بالا 

صفحه اول
الفبای بی فرهنگی

گوناگون
    یادداشت
نگاهی به
   داستان
   
نمایش
   
   صدا
   

 


 

حول و حوش نوشتن:

شاه کلید های دیالوگ نویسی 1 ،، 2

چگونگی ی داستان سرایی

هر کتابی از زبان خودش حرف می زند

 

 

به یاد هوشنگ گلشیری

 

معیار انتخاب

انتخاب شده از وبلاگ ها:

 

مرتضا، درّصدف سلیمانی ........................................................ چند نکته

ما خاطره ایم، ماهزاده امیری.........وبلاگش دیگر وجود ندارد........... چند نکته

تیله باز: بوی کرفس .......این داستانش دیگر وجود ندارد.... چند نکته

خط سوم: نقاشی .................................................. چند نکته

رویای منطقی، پونه بریرانی ................................... چند نکته

 

 

----------------

انتخاب شده از میان این 64 داستان تجربی در سایت دیباچه.

 

زخم: محسن شمس ................................................ چند نکته

عمو جان قوام، فرناز بهزادی .................................... چند نکته

اسبی برای مردن، علی دستمالی ................................. چند نکته

زندگی روی گُسل، آناهیتا کمالی .................................. چند نکته

غروب تاریک، سودابه آقا میری ................................. چند نکته

نبش قبر، ساناز سید اصفهانی ..................................... چند نکته

دو شبنه ها، ساناز سید اصفهانی .................................. چند نکته

آن طرف کوچه، میلاد میر محمد صادقی ...................... چند نکته

جاده کوهستانی، محمد رضا نظر زاده ......................... چند نکته

وقتی که مُردم، لیلا صابری نژاد ............................... چند نکته

مردی که مثل هیچ کس نیست، لیلا صابری نژاد.............

روز هفتم، کامران عالیان ........................................ چند نکته

گل بهیه، محمود جعفری

داداشی، هادی حکیمیان

رویا، غلام رضا شیری

 

..................................

انتخاب شده از میان این 18 داستان در سایت رمزآشوب.

 

«دو» ی سرعت، عاطفه برزین

اسکارلت اوهارا، آزاده رحیمی

پادافره، علی آرام

 

حتماً لازم است که بنویسم خالد رسول پور در این مجموعه از همه بیشتر نوشته است و در میان هفت داستانی که از او روی این سایت هست دستکم سه تاش تا اوسط کار خوب و خواندنی است. یعنی خطوط نانوشته‌ي بعدي، زن شانزده‌ساله‌ي من، اگر با همان منطقی که تا اواسط کار پیش میروند، دامه مییافتند، داستانهای خواندنی بودند. یا داستان دريا که تجربهی جالبی هم هست اگر با کمی دقت نوشته میشد، کار خوبی از آب در می آمد. (یعنی کمی توجه به رعایت دستور زبان و کمی توجه به منطق روایت خود ِ همین داستان).

بدون شک با کمی دقت در بازنویسی این اتفاق میافتد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

معیار انتخاب من این هاست:

1-     این نویسندگان توانسته‌اند داستان بگویند. (توانسته‌اند من ِ خواننده را از جمله‌ی اول تا جمله‌ی آخر با خود همراه کنند.)

2-     توانسته‌اند داستان را بر محور آن مشکل، یا موضوع پیش ببرند و به شکلی منطقی (با منطق خود داستان البته) به سر انجام برسانند.

3-     جمله‌ها هر کدام برای خود و در کنار جمله‌های دیگر از انسجامی لازم برخوردار است.

4-     غلط غلوط های ابتدایی‌ی روی سایت‌ها را هم ندارد. (یکی دوتا غلط تایپی را به حساب نیاورده‌ام).

5-     تلاش کرده‌ام این معیارها را در هر کدام از این داستان ها، با منطق همان داستان در نظر بگیرم و تا جایی که ممکن است سلیقه‌ی شخصی‌ی خودم را در انتخاب این کارها نادیده بگیرم.

6-     اصلا برایم مهم نیست که کدام یک از این داستان‌ها بهتر یا تأثیرگذارتر از دیگری است. مهم این است که هر کدام حرفی را که خواسته است بزند، در قالب خود ِ همان داستان و با منطق ِ درونی‌ی خود ِ همان داستان زده باشد.

 

پیشنهاد من به خوانندگان این صفحه که یا نویسندگان تازه‌کار هستند یا جوان‌ها، این است که توضیحات مرا ندیده بگیرند واول  خود داستان‌ را بخوانند و بعد از خواندن داستان اگر دوست داشتند روی چند نکته‌ای که من نوشته‌ام کلیک کنند.

---------------------------------

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بوی کرفس: بین چند داستانی که روی این وبلاگ خواندم اگر چه در هر کدام جرقه‌هایی از شعور به داستان‌نویسی دیده‌ام، و شعور به ساخت و ساز و لحن داستان، اما این یکی تک است و کامل است، و اگر چه یکی، دو جمله ی کمی شلخته دارد، اما می‌شود آن را گذاشت جزو داستان‌های خوب فارسی. یعنی در مقایسه با داستان های داستان نویس های ایرانی چیزی کم ندارد. (این حرف من فقط در مورد این داستان اوست).

بالای صفحه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رویای منطقی: از بین چهار داستانی که روی وبلاگ پونه بریرانی هست، این بهترین و کاملترین است. با خواندن این چهار داستان می‌توانم بگویم خانم بریرانی پُر از شور نوشتن است؛ چنان که انگار از همین پُر شوری بی‌قرار شور و حال خود می‌شود و زمین و زمان را به هم می‌ریزد و کنار هم قرار می‌دهد و به هم وصله می‌زند. و خُب، حاصل همیشه از این دست نیست. گاهی کمی نازل‌تر است مثل داستان «باغ رو به رو» اما با کمی ارفاق خواندنی است، چون همان منطقی (کم و بیش) بر آن حاکم است که بر این داستان. و گاهی از آن هم پایین‌تر می‌رود و کمی بی‌ریخت می‌شود، و حاصلش داستانی می‌شود سرسری و الله بختکی به اسم «قناری در الکل» (اگر چه همان شور نوشتن در آن هم موج می‌زند). و چهارمین داستان که روی سایت «جن و پری» هم گذاشته شده انگار اولین تمرین او در داستان نویسی است و با خطاهای خیلی خیلی ابتدایی در نوشتن.

به هر حال اگر این شور و حال و بی‌قراری که روی این وبلاگ موج می‌زند (با نوشتن داستان و توضیح داستان و یک گزارش خوب) کمی با دقت در نوشتن همراه شود، حتماً چندتا از بهترین داستان‌های آینده‌‌ی ما به نام او ثبت خواهد شد (اگر همچنان بنویسد البته).

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خط سوم: نمی‌دانم این دوست عزیز من تا چه حد به داستان‌نویسی فکر می‌کند، اما دو سه نوشته‌ی کوتاه بدون نام دارد که هر کدام داستان کاملی است. و زبانش شُسته رفته است و بدون اضافات.

بالای صفحه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 زخم: انگار گزارش دقیقی است از جبهه‌ی جنگ و داستان کاملاً حرفه‌ای نوشته شده است و به بهترین شکلی ما را می‌برد توی دل فضای جنگ. زبان داستان و شیوه‌ی پرداختن به آن فوق العاده و بی‌نقص است. بدون کوچک ترین ادا اطواری با فشرده ترین دیالوگ ها و به جا ترین کلمات نوشته شده است. و از اصطلاحات مخصوص همین بر و بچه ها استفاده کرده است. لحظه به لحظه اش را انگار راوی داستان زندگی کرده است.

شک ندارم که بهترین داستان ها را خواهد نوشت اگر بخواهد.

بالای صفحه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عمو جان قوام: نثر شُسته رفته است. منسجم است. وراجی ندارد. از عناصری استفاده شده است که همه برای این داستان ضروری است. شخصیت عمو خیلی خوب و ذرّه ذرّه ساخته می شود. انتخاب ننه، تنها شاهد افتادن عمو از پشت بام، بهانه ی خوبی است برای نامشخص ماندن افتادن عمو از پشت بام. و اگر بخواهم با داستان هایی که این روزها روی سایت های مختلف منتشر می شود مقایسه اش کنم، داستانی است که حرفه ای نوشته شده است.

بالای صفحه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

غروب تاریک: داستان می خواهد بدون توضیح دادن مشخص نگرانی ی یک زن حامله را از سقط جنین به ما منتقل کند و این کار را کاملاً فشرده و بدون کلمات بی ربط به ما منتقل می کند. این که می شود این داستان را به شکل های دیگری نوشت، یا وارد جزئیات دیگری شد، حرف دیگری است.

بالای صفحه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نبش قبر: بعدا می نویسم.

بالای صفحه

 

 

 

دو شنبه ها:

بالای صفحه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 آن طرف کوچه: هر داستانی را به شکل های مختلف می شود نوشت. مهم این است که نویسنده چیزی را که تعهد می کند یا قراری را که با خودش یا با خواننده می گذارد رعایت کند. این داستان خیلی فشرده در همین تقریبا یک صفحه این کار را می کند. و مهم این است که در این فشردگی چیزی اضافه ندارد. مرد بچه می خواهد، زن نمی خواهد. همین را می خواهد بدهد و می دهد.

بالای صفحه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جاده کوهستانی: قرار است تصویری بدهد از جنگ و بلاتکیقی. این کار را انجام می دهد. این که می شود بیش تر به عمق رفت یا نرفت حرف دیگری است. به هر حال این کار، در همین حد که هست، برای خودش و در خودش کامل است.

بالای صفحه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ما خاطره ایم: با این یک ذرّه شعوری که دارم، شک ندارم که بهترین داستان ها را خواهد نوشت. (اگر بخواهد، اگر بنویسد، اگر هوای آلوده نفسش را بند نیاورد). چون اولین اصل نوشتن این شور و حالی است که در ماهزاده امیری هست، در دیدن و زنده دیدن و زندگی کردن در لحظه لحظه ها. (حتی اگر این زندگی کردن در حیطه ی کلام او باشد).

نثرش انگار زیر رگبار و در شلوغی دویدن است تا وقتی که زیر سردری پناه بگیرد، یا پناه گرفته زیر سردری از دویدن در رگبار بنویسد، درست آن گونه که دیده است و با همان ضرباهنگی که در آن دویده است. پس چه غم که در این دویدن، آشفتگی گاهی حتی گریبانگیر نظم در جمله می شود. رگبار که بگذرد، وقتی درون اتاقی گرم بنشیند، سرِ فرصت نظم می دهد به این آشفتگی درون تک و توک جمله اش.

بالای صفحه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مرتضا نوشته‌ی: درّصدف سلیمانی

 

داستان‌نویس‌های آینده

مرتضا نوشته‌ی: درّصدف سلیمانی

 

این داستان را روی وبلاگ خوابگرد دیدم با توضیحی از او که پاراگراف‌بندی آن را تغییر داده است. راستش من فکر می‌کنم و شک ندارم که مسئول خوابگرد که یک متن دست و پا شکسته را بالای همین داستان گذاشته است (به اسم داستان)، اصلا صلاحیت ندارد که پاراگراف‌بندی داستان دیگری را تغییر دهد؛ گیرم که دیگری تازه کار هم باشد. (تازه من نمی‌دانم اصلاً چه کسی صلاحیت دارد نوشته‌ی دیگری را پاراگراف‌بندی کند.) البته خوابگرد لطف کرده که آن را توضیح داده است، اما بر اساس همان توضیحی که راجع به پاراگراف‌بندی‌ ِ اصلی ِ این داستان داده است، من متوجه شدم که پاراگراف‌بندی ِ خودِ نویسنده‌ تازه‌کارِ ما با ساخت این داستان همخوان‌تر بوده است تا این که الان هست.

---------------------

اگر چه این داستان بی‌نقص نیست اما برای کسی که ظاهراً دو سه تا داستان نوشته است واقعاً دست خوش دارد. اما نقص داستان در طولانی بودن آن نیست که اتفاقاً حسن این داستان است. نقصی اگر هست در گم کردن محور اصلی داستان است که می‌بایست در لا‌به‌لای همین شوخی‌ها و خنده‌ها و بازی بازی‌ها تنیده می‌شد. با این همه من فکر می‌کنم کسی که در دومین یا سومین داستانش چنین حوصله‌ای به خرج داده است که ما را به این قشنگی توی خانه و محله بچرخاند، حتماً حوصله‌ی بازنویسی ِ آن را هم دارد، یا دست کم در داستان‌های بعدیش این نقص را کم کم برطرف خواهد کرد.

این هم لینک به داستان مرتضا

 

  

بالای صفحه

 

 

 

 

 

 

 

E-Mail: info@sardouzami.com
This is Akbar Sardouzami`s non-commercial site