آغاز
داستان
نفس
راحتي كشيد.
تمام تنش خيس
عرق شده بود.
سعي كرد
كابوسي را كه
ديده است به
خاطر آورد،
اما وحشتي را
به ياد آورد
كه نتيجهي آن
بود. وحشتي كه
او را واداشته
بود فرياد بزند.
تنها همين را
به ياد آورد و
صدايش را كه درون
حنجرهاش خفت
افتاده بود و
نميتوانست
بيرون بزند و
راهي ميجست و
نبود و بيشكل
و نامفهوم از
حنجرهاش
بيرون ميزد و
به زوزهي
حيواني
درمانده ميمانست.
زوزه؟ نه، هيچ
چيزي به چيز
ديگري نميماند.
هر چيزي فقط
خودش است و
تشبيه آغازي
است براي يك
شكل كردن اشيا
يا آدمها.
سومين
بار بود كه با
همين كابوس از
خواب ميپريد.
با همين كابوس
گنگ كه تنها
طعم وحشت از خود
باقي ميگذاشت.
هوا روشن شده
بود و نور
خورشيد
اخراييی سمتِ
چپِ شيروانيي
خانهي روبرو
را روشنتر
كرده بود.
دستهايش
را از زير
ملافه بيرون
آورد. ساعت
هفت و بيست
دقيقه بود.
دوباره سعي
كرد آنچه را
كه به وحشتاش
انداخته است
به يادآورد
ولي فقط
توانست جملهاي
را به يادآورد
كه خواسته بود
با فريادي بلند
ادا كند. كجا
ايستاده
بودم؟ بر
بلنديي تپهاي
بود گويا كه
ميخواست از
حنجره به
بيرون پرتابش
كند: نه، من
بستري نيستم
كه هر چيزي...
به پهلوي
راست غلتيد.
نسيم، آرام
كنارهي پرده
را ميلرزاند.
بلند شد. روي
تخت نشست.
پاهايش را توي
شكمش جمع كرد
و دستهايش را
دور مچ پاها
حلقه كرد و به
گلهاي ملافه خيره شد.
شايد
اگر كابوسش را
به ياد ميآورد،
ميتوانست
آرام شود. اما
اكنون ضربهاي
بر او وارد
شده بود و
مشوشِ ضربهي
بعدي مانده
بود تا كي
فرود آيد.
بلند شد.
كنار تخت
ايستاد. كبوتر
چاهي روي شيروانيي
روبرو، زير
بالش را نوك
ميزد. ملافه
را روي تخت
كشيد، منظماش
كرد و از اتاق
بيرون رفت.
حمام سمت
چپ هال بود.
دست و رويش را
شست. حوله را
از كنار آينه
برداشت،
صورتش را خشك
كرد. معمولا ريشش
را سه روز به
سه روز ميزد.
طبق معمول
فردا نوبت زدن
ريش بود، اما
خوش داشت
امروز چهرهي
خود را كاملا
شاداب و سر
حال ببيند.
با كف دست
لكههاي سطح
آينه را پاك
كرد. ريشش را
آرام و به دقت
تراشيد. بعد،
همان گونه كه
به چهرهي خود
نگاه ميكرد،
احساس غريبي
بهش داست داد.
حس كرد بايد تمام
خطوط چهرهي
خود را به خاطر
بسپارد. از
اين احساس
وحشتش گرفت.
چيزي در عمق نگاهش
يا در پس ذهنش
اين احساس را
به او ميداد
كه چهرهاش
رنگ خواهد
باخت، ولي او،
سعي كرد جوري
رفتار كند كه
گويي هيچ
اتفاقي رخ
نخواهد داد.
به اتاق
برگشت. چند
لحظه ايستاد و
دوباره برگشت
جلو آينه.
صورتش
گرد بود و
گوشتالود. چشمهايش
درشت و ميشي
بود و بينياش
دراز و منحني.
مسخره است!
برگشت به
اتاق. همهاش
مال آن كابوس
لعنتي است.
ساعت روي عسلي
زنگ زد. زنگش
طنين خفهاي
داشت. پس از دو
سال منتظر
خدمتش كرده
بودند، امروز
بايد كارش را
از نو شروع ميكرد.
در اين مدت
زندگيش نظم
مشخص نداشت.
دو سه ماه اول
را از پساندازي
كه داشت
استفاده ميكرد.
در خانه مينشست،
مطالعه ميكرد.
بعد در شركت
عروسك سازي
يكي از
آشنايانش كار
ميكرد.
سفارشات را
يادداشت ميكرد.
به تلفنها
جواب ميداد و
عروسكها را
بستهبندي ميكرد.
درواقع
دو سالي بيشتر
سابقهي
تدريس نداشت و
تا آمده بود
به شيوهي
تدريس خود خو
كند، عذرش را
خواسته بودند.
و امروز كه
اواسط سال
تحصيليي 1362
بود، دوباره
اجازهي
كاركردن داشت.
از دوسه
روز پيش
برنامه ريزي
كرده بود.
ساعت هشت كه
از خانه بيرون
ميزد خوب بود
و پنج دقيقهي
بعد سر كلاس
بود. بچهها
ميآمدند، و
تا پشت نيمكتها
جا به جا
شوند، رسيده
بود.
ولي اين
برنامه ريزي
ربطي به امروز
نداشت. امروز
اصلا دلش نميخواست
برود سر كلاس.
لباسهايش
را پوشيد و
روي تخت نشست.
دستهايش را
روي زانوها
گذاشت و به آن
خيره شد.
ساعت هشت
بلاتكليف
بلند شد، جلو
در، كنار جعبهي
خاليي ميوه
كه كفشهايش
را درون آن ميگذاشت
خم شد، كفشهايش
را پوشيد و را
افتاد.
در
ساختمان فلزي
بود و شيشههاي
رنگارنگش مات.
حلقههاي
زنجير وصل شده
به دستگيرهي
زبانهي قفل
ريز بود. شست
دست راستش را
روي دستگيرهي
برنجي قفل
گذاشت و قوس
آن را لمس كرد.
و بعد آرام به
عقب كشيد ولاي
در را باز كرد.
احساس كرد ميخواهد
به محلهاي
ناآشنا وارد
شود. به اين سو
و آن سو نگاه
كرد. كوچه
خلوت بود.
معمولي بود.
در ساختمان را
بست. سعي كرد
فقط به كلاس
فكر كند و به
موضوع درس
امروز.
وقتي كه
تدريس تاريخ
داشت، شيوهي
كارش اينگونه
بود: معمولا
نام كسي را كه
موضوع بحث بود
وسط تخته مينوشت.
خطاش زيبا
نبود ولي سعي
ميكرد چنان درشت
بنويسد كه بچهها،
حتي آنهايي
كه در انتهاي
كلاس نشستهاند،
بتوانند به
وضوح بخوانند.
بعد نام را با كادر
مستطيلي مشخص
ميكرد. اينجوري
بهتر بود. در
تمام مدتي كه
درس ميداد،
بچهها ميتوانستند
نام آن شخص را
ببينند واين
شايد باعث ميشد،
مطالبي كه
گفته ميشود،
البته نه براي
هميشه، دست كم
مدت بيشتري در
ذهنشان باقي
بماند.
شيوهي
تدريساش
تحقيقي وسيع
بود. معمولا
به نوشتهي
خاصي بسنده
نميكرد.
تجربيات
زندگي و
مجموعهاي كه
در آن قرار
گرفته بود، به
او آموخته بود
كه يك پنجره
فقط يك پنجره
است و با تمام
وسعتش معمولا
نميتواند
تمام چشماندازي
را به درستي و
بطور كامل
نشان دهد. به همين
خاطر لحظهاي
اينجا ميايستاد،
در پس اين
پنجره و لحظهاي
آنجا، در پس
پنجرهاي
ديگر و پس از
بارها
نگريستن به
واقعهاي و از
چشماندازهاي
مختلف، ميگفت
اينگونه
بوده است. حرفهايش
دستچين نظريات
مختلف بود و
گاهي كه ميديد
شخصي در هالهاي
از تزوير
پنهان شده است
يا وقايع
نگاران مزوٌر
چهرهاش را
رنگ يا نقابي
ديگر زدهاند
به گونهاي كه
چهرهي واقعياش
را باز نميشود
شناخت، ميگفت
تاريخ گاهي
فقط اين
سطرهاي نوشته
شدهي درون
كتابها نيست.
گاهي بايد با
متون تاريخي
عين خنزرپنزر
جمعكنهاي
توي مخروبهها
رفتار كرد.
گاهي كلمات
حكم همان اشيا
يا همان زبالههاي
بيارزش را
دارند كه بايد
با چوبدستي
همهي آنها
را پس زد و به
دنبال آن شيئي
با ارزش گشت.
در اين ميان
اشارات و
كنايات حكم
همان چيزهاي
با ارزش را
دارند كه آدم
تمام زندگيش
را براي به
دستآوردنشان
از كف ميدهد.
آن وقت
متنهاي
مختلف را كنار
هم ميگذاشت،
با هم مقايسه
ميكرد و از
ميان ضد و
نقيضهايشان
چيزي را به
دست ميآورد
يا به دست ميداد
كه همان
سطرهاي
نانوشته بود.
ولي
امروز نميتوانست.
پس از اينكه
خودش را معرفي
كرد و راجع به
شيوهي كارش
توضيح داد،
متوجه شد كه
درون فضايي به
طرزي غريب
بيگانه
ايستاده است.
خطيبي مشوش بود
در ميان
شنوندگاني كه
باو خيره
مانده بودند.
بايد از جايي
شروع ميكرد.
از كجا؟
چيزهايي گفت.
با تپق زدن پي
درپي چيزهايي
گفت و هنگامي
كه ميخواست
با تمركز
بيشتري جلو
تپق زدنش را
بگيرد، موضوع
اصلي را گم
كرد و درست
وقتي كه داشت
به دنبال
جملاتي ميگشت
كه پردهاي
باشد
پوشانندهي
اين حال،
نگاهش به چشمهاي
يكي از بچهها
افتاد كه در
رديف سوم
نشسته بود.
عادت
نداشت پشت ميز
بنشيند. هنگام
حرف زدن طول و
عرض كلاس را
طي ميكرد و
زماني كه از
قدم زدنهاي
مكرر خسته ميشد
و براي تازه
كردن نفس،
لحظهاي ميايستاد،
حركاتش به دستهايش
منتقل ميشد.
به ندرت پيش
آمده بود كه
بيحركت
بايستد، اما
هنگامي كه
نگاهش به چشمهاي
او افتاد، دستهايش
كه از دو سو
بالا رفته
بود، بيحركت
ماند و رشتهي
كلام از ذهنش
گريخت.
چشمهايش
را بست. آب
دهانش را فرو
داد. پس از
لحظهاي چشمهايش
را باز كرد.
دستهايش را
آرام پايين
آورد. كاملا
بيرمق شده
بود. انگشتهايش
را در هم كرد و
به خطوط روي
پوستش زل زد.
پيش آمده
بود كه با
ديدن سئوالي
در نگاه يكي از
بچهها يا به
دليل لايه در
لايه بودن
حقيقتي كه ميخواست
بيان كند،
رشتهي كلام
از ذهنش
بگريزد. ولي
مهم نبود.
معمولا يكي از
آنها او را
در پيدا كردنِ
سر رشتهي گم
شده در ميان
آن كلاف سر در
گم راهنما ميشد.
اما امروز
كلمهاي از
كسي نشنيد.
شايد به اين
خاطر كه هنوز
چندان چيزي
نگفته بود.
شايد چون در
بحر نگاه آن
پسرك غرقه
بود، نميشنيد.
نگاهش
حالت غريبي
داشت. و
غرابتش بيشتر
از طبيعي
بودنش بود.
چگونه ميشود
گفت؟ نگاهي كه
در پس آن هيچ
چيزي نبود يا همه
چيز بود و
شايد بشود به
خلاءئی تشبيهاش
كرد كه ناگهان
تمام تن آدم را
در برميگيرد.
شايد. و او، در
ميان اين تهي
ناآشنا، بيوزن
و سبك فرود ميآمد،
همچون كابوسهاي
دوران كودكياش
كه روياي
پروازش شكل ميگرفت؟
با چوبدستيي
جادويي از
زمين بركنده
ميشد، آرام و
سبك بالا ميرفت،
برفراز بامها
قرار ميگرفت،
اول محله را
زير پاهايش ميديد،
بعد همهي شهر
را و درست در
اوج آسمان،
ناگهان فرود
ميآمد،
درونش تهي ميشد،
چشمهايش را
ميبست و تنها
ميتوانست به سقوط
بينديشد، به
لحظهي
متلاشي شدنِ
همهي اعضاي
تنش، و آنگاه،
در لحظهي
وقوع ويراني
از خواب ميپريد
و نفس راحتي
ميكشيد. ولي
نه، تشبيه
هميشه احساس
واقعيي
لحظات را زايل
ميكند. ميشود
گفت شباهتي
دور به كابوسهاي
دوران كودكيام
داشت، اما آنجا
به محض ديدن
مجموعهي
شهر، فرود ميآمدم
و در هم شكستن
ناگهاني و
سريع بود، اما
اينجا مسئله
فقط چنگ زدن
به چيزي بود
كه كلمات گمشدهي
من بود ولي به
جاي يافتن آنها
كلمات ديگري
به ذهنم ميآمد
كه معني
كنندهي نگاه
جوانكي بود كه
روبرويم
نشسته بود.
دستهايش
را از هم باز
كرد و در سوي
بدنش رها كرد.
تا به
امروز بارها
پيش آمده بود
كه با نگاه
بيگانهاي
روبرو شود:
درون كلاس وقتي
كه داشت از
فاجعهاي حرف
ميزد؛ در
خيابان زماني
كه از كنار
پيادهرو ميگذشت
و با عابر و
حشتزدهاي
همدردي ميكرد؛
در گوشه و
كنار شهر
هنگامي كه
گروهي،
ناگهان آدم بيپناهي
را دوره ميكردند
و او ميايستاد
تا يك بار
ديگر شاهد در
هم شكستن آدمي
تنها باشد، و
احساس ميكرد
يكي دارد
نگاهش ميكند،
و چون دقيق ميشد،
با همان چيزي
روبرو ميشد
كه احساس كرده
بود، اما
هيچوقت پيش
نيامده بود كه
نگاه كسي تا
اين حد در او
اثر بگذارد.
سرش را
بلند كرد.
نگاهي به
مجموعهي
كلاس انداخت.
گويي فقط ميخواست
حضورِ خودش را
اعلام كند،
چون فورا
نگاهش را از
كلاس برگرفت و
به موزائيكهاي
جلو پايش خيره
شد كه طوسي
بود و به دليل
كهنگي، سطح
صيقلياش را
از دست داده
بود و بيشتر
به سنگريزههايي
ميماند كه در
خاك نشانده
باشند. ناگهان
از تصور اينكه
مدتي است بيحركت
ايستاده است
برخود لرزيد.
با دست لرزان
پاكت سيگار را
از جيب كتش
بيرون آورد،
سر پاكت را
روي دست چپ
زد، دو سه نخ
بطور نامنظم
از پاكت بيرون
آمد، آن را كه
بيشتر از بقيه
بيرون آمده
بود با دست چپ
گرفت، بيرون
كشيد، به
قيلترش نگاه
كرد، بعد طول
سيگار را
برانداز كرد،
آن را ميان لبها
گذاشت. كبريت
توي جيب
شلوارش بود،
بيرون آورد،
سيگار را روشن
كرد، دودش را
بيرون داد. خب...
و باز نگاهش
را برگرفت و
به دود بالا
روندهي
سيگارش زل زد.
دلش ميخواست
چهرههايي را
كه در مقالبش
نشستهاند
يكي يكي ببيند
تا مگر در
ميان آنها با
يكي دو تا
احساس نزديكي
كند، اما
نتوانست،
شاید اگر یکیشان
چیزی میگفت
یا سرفهای میکرد،
میتوانست.
اما با اين
سكوتي كه پهنهي
كلاس را در
خود گرفته
بود، نميشد.
دستهايش همچنان
ميلرزيد.
سيگار را
انداخت زمين.
دستهايش را
هم گرفت.
شروع به
قدم زدن كرد.
پاهايش رمق
نداشت و گويي اصلا
در اختيار
خودش نبود.
خيره به پوزهي
كفشهاي
سياهش، سعي ميكرد
از روي يك
رديف موزائيك
راه برود و
نميتوانست.
احساس
كرد مست
لايعقلي است
در چهارسوق
بازارچهاي
كه گزمهها
قرق كردهاند.
يستاد. شايد
اشتباه كردهام.
پيش ميآيد،
گاهي آدم همانگونه
كه به چيزي
فكر ميكند
نگاهش ميافتد
به طرف
مقابلش. براي
خودم بارها پيش
آمده است.
شايد آن جوانك
هم در چنين
موقعيتي بوده.
نگاهش را روي
اولين نيمكت
سراند. اول دفترچهي
باز را ديد و
خودكار را كه
رويش بود، بعد
دستهايي را
كه از آرنج
روي ميز تا
شده بود و
بعدتر پلوور
سرمهاي را و
نگاهي را كه
شباهتي به
نگاه آن يكي
نداشت. نه،
ولي چيزي آن
دو نگاه را به
هم مربوط ميكرد.
پيش از اين
نتوانست تاب
آورد. با قدمهاي
بلند از كلاس
بيرون زد و به
طرف در فلزي
بزرگ پيش رفت،
و خودش را
درون كوچه
انداخت كه باريك
بود و پيچ در
پيچ.
آدمهايي
را كه از
مقابلش ميآمدند
يا از كنارش
ميگذشتند، نميديد
يا اگر ميديد،
ديدن نبود؛
چيزهايي از
جلو چشمهايش
ميگذشت و او
فقط پيش ميرفت
تا هرچه زودتر
خود را به
خانهاش
برساند.
در را باز
كرد، خودش را
درون خانه
انداخت. همچون
زماني كه كوچك
بود و بچهها
دنبالش ميكردند
و او همهي
نيرويش را جمع
ميكرد، ميدويد
و خودش را در
آغوش مادرش ميانداخت؟
كاش ميشد اين
لحظات را به
گذشته پيوند
زد، اين احساس
را به احساسي
قديمتر، اين
واقعه را به
واقعهاي
دورتر، آنوقت
ميشد بدل زد،
آنوقت به
راحتي ميشد
اشتباهات
گذشته را حذف
كرد، درست پيش
رفت و قضيه را
فيصله داد.
ولي آدمي كه
منم، اينجا
هستم و اگر چه
تمام اين
لحظات نتيجهي
لحظات پيشين
است با اينهمه
مستقل وبيارتباط
با آنهاست،
برشي است از
كلاف پيچ در
پيچ زندگيي
من، از من.
نفس
راحتي كشيد.
به چهارچوبِ
درِ هالِ كوچكِ
خانهاش نگاه
كرد و باز نفس
كشيد و به طرف
تخت رفت، با
لباس روي آن
دراز كشيد، كش
و قوسي به تن
داد. خستگي
ذرات كوچكي
بود كه از كف
پاها و
سرانگشتهايش
بيرون ميزد.
چشمهايش را
بست. گمانم
داستان دارد
آغاز ميشود.
نيم خيز شد.
كتش را
درآورد. كنار
تخت انداخت و
باز دراز
كشيد. آب
دهانش را فرو
داد. لبهايش
خشكيي چند
دقيقهي پيش
را از كف داده
بود. خم شد،
بستهي سيگار
را از جيب كتش
بيرون آورد،
بعد دستش را
دراز كرد و
قوطي كبريت را
از روي عسلي
برداشت، نخ
سيگاري را با
دندان از درون
پاكت بيرون كشيد
وكبريت زد.
سيگار
ميان انگشتهايش
ميسوخت و دود،
خط باريكي بود
كه بالا ميرفت،
ميشكست، پيچ
در پيچ بالا
ميرفت، پهن
ميشد، بيشكل
ميشد و بعد
تنها زاويهي
ديوارِ اتاق
بود و تيغهي
نورِ خورشيد
كه از لاي
پرده به ديوار
افتاده بود.
سيگار را
خاموش كرد.
هنوز چند پك
بيشتر نزده بود.
دوباره روشنش
كرد.
زيرسيگاري را
از روي عسلي
برداشت، روي
سينهاش
گذاشت. باد،
كنارهي پرده
را آرام تكان
ميداد. غلت
زد. صبح پاييز
و اينهمه
گرم؟ نكند اين
هم جزيي از
داستان باشد؟
هميشه از
اينكه
قهرمان
داستاني باشد
وحشت داشت.
اما ميدانست
كه گريزي هم
نيست. بارها
گفته بود هركس
جزيي از تاريخ
است و سراسرِ
تاريخ سلسه
جبالي بيانتهاست
با فراز و
نشيبي بيپايان
و ما هر كدام
در نقطهاي از
آن قرار گرفتهايم
و جزيي از آن
هستيم.
در
مجموعهي
زندگيي 35
سالهاش
داستانها
شنيده بود و
خوانده بود و
ديده بود.
گاهي فكرش را
ميكرد، ميديد
هر كدام از
دوستانش
شخصيتي از
شخصيتهاي
تاريخ بودهاند
و اگر روزي
بخواهد شرح
زندگيي آنها
را بنويسد چه
داستانهاي
اندوهبار و
دردناكي به آن
سلسهي گويي بيانتها
كه اضافه نميشود.
و اكنون ميديد
خودش هم جزيي
از همين
داستان است.
استثنايي
وجود ندارد.
اپيزودي كه
زندگيي او
بود از همين
امروز شروع ميشد؟
از همين لحظهاي
كه روي تخت
دراز كشيده
بود و نگاهش
به گلهاي ريزِ
ملافه بود و
با انگشت
اشاره دور گلي
را خط ميكشيد؟
شايد هم از
كلاس شروع
شود. تفاوتي
در اصل مطلب
ندارد. تنها
بجاي اين
اتاق، اتاق
ديگري است كه
اسمش را
گذاشتهاند
كلاس. درون
كلاس معمولا
يك معلم هست و
چندتا شاگرد
كه هر كدامشان
بايد داراي
مشخصهي خاصي
باشند و هر
كدامشان بايد
يكي باشد در
خود و براي
خود و نه همچون
امروز... آه، به
جهنم! در هر
صورت من بستري
نيستم كه هر
چيزي همچون
جريانِ آرام
يا پرشتابِ
رودي همهي
پهنهي وجودم
را در بربگيرد
و پس از آن فقط
من بمانم و يك
مشت سنگريزه
يا قوطيي
كنسرو خالي كه
رهگذري در من
قي كرده باشد.
به آنچه
ميگفت سخت
اطمينان
داشت، همانگونه
كه آدم از
چهار ديوار
خانهاش
مطمئن است يا
از پايههاي
تختي كه روي
آن دراز كشيده
است و دارد از
پسِ شيارهاي
مواج نور
خورشيد كه روي
پرده افتاده است
به برگهاي
سبز شمعدانيهاي
روي هرهي
مهتابي نگاه
ميكند. با
اينهمه ميترسيد.
ميترسيد
تبديل به همان
بستري شود كه
گفته است. سنگريزههايي
را به يادآورد
كه در كفاش
خواهد ماند و
بوي تلخ
شمعداني خانهاش
را انباشت.
راستي با اين
سنگريزهها
چه ميشود كرد
يا با آن
رهگذر؟
تا صبح
امروز، تا
ساعت هفت و
نيم صبح امروز
آزاد زندگي
كرده بود.
دقيقتر
بگويم در مجموعهاي
كه قرار داشت،
آنگونه كه ميخواست
زندگي كرده
بود. خانهاش
را همان گونه
آراسته بود كه
ميخواست.
قفسهي چوبيي
كتابهايش را
كه با دستهاي
خودش ساخته
بود، روبروي
در، به ديوار
تكيه داده
بود. ميز
تحريرِ كوچكِ
قديمياش را
كه پايههايش
خراطي شده
بود، سمت چپ
اتاق، پشت به
پنجره گذاشته
بود. روي هرهي
مهتابي را
رديف گلدان
شمعداني چيده
بود كه وقتي
نسيم ميوزيد
خانهاش را از
بوي گس تلخ
زنندهشان ميآكند.
شمعدانيها
يادآور
دوران كودكياش
بود و يادآور
مادرش. هر
بهار
تكثيرشان ميكرد
و اكنون دور
تا دورِ هرهي
مهتابيي
كوچك را ساقههاي
آن پوشانده
بود.
روي
مهتابي يك مبل
هم بود. يك مبلِ
قديميي چوبي
كه سالها پيش
با ميز تحرير
و عسلي يكجا
خريده بود.
روكشِ مبل
زرشكي بود و
ظاهرش فرسودهتر
از آن بود كه
آدم بتواند
باور كند هنوز
ميتواند
سنگينيي جسم
او را تاب
آورد. عصرها
گاهي روي همين
مبل مينشست و
به كوچهها
نگاه ميكرد و
به بازيي بچهها
يا به حركتِ
آب درونِ جوي
باريك كوچه كه
گاهي ته خيار،
سيبزميني و
قاذورات
ديگري را با
خود ميبرد.
يكي از
چيزهايي كه به
آن علاقه
داشت، موهايش
بود. موهايش
بلند بود و تا
روي شانهاش
ميرسيد. يكي
دو سالي بود
كه داشت به
مرور سفيد ميشد.
موهايش را
شانه نميزد.
جلو آينه ميايستاد.
يكي دو بار به
آن پنجه ميكشيد
و تمام.
يكي از
دوستانش مدام
دستش ميانداخت.
درويش صدايش
ميكرد. ميخواست
او را شبيه
خودش كند. بهر
حيلهاي
متوسل ميشد.
يك شب كه بهكلي
از او نااميد
شده بود، شوخي
شوخي محاكمهاش
كرد. گفت تو
مرتجعي. من
لبخند زدم و
خيلي آرام
توضيح دادم كه
تو قرار است
جهان را تغيير
بدهي، قرار
است جهان
ديگري بسازي،
مثل همهي
تاريخسازان
ديگر. اما دستپخت
همهي اين
سازندگيها
تا به امروز
اين است كه ميبيني.
ازآن گذشته
براي چنين
كاري بايد
خيلي سخت،
خيلي سنگدل
بود كه من
نيستم. قضيه
به همين سادگي
است. گفت تو
مردهاي! يك
مردهي به
كمال! و چون
اين جمله
راحتش نكرد
گفت تو و آدمهايي
مثل تو همدست
جنايتكارانِ
تاريخاید. من
باز هم لبخند
زدم. گفتم من
فقط من هستم!
آدمي كه ميخواهد
آنگونه
زندگي كند كه
ميخواهد.
از زماني
كه خودش
راشناخته
بود، از هفده
سالگي سعي
كرده بود
اجازه ندهد
مجموعهي
اطرافش خلق و
خوي او را
دگرگون كند،
ولي جريان
انقلاب قويتر
از اين حرفها
بود. خيليها
را پاك از اين
رو به آن رو
كرد. من هم
تغيير كردم.
كمي با ديگران
همراه شدم.
اما اين
دگرگون شدهها
به وحشتم ميانداختند.
وقتي دقيق
شدم، در حركات
و گفتارِ خيليها
بازيگراني را
ديم كه آغاز
نمايشي را
تمرين ميكنند.
آنوقت كمكم
از آنها
فاصله گرفتم و
به كلي از
صحنه بيرون
رفتم. راستش
خيلي غريب
بود. يكي از
دوستانم به جمهوريي
اسلامي ايمان
آورد. جلو
دانشگاه پرسه
ميزد. با
دانشجوها بحث
ميكرد. آنهايي
را كه مخالف
اسلام بودند
نشان ميكرد
تا امروز
بتواند يكي
يكي ترتيبشان
را بدهد. يكي
ديگر مسلماني
واقعي
بود و براي
حفظِ برادران
و خواهرانش،
آدمهايي مثل
او را ترتيب
ميداد. و آن
يكي آن كه
بردهي حزب
طراز نوين
طبقهي كارگر
بود، با كميتهي
مركزي و غير
مركزي جمهوريي
اسلامی همگام
شده بود. اين
يكي سكهاش را
به نام طبقهي
كارگر زده بود
و دوش به دوش
سپاهيان روح
خدا جنايت ميكرد.
و يكي از شريفترين
دوستانم را كه
معلمي
اصفهاني بود،
ضد انقلاب
معرفي كرد تا
از وحشت به
خانه برود و رگهاي
دستش را بزند
و تمام. و در
اين ميان او
همچنان زنده
بود و خود
بود، مردي 35
ساله در آپارتمان
كوچك يك خوابهاي
كه مهتابياش
به اندازهي
يك مبل جا
داشت و سكهاي
اگر بود، اگر
زده بود به
نام خود زده
بود.
اما فقط همين
نبود. گاهي
پيش آمده بود
كه به خاطر
ديگري از
آزاديي خودش
چشم بپوشد. يك
بار ساكِ
كوچكي را كه
ميتوانست
آزادياش را
به خطر
بيندازد، تا
يكي از ميدانهاي
شهر برده بود.
به خاطر دوستي
بود. براي يكي از
دوستان قديميام
مسئلهاي پيش
آمده بود.
بايد ميرفت
سفر. درستتر
بگويم. بايد
فرار ميكرد.
عين همهي سالهاي
زندگياش كه
فرار كرده
بود؟ در هفده
سالگي از
خانوادهاش
گريخته بود،
چون برادرش
ناتوانيي
جنسي داشت و
زن برادرش فقط
پانزده سالش
بود و او نميخواست
ملعبهي دست
اين موقعيت
شود. در بيست و
پنج سالگي از
دوستانش گريخته
بود تا مگر در
تنهايي
معنايي براي
زندگياش به
دست آورد. در
بيست و هفت
سالگي از
تنهايي گريخته
بود تا مگر در
جمعي سياسي به آنچه
ميخواهد دست
پيدا كند و
اكنون در بيست
و نه سالگي
داشت از آنها
ميگريخت تا
مگر در سرزمين
ديگري جبران
مافات كند. آنشب
درون اتاق من
ايستاده بود و
ميگفت نه، من
اين كاره
نيستم؛ من
اعتقاد محكمي
به آنچه انجام
ميدهم ندارم
و بياعتقادي
چيز وحشتناكي
است. ميگفت
من بايد بروم،
اما يكي بايد
اين ساك را تا
نزديكيي
ميدان ببرد. و
در خانهي ما
جز من كسي
نبود و آن ساك،
به نظر او همچون
دارويي بود كه
جمعي را از
مرگ نجات ميداد.
باز هم
پيش آمده بود.
يك بار زني را
در خانهاش
پناه داده
بود. از
دوستان دوران
دانشجويي بود.
از آنهايي كه
آزاديشان را
با هيچ چيزِ
ديگري تاخت
نميزنيد. در
شانزده سالگي
عاشق معلمش
شده بود و با
او خوابيده
بود و نتيجهي
همخوابگياش
را درونِ
مستراح قابلهي
پيري انداخته
بود. در بيست و
يك سالگي عاشقِ
مرد چهل سالهاي
شده بود كه اداي
جوانها را
درميآورد و
در کافههاي
شهر بطري ميشكست
و در كوچهها
و خيابانها
آواز ميخواند.
در بيست و پنج
سالگي به جوان
هجده سالهاي
شوهر كرده بود-
خودش ميگفت
شوهر كردهام-
و پس از يكماه
طلاق گرفته
بود. همهاش
ميگشت. همهاش
به دنبال
آغوشي ميگشت
كه با آن
پناهي بيابد و
نمييافت. هر
وقت ميديدمش
ياد خنزرپنزر
جمع كنهاي
درونِ مخروبهها
ميافتادم.
خنزرپنزريی
غمگين، با
چوبدستي در
ميان زبالهها؟
گفتم كه تشبيه
آدم را تهي ميكند
و از او چيزي
ميسازد كه
نيست. اينكه
او را به
خنررپنزر جمعكنها
تشبيه كنم دور
از واقعيت
نيست ولي نميشود
از بقيهي آدمها
زباله ساخت.
تشبيه كردن
اساسا
رسانندهي
ناتوانيي
انسان است.
وقتي كه نميتوانيم
توضيح بدهيم،
وقتي كه نميتوانيم
حق مطلب را
ادا كنيم،
پناه ميبريم
به تشبيه،
براي اينكه به
راحتي ميشود
گفت
خنزرپنزري
غمگيني است با
چوبدستي در ميان
زبالهها كه
هر وقت چشمهايش
به شيئي براقي
ميافتد با
خود ميگويد
پيدايش كردم،
چوبدستش را
زير بغل ميزند،
خم ميشود،
شيئي براق را
برميدارد،
لمس ميكند، و
متوجه ميشود
كه اينبار هم
اشتباه كرده
است، اينبار
هم انعكاس نور
بودهاست روي
تكهاي از
بطريي
شكسته، يا
انعكاس نور،
روي تنگِ
بلورين و
زيبايي كه در
هم شكسته است.
تا به امروز
به همين سادگي
پيش رفتهاند
و سادگي آغاز
بيرحمي است
خواسته يا ناخواسته.
هر كسي را
بايد
همانگونه كه
هست توضيح
داد.
در سي
سالگي عجول
شده بود. هر
ماه يكي را
انتخاب ميكرد:
كارگر
مكانيكي كه
بوي روغن ترمز
ميداد.
كارمندي كه در
سي و سه سالگي
بازنشسته اش كرده
بودند و تنها
مرگ برايش
حضوري عيني
داشت و همين
گونه هر ماه
يكي را انتخاب
ميكرد، آزاد
و چنان بيپرده
كه كمكم همهي
اعضاي
خانوادهاش
طردش كردند و
بعد دوستانش.
دوستان مذكرش
را خودش يكي
يكي طلاق داده
بود. دوستان
مونثش يكي يكي
طلاقش داده
بودند چون
شوهرهايشان
را ميخواستند.
و اكنون كه
روي تخت يكنفرهي
من نشسته بود،
ميگفت حالا
فقط تو را
دارم. اشك
درون چشمهاي
درشت ميشياش
حلقه زده بود
و ميگفت حالا
فقط تو را
دارم. من دستي
به موهايش كشيدم،
همانگونه كه
موهاي دختركي
را آرام نوازش
ميكنيم. گفت
حالا فقط تو
را دارم. من
پيشانياش را
بوسيدم،
آنگونه كه
پيشانيي بيپناهي
را در نهايت فروتني
ميبوسيم. گفت
حالا فقط تو
را دارم. من
دستهايش را
گرفتم مگر
اضطراب بيپناهي
راه گم كند.
گفت حالا فقط
تو را دارم و
من در آغوشش
كشيدم. تنش
بوي گس
شمعداني ميداد
و بوي تن همهي
ياران شناخته
و ناشناختهام
را. و اي كاش
فقط يك
زن بود، زني
با دستهاي
گرم مهربان و
موهاي بلند
سياه كه زير
نور چراغ ميدرخشيد
و نه پاره
پارهي تن همهي
آنهايي كه بر
او گذشتهاند.
احساس كرد دارد تبديل به همان بستري ميشود كه گفته است. نگاه شاگردهايش را به ياد آورد و لحظاتي را كه بيحر&