حالت بدنش طوری بود که انگار آژیر بمباران هوائی شنیده باشد. خودش اصلأ زیبا نبود.

 در اولین برخورد و طوری که آنجا ایستاده بود، همه چی داشت جز زیبائی، شلوار جین تنش بود و یک پیرهن سفید خیلی کوتاه، موهای صاف بلوند داشت تا روی شانه ها،  و صورتش مثل یکی از این نقاشی های حضرت مریم مال قرن پانزدهم، غیرمعمول وازمد افتاد ، باریک و کمی تیز. از بغل نگاهش  کردم، خوشم نیآمد و کمی هم حرصم گرفت، چون حالت شهوانی وره نا را از یادم می برد.  سیگاری روشن کردم و در حالی که سیگار می کشیدم، در راهرو راه افتادم،  هوس کرده بودم سرم را به گوشش بگذارم و  یک حرف نامربوط  به اش بگویم.  وقتی برگشتم تا به کوپه ام بروم، داشت من را نگاه می کرد.

 

جمله خنده داری به فکرم رسید، جمله ای در این مورد که بالاخره جرئت کرده به ام نگاه کند، قطار تلق وتلوق می کرد و در یکی از کوپه های آخر بچه ای جیغ می زد.

 چشم هاش چیز خاصی نبود، شاید سبز بودند و  نه خیلی درشت، خیلی نزدیک هم.  اصلأ دیگر هیچ فکری نکردم و به اش نگاه می کردم، او هم نگاه می کرد، بدون شهوت، بدون لاس زدن، بدون ناز، اما آنچنان رک و جدی که دلم می خواست بزنم توی صورتش. دو قدم رفتم طرفش، بفهمی نفهمی لبخندی زد. بعد رفتم توی کوپه ام و سریع در را پشت سرم بستم،  نفسم داشت می گرفت.

 

هوا تاریک بود که قطار درایستگاه مرکزی نگه داشت. پیاده شدم ، احساس سبکی عجیبی می کردم و خیال می کردم که بوی شهررا استشمام می کنم. هوا گرم بود. سکوی راه آهن مملو ازآدم،  سوار پله برقی شدم تا به ایستگاه مترو بروم و گرچه دنبال آن زن  نمی گشتم ولی بلافاصله پیداش کردم.  سه چهار متر جلو تر از من بود، یک جعبه کوچک قرمز رنگ کلاه دست  راستش گرفته بود؛ کمر و پشتش یک دعوت محض. در حالی که دندان هام را روی هم می فشردم، محلش نگذاشتم و رفتم. جلوی کیوسک ایستادم تا سیگار و روزنامه بخرم که کنارم ایستاد و گفت : " منتظر باشم؟"

سؤال نکرد، خیلی ساده گفت و  به زمین نگاه می کرد، اما صدایش اصلأ خجالتی نبود،  محکم بود و اندکی خشن.  خودش خیلی جوان بود، شاید  نوزده یا بیست ساله، حس ناخوشآیندی که داشتم رفت و جایش را به خود پسندی داد. گفتم: " آره" و در واقع بدون این که بدانم  چرا؛  پول سیگار و روزنامه را  دادم و با هم رفتیم ایستگاه مترو. قطار آمد و سوار شدیم؛ او ساکت بود، جعبه مسخره کلاهش را زمین گذاشت و  قبل از این که  وضع کسالت بار شود پرسید:

" از کجا  می ای ؟"  این بار واقعأ سؤال می کرد. می توانستم بگویم که پیش دوست دخترم در هامبورگ بودم، ولی به دلیلی گفتم:

" با پدرم رفته بودم ماهی گیری." 

به دهن من خیره شده بود، مطمئن نبودم که اصلأ  می شنود من چه می گویم یا نه، ولی یک دفعه فهمیدم که تصمیم اش راگرفته و می خواست مرا داشته باشد.  فکر می کنم قبلأ من را دیده بود،  شاید در هامبورگ، شاید در برلین.  قبل از این که اولین بار متوجه اش بشوم، مرا می شناخت ، و وقتی هم کنارش ایستادم تا سیگار بکشم، شانه هایش را داد جلو، چون شروع کرده بود تا وارد عمل شود.  او این موقعیت را برنامه ریزی کرده بود، می دانست که جریان به این صورت ادامه پیدا می کند و داشت  من را می ترساند. کوله ام را کشیدم پشتم ، گفتم:" باید پیاده شم." با سرعت باور نکردنی خودکاری از کیف کلاهش در آورد و روی تکه کاغذی چیزی نوشت و داد دستم- " می تونی به ام زنگ بزنی."

جوابی ندادم؛ پیاده شدم، بدون خداحافظی و تکه  کاغذ را گذاشتم توی جیب کتم. به جای این که بیندازمش دور.

 

آن ماه مه  هوا گرم بود و آفتابی. صبح زود بلند می شدم، مدت ها در آتلیه ام کار  می کردم، یک عالم نامه برای وره نا می نوشتم. او  بندرت جواب می داد، ولی گاهی تلفن می کرد تا مطلبی را برایم تعریف کند، آنوقت بود که از صدایش لذت می بردم و از سر خوشی اش.  در حیاط پشت خانه درخت های زیزفون برگ داده بود ، من با پسر بچه های ترک فوتبال بازی می کردم و دلم برای وره نا تنگ شده بود، اما غصه نمی خوردم. شب که می شد راه می افتادم، شهر انگار که کمی مست کرده باشد،

می رفتم و می زدم و می رقصیدم،  زن هایی بودند که از شان خوشم می آمد، ولی یاد وره نا می افتادم و تنها می رفتم منزل.

 

دو هفته بعد در جیب کتم تکه کاغذی را که سونیا داده بود، پیدا کردم. با خط درشت و انحنا دار شماره تلفنش را نوشته بود و زیر شماره فقط اسم کوچکش را. اسمش را اهسته تکرار کردم – " سونیا".  بعد تلفن کردم. خودش گوشی را برداشت، انگار که دو هفته می شد  کنار تلفن نشسته بود و هیچ کاری نکرده بود جز این که منتظر تلفن من باشد.  

احتیاجی نبود آشنائی بدهم، فورأ فهمید که کی هستم و برای شب در یک کافه نزدیک رودخانه قرار گذاشتیم.

گوشی را گذاشتم، پشیمان نبودم، به وره نا زنگ زدم و سرحال در گوشی داد زدم که تا حد دیوانه شدن دوستش دارم. خنده آهسته ای کرد و گفت تا سه هفته دیگر به برلین می آید؛  بعد شروع به کار کردم، آهنگ  وایلد تینگ را با سوت می زدم و حوالی  غروب راه افتادم، دست هایم توی جیب شلوارم بود و خودم هم اصلأ هیجانی نداشتم.

 

سونیا نیم ساعتی دیر کرد. وقتی وارد شد، من کنار بار نشسته بودم و دومین گیلاس شراب را هم سفارش داده بودم  . پیرهن مخمل قرمز  رنگی  پوشیده بود ، عجیب از مد افتاده.  من، کمی گیج،  متوجه شدم که همه نگاهش می کنند. کفش ها یش بیش از حد پاشنه بلند بود،  قدم های کوتاه بر می داشت و تند و تند به طرف من آمد، سلامی کرد، " معذرت" گفت و کم مانده بود که به اش بگویم به نظرم هم لباس پوشیدنش وحشتناک است  و هم دیر آمدنش و هم خودش بطور کلی. اما او لبخندی زد، نشست روی یک چهار پایه بلند کنار بار، توی کوله پشتی کوچکش گشت و سیگارش را در آورد، عصبانیت من هم جایش را داد به  نوعی تفریح . شرابم را خوردم ، سیگاری پیچیدم و شروع کردم به حرف زدن.

درباره ی کارم حرف زدم،  پدر مادرم، علاقه ام به ماهی گیری، درباره ی دوستم میک حرف زدم و  درباره ی امریکا. درباره ی آدم هائی حرف زدم که در سالن سینما لفاف شکلات باز می کنند و سر و صدا راه می اندازند، درباره فرانسیس بیکن و پولاک و انزلم کیفر حرف زدم. از دانمارک تعریف کردم، از پسر بچه های ترک در حیاط  پشت خانه و از معشوقی که مادرم ده سال پیش داشت، از طرز تهیه گوشت گوسفند و خرگوش و از فوتبال و یونان. از آتن گفتم و کیوس، ازبر خورد امواج به صخره ها ی هوسوم و تخم ریزی ماهی های آزاد در نروژ. می توانستم انقدر حرف بزنم تا سونیا بمیرد و سونیا هم از خود دفاعی نمی کرد. فقط نشسته بود ، سرش را به دستش تکیه داه بود،  نگاهم می کرد، یک عالم سیگار کشید و فقط یک گیلاش شراب نوشید. چهار ساعت تمام نشست و به حرف های من گوش داد. واقعأ فکر می کنم که در تمام این مدت یک کلمه هم حرف نزد. حرفم که تمام شد، صورت حساب هر دو مان را پرداختم ، شب خوشی برایش آرزو کردم، تاکسی گرفتم، رفتم خانه و هشت ساعت تمام خوابیدم و خواب هم ندیدم.

 

بلافاصله سونیا را فراموش کردم. داشتم نمایشگاهم را آماده می کردم.  ماه ژوئن شد و وره نا به برلین آمد. پول گرویی  بطری ها را از مغا زه ها می گرفت، فراوان مواد غذائی می خرید، آشپز خانه را پر کرد از یاس بنفش  و همیشه هم آماده بود  با هم بخوابیم. من کار می کردم و او آواز می خواند، پنجره ها را تمیز می کرد، سا عت ها  تلفنی با دوستانش در هامبورگ حرف می زد و گاه و بیگاه هم می دوید می آمد به آتلیه تا چیزی را برایم تعریف کند.  من موهایش را شانه می زدم،  از رخ و  نیم رخش عکس می گرفتم و شروع کردم از بچه و ازدواج صحبت کردن. قد نسبتأ بلندی داشت ،  در خیابان مردها بر می گشتند و نگاهش می کردند ، و بوی بی نهایت خوشی می داد ، واقعأ.

 

آخر ماه نمایشگاه را افتتاح کردم. وره نا رفته بود ایستگاه راه آهن تا دوستانش را بیاورد، و من با دلواپسی در گالری اینور آنور می رفتم،   قابی هایی را که مانده بود آویزان می کردم و عصبی بودم. حدود ساعت هفت وره نا برگشت، دوستانش را دنبالش می کشید و از جلوی تابلو ها رد می شدند، از گالری رفتم بیرون تا پنج دقیقه ای تنها باشم. رفتم به آن طرف خیابان، و آنجا، در ورودی ساختمانی ،  سونیا ایستاده بود. هنوز هم نمی دانم که آیا تصادفأ از آنجا رد می شد یا به طریقی از بر گزاری نمایشگاه مطلع شده بود ، سونیا فقط اسم کو چک مرا می دانست و من هم هیچ حرفی از نمایشگاه نزده بودم.  ایستاده بود و اصلأ قابل تصور نیست که چقدر عصبانی بود، انگار که طلبکار باشد ، بعد گفت : " قرار بود از خودت خبر بدی . خبری ازت نشد. بد نیست اگه بگی چرا، چون به نظرم کار قشنگی نیست."

از این پرروئی واقعأ جا خورده بودم.  عصبانی شدم،  اعتماد به نفسم را از دست دادم

 و گفتم: " دوست دخترم اینجاست. نمی تو نم  خودم رو نصف کنم. نمی خوام."

روبروی هم ایستاده بودیم و به هم نگاه می کردیم.  به نظرم بی ملاحظه می آمد. گوشه لب هایش شروع کرد به لرزیدن، و من حس کردم که یک جای کار اشتباه است . او گفت :" می تونم با وجود این بیام تو؟"، گفتم:" آره"، رو گرداندم و رفتم به گالری.

 

بیست دقیقه بعد آمد. در این فاصله گالری پر شده بود و او توجهی را جلب نمی کرد، ولی من فورأ دیدمش. سونیا وارد گالری شد و صورتش حالت کا ملأ آرامی داشت و سعی می کرد رفتار ی مغرور داشته باشد. به نظرم خیلی کوچک و آسیب پذیر می آمد. دنبال من  گشت و من نگاهش  کردم و بعد به وره نا نگاه کردم که کنار بار ایستاده بود. سونیا نگاهم را تعقیب کرد و فورأ فهمید. من ترسی نداشتم که اتفاقی بیفتد ، دلیلی نبود که جنجالی درست شود. اما  می دانستم که  امکانش هم هست و هم نیست. کمی بعد سونیا را دیدم که در جلوی عکس هایم بالا و پائین می ر ود؛  تنها نشانه ای که قصد واقعی سونیا را نشان می داد،  این بود که  نیم ساعت مقابل هر عکس می ایستاد.

 روی صندلیم نشسته بودم، نگاهش می کردم و پشت سر هم شراب می خوردم.  در این مابین،  وره نا هم آمد و چیزی مثل " به ات افتخار می کنم" گفت .  با وجود حال خوشی که داشتم، به نوعی نگران بودم،  که برایم غریب بود. سونیا دیگر به من نگاهی نکرد. بعد از یک ربع ساعت که در جلوی آخرین عکس ایستاد، مصمم به طرف در رفت و رفت.

 

در ماه ژوئیه وره نا به هامبورگ برگشت. وره نا خسته ام نمی کرد،  مطمئن بودم که می توانم عمری را با او سر کنم، اما وقتی رفت، یاس ها ی آشپزخانه خشک شدند، بطری هائی که برایشان گروئی داده بودم، دوباره  جمع شدند، گرد و خاک در آتلیه پراکنده بود و من دلم برایش تنگ نشده بود. هفته ها بود که شهر  غرق نور زرد رنگی بود،  هوا خیلی گرم بود و من ساعت های متمادی  دراتاقم بودم و   لخت روی کف پوش چوبی اتاق دراز می کشیدم و به سقف نگاه می کردم.  دلشوره ای نداشتم، عصبی نبودم، خسته بودم و در یک حالت غریب بی احسا سی. شاید هم به همین دلیل یک بار دیگر به سونیا تلفن زدم، را ستش  امیدی به چیزی نبسته بودم، ولی، چطور بگویم، چله تابستان بود، در حیاط پشت خانه،  زن های ترک می نشستند و  غاز پرمی کردن،  پرهای سفید تا جلوی پنجره در هوا تاب

 می خوردند؛ شماره سونیا را گرفتم و صبر کردم تا ده –بیست تائی زنگ خورد. خانه نبود.  به هر حال گوشی را برنداشت. دوباره و دوباره شماره را گرفتم، تا حد جنون هوس کرده بودم اذیتش کنم، ناراحتش کنم . سو نیا خودش را کنار می کشید.

 

خودش را تقریبأ چهار ماه کنار کشید. ماه نوامبر بود که از طریق گالری کارتی برایم فرستاد، عکس سیاه سفیدی بود از یک جمع چخوفی، و پشت کارت دعوتی بود به  یک مهمانی.

کفش هایم را پاک کردم،  مدتی بین کت چرم و پالتو مردد بودم، کت چرمی را انتخاب کردم و حدود نیمه شب راه افتادم؛ عصبی بودم، چون می دانستم که در آن مهمانی کسی را نمی شناسم.  مدتی در منطقه صنعتی که  سونیادر آن زندگی می کرد، گم شدم و اینور آنور رفتم. ساختمان محل زندگی  سونیا بین یک گورستان اتومبیل و یک کارخانه بود، درست کنار رود اشپره، ساختمان بزرگ کهنه و دود گرفته ای بود ،  به جزپنجره های طبقه سوم،  باقی پنجره ها همه تاریک بود. از پله ها بالا رفتم؛ در راهرو چراغی روشن نبود. بین مسخرگی و عصبانیت گیر کرده بودم؛ دفعتأ متوجه شدم که کل ماجرا نوعی وقاحت بوده. ولی رسیده بودم و جلوی در بازی ایستاده بودم، کسی مرا کشید توی راهرو و سونیا مقابلم ایستاده بود. ایستاده بود و به دیوار تکیه داده ، به نظر کمی مست می آمد، به من لبخند می زد و لابلای خطوط صورتش پیروزی مطلق موج می زد، و برای اولین بار به نظرم زیبا آمد. کنارش زن قد کوتاهی ایستاده بود که لباس بلند سبز جلبگی رنگ تنش بود و موهای سرخ رنگش به طرز باور نکردنی پر پشت . سونیا مرا نشان داد و گفت :" خودشه."

 

حدود پنجاه نفر را دعوت کرده بود، مطمئن بودم که فقط با  تعداد اندکی از آنها واقعأ دوست بود. اما  تر کیب مهمان ها ، چهره ها و شخصیت ها  بتدریج این ساختمان بزرگ  کهنه کنار رود را از واقعیت جدا می کرد . من کمتر دچار  حالتی از این دست می شوم،  اما گاهی – خیلی بندرت – مهمانی هایی هست که آدم فراموش نمی کند، و مهمانی سونیا ار این دست بود. از سه ، یا چهار اتاق نور شمع بیرون می زد، از  جایی صدای تام ویتس می آمد که  ترانه ای می خواند،  من اصلأ مست نبودم و با وجود این همه چیز شروع کرد به - شناور شدن. رفتم به آشپز خانه و یک گیلاس شراب برداشتم، شروع کردم به پرسه زدن در اتاق های سونیا و یک عا لم گفتگوی عجیب و غریب کردم  با یک عالم  آدم های عجیب و غریب. سونیا به نظر همه جا بود. هر جا که من بودم، سونیا هم آن طرف تر ایستاده بود، شاید هم من همیشه جایی بودم که او بود.  تعداد زیادی هوا خواه دعوت کرده بود، به هر حال گروه گروه مرد های جوان مدام دورش بودند و  آن زن مو سرخ هم اغلب کنارش ایستاده بود.  سونیا لیوان لیوان ودکا می خورد و سیگار از دستش نمی افتاد؛  ما هر کدام با کسی حرف می زدیم  و از دور به هم نگاه می کردیم.  فکر می کنم یک کلمه هم با هم حرف نزدیم. نیازی نبود. به نظر می رسید از این که من آنجا بودم خوشش آمده بود و من هم خوشم آمده بود  که در آپارتمان او اینور آنور می رفتم و او نگاهم می کرد.

 

یک وقت متوجه شدم  با مردی درشت و قوی هیکل کنار درآپارتمان ایستاده بود، سونیا به مرد تکیه داده بود،  سوزش خفیفی در معده ام حس کردم،  به نظرم  نیم سا عت بعد رفت.  خیلی ساده غیبش زد.

آن طرف پنجره ها  هوا خاکستری شده بود، من اتاق ها را گشتم و می خواستم پیدایش کنم،  اما هیچ جا نبود. زن کوچک اندام مو سرخ آمد پیش من,  لبخندش مثل لبخند چند ساعت پیش سونیا ، لبخندی حاکی از پیروزی بود، گفت:"  رفته. همیشه آخرش می ره."  شرابم را  خوردم ، کتم را پوشیدم و من هم رفتم. فکر می کنم امید وار بودم که در خیابان ، کمی سردش شده و دست ها در جیب پالتو، منتظرم باشد؛  و  البته که منتظرم نبود. در آن نور سحرگاهی ، رودخانه انگار از فولاد بود، تندو تند در خیابان می رفتم؛  هوا سرد بود و هنوز یادم است که خیلی عصبانی بودم.

از آن به بعد سونیا را تقریبأ هر شب می دیدم. باز شروع کردم که زود از خواب بیدار شوم، دو قوری چای می نوشیدم، دوش آب سرد می گرفتم، کارم را شروع می کردم. حدود ظهر یک ساعتی

 می خوابیدم، بعد قهوه می خوردم ، روزنامه می خواندم ، به کارم ادامه می دادم.   دچار خلسه  سرد و وحشی تصویر و رنگ بودم ؛ حس می کردم که تا آن زمان هرگز فکرم چنین باز نبوده است. سونیا شب ها خیلی دیر می آمد؛ گاهی آن قدر خسته بود که سرمیزآشپزخانه ام خوابش می برد، ولی همیشه می امد و همیشه هم نشان می داد که می خواسته بیاید.  من برای هر دویمان غذا می پختم، با هم یک بطری شراب می خوردم ، من آتلیه را جمع و جور می کردم و او آرام و جوراب به پا،  همه جا دنبالم بود.

 نمی دانستم  این واقعیت که به سونیا اجازه می دادم به منزل و آتلیه ام بیاید، که بتواند کنار میز من و بین یادداشت هایم بنشیند، که من در حضور او عکس هایم را ظاهر کنم و طرح های مختصر بکشم، هدیه ای بود به سونیا. من را به روش خودش خیلی جدی می گرفت. با حالتی روحانی وارد آتلیه

 می شد، جلوی عکس هایم با احترام یک بازدید کننده موزه می ایستاد،  و طوری کنار میز آشپزخانه ام

 می نشست که انگار شرف حضور پیدا کرده بود. ا سباب زحمتم نبود ، چون در آن زمان به همه این مسایل آگاهی نداشتم.  اعصا بم را خراب نمی کرد، چون یک دنده و لجباز نبود. اصلأ  متوجه نبودم که سونیا داشت در زندگیم جا می گرفت. در آن شب ها سونیا برایم موجودی بود کوچک اندام و خسته و به چیزی دلباخته، که به طرزی غریب همدم  من شده بود، کنارم می نشست، به حرف هایم گوش

می داد، به من حس خودپسندانه مهم بودن می داد.

 

سونیا هیچ وقت حرف نمی زد،  تقریبأ هیچ وقت.  من تا الان هم هیچی در مورد خانواده اش، کودکیش، محل تولدش و  دوست ها ش نمی دانم. اصلأ نمی دانم خرج زندگیش را از کجا می آورد،   درآمدی داشت یا کسی خرجش را می داد ،  به حرفه ی خاصی علاقه داشت، دلش  چی  می خواست و کجا را.  تنها آدمی که گاهی در باره اش صحبت می کرد، همان زن کوچک اندام سرخ مو بود که در مهمانیش دیده بودم؛ دیگر از هیچ کس حرف نمی زد، از مرد ها که اصلأ، گرچه مطمئن بودم که به اندازه کافی داشت.

در آن شب ها من حرف می زدم،  انگار که با خودم حرف بزنم، و سونیا گوش می داد ، خیلی وقت ها هم سکوت می کردیم ، که این هم خوب بود. من از شادی ای که برای بعضی چیز ها نشان می داد، خوشم می آمد ، برای اولین برف،که مثل بچه ها اختیارش را از دست می داد، برای یک کنسرت ارگ باخ که صفحه اش را  بار ها و بارها با گرام من گوش می داد، برای قهوه ی ترک بعد از غذا،  مترو سواری صبح های زود ساعت شش، تماشای پنجره های  حیاط پشتی و  صحنه هایی که در اتاق ها در جریان بود .

 از آشپز خانه ی من چیز های کوچکی مثل گردو، گچ و سیگار هایی که من خودم می پیچیدم بلند

می کرد و انگار که چیزهای مقدسی باشند، در جیب پالتوی زمستانی اش نگه می داشت . تقریبأ هر شب یک کتاب با خودش می آورد و می گذاشت روی میزم و  اصرار داشت که بخوانمشان، من هیچ وقت آنها را نمی خواندم و هر وقت  سر حرف را باز  می کرد تا در مورد کتاب ها با من صحبت کند،  طفره می رفتم. گاهی  همان طور که نشسته بود ، خوابش می برد، ربع ساعتی می گذاشتم بخوابد و بعد با حفظ فاصله یک معلم مدرسه بیدارش می کردم. لباسم را عوض می کردم و با هم می رفتیم بیرون، سونیا سفت بازوی مرا می گرفت و از جا پاهایمان در برف تازه باریده لذ ت می برد.

 

 شب ها از این بار به آن بار می رفتیم، ویسکی و ودکا می خوردیم  و سونیا گاهی از کنارم می رفت و طوری که انگار مرا نمی شناسد،  م®