مرد و مرد جوان تر

 

نوشته : س. محمود حسینی زاد

 

دیروقت رسیده بودند. آخر های شب. هواپیما نقص فنی داشت وبا دو، سه ساعتی تاخیرازتهران راه افتاده بود.

ازپله های هواپیما که پائین می آمدند، منتظر بودند، مثل آن دفعه، پا بگذارند به نسیمی گرم، اما

موجی سرد آمده بود و سرمائی روی پوست دست و صورتشان جا گذاشته ورفته بود. مرد جوانتر

به دور و بر نگاهی کرده بود. آن ته ته ها  هنوزرویِ سرکوه ها برف نشسته بود و در تاریکی زیر

نورماه  می درخشید.

رفته بودند هتل.  مرد اتاق رزرو کرده بود. تا تاکسی بگیرند و بروند، شده بود نیمه شب.

مرد گفته بود ا تاقی روبه باغ برایشان کنار بگذارند.

اتاق دو تخت داشت. جدا ازهم.

 

مرد جوان تر رفت دوش بگیرد، و مرد رفت کنار پنجره. چراغ های دوراستخرروشن بود. درخت ها سایه های غلیظ انداخته بودند. درکُنجی، دونفر کنارمیزی نشسته بودند. درسایه روشن زیر درخت ها.  مرد ازاین فاصله سکوت بینشان را حس می کرد. پیشخدمتی مشغول جمع و جوربقیه میزها بود.

بادی می وزید، نه آنچنان، اما تلاطمی انداخته بود درشاخه ها.  

مرد جوانترازحمام آمد و نیمه خیس افتاد روی یکی از تخت ها. مرد منتظر بود تا مرد جوان تر بلند شود و تخت ها را به هم بچسبانند. نشد. مرد رفت به حمام و وقتی برگشت، مرد جوان ترخواب بود. خرخر نمی کرد،  خُرّی می زد مثل گربه ای که دست روی سرش می ما لی.

 

مرد جوان ترهنوز دراز روی تخت افتاده بود. خودش را بالاتر کشید تا صورتش را از باریکه  درخشان آفتاب، که از لای پرده به توافتاده بود، خلاص کند،  وگفت تو برو، من بعدأ می آم. مرد پرده را کیپ تر کرد ورفت.

 

سبزیِ گل و بوته ودرخت ها، سبزِ ملایم و درخشانی بود و پروانه ها درآفتاب که مایل به حیاط افتاده بود، دور و بر بوته های شاه پسند ولاله عباسی پرمی زدند. بوی گسِ خوش آیندی پیچیده بود، همراه با بوی آجرهای آب پاشی شده.

استخر بی آب بود.

مرد با مدیر هتل سلا م احوالپرسی کرد. مدیر گفت صبحانه را کنار استخر سرو می کنیم.

 آن سوی استخر که سایه بود،  میزها همه پر بود. این سو در آفتاب، خالی.  مرد کنار میزی نشست که گوشه اش در آفتاب بود.

مرد جوانتر آمد.  نشست و گفت که دیشب عجب خوابی کرده و گفت که فکر کند تا صبح بیدار نشده.  مرد گفت که نه،  بیدار نشده. مرد جوان تر پرسید مگر باز بی خوابی به سرش زده بوده.

مرد لبخندی زد، جوابی نداد.

  پیشخدمت صبحانه را آورد. مرد گفته بود که نیمرو بیاورند. مرد جوان تردوست داشت. شروع کردند به خوردن. مرد جوان تر نیمرویش را تمام کرد.  مرد همیشه از غذا خوردن او خوشش  می آمد. با اشتهائی می خورد،  که خودش کمتر داشت. مرد از نیمروی خودش برداشت و در بشقاب مرد جوان تر گذاشت. مرد جوانتر سری تکان داد و مشغول خوردن شد. تمام که شد پرسید

 ساعت چند باید بری.

 ده جلسه است.

تا کی؟

دو، سه ساعتی حتمأ.  چونه زدن هاشون رو که می دونی.

مرد جوان تر خندید

آره.  می دونم.  توهم که از چونه زدن بدت نمی آد.

کارمه.

سکوت کردند و مرد پرسید

تو چی کار می کنی؟

مرد جوان تر گفت که می خوابد. کاری ندارد.

آفتاب گشته بود و سر و شانه مرد جوان تردر آفتاب بود.  چشم هایش حالا بیشتر خاکستری بود تا سبز.

بعد پرسیده بود ازمرد، که او در این یک ساعتی که وقت دارد،  چه می خواهد بکند؟

مرد ابرو بالاکشیده و سر تکان داده بود، هیچ نگفته بود و نگاهش به پرنده ای بود که کنارآبِ بارانِ دیشبِ جمع شده کف استخرِ خا لی نشسته بود و سر خم کرده بود و انگار می خواست خودش را در آب ببیند.

 باریکه ای آفتاب افتاده بود روی سطح آب و پرنده انگار نشسته بودکنار حوضکی نقره ای.

 

مرد جوان تر رفته بود و مرد رفتنش را ندیده بود. مرد صورت حسابی را که  پیشخدمت آورده بود امضاء کرد. بعد بلند شد و دوری در  حیاط زد.

 آجرهای کف به رنگ اخرائی کهنه بودند و هنوزمرطوب. به باغچه ی سمتِ شما لِ حیاط که رسیده بود، بویِ هنوز پراکندهِ شب بوها را که فرو داده بود،  صدای خنده ریز زنی بلند شده بود و پنجره ای به هم خورده بود و در طبقه دوم،  مردی با بالا تنه لخت پرده پنجره را کشیده بود.

مرد برگشت.

رفت به سرسرای هتل و خواست از پله ها بالا برود و برود به اتاق.  روی پله اول مکثی کرد، و نرفت. برگشت.

بازازحیاط رد شد و راهروئی را طی کرد و قدم به خیابان گذاشت.

 

آفتاب خیابان گرم تر بود. 

مرد جوان تر مقابل ویترین مغازه ای ایستاده بود و به اجناس روی هم تلنبار شده نگاه می کرد.

فکر کردم باهات تا سر چهار راه بیام.

مگه نمی خواستی بخوابی؟

برمی گردم می خوابم. وقت هست.

و لبخندی زده بود.

 

از پیاده روی سمت راستی رفته بودند. در سایه ساختمان ها. گرمائی که مرد دیشب روی پله هواپیما منتظرش بود، حالا به صورتش می خورد.

 

از جلسه آمد بیرون، خداحا فظی ها را کرد، از پیاده روی سمت چپی رفت به سمت هتل. در سایه ساختمان ها.

 

مرد جوان تر در غذا خوری هتل نشسته بود.

تلفن که زدی، تازه ازخواب بیدار شده بودم، دستشوئی بودم.

جواب ندادی.

نه دیگه، فهمیدم داری می آی. اومدم اینجا.

 

بعد ازظهر را دراتاق ماند ند، دراز کشیدند. مرد جوان تر پیش از ظهر خوابیده بود و خوابش

 نمی آمد. می خواست  حرف بزند و شروع کرد از پدر بزرگ و مادر بزرگش که دوستشان داشت،  گفتن. از خانه مادر بزرگش و از یک عالم پله هائی که آن خانه داشت. مرد  شنیده بود، اما دوست داشت باز بشنود و گاهی هم  کلمه ای می گفت. در گوشش صدای  مرد جوان تر بود و نگاهش به سقف، که چشم هایش سنگین شد، سقف پائین آمد و صدای مرد جوان تر طنین برداشت و دور شد و دور و رفت، و باز نزدیک شد و آهسته تر و مرد نفهمید چه مدتی گذشته بود که جائی بین خواب و بیداری، صدای آشنائی آرام  صدایش زد و بوئی آشنا  بینی اش را پر کرد و دستی آشنا به موها و صورتش نشست و گرمای بدنی احاطه اش کرد.

 

از صدای شرشر دوش بیدار شد.

پنجره باز بود، پرده آرام تکان می خورد، بوی آجرهای خیس و بوی باغچه های آب داده شده، تو

 می زد.

 

لباس پوشیدند و رفتند. پیاده. از بازار گذشتند و مرد جوان تر گفت ازاین همه بوی ادویه حالش بد

 می شود،  اما دوست دارد در آن ازدحام باشد. بین جمعیت بپلکد.

انتهای بازار میدان گاهی بود و روبرو،  ورودی مسجد.

مرد جوان تر پرسید

همینه؟

 

کاشی ها آبی بودند و فیروزه ای، جا به جا ردّی و لکی زرد، نقش ها از کاشی هایِ کف شروع

 می شد. انگار تمام درخت ها و بوته های آن باغِ چسبیده به دیوار ها،  ریشه و ساقه در زمین شبستان داشتند و شاخه ها و برگ ها را  رها کرده بودند روی دیوارها، همه  در هم پیچ، اما دنبال هم، در جستجوی هم، رو به بالا در حرکت.

 

 به فاصله هائی، مربع هائی تو در تو راه شاخه ها و برگ ها و گل ها را می گرفتند و آن آبشارِ فیروزه و آبی و زردِ سر بالا رونده،  راه کج می کرد و باز شاخه و برگ و گل سر پی هم، تا ابتدای گودی گنبد. از آنجا، انگار که از قیدی رها شده باشند،  ول می شدند، اما دست در دست، تاب می خوردند و پیچ تا آن نوک، آنجا که دیواره گنبد به نقطه ای می رسید، آنجا باز در هم می پیچیدند.

مرد جوان تر دور تر ایستاده بود. دیده بود و قصد رفتن داشت.  نگاهی به مرد انداخت، که مدتی بود بی حرکتی کنار دیوار بود و خیره به کاشی ها وآن نقش و نگار.  سر را آرام بالا و پائین می برد.  چشمش به دنبال پرنده ای بود نشسته بر شاخه ای پائین.  پرنده شاخه به شاخه می رفت و نگاه مرد در پی اش و مرد دلش می خواست بداند پرنده به آن در هم پیچِ  انتهای گنبد می رسد، یا بین راه

می ماند.

 

گشتی در بازار زدند و در میدان بزرگ مقابل بازار.

خرید کردند.

 

شام را کنار رودخانه خوردند. آب آنقدر آرام بود که انگار در جا ایستاده. در همان نیمه تاریک هم،  سبزِ تندی داشت.

 

به هتل که بر می گشتند، پیاده،  مرد جوان تر از این در و آن در می گفت واز گذشته واز دوستان مشترک، و یکی، دو بار دست مرد را در دست گرفت، اما رها کرد.

 

کنار استخر نشستند. چراغ های روی دیوار های حیاط روشن بود. سایه درخت ها به وسط حیاط ریخته بود و با نسیمی که از اینور به آنور می وزید، بالا و پائین می شد.

چیزی نوشیدند و مرد جوان تر گفت که پیاده آمده اند و گشنه اش شده، و خندید .

مرد گفت می خوای نیمروی صبحانه را حالا بخوری؟  مرد جوان تر باز خندید و گفت هر کدوم جای خود رو داره.

نسیم از سمت شمال حیاط آمد و عطر شب بوها را جابجا کرد.

 

مرد پرده ها را باز کرد، نور ضعیف حیاط به اتاق تاریک افتاد و تصویرِ غول شدهِ پرده ها را روی سقف و دیوار انداخت. مرد جوان تر از حمام بیرون آمد و با حوله به دور کمر بسته، رفت به  بالکن.

مرد به حمام رفت، نفس عمیقی کشید و بخار پراکنده در هوا را فرو داد. دستی به روی آینه بخار گرفته کشید و به رطوبت دستش خیره شد و رطوبت را به صورت ما لید.

آب سرد را باز کرد، گذاشت سرد تر شد و زیر دوش ایستاد.

 

از حمام که بیرون آمد، اتاق تاریک بود. چراغ هایِ روی دیوارهایِ حیاط را هم خاموش کرده بودند.  نسیمی از پنجرهِ باز تو می زد، با بوی گس گیاه همراه بود و با خّرگربه ای، که دست به سرش بما لی.

 

مرد جوان تر روی تخت افتاده بود، خودش را بالاترکشید تا صورتش را از باریکه  درخشان آفتاب،  که از لایِ پرده به تو  افتاده بود، خلاص کند. بعد لای چشم ها را باز کرد.

می خواست به مرد بگوید که پرده را بکشد.

تختِ مرد خالی بود و دست نخورده. مرد جوان تر سر بلند کرد.  نگاهی به دور و برانداخت. مرد را صدا کرد. دو، سه بار. بلند شد و درِ حمام را باز کرد. رفت کنارپنجره . 

سبزیِ گل و بوته و درخت ها، سبزِ ملایمی بود و پروانه ها در آفتاب که مایل به حیاط افتاده بود،

دور و بر بوته های شاه پسند و لاله عباسی پر می زدند. آجر های کف، خیس بود. میز ها همه در سایه،  همه خالی. آفتاب هنوز پهن نشده بود.

کفِ استخرِ بی آب،  مرد کنارِ آبِ بارانِ دیشبِ جمع شده  نشسته بود و سر خم کرده بود و انگار

 می خواست خودش را در آب ببیند.

 باریکه ای آفتاب افتاده بود روی سطح آب و مرد  انگار نشسته بود کنار حوضکی نقره ای .