خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي بايگاني
کپی شده از صفحه ی دیباچه (از روی ناچاری)

دلم نیامد این داستان را این جا نگذارم. اما چون چند سطر آخرش کار را خراب می کند، فقط آن چند سطر را برمی دارم می گذارم به عنوان زیر نویس.

سردوزامی

----------------------------

كل‌بهيه‌

محمود جعفري‌

          كل‌بهيه‌ كه‌ از خواب‌ بيدار شد نيمه‌شب‌ بود. طنين‌ مناجات‌ تازه‌ ازگُلدسته‌هاي‌ مسجد محله‌ پر گرفته‌ بود.
          نشست‌، چشمانش‌ را ماليد تا به‌ سياهي‌ اتاق‌ عادت‌ كند. كورمال‌،رخت‌خواب‌ كناري‌ را دستي‌ كشيد «كي‌ اومده‌؟ چه‌طور مو بيدار نشدم‌!»تعجب‌ كرد از اين‌كه‌ مردش‌ از سفر يك‌روزه‌ برگشته‌ و كنارش‌ خوابيده‌ بود واو بيدار نشده‌ بود. لحاف‌ را كنار زد و بلند شد. دست‌ به‌ ديوار گرفت‌ و تانزديك‌ درِ اتاق‌ رفت‌؛ گرچه‌ تمام‌ گوشه‌ و كنار اتاق‌ و خانه‌ را مي‌شناخت‌ وچشم‌بسته‌ مي‌توانست‌ به‌ همة‌ سوراخ‌ سُنبه‌ها سر بكشد، حتي‌ اگر نيمه‌ شب‌مي‌بود و از هفت‌ خواب‌ ناز بيدار مي‌شد. كليد چراغ‌ برق‌ را در تاريكي‌ پيداكرد «اللهم‌ صلي‌ علي‌...»
          منقل‌ را كه‌ هميشه‌ قبل‌ از خواب‌ زغال‌ مي‌كرد از حاشية‌ ديوار برداشت‌ ودر آستانة‌ درگاهي‌ گذاشت‌. سرش‌ را بلند كرد و به‌ در حياط‌ خيره‌ شد. «انگاردر زدن‌.» گوش‌ تيز كرد. «آخرش‌ خيالاتي‌ مي‌شم‌.» شيشة‌ نفت‌ را از سه‌كُنج‌حياط‌ برداشت‌. برگشت‌ و در تاقچه‌ كبريت‌ را پيدا كرد. به‌ مردش‌ كه‌ خوابيده‌بود نگاه‌ كرد. «هنوز زوده‌، بذار يه‌كم‌ ديگه‌ بخوابه‌.» به‌ حياط‌ آمد. منقل‌ راگيراند. «انگار در زدن‌.» چهار گوشة‌ حياط‌ را كاويد. «اي‌ نصفه‌ شبي‌، چرا اي‌طوري‌ شده‌م‌؟»
          كتري‌ را پُر كرد. كنار منقل‌ جا داد. «تا يادم‌ نرفته‌ برم‌ سيد زهرا را بيدار كنم‌.مي‌ترسم‌ بيچاره‌ خواب‌ بمونه‌. بدون‌ سحري‌.»
          شعله‌هاي‌ آتش‌ِ منقل‌ به‌ نسيم‌ نيمه‌شب‌ به‌ خود مي‌پيچيدند و از كنارة‌درگاهي‌ اتاق‌ تا باغچة‌ خشك‌ وسط‌ حياط‌ همه‌چيز به‌ رنگ‌ زرد و مرده‌اي‌ديده‌ مي‌شد. پشت‌ به‌ شعله‌ها به‌ طرف‌ ته‌ حياط‌ به‌ راه‌ افتاد. از كنار باغچه‌گذشت‌. پرچين‌ طويلة‌ بُزها را دور زد. حياط‌ آن‌قدرها روشن‌ نبود كه‌ همه‌چيزرا به‌ راحتي‌ ببيند. «خدا خيرت‌ بده‌ سيده‌، تو هم‌ با اين‌ نذر و نياز كردنت‌. چي‌!انگار اومدن‌!» برگشت‌ و به‌ درِ حياط‌ خيره‌ شد. مكثي‌ كرد. به‌ طرف‌ در راه‌ افتادو نيفتاد. «خيالاتي‌ شدم‌. مي‌دونم‌ آخرش‌ كله‌ مي‌زنم‌. مگه‌ درد كمي‌يه‌؟هفت‌نفر با هم‌ اونم‌ يك‌جا. خوبه‌ تا حالا كُه‌ نزدم‌. اما والله‌ انگار صداي‌ در...».ايستاد. دو به‌ شك‌ پشت‌ در حياط‌ راه‌ افتاد. بُز نجدي‌ و بزغاله‌اش‌ به‌ ديدن‌سياهه‌اي‌ از اين‌سوي‌ طويله‌ به‌ تاخت‌ جست‌ زدند. كل‌بهيه‌ قدم‌ كوتاه‌ كرد.لرزيد. «خير نبينين‌ كه‌ خونه‌خرابم‌ كردين‌. خونه‌ مو روفتيد. آخرش‌ سر پيري‌كله‌ مي‌زنم‌.»
          سرماي‌ سحر خوش‌خوشك‌ به‌ نسيمي‌ ملايم‌ از دريا مي‌آمد و بر شب‌مي‌نشست‌. دست‌هايش‌ را زير بغل‌ زد و خود را مچاله‌ كرد. به‌ چرخش‌ نگاهي‌از اين‌شانه‌ به‌ آن‌شانه‌ حياط‌ را كاويد، راه‌ افتاد. «سي‌ساله‌ تو اين‌ خونه‌ هستم‌.هيچ‌وقت‌ اي‌طوري‌ نشدم‌. كِي‌ خونه‌ اين‌قد سوت‌ و كور بود؟» پشت‌ اتاق‌بي‌بي‌ سيدي‌ ايستاد. كنار ديوار، با مشت‌، چندبار محكم‌ به‌ ديوار كاهگلي‌كوبيد. منتظر ماند. خروس‌ همسايه‌ خواند. «مگه‌ حالا بيدار مي‌شه‌. اي‌گردن‌...، توبه‌، قربون‌ جدت‌. توبه‌!» مشتش‌ را گره‌ كرد و اين‌بار محكم‌تركوبيد.
          از آن‌سوي‌ ديوار صداي‌ خفه‌اي‌ آمد كه‌ با مشت‌ جواب‌ مي‌داد. «چه‌ عجب‌!بيدار شد.»
          ـ ا... و... هـ...و... خير ببيني‌. اومدم‌.
          كل‌بهيه‌ به‌ آسمان‌ كه‌ تكه‌پاره‌ بود نگاهي‌ كرد. ابرها، گُله‌ گُله‌، خاكستري‌ ونقره‌گون‌ مي‌نمودند. «آخر پاييز شد و يه‌ چكه‌ نباريد. خدا بخواد امشب‌. آره‌.هوا عوض‌ شد. كُه‌باده‌ و نمور. چي‌! در مي‌زنن‌!» برگشت‌. به‌ چهارچوب‌ درحياط‌ خيره‌ شد. «صداي‌ دره‌! آره‌ در مي‌زنن‌.»
          لبش‌ به‌ لب‌خندي‌ باز شد. راه‌ افتاد. «كاشكي‌ دخترا باشن‌. اون‌ پنش‌ تا ديگه‌هر چي‌ هسن‌ پسرن‌.» طويله‌ را دور زد و ايستاد. صداي‌ باد بود. «بر شيطون‌لعنت‌. خيالاتي‌ شده‌م‌.» برگشت‌. رفت‌ به‌ طرف‌ لباس‌هايي‌ كه‌ غروب‌ روز قبل‌شسته‌ بود و روي‌ بند انداخته‌ بود. «جمع‌شون‌ كنم‌ خيس‌ نشن‌. اقلاً بچه‌هام‌رخت‌ تميز داشته‌ باشن‌. شايد اومدن‌. مي‌آن‌. مي‌دونم‌. حتم‌ مي‌آن‌، با اولين‌بارون‌. اي‌ پيرهن‌ عروسي‌شون‌ بودها! منوّر بدبخت‌ اصلاً نفهميد شوهرداري‌يعني‌ چه‌. يك‌ ماهش‌ دو ماه‌ نشد. ننة‌ ابرام‌ هم‌ كه‌ زبونش‌ سرِ ما درازه‌. مي‌گه‌«آره‌، با شما كه‌ وصلت‌ كرد اي‌ بلا سرش‌ اومد.» اگه‌ تا حالا به‌روم‌ نياورده‌، به‌حال‌ مو چه‌ فرق‌ مي‌كنه‌. ابرام‌ هم‌ مث‌ چهار تا پسر خودم‌. برا اونم‌ كبابم‌. اونم‌بدبخت‌... اي‌ شلوار احمده‌. سوغات‌ عموش‌... اصلاً نپوشيدش‌. چي‌!» بازبرگشت‌ و در تاريكي‌ به‌ قاب‌ بلند در خيره‌ شد. همه‌چيز در تاريكي‌ گم‌ بود.منقل‌ از شعله‌ افتاده‌ بود. تك‌ سرما شكسته‌ بود. باد تندتر مي‌وزيد. رخت‌ها رابغل‌ گرفت‌ و به‌ طرف‌ اتاق‌ راه‌ افتاد. آن‌ها را گوشة‌ اتاق‌ روي‌ كومة‌رخت‌خواب‌ها ريخت‌. مردش‌ را صدا كرد: «پاشو. ناوقت‌ نشه‌. پاشو.»
          ـ بيدارم‌. اصلاً نخوابيدم‌. همه‌ش‌ بيدار بودم‌.
          ـ برو يه‌ پاكت‌ تنباكو از انباري‌ بيار. تنباكو نداريم‌.
          منقل‌ را كه‌ زغال‌هايش‌ گُل‌ انداخته‌ بود به‌ اتاق‌ آورد. از اشكاف‌ قوطي‌ چاي‌را برداشت‌. «چاي‌ خشك‌ هم‌ تموم‌ شده‌. دو وعده‌ بيشتر نمونده‌.»
          ـ يادت‌ باشه‌ فردا چاي‌ بخري‌. برا افطار نداريم‌.
          مرد غلتي‌ زد. بعد نشست‌. چفيه‌اش‌ را از زير بالش‌ درآورد و به‌ سرش‌پيچيد.
          ـ تا فردا صد چرخ‌...
          برگشت‌ و از بالاي‌ سرش‌ چوخا را برداشت‌. به‌ دوش‌ انداخت‌ و بلند شد.
          كل‌بهيه‌ قوري‌ را آب‌ گرفت‌. استكان‌ها را كنار منقل‌ گذاشت‌. بي‌آن‌كه‌ به‌مردش‌ نگاهي‌ بيندازد گفت‌: «كي‌ اومدي‌؟»
          ـ نمي‌دونم‌. تو خواب‌ بودي‌.
          به‌ چشم‌هاي‌ مرد، كه‌ مثل‌ شكم‌ ماهي‌ گنديده‌ پُف‌ كرده‌ بود، خيره‌ شد.
          ـ چه‌ خبر؟ چي‌ گفتن‌؟ ديديش‌؟
          ـ هيچي‌. چه‌ خبر!
          مرد چوخا را روي‌ شانه‌ مرتب‌ كرد و از اتاق‌ بيرون‌ رفت‌.
          كل‌بهيه‌، ماهي‌تابه‌ را از اشكاف‌ بيرون‌ آورد. «معلومه‌ كاري‌ نكرده‌. دل‌ ودماغ‌ نداره‌. اگه‌ نه‌ هزاري‌ كه‌ خواب‌ بودم‌، بيدارم‌ مي‌كرد. از اول‌ مي‌دونسم‌.بهش‌ گفتم‌، اينا غيرت‌ ندارن‌. برا ما كاري‌ نمي‌كنن‌. اصلاً نزديك‌ ما نمي‌يان‌.انگار خوره‌ داريم‌. اي‌قد بي‌غيرتن‌ كه‌ حتي‌ برا فاتحة‌ جواد هم‌ نيومدن‌.»
          «نه‌ به‌ خاطر ما، اصلاً به‌ خاطر دخترم‌ كه‌ جوونه‌. چي‌؟... خدايا اي‌ نصفه‌شبي‌. مگه‌ كله‌زدن‌ به‌ چي‌ مي‌گن‌!»
          بلند شد و از تاقچه‌ سفره‌ را برداشت‌. چند لحظه‌ وسط‌ اتاق‌ ايستاد. به‌حال‌خودش‌ نبود كه‌ مي‌خواهد چه‌ بكند. «چرا اي‌طوري‌ شده‌م‌؟» برگشت‌. توي‌درگاهي‌ ايستاد و به‌ سياهي‌ حياط‌ زُل‌ زد. باد در چادرِ سياه‌ شب‌ مي‌پيچيد. «كم‌بدبختي‌ داشتم‌. خيالاتي‌ هم‌ بشم‌. اون‌ دوتا رو كه‌ شش‌ماهه‌ ازشون‌ خبر ندارم‌.يكي‌شون‌ شوهر نكرده‌ بيوه‌ شد. اون‌يكي‌ هم‌ معلوم‌ نيس‌ تا كي‌ بايد حالاحالاها... اين‌يكي‌ هم‌ كه‌ بدتر از اوناي‌ ديگه‌ بيوة‌ خدايي‌ شده‌. ارث‌ باباتون‌ روازم‌ مي‌خواين‌؟»
          از آستانة‌ درگاهي‌ به‌ حياط‌ آمد. «بر شيطون‌ لعنت‌!» پابه‌پا كرد و رفت‌ كنارمنقل‌ نشست‌. ماهي‌تابه‌ را برداشت‌. «ماسيده‌، بذارمش‌ رو آتيش‌ روغنش‌واشه‌.»
          قوري‌ و كتري‌ را كنار منقل‌ جابه‌جا كرد. با سرانگشت‌ زغال‌ها را جمع‌ كردو ماهي‌تابه‌ را روي‌ منقل‌ گذاشت‌. «چه‌ اون‌موقع‌، چه‌ حالا هميشه‌ دست‌شون‌به‌ همه‌جا مي‌رسيد و به‌ صد جا بند بود. هيچ‌وقت‌ برا ما كاري‌ نكردن‌.»
          استكان‌ را برداشت‌. يك‌ دور آب‌ گرم‌ در آن‌ چرخاند. استكان‌ را پر كرد.«حالا اگه‌ بچه‌ها بفهمن‌ كه‌ به‌ اينا رو انداختيم‌. مگه‌ اونا حاضر مي‌شن‌. اگه‌ شيرمنو خوردن‌ كه‌ مي‌شناسم‌شون‌، حاضرن‌ بپوسن‌ و ما به‌ آن‌جور آدما رونيندازيم‌.»
          ـ سلام‌ كل‌بهيه‌. چه‌طوري‌ زايره‌. شؤت‌ خير.
          كل‌بهيه‌ سرش‌ را بلند كرد.
          ـ سلام‌ عيني‌. چه‌طوري‌ سيده‌. بفرما.
          مرد با پاكت‌ تنباكو وارد شد. تنباكو را كنار منقل‌ گذاشت‌. از گوشة‌ اتاق‌قليان‌ را برداشت‌. بي‌ بي‌ سيدي‌ گفت‌: باشه‌ زاير، مو آبش‌ رو عوض‌ مي‌كنم‌.
          مرد قليان‌ به‌ دست‌ گفت‌: نه‌! دستت‌ درد نكنه‌. كار هم‌ دارم‌.
          كل‌ بهيه‌ گفت‌: چرا نمي‌شيني‌ بي‌بي‌. بشين‌.
          بي‌بي‌ سيدي‌ قابلمة‌ كوچكي‌ را كه‌ هم‌راه‌ داشت‌ كنار سفره‌ گذاشت‌.
          ـ زاير، از ديوار كه‌ خواستم‌ بيام‌ اي‌طرف‌ ريخت‌، ننه‌ چشمام‌ ديگه‌نمي‌بينه‌.
          ـ اي‌ چيه‌؟ مگه‌ بهت‌ نگفتم‌ ديگه‌ چيزي‌ با خودت‌ نيار.
          ـ خو ننه‌ نذر كردم‌.
          بي‌بي‌ سيدي‌ پشت‌ به‌ ديوار، كنار كل‌بهيه‌ نشست‌. تكيه‌ داد و از جيب‌پيراهن‌ عربي‌ گشادش‌ مُشتي‌ مشكل‌گشا روي‌ سفره‌ ريخت‌ و دوباره‌ دستش‌ رادر جيب‌ كرد.
          ـ اينا چيه‌؟
          ـ مشكل‌گشاس‌ زايره‌. نه‌ دعا كردي‌ براي‌ بچه‌؟ خوب‌ شد. ننه‌ش‌ اينا را داد.گفت‌ سهم‌ كل‌بهيه‌ را ببر. افطاري‌ نتونسم‌ ببرم‌.
          صداي‌ قُل‌قُل‌ كتري‌ اتاق‌ را پر كرده‌ بود. مرد وارد شد. قليان‌ را كنار سفره‌گذاشت‌ و نشست‌. به‌ ديوار تكيه‌ داد.
          ـ چه‌طوري‌ بي‌بي‌؟ بچه‌ حالش‌ چه‌طوره‌؟
          بي‌بي‌ سيدي‌، به‌ طرف‌ مرد چرخيد.
          ـ داد خدا را شكر. خوبم‌. بچه‌م‌ خوبه‌.
          اول‌ به‌ سفره‌ اشاره‌ كرد و بعد تعدادي‌ مشكل‌گشا را مشت‌ كرد و به‌ طرف‌مرد دراز كرد.
          ـ خدا ايشاالله‌ مشكل‌ِ شما هم‌ بگشا. دل‌تون‌ شاد بشه‌ به‌ همي‌ زودي‌. نذربچه‌س‌.
          مرد دستش‌ را زير مشت‌ بي‌بي‌ سيدي‌ باز كرد. رو به‌ كل‌بهيه‌ گفت‌: «يه‌آب‌جوش‌ بريز. اول‌ يه‌ آب‌جوش‌ بخوريم‌.»
          كل‌بهيه‌ دو تا استكان‌ را كنار هم‌ چيد.
          ـ خوب‌، نگفتي‌ چي‌ شد؟
          مرد تكيه‌اش‌ را به‌ ديوار داد. چوخا را روي‌ شانه‌اش‌ كشيد. جمع‌ نشست‌.
          ـ هيچي‌. مي‌خواستي‌ چي‌ بشه‌؟ گفت‌ اين‌جور كارا سخته‌. برا اين‌جور كارااز دس‌ مو چيزي‌ بر نمي‌آد.
          كل‌بهيه‌ استكان‌ها را آب‌جوش‌ كرد. اولي‌ را به‌ بي‌بي‌ سيدي‌ داد.
          ـ بفرما بي‌بي‌.
          بي‌بي‌ سيدي‌ استكان‌ را گرفت‌ و به‌ مرد تعارف‌ كرد: «بفرما زاير.»
          كل‌بهيه‌ گفت‌: براش‌ ريختم‌. شما بفرما.
          خم‌ شد. بدنش‌ را كشيد و استكان‌ بعدي‌ را جلو مردش‌ گذاشت‌.
          ـ مو كه‌ از اول‌ بهت‌ گفتم‌. نگفتم‌ به‌اي‌ بي‌غيرت‌ رو ننداز.
          مرد استكان‌ را بلند كرد. هورتي‌ از آن‌ را سركشيد. كل‌بهيه‌ گفت‌: «نبات‌انداختم‌. همش‌ بزن‌. صدا مي‌آد.»
          يك‌هو از سر جا كنده‌ شد. بي‌بي‌ سيدي‌ به‌ مرد، كه‌ نگران‌ به‌ كل‌بهيه‌ چشم‌دوخته‌ بود، نگاه‌ كرد. مرد با خودش‌، آرام‌، گفت‌: «بسم‌الله‌.» و به‌ بي‌بي‌ سيدي‌نگاه‌ كرد. كل‌بهيه‌ از سفره‌ شلنگ‌انداز به‌ حياط‌ رفت‌. مرد سرش‌ را چرخاند.گردن‌ كشيد و حياط‌ را نگاه‌ كرد.
          ـ روز به‌روز بدتر مي‌شه‌. فردا برم‌ براش‌ يه‌ سركتاب‌ باز كنم‌.
          ـ نه‌! نه‌ عيني‌. پناه‌ بر خدا مگه‌ چي‌ شده‌؟
          مرد آرام‌ سفره‌ را به‌ طرف‌ خودش‌ كشيد. استكان‌ خالي‌ را كنار منقل‌گذاشت‌.
          ـ وقت‌ و بي‌وقت‌ مي‌ره‌ طرف‌ در. با خودش‌ حرف‌ مي‌زنه‌.
          ـ هر كه‌ جاي‌ اي‌ بود تا حالا به‌ كُه‌ زده‌ بود. مگه‌ كم‌دردي‌ بارشه‌...
          كل‌ بهيه‌ با يك‌ بشقاب‌ خرما داخل‌ شد. كنار منقل‌ نشست‌. بشقاب‌ را مقابل‌بي‌بي‌ سيدي‌ گذاشت‌. با پَر مقنعه‌ ماهي‌تابه‌ را گرفت‌ و وسط‌ سفره‌ گذاشت‌.
          ـ ببخشيد بي‌بي‌، سفره‌ خالي‌يه‌. يه‌كم‌ خرما هم‌ آوردم‌. اما ببخشيد.
          ـ سفره‌ت‌ پايدار باشه‌ عيني‌. چه‌ حرفيه‌. نه‌ اِشْكم‌ توشه‌برداره‌ و نه‌ ديده‌تماشا.
          كل‌بهيه‌ زيرلب‌ گفت‌: اينا برا ما كاري‌ نمي‌كنن‌. چه‌طور برا آسيد كريم‌ كه‌دنيا رو غارت‌ كرد، تونس‌ كاري‌ بكنه‌!
          مرد گفت‌: «مي‌خواسم‌ باشون‌ حجت‌ تموم‌ كنم‌. فردا زبون‌شون‌ دراز نباشه‌كه‌ چرا به‌ ما نگفتي‌.»
          بي‌بي‌ سيدي‌ استكان‌ را از لبش‌ گرفت‌ و گفت‌: «خدا كريمه‌، عيني‌. كس‌بي‌كسون‌ خداس‌.»
          كل‌بهيه‌ چند گرده‌ نان‌ برداشت‌ و جلو بي‌بي‌ سيدي‌ و مردش‌ گذاشت‌.
          ـ هر كي‌ نمي‌دونه‌ تو كه‌ مي‌دوني‌ سيد زهرا. كم‌ براش‌ زحمت‌ كشيدم‌!
          دست‌ راستش‌ را بالا آورد. مقابل‌ صورت‌ بي‌بي‌ سيدي‌ گرفت‌.
          ـ اي‌قدش‌ بود. بزرگش‌ كردم‌. گفتم‌ خدا خوشش‌ نمي‌ياد. طفل‌ اولادپيغمبره‌. يتيمه‌. كم‌ براش‌ لباس‌ شستم‌! تر و خشكش‌ نكردم‌؟ خونة‌ عيالواربوديم‌. شش‌ تا عروس‌. هر روز نوبت‌ يكي‌ بود. اون‌همه‌ كار خونه‌. از بچه‌هاي‌خودم‌ بيشتر بهش‌ نمي‌رسيدم‌! اصلاً مادرش‌ خبرش‌ رو مي‌گرفت‌؟
          ـ مي‌دونم‌. همه‌ را خوب‌ مي‌دونم‌.
          بغض‌ در گلوي‌ كل‌بهيه‌ پيچيده‌ بود. گريه‌ مي‌كرد و نمي‌كرد.
          ـ كلة‌ سحر پا مي‌شديم‌. يه‌ لگن‌ خمير رو بايد پخت‌ مي‌كرديم‌. بعدش‌گوسفندا رو راه‌ مي‌انداختيم‌. بعدش‌ ناشتاي‌ مردا، ناشتاي‌ بچه‌ها. بعدش‌طويله‌ رو جارو مي‌كرديم‌...
          مرد گردة‌ ناني‌ را برداشت‌ و تكه‌ كرد و لقمه‌ گرفت‌. به‌ بي‌بي‌ سيدي‌ گفت‌:«بسم‌الله‌ بي‌بي‌.»
          لقمه‌ را به‌ دهانش‌ برد و رو به‌ زن‌ گفت‌: «ماهي‌ از كجا؟ امروز كه‌ بازار ماهي‌نبود؟»
          ـ بچة‌ كل‌خلف‌ آورد. گفت‌ برا افطارتون‌.
          ـ بچة‌ كل‌خلف‌! چه‌ عجب‌!
          ـ چند روز پيش‌ كل‌خلف‌ اومد درِ خونه‌. پسين‌ِ تنگ‌ بود. تو نبودي‌. گفت‌:كل‌بهيه‌ يه‌ هفته‌اي‌ مي‌رم‌ دريا، بي‌خير و روزي‌، دس‌ خالي‌ برمي‌گردم‌. سر نمازيه‌ دعايي‌ برام‌ بكن‌.
          پاكت‌ تنباكو را برداشت‌ و مشتش‌ را پر كرد و كنار منقل‌ با آب‌ كتري‌ آن‌ راخيس‌ كرد و سر قليان‌ گذاشت‌. منقل‌ را با سر انگشت‌ زير و رو كرد. چند زغال‌سرخ‌ درشت‌ سر قليان‌ گذاشت‌. ني‌ را سر جايش‌ محكم‌ كرد. آن‌ را پيچاند وپك‌ زد.
          ـ زايره‌ يه‌ چيزي‌ بخور. شكم‌ خشك‌ و قليون‌! يه‌ لقمه‌...
          ـ نوش‌ جان‌. مو كه‌ مي‌دوني‌ بي‌سحري‌...
          پُك‌ زد. استكان‌ را از چاي‌ پُر كرد. گفت‌: «مو كه‌ اون‌وخت‌ بچه‌اي‌ نداشتم‌.سه‌تا بودن‌. سه‌تاي‌ خودم‌ يه‌طرف‌ اون‌ هم‌ يك‌طرف‌. همه‌ش‌ به‌ اون‌مي‌رسيدم‌. از همو بود كه‌ بچه‌م‌ مث‌ يه‌ قطره‌ بارون‌ تلف‌ شد.»
          بي‌بي‌ سيدي‌ گفت‌: «كدوم‌شون‌!»
          ـ خدابيامرز دختره‌. پروانه‌.
          مرد لقمه‌اي‌ را كه‌ مي‌خواست‌ به‌ دهان‌ بگذارد از دهان‌ گرفت‌ و گفت‌:«دوتاشون‌. پس‌ ابوالقاسم‌ چي‌!»
          ـ خوب‌ ابوالقاسم‌ ديگه‌ معلوم‌ بود كه‌ اقلاً يه‌ شب‌ تب‌ كرد. مريض‌ شد.
          مرد به‌ لقمه‌اش‌ نگاه‌ كرد، گفت‌: «هر چه‌ بود از سر همي‌ بود. ختنه‌اش‌ كرده‌بودن‌. بچه‌ مريض‌ شد. حصبه‌ گرفته‌ بود. شب‌ خوابيد و صب‌ بيدار نشد.»
          مرد لقمه‌ را گوشة‌ سفره‌ گذاشت‌ و به‌ ديوار تكيه‌ داد. پاچة‌ شلوارش‌ راتكاند. خُرده‌ نان‌هايي‌ را كه‌ كنار سفره‌ ريخته‌ بود جمع‌ كرد.
          ـ يه‌ چاي‌ بريز.
          ـ صد سال‌ ديگه‌ عمر كنم‌، داغم‌ سي‌ پروانه‌.
          بي‌بي‌ سيدي‌ هم‌ از خوردن‌ دست‌ كشيد.
          ـ شُكر. خدا زيادش‌ كنه‌. خدا از رونق‌ نندازش‌. خدا روزي‌ حلال‌ نصيب‌كنه‌.
          و رو به‌ كل‌بهيه‌ كرد و گفت‌: «خدا بيامرزدش‌. ابوالقاسم‌ حصبه‌ گرفت‌.پروانه‌ چي‌؟»
          كل‌بهيه‌ استكان‌ها را چاي‌ كرد و گفت‌: «اون‌سال‌، سال‌ِ ملخي‌، يه‌ چكه‌بارون‌ نيومد. اول‌ِ سال‌ يه‌ نم‌نمي‌ باريد، ديگه‌ هيچ‌. نزديكاي‌ عيد بود انگار.»
          مرد چـاي‌ را هـم‌ زد، گـفت‌: «بـعد از عيد بود.»
          ـ نمي‌دونم‌ ديگه‌. يه‌روز ظهر ديديم‌ آسمون‌ سياه‌ شد از ملخ‌. همچه‌ چيزي‌تو عمرم‌ نديدم‌. آفتاب‌ رو ديگه‌ نديديم‌ تا شب‌ شد. شب‌ مردا رفتن‌ تو غلّه‌ ملخ‌جمع‌ كردن‌. دم‌ صب‌ برگشتن‌. با چند جوال‌ ملخ‌. ناشنايي‌ نخورده‌ قزقون‌ها روبار گذاشتيم‌. وسط‌ حياط‌. افتاديم‌ به‌ ملخ‌ پختن‌. حامله‌ بودم‌. ابوالقاسم‌ تازه‌عمرشو به‌ شما داده‌ بود. هفت‌ قرآن‌ مابين‌. سه‌ تا بچة‌ خودم‌ ولو بودن‌ كسي‌نبود بهشون‌ برسه‌. كسي‌ نبود دل‌ براشون‌ بسوزونه‌. ننه‌ش‌ گفت‌ كل‌بهيه‌مي‌ترسم‌ بچه‌ام‌ از آتيش‌ چيزي‌ش‌ بشه‌.
          ساكت‌ شد. رو برگرداند و از شكاف‌ در به‌ حياط‌، كه‌ هنوز تاريك‌ بود، نگاه‌كرد. خواست‌ بلند شود كه‌ مرد با صداي‌ بلند سينه‌اش‌ را صاف‌ كرد، چهره‌درهم‌ كشيد. كل‌بهيه‌ گردن‌ كشيد و خيره‌ به‌ حياط‌ نگاه‌ مي‌كرد.
          مرد گفت‌: خدايا خودت‌ چاره‌سازي‌!
          و به‌ بي‌بي‌ سيدي‌ نگاه‌ كرد. كل‌بهيه‌ آرام‌ گرفت‌. بي‌بي‌ سيدي‌ استكان‌ خالي‌را جلوش‌ گذاشت‌.
          ـ خدا كريمه‌. اي‌قد فكر نكن‌.
          ـ خودمم‌ مي‌دونم‌. انگار فكري‌ شده‌م‌ سيده‌.
          ـ خدا كريمه‌. مي‌گفتي‌. مي‌گفتي‌ ننه‌ش‌ گفت‌ مي‌ترسم‌...
          كل‌بهيه‌ كه‌ در استكان‌ چاي‌ مي‌ريخت‌ گفت‌: «هيچي‌. ننه‌ش‌ گفت‌ مي‌ترسم‌بچه‌م‌ بسوزه‌. بغلش‌ كن‌ ببرش‌ تو بره‌ها. الحمدالله‌ كل‌بهيه‌ شده‌ بود بچة‌سبك‌پاي‌ خونه‌. بعد از چهار تا شكم‌.»
          استكان‌ را به‌طرف‌ شوهرش‌ دراز كرد.
          ـ بغلش‌ كردم‌. گريه‌ مي‌كرد. مجبوري‌ بردمش‌ تو طويله‌. به‌ مادرش‌ گفتم‌زايره‌ چشمت‌ به‌ بچه‌هام‌ باشه‌. گفتم‌ هر چي‌ باشه‌ خواهرشوهره‌، سر مي‌بنده‌.دل‌ به‌ بچة‌ برادر داره‌. ديدم‌ جيغ‌ پروانه‌ بلند شد، دويدم‌ تو حياط‌، بچه‌ مث‌ مرغ‌سركنده‌ پَرپَر مي‌زد. دست‌ كرده‌ بود تو جوال‌ ملخي‌، كژدم‌ زده‌ بودش‌. فكركرديم‌ ارة‌ ملخ‌ تو دستش‌ شكسته‌. دستش‌ رو ماليدم‌. بچه‌ آرومي‌ نداشت‌. مثل‌جن‌زده‌ها، انگار گندم‌ برشته‌ بود از زمين‌ كنده‌ مي‌شد. مي‌پريد هوا. سر ظهرنشد كه‌ تب‌ كرد. پسين‌ بدتر شد. يه‌ خُرده‌ دواي‌ علفي‌ بهش‌ دادن‌. بچه‌هاي‌ مواگه‌ مي‌مردن‌ هم‌ كسي‌ نمي‌بردشون‌ دكتر. بايد خودم‌ مي‌بردم‌، كسي‌ نبودبراشون‌ سر ببنده‌. خودمم‌ كه‌ تنهايي‌ اجازه‌ نداشتم‌ از درِ خونه‌ يه‌قدم‌ اون‌ورتربردارم‌.
          مرد سرش‌ را پايين‌ انداخت‌. خودش‌ را در چوخا جمع‌ كرد. از گوشة‌ چشم‌به‌ كل‌بهيه‌ نگاه‌ كرد. «سي‌ سال‌ بيشتره‌! آره‌ بيشتره‌. از سر جنگ‌ِ قنوات‌ وبندري‌. چه‌قدر بدبختي‌. چه‌ كتك‌هايي‌ كه‌ نخورد و دم‌ نزد. چه‌قدر زحمت‌.چه‌ شب‌نخوابي‌ها. چه‌ شبايي‌ كه‌ تا صُب‌ كاه‌ كشيد. پابه‌پاي‌ خودم‌. از خرمن‌جاتا خونه‌، تك‌ و تنها نصف‌ِ شب‌. نُه‌تا بچه‌. شوخي‌ نيست‌. دختركي‌ بود اومد تواي‌ خونه‌. نفهميد خوشي‌ چيه‌؟ اون‌ از جووني‌ش‌! حالا هم‌ كه‌. اَه‌. گفتم‌ بچه‌هاديگه‌ بزرگ‌ شده‌ن‌. راحت‌ شديم‌. پامون‌ رو دراز مي‌كنيم‌. چي‌ بگم‌؟ مگه‌ خداببخشه‌. كم‌ ظلم‌ نكردم‌ به‌ اي‌زن‌. هاي‌.»
          كل‌بهيه‌ سرِ قليان‌ را برداشت‌. ني‌آب‌ قليان‌ را درآورد. دود كهنه‌ را بيرون‌داد. قليان‌ را تازه‌ كرد و به‌ بي‌بي‌ سيدي‌ داد. بي‌بي‌ قليان‌ را گرفت‌.
          ـ دودِ غم‌ نكشي‌.
          ني‌پيچ‌ قليان‌ را به‌ طرف‌ مرد دراز كرد.
          ـ زايره‌ خدا كريمه‌. برا همينه‌ كه‌ اي‌قد پيش‌ خدا عزيزي‌ و آبرو داري‌. براهمينه‌ كه‌ مردم‌ عزتت‌ رو دارن‌. به‌ خاطر همي‌ نجابت‌ و قلب‌ِ پاكته‌. جاي‌ِ دورنرفته‌. تو به‌خاطر خدا زحمتش‌ رو كشيدي‌.
          ـ اي‌... سيد زهرا. به‌ جده‌ت‌ قسم‌ هيچ‌ كينه‌اي‌ هم‌ ازش‌ ندارم‌. درسته‌ كه‌روي‌ اي‌ پيرمرد رو زمين‌ زده‌. مو كه‌ هيچ‌، يه‌ باباي‌ غريبه‌، اما، واي‌ كه‌ خالوت‌مي‌شه‌. نه‌ گمونم‌ بيچاره‌تر از مو تو دنيا پيدا بشه‌. خوبه‌ اي‌ دستامو ببرم‌. از بس‌بي‌نمكن‌.
          ـ نه‌ زايره‌، چه‌ حرفي‌ مي‌زني‌. به‌ خدا چند روز پيش‌ رفتيم‌ انجمن‌ خونة‌حاج‌عيدان‌. همه‌ش‌ حرف‌ تو بود. زن‌ حاج‌ عبدي‌ مي‌گفت‌ مرغ‌ گُل‌باقلايي‌م‌گم‌ شده‌ بود. هر چه‌ گشتم‌ پيداش‌ نكردم‌. سه‌ روز نيت‌ كردم‌ تخمش‌ بدم‌كل‌بهيه‌. نمي‌دوني‌ اي‌ زن‌ چه‌ آبرويي‌ داره‌ پيش‌ خدا. آفتاب‌ نشكسته‌ بود. مرغ‌با پاي‌ خودش‌ اومد تو خونه‌. به‌ خدا اي‌قد تعريفت‌ مي‌كردن‌. زن‌ حاج‌ گامورمي‌گفت‌ مو خودم‌ با چشم‌ سر ديدم‌ بارون‌ چهار شب‌ و روزه‌ با يه‌ دعاي‌كل‌بهيه‌ بند اومد. گفتيم‌ دنيا رو آب‌ مي‌بره‌. هر چه‌ نمك‌ پاشيديم‌ زير ناودون‌،هر چه‌ حياط‌ رو جارو كرديم‌، هيچ‌ فايده‌اي‌ نداشت‌. حاج‌ نصير ده‌دفعه‌ اذون‌بي‌وقت‌ گفت‌. فايده‌اي‌ نكرد. همي‌طور مي‌باريد. گفتيم‌ ديگه‌ دنيا رو آب‌ برد.هر چه‌ كِل‌ زديم‌. با يه‌ دُعاي‌ كل‌بهيه‌ بارون‌ بند اومد. خدا كريمه‌ عيني‌. ايشاالله‌بچه‌هات‌ مي‌آن‌. دل‌خوشي‌، دور هم‌ جمع‌ مي‌شين‌.
          ـ نه‌ گمونم‌ سيده‌. يعني‌ تا اون‌موقع‌ زنده‌ هسم‌ و مي‌بينم‌.
          مرد رو به‌ كل‌بهيه‌ كرد و گفت‌: «نه‌ گمونم‌ وقتي‌ مونده‌ باشه‌. قليون‌ رو برابي‌بي‌ چاق‌ كن‌. يه‌ چاي‌ بده‌ بخوريم‌.»
          كل‌بهيه‌ سر قليان‌ را گرفت‌. سوخته‌اش‌ را حاشية‌ منقل‌ كنار كتري‌ خالي‌كرد. مُشتش‌ را از تنباكو پُر كرد. تنباكو را خيس‌ كرد. «چي‌! صداي‌ دره‌. درمي‌زنن‌!» ديد كه‌ مردش‌ و بي‌بي‌ سيدي‌ به‌ او خيره‌ شده‌اند. «لعنت‌ خدا برشيطون‌!» سر قليان‌ را آتش‌ كرد. چند پُك‌ زد. قليان‌ را به‌ بي‌بي‌ سيدي‌ داد. بي‌بي‌قليان‌ را گرفت‌.
          ـ دودِ غم‌ نكشي‌.
          كل‌بهيه‌ استكان‌ چاي‌ را به‌ مرد داد. سفره‌ را جمع‌ كرد. ماهي‌تابه‌ را بيرون‌،كنارِ درِ اتاق‌، تو حياط‌ گذاشت‌. بي‌بي‌ سيدي‌ زير لب‌ گفت‌: خدايا! به‌ اي‌ شب‌عزيز، قسمت‌ مي‌دم‌! اي‌زن‌ رو دل‌خوش‌ كن‌.
          كل‌بهيه‌ به‌ اتاق‌ برگشت‌. آب‌ از سرانگشتانش‌ مي‌چكيد. آستين‌هايش‌ رابالا زده‌ بود و تا آرنج‌ دستش‌ خيس‌ بود. سجاده‌ و چادرنمازش‌ را از بالاي‌ رف‌برداشت‌. با چادرنماز دست‌هايش‌ را خشك‌ كرد. سجاده‌ را وسط‌ اتاق‌ پهن‌كرد. مرد رو به‌ او كرد و گفت‌: «راسي‌، برگشتنا حاج‌ گامورِ تو ماشين‌ ديدم‌.گفت‌ امسال‌ هر چه‌ داشتم‌ و نداشتم‌، تموم‌ هست‌ و نيستم‌ رو بذر خريدم‌ريختم‌ زمين‌. مي‌گفت‌ اگه‌ تا چن‌روز ديگه‌ بارون‌ نياد بيچاره‌ مي‌شم‌. خواست‌سرِ نماز دعاي‌ بارون‌ كني‌.»
          كل‌بهيه‌ مُهر و تسبيح‌ را از سجاده‌ برداشت‌. بوسيدشان‌. مُهر را به‌ قاعده‌گذاشت‌ و تسبيح‌ را در ميان‌ انگشتان‌ چرخاند.
          ـ سيده‌ تا وقت‌ هس‌ چاي‌ بريز، بخور.
          ـ نه‌ عيني‌. خوردم‌. مو هم‌ برم‌.
          پيرزن‌ بلند شد. مرد گفت‌: «حالا نشستي‌.»
          ـ دل‌خوش‌ بنشيني‌. بايد برم‌.
          پيرزن‌ از در بيرون‌ رفت‌. صدايش‌ از حياط‌ شنيده‌ مي‌شد.
          ـ خدا كريمه‌. خدا خودش‌ مي‌دونه‌ كه‌ پاك‌ بودن‌. خدا كريمه‌.
          صداي‌ اذان‌ بلند شد. كل‌بهيه‌ به‌ انتظار پايان‌ اذان‌ نشست‌. تسبيح‌مي‌چرخاند. «چي‌! صداي‌ در! صداي‌ در!»
          ـ نه‌ انگار در مي‌زنن‌؟
          مرد چيزي‌ نگفت‌. به‌ زن‌ نگاه‌ كرد.
          ـ نمازت‌ را بخون‌ زن‌!
          زن‌ قامت‌ بست‌. مرد گفت‌: دعاي‌ بارون‌ يادت‌ نره‌.
          ـ الله‌ اكبر! الله‌ اكبر!
          با دستش‌ اشاره‌ كرد. صداي‌ باد حياط‌ را پُر كرده‌ بود. سر بر سجده‌ داشت‌.زير نور برقي‌ كه‌ آسمان‌ و زمين‌ را روشن‌ كرده‌ بود، بُز نجدي‌ و بزغاله‌اش‌ راديد كه‌ كنار پرچين‌ طويله‌ پناه‌ گرفته‌اند. كل‌بهيه‌ نشسته‌ بود. زير لب‌ زمزمه‌مي‌كرد. دست‌هايش‌ را گشود، بغل‌ تا بغل‌. برقي‌ ديگر سياهي‌ شب‌ را به‌ آتش‌كشيد. ديوارهاي‌ مقابل‌ در روشنايي‌، آني‌، به‌ چشم‌ آمد. صداي‌ رعد اتاق‌ رالرزاند. كل‌بهيه‌ فرياد كشيد: «اومدن‌! ديدي‌ گفتم‌! صداي‌ در اومد.»
          مرد حيران‌ شد. «خدايا خودت‌ رحم‌ كن‌!» آرام‌ گفت‌. شايد كل‌بهيه‌ نشنيد.
          ـ اومدن‌!
          مرد تا خواست‌ چيزي‌ بگويد كل‌بهيه‌ به‌ طرف‌ درگاهي‌ پر كشيده‌ بود. مردپا شد. چادرنماز در آستانة‌ در افتاده‌ بود. آسمان‌ مي‌باريد، پُرپُشت‌ مثل‌ دُم‌اسب‌. سياهي‌ كل‌بهيه‌ به‌ چشمان‌ مرد مي‌آمد و نمي‌آمد. رو به‌ حياط‌ دنگال‌ دادزد: «خيس‌ مي‌شي‌، زن‌، بيا تو.»
          ـ بيا... بيا ببين‌!
          صدايش‌ را در ميان‌ ضربه‌هاي‌ باران‌ نمي‌شنيد. باران‌ زمين‌ و آسمان‌ را به‌هم‌ شلال‌ مي‌كرد. برقي‌ يك‌لحظه‌ حياط‌ را روشن‌ كرد، اما مرد چيزي‌ نديد.چوخا را روي‌ دوش‌ كشيد و پا به‌ حياط‌ گذاشت‌. فقط‌ صداي‌ باران‌ بود.

-----------------------

حذف کردن این چند جمله، ساده ترین پیشنهاد من است برای این داستان که تا این جا را یک دست پیش آمده است (منهای یک چندتایی اشکال جزیی که گاهی نویسنده های ما هم دارند.)


       
   ـ كل‌بهيه‌. كل‌... بهـ... يه‌... كـ... لـ... بهـ... يـ... هـ... يه‌.
          رگبار باران‌ بود و شُرشُر ناودان‌ و صداي‌ بُز نجدي‌ و بزغاله‌اش‌، كه‌ انگارخودشان‌ را به‌ در چوبي‌ طويله‌ مي‌كوبيدند. مرد مدتي‌ دراز زير باران‌ ايستاد وخيس‌ و تليس‌ به‌ اتاق‌ برگشت‌. نشست‌. تكيه‌اش‌ را به‌ ديوار داد. نگاهش‌ به‌حياط‌ و باران‌ بود.
          ـ چي‌! صداي‌ِ درِه‌ انگار...


نسخه قابل چاپ
نظر و امتياز شما به اين متن

شناسه : AS0149
تاريخ ارسال : پنج شنبه 31 شهریور 1384
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين امتياز
به ترتيب بيشترين بازديد
داداشي‌ - هادي‌ حكيميان‌

(امتياز 72) رويا - غلام‌رضا شيري ـ از خوزستان - ايذه

جادة‌ كوهستاني‌ - محمدرضا نظرزاده‌

(امتياز 88) باد پَر را بُرد - بتول‌ عباسي‌

(امتياز 70) تقي خلُّّو - علي آرام

(امتياز 78) شب بود - امين نيكفر - از سبزوار

(امتياز 100) زخم‌ - محسن‌ شمس‌

(امتياز 50) چند داستانک - ملودي خادم ثامني

(امتياز 60) روزهاي‌ خاكستري‌ - محمود خوافي‌

(امتياز 90) پلنگ و فلز - عماد عبادي

(امتياز 94) پيشگوي معبد دلفي - رها رسپينا

(امتياز 84) مادر - مهدي فاتحي

استفراغ - نرگس عباسی

يك آجر - علي طاهري شَلماني

خورزرده - عاطفه آقايي

(امتياز 15) سمفوني رنگ‌ها - نازيلا سلجوقي – از تهران

(امتياز 86) معرکه - علي سالاري - از اصفهان

نامكرر - احمد پوري‌

روز هفتم‌ - كامران‌ عاليان‌

(امتياز 87) صداي گلوله - مهدي معيني مهر

دوازده‌ قدم‌ تا درخت‌ توت‌ - سمن‌ مرادي‌

(امتياز 50) قاب‌ يك‌ تصوير - سارك‌ اعطا

كنارِ ساحل‌ِ آرام‌ - محمدرضا بيگي‌

خط‌ِ صاف‌ - سيامك‌ ايثاري‌

مرغابي‌هاي‌ بنفش‌ - فريده‌ نجم‌آبادي‌

سينما - ترانه جوانبخت

پل ورسك - اكبر اسعدي

گفت‌وگو - سروش‌ رستگار

(امتياز 90) يادداشت‌هاي‌ يك‌ صفحة‌ سفيد - رسول‌ نظرزاده‌

(امتياز 35) نبش قبر - ساناز سيد اصفهاني

(امتياز 85) از عمه‌هايم‌... - منيژه‌ آلبوغبيش‌

وقتي‌ كه‌ مُردم‌ - ليلي‌ صابري‌نژاد

غروب‌ تاريك‌ - سودابه‌ آقاميري‌

كل‌بهيه‌ - محمود جعفري‌

(امتياز 81) زندگي روي گُسَل - آناهيتا کمالي

سياه دره سبز - محمد اذغاب

(امتياز 68) نيم‌ساعت قبل از زلزله - آناهيتا کمالي

(امتياز 80) پوستِ‌ موز - حسين‌ نوروزي‌پور

(امتياز 70) جيغ ويلن - مسعود بهارلو

(امتياز 81) دوشنبه‌ها - ساناز سيداصفهاني

در جست‌وجوي احساس خوش - رويا وهمي‌

چرخ‌ و فلك‌ - غلام‌ رضا معصومي‌

چهارخانه‌ - انوش صالحي

‌پري - محمدمهدي طالقاني‌

ضربه‌ - مينو همدرني‌زاده

چاقوي‌ ضامن‌دار دسته‌مشكي‌ - پرويز شيشه‌گران‌

باز هم‌ زير باران‌ - جلال‌ توكلي‌

(امتياز 83) اسبي‌ براي مردن - علي‌ دستمالي‌ ـ سنندج‌

رابطة‌ پيپ‌ و كتري آب‌ جوش‌ - مريم‌ محمدسليمي‌

سوپ‌ - افشين‌ رئوف‌

عموجان‌ قوام‌ - فرناز بهزادي

آن‌ طرف‌ كوچه‌ - ميلاد ميرمحمدصادقي‌

غريبه‌ - دنا فرهنگ‌

يك‌ گوشة‌ تاريك‌ - سودابه‌ آقاميري‌

فراموشي‌ - سيامك ايثاري

نسيم‌ بهاري - ميلاد ظريف‌

زن‌ در آشپزخانه‌ - جعفر مقدم‌

اتاقِ‌ پدر - سارك‌ اعطا

(امتياز 85) ظهر آن‌ روز - محسن‌ شمس‌

بچه‌اي كه‌ نمي‌خواستم‌ - بتول‌ عباسي‌

سر مقاله | داستان | گفتگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جستجوي پيشرفته | تازه ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate