فقط مرگ
سه روز پيش ديدمش. صبح، ساعت هفت و نيم، توي خيابان وليعصر، نرسيده به جمهوري منتظر تاكسي ايستاده بودم كه جلوم ترمز كرد. شخصي بود. گفتم: مستقيم. خم شد و در جلو را باز كرد. به نظرم آشنا آمد و نزديك بود سلام كنم. گفت: خوبي؟ به نظرم آشناتر آمد. گفتم: اي ... گفت: چكارا ميكني؟ ديدم اصلا بايد آشنا باشد. گفتم: شما؟ گفت: نميشناسي؟ ولبخند زد. صورتش صاف و دوتيغه شده بود. گفتم: به خاطر نميآرم. گفت: همهچي فراموش ميشه! و خنديد و بعد عصبي خنديد. دستهايش روي فرمان ميلرزيد و نگاهش به روبرو نبود، به پيادهرو بود و به عابراني كه ميگذشتند يا در صف اتوبوس ايستاده بودند. گفت: خيلي خندهداره، شمارو با يه رفيق قديمي اشتباه گرفتم. و اين بار بلندتر از پيش خنديد و گفت: به خودت بگو اين ديگه چهجور آدميه تا باورت بشه. و يكجور به شوخي گفت: بگو! بگو! بعد ساكت شد و جدي، جوري نفس كشيد كه احساس كردم چيزي راه گلويش را سد كرده است. گفت: من هميشه اشتباه ميگيرم، تمام طول زندگيام اشتباه گرفتم. رفيقمو پارسال كشتن، بنگ بنگ. توي چشمهام گفت: بنگ بنگ. و خنديد و گفت: درست عين يه تئاتر بود، نه؟ اينبار خندهي تلخي بود يا درستتر بگويم خنده نبود، چيزي شبيه هقهق. نه اصلا صوت بود، صوتي كه ميتوانم بگويم خنده است يا هق هق، يا حتي هيچكدام. صوتي كه من را واداشت به پيادهرو نگاه كنم يا به هر كجاي ديگر كه او نباشد؛ كودكي باشد در آغوش مادري؛ زني باشد يا مردي كه در حاشيهي پيادهرو دود سيگارش را در هوا پخش ميكند.
زد روي ترمز. راهبندان بود. گفت: تقصير من نيست، خيلي شبيه تو بود. و به صورتش دست كشيد و به چشمهايش. جوري كه به نظرم آمد دارد قطرهي اشك گوشهي چشمش را پاك ميكند و بعد چانهاش را مشت كرد: درست شبيه تو! و لبخند زد و اينبار گمان كردم صورتش خسته نشان ميدهد. گفت: ما، يهشب با هم تا خود صبح سرود ميخونديم، دست در دست. و دنده عوض كرد و كمي رفت و ترمز كرد و دستم را گرفت: ولي عجب شبايي بودآ! دستهايش گرم بود ولي ميلرزيد: حالا چكار ميكني؟
- نجاري
- عجب اوضاعيه!
گفتم: ميگذره، زندگيه ديگه، پستي داره، بلندي داره. و لبخند زدم و گفتم: به شما كه نبايد بد بگذره، شما هنوز ماشينتونو دارين، شايد زن و بچهم ... گفت: نه! و ساكت شد و محكم گفت: نه! و باز زير خنده زد. ميخواستم پياده شوم ولي وسط خيابان بوديم و موقعيتي نبود كه بشود پياده شد و آن خندهها كه نميشد به چيزي تشبيهش كرد، و نگاهش كه به نظرم فقط غمانگيز نبود يا اندوهبار، گمانم خالص درد بود.
سر تقاطع انقلاب ترمز كرد. دستش را روي دستم گذاشت و بيشتر دست او بود كه ميلرزيد. چشمهايش ميشي بود و پيشانياش بلند و موهايش را بالا زده بود. روي چانهاش جاي بريدگيي تيغ بود. گويا همين چند لحظه پيش اصلاح كرده بود. دستم را فشرد، ديگر نميلرزيد. گفت: اينبار پرطنينتر ميخونيم! اما صدايش به نظرم پرطنين نبود ولي به هر جهت گفتم: متشكرم. گفت: مطمئنم! و نگاهش به من نبود. بعد گفت: من بايد از اينطرف برم. و به طرف ميدان انقلاب اشاره كرد. گفتم: متشكرم، لطف كردين. و در را باز كردم، اما قبل از اينكه پياده شوم، دوباره دستم را گرفت و گفت: عجب اوضاعيه! لبخند زدم. گفت: وقتي فكرشو ميكنم. و باز خنديد و گويا نميتوانست جلو خندهاش را بگيرد، و من ميخواستم فرار كنم، به هركجا كه ميشود بگريزم، ولي او هنوز دستم را گرفته بود و هنوز ميخواست ادامه دهد. بزاق دهانش را فروداد و گفت: من ديوونه نيستم رفيق، درسته كه تعادلمو از دست دادم ولي ديوونه نيستم. تازه توام اگه جاي من بودي همينجوري ميشدي. يعني اگه ميدونستي كه امروز سر ساعت هشت يه دختر با لباس سياه و روسريي سياه و با يه كيف كوچيكِ سرخ كنار دكهي تلفن ميايسته، همين بالا، نرسيده به چهار راه طالقاني، بدون اينكه لحظهاي نااميدي به خودش راه بده، بلندتر از من ميخنديدي. و خيلي شمرده گفت: ميدوني منتظر كيه؟ منتظر يه مرد كه پيرهن آبي تنش باشه و تو جيبِ پيرهنش يه دستمال قهوهاي كه عينِ يه مثلث از جييبش بيرون زده باشه. و زد زير خنده و اينبار خندهاش بلندتر، اندوهبارتر و دردناكتر از همه لحظههاي قبل به نظرم رسيد؛ خندهاي كه تمام تنم را لرزاند و مرا واداشت تا دستم را از دستهايش بيرون بكشم و از ماشين بيرون بزنم و از خيابان بگذرم، بيآنكه نگاهي به پشت سر بيندازم، به آنجا كه او بود و صداي خندهاش. تند پيش ميرفتم كه دستي را روي شانهام احساس كردم و تنم سست شد، ماندم، نگاه كردم، او بود. گفت: اينو جا گذاشتي. و بستهاي را توي دست من گذاشت يا درستتر بگويم به من تحميل كرد، عين صداي خندهش.
با اينهمه مهم گريختن از او بود كه پريشانم كرده بود. پس از چند قدمي برگشتم تا مطمئن شوم كه نيست. نفس راحتي كشيدم و انداختم توي خيابان و منتظر تاكسي ايستادم. تاكسيها همه پر ميآمدند. نرم نرم ميرفتم. ماشيني بوق زد و من مردد بودم كه برگردم نگاهش كنم. وقتي كه گذشت ديدم تاكسي بوده است. به پشت سرم نگاه كردم، يك تاكسي ديگر هم ميآمد كه از همين صد قدمي ميشد تشخيص داد ’پر است.
دوباره راه افتادم و تازه متوجهي بسته شدم و گوشهاش را باز كردم. پارچهي آبي بود. تمام بازش كردم. پيراهني آبي بود. دست كردم توي جيباش و گوشهي دستمال را بيرون كشيدم و بعد دوباره پيچيدماش توي همان روزنامهي جمهوري اسلامي. يكدفعه ترسيدم و دستهايم شروع به لرزيدن كرد. همانجا ايستادم. ميخواستم بيندازمش توي جوي. فاصلهي زيادي نبود و كافي بود دستم را كمي دراز كنم و رهاش كنم و خود رها شوم و بعد با خاطري آسوده بايستم و به آب نه چندان زلالي كه ميُبرُدش نگاه كنم. حتي دستم را دراز هم كردم، اما نتوانستم، چون از ذهنم گذشت كه قرعهي فال به نام من ديوانه زدند. آنوقت متوجه شدم كه چند دقيقهاي است كنار جوي ايستادهام و به آب كدر و قاذوراتي كه با خود ميبُرُد خيره ماندهام و مردي روبرويم، آنطرف جوي ايستاده و نگاه مرا دنبال ميكند.
راه افتادم. رفتم آنطرف خيابان و به مرد نگاه كردم كه هنوز به همان نقطه از جوي خيره بود. پيادهرو خلوت بود و ميشد نرمنرم رفت ولي نميشد آن بسته را نديده گرفت. يكبار ديگر گوشهي روزنامه را باز كردم، مچ آستيناش را ديدم و دوباره پيراهن را از روزنامه بيرون آوردم و به آن نگاه كردم. يقهاش شماره نداشت، اما به نظرم آمد براي من بزرگ است. فقط يك جيب داشت كه تكهاي پارچهي قهوهاي توش بود. پارچه را بيرون آوردم گذاشتم توي جيب شلوارم و پيراهن را دوباره پيچيدم.
كمي كه رفتم نگاهم افتاد به دكهي تلفن، وحشت كردم. اگر چه اين همان دكه نبود و اينجا سر خيابان بزرگمهر بود، ولي دستهايم ميلرزيد. نزديك دكهي تلفن ايستادم. كسي داخلش بود. شماره گرفت، قطع كرد و بيرون آمد. رفتم تو. بسته را روي تاقچه توي دكه گذاشتم. دست كردم توي جيبام و ميان پول خردها دوريالي را جدا كردم، انداختم تول قلك و ماندم.
صبح اول وقت با كسي كاري نداشتم و بايد ميرفتم كارگاه. شمارهي كارگاه را گرفتم. آقا مرتضي گوشي را برداشت. گفتم: سلام، محمودم، ميخواستم بگم امروز با اجازهتون يه كمي دير ميآم. گفت: مثلا كي؟ گفتم: يه ساعت ديگه. گوشي را گذاشت. گمانم عصباني شده بود. از دكه بيرون آمدم و تند راه افتادم. فكر كردم اگر دير برسم بدون شك دعوامان ميشود، آنوقت دوباره بيكاري است و توي خانه نشستن.
- آقا
كسي دستم را گرفت. بچه محصل بود. گفت: اينو جا گذاشتين. همان بود كه از دكه بيرون آمده بود. كلاسور دستش بود. بسته را به طرفم دراز كرده بود و من داشتم به چشمهايش نگاه ميكردم كه زاغ بود و به سبيلش كه تا يكي دو سال ديگر حسابي درميآمد. گفت: بفرمايين. من دستم را دراز كردم و او بسته را به من داد يا دقيقتر بگويم بسته را روي كف دست راست من گذاشت و رفت و من باز ديدم نميتوانم به طرف كارگاه بروم. اصلا قدمهام ياري نميكرد. برگشتم به پسرك نگاه كردم كه مرا از رفتن باز داشته بود و خودش جلو دكه ايستاده بود.
پس از چند لحظه راه افتادم. آرام ميرفتم و ميدانستم تا چند لحظهي ديگر روبروي همان دكهاي خواهم بود كه مرد گفته است و آن دختر سراپا سياه پوشيده بانگاهي پريشان ونبضي كه مضطربتر از هميشه ميزند ايستاده است و ميدانستم كه هيچكس جز من نميتواند به پريشانياش پايان دهد، اما با اينهمه نميتوانستم سرم را برگردانم و دستكم چهرهاش را ببينم يا آن كيف كوچك سرخاش را و دستهايش را كه احتمالا عين پاهاي من سست شده بود و از درون ميلرزيدند و نميخواستند اين جسم نه چندان سنگين را حمل كنند يا چشمهايم كه نميخواستند به جلو نگاه كنند يا به آن دورتر كه چهار راه طالقاني بود و فقط ميخواستند آن سراپا سياه پوشيده را ببينند.
ايستاده بود. همانگونه كه مرد گفته بود و من با اينهمه گذشتم و به چهارراه رسيدم و از آن هم گذشتم و سريع رفتم آنطرف خيابان.
مسافر زياد بود تاكسي كم. به ساعتم نگاه كردم، هشت و ده دقيقه بود. تا ساعت 9 حتما بايد ميرسيدم. نميتوانستم پياده بروم. آنطرف چهارراه خلوتر بود و فقط دو نفر ايستاده بودند. رفتم آنطرف.
روبروي كيوسك روزنامه فروشي ايستادم. يكي آمد، پر بود. بعد خيابان خلوت بود و فقط يك اتوبوس در ايستگاه قبلي، نرسيده به تقاطع انقلاب- وليعصر ايستاده بود و يكي دو تا شخصي. و دختر كه هنوز ايستاده بود. از اينجا فقط ميتوانستم روسرياش را ببينم و بقيهي تنش، پشت دكهي زرد تلفن پنهان بود.
آژير ماشين پليس خيابان را پر كرد، برگشتم، پليس از بلندگو چيزي ميگفت. از چهار راه گذشت و بعد يك موتور، دو تركه از سمت راستش رد شد و ماشيني كه شيشهاش دودي بود و بعد اتوبوس جلو من ايستاد. ناچار شدم بروم پايينتر. تاكسي بعدي هم پر بود و ساعت هشت و ربع شده بود و دختر آمده بود كنار خيابان روبروي دكهي تلفن ايستاده بود. راه افتادم به طرف دختر و چند قدمي ازش گذشتم. تاكسي رسيد و جاي خالي داشت، گفتم: كريمخان. راه افتاد، جلوي او ايستاد، او هم چيزي گفت و تاكسي گذشت و باز فقط اتوبوس از دور ميآمد. چارهاي نداشتم. بايد پياده ميرفتم. مستقيم به طرف دختر رفتم، جلوش كه رسيدم لحظهاي خيلي خيلي كوتاه مكث كردم و احساس كردم در خلاء معلق و بيوزن ماندهام. در تمام طول زندگيام هيچ لحظهاي اينهمه كوتاه و اينهمه طولاني نبود. اصلا نديدم چه شكلي است، فقط طرحي كلي از او در ذهنم ماند و گمانم صورتش گوشتالود بود، فقط همين.
دلم ميخواست يكبار ديگر برگردم، نگاهش كنم، ولي نتوانستم. از خيابان گذشتم. تندتر از پيش ميرفتم؛ تندتر از همهي لحظههاي زندگيام.
به ميدان كه رسيدم، يك تاكسي ترمز كرد، گفتم: كريمخان. راننده سر تكان داد و سوار شدم. تاكسي پيچيد و ايستاد. جلوش يك شخصي بود و گشتيها داشتند صندوق عقباش را ميگشتند و بعدتر كريمخان خلوت بود و زود رسيدم به كارگاه.
آقا مرتضي گفت: ساعت چنده؟ گفتم: ببخشين. گفت: چيچي رو ببخشم، نخست وزير الان صد تا لايحه امضا كرده. گفتم: كار داشتم. گفت: به من چه كار داشتي! انگار بقيهي مردم كار ندارن، كار داشتم. گفتم: گاهي پيش ميآد. گفت: به من چه که پيش ميآد، انگار من اينجا دارم دنيارو ميچاپم كه هر كي هر وقت دلش بخواد بياد سركار. سرم را انداختم پايين. گفت: خوبه خودتون ميبينين، در ماه بيست روزش لنگ چوب و تخته و هزار كوفت و زهرمار ديگهايم، دو روز هم كه كار هست آقايون كار دارن. اون يكي، مادر جنده بستري شده، تا كار در ميآد يا بستري ميشين يا كار دارين. گفتم: يه امروز واسم پيش اومده ديگه، انقدر غر زدن نداره. گفت: حالا ما غر ميزنيم؟ گفتم: ببين اگه خيلي ناراحتي برگردم؟ گفت: برگرد! برو قبرستون! بچه ميترسونه، گور باباي هر چي آدم بيمعرفته.
از كارگاه بيرون زدم. اكبر آقا آمد بيرون، دستم را گرفت، گفت: برگرد سر كارت مرد حسابي، حالا چه وقت قهر كردنه، اونم تو اين موقعيت. گفتم: اين ديگه شورشو در آورده. گفت: مهم نيست. آدمه ديگه، گاهي عصباني ميشه. اين بيچارهام حق داره. شيش هفت روزه كه تحويل دكورا عقب افتاده. برگرد بابا. اونم تقصير نداره. پيش پاي تو صاحاب كار اومد عصبانياش كرد. گفتم: اصرار نكن! گفت: به خاطر من امروز نرو، بذار يه روز ديگه. سبيلش از خاك اره سفيد بود. برگشتم توي كارگاه و بدون اينكه لباس كارم را بپوشم مشغول شدم. ولي نميتوانستم كار كنم. فكر او نميگذاشت. فكر او كه احتمالا هنوز همانجا ايستاده بود و به خاطر اينكه محملي داشته باشد لابد دورترين آدرس را به تاكسيها ميگفت تا بتواند چند لحظهاي، دقيقهاي ديگر هم انتظار بكشد. فكر او كه فقط در يك نگاه ديده بودمش و ميتوانستم به خود بگويم شانزده سالهايست با صورتي گوشتالو و چشمهايي ... گفتم به تو چه مربوط. به فرض كه دو نفر شبي دست در دست هم تا سپيده صبح سرود خوانده باشند، اينكه دليل نميشود. تازه آن يكي را كه كشتند. كنار ديواري گذاشتند و ماشهها را چكاندند. تئاتر يعني چه؟ تئاتر فقط روي صحنه اتفاق ميافتد. گفتم به فرض كه معصومترين دختر روي زمين باشد و سالهاي سال پريشان و سرگردان آنجا بايستد، مگر من مسئول معصومان روي زمينم؟ من امروز فقط يك نجارم كه بايد به فكر دكورهاي صاحبكاري باشم كه به فكر دكورهاي صاحبكار ديگري است. ولي نتوانستم، چون فقط من بودم كه ميدانستم او، آنجا ايستاده است و فقط من بودم كه ميتوانستم به انتظارش پايان دهم. گفتم وقتي انساني اينگونه پريشان است بگذار همهي دكورهاي جهان همينگونه ناتمام بماند، اصلا بگذار جهان يكباره ويران شود وقتي كه نشود آرامش را در نگاه دختري شانزده ساله ديد.
بستهام را برداشتم و از كارگاه بيرون زدم. تا سر خيابان حافظ را دويدم و سوار كرايه شدم. ماشين خالي بود و تنها مسافرش من بودم كه ميبايست پرشدنش را تاب آورم.
مسافرها محو شده بودند و زمان ميگذشت و مسافر نميآمد و راننده به آينه خيره بود. گفتم: پس مسافرا چي شدن؟ گفت: بله؟ گفتم: تابستون داره ميآد. گفت: تابستون؟ هه، كسخوار تابستون و زمستون! واسه ما چه فرق ميكنه، همهاش يه گهه! مگه فرقي ميكنه؟ و پرسيد: فرق ميكنه؟ گفتم: چي بگم؟ گفت: اگه فرق ميكنه بگو. و در عقب باز شد و دو نفر نشستند و دوباره بسته شد و دوباره باز و بسته شد.
راننده دنده عوض كرد و گفت: براي يه ياتاقان بايد دوهزار تومن بدي، اونوقت از صب تا شب هي بايد دندهي صدتا يه غاز بزني ... من ريدم به اين زندگي با هر چي تابستون و زمستونه! و گاز داد.
فكر كردم نكند رفته باشد؟ اگر ميرفت حق داشت. مگر براي اينكه مردي با پيراهن آبي از راه برسد چقدر بايد انتظار كشيد؟ ميخواستم تقاطع تختجمشيد پياده شوم. اما يادم آمد مسير ويژه است و رسيدن مشكل. چهارراه انقلاب پياده شدم. اينجا تاكسي خيلي مشكل گير ميآمد. بالاخره يكي آمد، پر بود، دومي هم و سومي. گفتم: مستقيم. ايستاد و سوار شدم. گفتم: تا مصدق يا وليعصر. راه افتاد ولي راه نميرفت. ماشينهاي جلو كيپ هم ايستاده بودند و من بيتاب. كسي گفت: مستقيم. و در را باز كرد و تاكسي سالها ايستاد تا مسافر كه پير بود سوار شد. و خيابان همچنان شلوغ بود و بعد كه بالاخره راه افتاديم، چراغ قرمز مگر سبز ميشد!
عابران تك و توك ميگذشتند، آرام، انگار نه انگار كسي با كيف كوچك سرخي كنار آن دكهي تلفن به انتظار ايستاده است. كاش همان وقت رفته بودم سراغش و گفته بودم انتظار كافي است خواهركم، برو، آن مرد نميآيد، يا ميآيد، اما بدون اينكه پيراهن آبي پوشيده باشد.
- آقا چهارراهه مصدقه.
پرسيدم: شما بالا ميرين؟ گفت: بله. گفتم: پس يه ايستگاه بالاتر پياده ميشم. گفت: كرايهتون دوبل ميشه. گفتم: بشه. و پيچيد. و زود رسيد. و من از داخل ماشين به دكهي تلفن نگاه كردم و به اطرافش. كسي نبود. گفتم: همينجا. پشت چراغ قرمز ترمز كرد. نه، نبود. پول راننده را دادم و يكبار ديگر نگاه كردم، كمي آنطرف ترا از دكه زني بچه بغل ايستاده بود و ماندن من بينتيجه بود و بايد ميرفتم تا فردا.
قدم زنان به طرف خانه راه افتادم. وارد خانه كه شدم مادرم از آشپزخانه پرسيد: كيه؟ گفتم: منم. پرسيد: مگه سر كار نرفتي؟ گفتم: چوب نداشتيم. و كفشهايم را داخل راهرو كندم.
بسته را گوشهي اتاق گذاشتم و خودم را روي تخت انداختم و به گچ طبله كردهي سقف چشم دوختم و به تير آهنها كه از زير گچ سايه انداخته بود و روي دو تا از آنها تكهتكه طبله كرده بود. بلند شدم و به ساعت نگاه كردم كه يك ربع به يازده بود. تا فردا خيلي وقت بود و من تمام اين مدت را بايد انتظار ميكشيدم. حوصلهي بيرون رفتن نداشتم. جاگلدانيي چوبياي كه تازةگي ساخته بودم، كنار پنجره بود و يكي دو تا از برگهاي شمعداني زرد شده بود.
رفتم كنار در آشپزخانه ايستادم. مادرم گفت: چاي ميخوري؟ گفتم: نه. موهاي حنايياش از زيرِ چارقدِ سفيدِ گلدارش بيرون زده بود. دلم ميخواست ببوسماش. دلم ميخواست دستهاي حنايي رنگش را كه بوي پياز داغ را در فضا ميپراكند، ببوسم. دوباره به اتاق بازگشتم و دراز كشيدم و به سقف خيره شدم و به آن دكهي تلفن و به دخترك كه آنجا ايستاده بود. صد قدمي با او فاصله داشتم و قلبم تندتر از هميشه ميزد. فكر كردم من كه اين وسط كارهاي نيستم، چرا آمدم؟ جلو مغازهي ساندويچي ايستادم. خودم را در شيشهي ويترين مغازهاي نگاه كردم: مردي با پيراهن آبي و دستمال قهوهاي. راه افتادم. همهي وجودم را وحشت گرفته بود و گويي اين صد قدم فرسنگها فاصله بود. وقتي به او نزديك شدم، كيف سرخش را دست دست كرد. چشمهايش درشت بود. لبهاي خشك شدهام را از هم بازكردم كه چيزي بگويم كه ديدم روي هوا بلند شدم و گويي بازوهايم ميان دو گيرهي محكم خفت افتاده بود. تكاني به خودم دادم و بلند شدم و به آشپزخانه رفتم و در يخچال را باز كردم و شيشهي آب را سركشيدم. مادرم گفت: چقدر عرق كردي مادر.
بوي خوبي در آشپزخانه پيچيده بود. و من دلم ميخواست همانجا كنار مادرم بايستم و به حركت دستش نگاه كنم و به قاشق كه پيازها را زير و رو ميكرد، اما او قطرههاي عرق را ميديد و حالتم را، به اين خاطر به اتاق بازگشتم و كنار پنجره ايستادم و به باغچه خيره شدم. به باغچهي كوچكي كه پر از بوتههاي شمعداني است و به آن دخترك كه ايستاده بود و با چشمهايش به دنبال من ميگشت و به محض اينكه مرا ديد، از جوي گذشت. هنوز صد قدمي با او فاصله داشتم كه خودش را انداخت زير ماشين و صداي كشيده شدن چرخها روي آسفالت خطي را كه مرا به او وصل ميكرد قطع كرد. و عابران ناگهان از حركت بازايستادند، عين من كه از حركت بازايستاده بودم.
پس از لحظهاي مردم دور او جمع شدند. و از بنزي كه آنطرف خيابان ايستاده بود، دو نفر بيرون پريدند و دويدند طرف او و راننده كه از ماشين بيرون آمده بود هاج و واج چيزي گفت و بعد چند نفر با ايستادنشان چشمانداز مرا بستند و آنوقت من آن دو نفر را ديدم كه دختر را روي دست بلند كرده بودند و به طرف بنز ميبردند و يكي كه كنار بنز ايستاده بود در را باز كرد و راننده دويد طرف بنز. آنها دخترك را روي صندليي عقب گذاشتند و راننده كنار در ماشين ايستاده بود ودستهايش را مستاصل تكان ميداد و چيزي ميگفت، اما آنها گوش ندادند. سوار شدند و بنز راه افتاد و من آرام به طرف ماشين ميرفتم، به آنجا كه هنوز دو سه نفر ايستاده بودند.
ماشينها بوق ميزدند و راننده سوار شد، دنده عقب گرفت و كنار خيابان پارك كرد و سرش را روي فرمان گذاشت. و من سكهاي ديدم كه روي هوا قوس برداشت و روي خون دلمه شدهي كف آسفالت خيابان نشست و يكباره بوي تلخ شمعداني خانه را پر كرد و صداي آن مرد بلند شد؛ صدايي كه نميشد گفت خنده است يا هقهق؛ كه بيشتر به صوتي غريب ميمانست كه فقط از حنجره نيست كه بيرون ميزند، كه از تمام وجود برميخيزد و نه تنها تارهاي حنجره را كه تمام تن را ميلرزاند؛ تمام تن او را و مرا و مادر را كه با همهي بوي آشپزخانهاش سر بر شانهام گذاشته بود و ميگريست.