الفبای بی‌فرهنگی 7 (جستجو در سایت شهروند)

 

امروز می‌خواستم به یکی از یادداشت‌های شهرنوش پارسی‌پور که چند ماه پیش توی شهروند منتشر شده است نگاهی بیندازم.

خب، برای این کار یک کلیک کردم روی شهروند و خیلی شرافت‌مندانه باز شد، و من هم خیلی شرافتمندانه و با احترام آن بالا، که این پایین باشد، توی جستجو نوشتم شهرنوش پارسی پور.



همین‌طور که دارید می‌بینید نوشته است مورد پیدا نشد. فکر کردم شاید باید فقط بنویسم پارسی پور و نوشتم.

 



فکر کردم شاید باید پارسی‌پور را با این رسم‌الخط یعنی با نیم‌فاصله بنویسم، اگر چه می‌دانستم که چنین چیزی توی دم و دستگاه شهروند و غیر شهروند به ندرت یافت می‌شود. هیچی. نوشتم. اما همین‌طور که خودتان دارید می‌بیند، نیم‌فاصله که زدم چسبید و با این که پارسی‌پور نازنین ما این همه زشت شد، اما باز هم پیدا نشد که نشد.

 

 

بعد فکر کردم ما که خانم پارسی‌پور را زشت کردیم، بگذار شهرنوشش را هم زشت کنیم شاید به نتیجه‌ای برسیم. این بود که نوشتم:

 

 

اما نشد. بعد فکر کردم بگذار یک ماه بروم عقب تر شاید فرجی بشود. یعنی فکر کردم شاید امروز مثلا به هر دلیل که به من مربوط نیست جستجوگر شهروند حالش خوب نیست. آن وقت رفتم توی جمعه 21 اسفند و این همه دقیق نوشتم:

 

 

پیدا نشد و بعد هم

 

 

نشد که نشد.

 بعد فکر کردم ممکن است آقای زرهی یا مثلاً مسئولان تکنیکی‌ی سایت شهروند یک خرده حساب‌هایی با خانم شهرنوش پارسی‌پور داشته‌اند. خُب این جور چیزها توی ایرانی جماعت تا به امروز همیشه بوده است.

مثلا گاهی کافی است تایپیست با یکی خرده حساب داشته باشد، چندتا کلمه یا جمله را یک جوری می‌زند که نامفهوم باشد. یا مثلا کافی است همین هفته‌ی گذشته مثلا به صفحه‌بند نشریه سلام نکرده باشی، تا یک پاراگراف از نوشته‌ات را حذف کند، یا اصلا با سردبیر سر سنگین شده باشی که اصلا خودت را تا اطلاع ثانوی حذف کند.

خلاصه فکر کردم یکی از این جور دلایل باعث شده که به جستجوگر بگویند هر کس دنبال این پدرسوخته گشت، پیداش نکن. این بود که فکر کردم یک اسم دیگری را بنویسم. بین خودمان باشد آمدم اسم یکی دوتا از همین‌هایی را که هفته‌ای دو بار توی شهروند چرت و پرت‌ می‌نویسند، توی جستجو بنویسم، حیفم آمد. چون راستش من از این که بعضی اسم‌ها روی سایتم نوشته شوند یک جورهاییم می‌شود. این بود که گفتم چه کسی بهتر از خودم. خُب بالاخره یک بار هم یکی از شاه‌کارهای خودم را منتشر کرده بودند. اما فکر کردم اگر توی نشریه‌ای قرار باشد به جستجوگرشان بگوید اسم کسی را پیدا نکن، بدون شک اولین اسمی که به‌ش می‌دهند همین اکبر سردوزامی است.

دلیلش هم نوشتن همین جور چیزهاست و توقعات به جا داشتن از آدم‌هایی است که می‌خواهند زندگی کنند و کسی هم نگوید ببخشیدها، بالای چشم‌تون، یعنی بغل ابروتون، یک کمی ان دماغی شده. البته اگر این جور چیزها را آدم توی دانمارک برای یک نشریه بنویسد، کلی هم از آدم تشکر می‌کنند. مثلا یک بار در یک نشریه ادبی که اسمش استاندارد است و خیلی هم مجله‌ی حسابی است دیدم جلال آل‌احمد را نوشته‌اند جمال آل‌احمد بعد هم از او به عنوان یک فیلسوف ایرانی حرف زده‌اند. نوشتم که در مقاله‌ی شما دوتا اشتباه شده: یکی این که ما جمال آل احمد نداریم، دوم این که اصلا ما توی ایران فیلسوف نداریم که یکیش آل احمد باشد.

جونم براتون بگه: چنان نامه‌ی تشکرآمیز برام نوشتند که تا سه ماه فکر می‌کردم یک پُخی هستم. آخه تا سه ماه هم نشریه‌شان را برام فرستادند. (البته نشریه مثل این شهروند تبلیغی نبود که از آن پول در بیاورند و مثل خیلی چیزهای فرهنگی دیگر دانمارکی کسری بودجه‌شان را دولت پرداخت می‌کند و خلاصه هر شماره‌اش آن روزها گمانم چهل کرون پولش بود.) اما خُب، برای ایرانی اگر از این‌جور چیزها بنویسی، تشکر که نمی‌کنند هیچی، فوراً به جستجوگرشان می‌گویند این مادرقحبه‌رو حذفش کن بره! بعد تازه به رفیق، رفقا و فک و فامیل‌شان هم می‌گویند حواست به این مادرقحبه باشه! خُب، توی دوران ما که این‌جوری بوده. تقصیر هر کس باشد تقصیر من یکی نیست.

حالا تازه تا این ‌حدش را من به‌شان حق می‌دهم. اما گاهی به شیوه‌های ایرانی هم متوسل می‌شوند و آن وقت است که آدم گرفتار وحشت می‌شود.

یک داستان وحشت‌آور بی ربط:

توضیح: این داستان وحشت آور فقط از این نظر که به روحیه‌ی اکثریت ایرانی‌ها نزدیک است این‌جا آورده می‌شود، وگرنه اصلا جاش این‌جا نیست.

سال‌ها پیش، آن وقت که تازه از ایران آمده بودم و خودم هم خیلی ایرانی‌تر از ایرانی‌ها بودم، برای این که این ایرانیت را از خودم دور کنم، توی آن کمونی که بودم با مسئولان سازمان پناهندگی صحبت کردم و به کمک یک خانم خوشگل و ناز دانمارکی که دومتر و یازده سانت قدش بود و من وقتی کنارش می‌ایستادم برای این که باهاش حرف بزنم گردنم درد می‌گرفت، یک جایی درست کردیم به اسم نمی‌دانم چی چی‌ی فرهنگی. (از همین جاهایی که الان توی اسکاندیناوی و مسکاندیناوی فراوان است و لازم به توضیح نیست که همه‌اش یک جور کاسبی است، مثل هر جور کاسبی‌ی دیگری، فقط صفت فرهنگی را با خود حمل می‌کند.) بعد چون که ایرانی‌ها (منهای چندین‌تا انگشت شمار) آن روزها هم مثل همین الان، با فرهنگ و این‌جور چیزها زیاد رابطه‌شان خوب نبود و اصلا فرهنگ را فقط و فقط به عنوان یک کلمه‌ی افتخارآمیز به کار می‌بردند، من (آن روزها) فکر می‌کردم از همه‌ی آن‌ها ایرانی‌ترم، با خودم گفتم از سر نرود اگر طویله، به قول یکی از استادهای گاهی‌ وقت‌ها باحالم، باید که فشار آورد به کونش. اما از شما چه پنهان قبل از این که ما مقدمات به کونش فشار آوردن را بچینیم، همان‌جور که داشتیم تلاش می‌کردیم که ببینیم به چه شکل و تا چه حد می‌شود فشارآورد، دیدیم انگار ماتحت مبارک خودمان دارد آش و لاش می‌شود.

خُب، بالاخره همین جوری بی‌مقدمه که نمی‌شود مردم را جمع کرد و کار فرهنگی کرد، آن هم توی آن روزگار که توی این کپنهاگ حتی یک کتاب غلامحسین ساعدی پیدا نمی‌شد. این بود که نشستم و کلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که برای فشار آوردن به کونش، فقط یک راه وجود دارد، آن هم متوسل شدن به آش رشته و قرمه سبزی و کوفته تبریزی و این چیزهاست.

جای شما خالی، اول از همه یک آشپزخانه برای این پایگاه فرهنگی تدارک دیدیم، بعد یک سالنی که بشود توش نشست و قرمه سبزی و این جور چیزها خورد و یک پخش صوت شش‌تا بلندگودار که بشود باهاش آهنگ‌های دامبولی کُسم، دامبولی کُسم، سه راه شمرون تو کُسم، باهاش پخش کرد و خلاصه جای همه دوستان و دشمنان خالی، هفته‌ی اول یک خورشت قرمه‌سبزی به ملت دانمارکی و ایرانی و عرب و پاکستانی و سومالیایی دادیم به علاوه میوه و قهوه، 15 کرون، (که روز قبل از مشتری‌ها گرفته بودم) و چون بودجه (یعنی نفری 15 کرون) دست خودم بود، به کسی چیزی نماسید، جز پیازخرد کردن و دیگ شستن و این حرف‌ها (البته نصف سیب‌زمینی‌ها را هم خودم پوست گرفتم که کسی دشمنی نکند و کلفت کلفت پوست بکند و موفق شود این جوری چوب لای چرخ کار فرهنگی‌ی ما بگذارد.)

هیچی، شب اول از هفته‌ی اول به خوبی و خوشی برگزار شد، و معلم‌های دانمارکی‌ی ما هم عشق کرده بودند که یک غذای هفتاد، هشتاد کرونی را با 15 کرون خورده‌اند.

شب دوم که هفته‌ی دوم بود کلم‌پلو داشتیم و خلاصه عین هفته‌ی پیش وقتی برنج و بقیه‌ی خرده ریزها را خریدیم، بقیه‌ی پول‌ها را برداشتم و با یکی از بچه‌ها رفتیم گلابی یا انجیر سیاه خریدیم و وقتی که من دیدم باز نشسته‌ام کنار فاطمه خانم یا شاید هم زهرا خانم (که عین همه‌ی مادرهای مهربان و بی‌شیله پیله بود) و دارم سیب زمینی پوست می‌کنم، متوجه شدم که فشار آوردن به کونش که استاد ما می‌گفت عجب فلاکتی است.

الان دیگر یادم نیست که این آشپزی‌ی مقدماتی ما برای رسیدن به کار فرهنگی (که بعدها بدون شک می‌شد یکی از همین بقالی‌های فرهنگی‌ی امروز) یک ماه طول کشید یا دو ماه، اما به هر حال تا وقتی که قرمه سبزی بود و خورشت بامیه و از این حرف‌ها، و ما هم سیب زمینی پوست می‌کندیم، اگر چه نیروهای شیطانی‌ی درون ایرانی جماعت آن زیر زیرها داشت یک کارهایی می‌کرد که اتوریته را از دست ما بگیرد، (یعنی بودجه‌ی 15 کرونی‌ی بلیط غذا را، و چاقوی مخصوص سیب زمینی پوست کندن را) اما چون آن زیر زیرها بود، درست حالت جنبش‌های زیرزمینی را داشت که از چشم آدم مخفی می‌ماند.

اما به محض این که یک کمی از مقدمات گذشتیم و خواستیم یک شب را هم به کار فرهنگی‌ی غیر از قرمه سبزی و کلم پلو و خورشت بامیه بکشانیم، آن نیروهای پنهانی عیان شدند. یعنی ما برای یک شاعر و نویسنده‌ی دانمارکی، یک ایرانی که اولین فیلمش را ساخته بود، و سه چهارتا دیگر که یادمان نیست کی بودند دعوت‌نامه دادیم و قرار شد این هفته روی کلم‌پلو و میوه و قهوه، یک مشت هم شعر و داستان و حرف در باره‌ی فیلم و این حرف‌ها باشد، و خودم هم که تازه از ایران آمده بودم بیرون قرار بود کشفیاتم را راجع به رمان چشم‌هایش بگویم که هنوز که هنوز است (به دلیل ساختاری که انتخاب کرده است) توی ادبیات فارسی جامع‌ترین نگاه را به زن دارد. کشف مهمی بود و من دل توی دلم نبود که آن را به دیگران منتقل کنم. (البته اگر به ناخودآگاهم رجوع می‌کردید، داشتم می‌رفتم مقدمات بقالی‌ی فرهنگی‌ی آینده را تدارک ببینم.)

هیچی، جونم براتون بگه، دو روز مانده بود به این شب فرهنگی که در واقع همان فشار آوردن به کونش بود، که ما دیدیم آن فاطمه خانم یا زهرا خانم توی راهروی مدرسه جلو ما را گرفته و بغض کرده که اکبر آقا اینه دست‌مزد من؟

گفتم دست‌مزد چی چی‌یه؟ این حرف‌ها کدومه؟

آخه دست‌مزدی در کار نبود، این فاطمه خانم عین یک مادر مهربان همه‌ی این قرمه سبزی‌ها و کلم‌پلوها و خورشت بامیه‌ها را بدون هیچ دست‌مزدی درست می‌کرد و بعد هم یک جای سالن می‌نشست که بتواند همه را در حال خوردن ببیند و کیف کند.

هیچی، بعد از چندتا از همین جمله‌های کلیشه‌ای که توی همه‌ی داستان‌های ایرانی هست، کشف کردیم که بعله، یکی رفته تمام نیروهای شیطانی‌ی توی وجودش را به کار گرفته و به این مادر مهربان ما گفته که اکبر گفته این فاطمه خانوم اصلاً بلد نیست غذا بپزد و ته‌دیگ‌هاش فلان است و گوشت‌های خورشتش نپخته است و خودش هم بوی پیازداغ می‌دهد.

حالا ما هر چی می‌خواستیم به این مادرمان حالی کنیم که ما توی عمرمان همه‌اش چند بار قرمه سبزی خورده‌ایم، و آن هم دست‌پخت او بوده و از این حرف‌ها، به گوشش نرفت، و خلاصه ما دیدیم یکی از مهم‌ترین پایه‌های پایگاه فرهنگی‌ی ما، توی روز روشن دارد از زیر پای ما درمی‌رود و ما هم کاری نمی‌توانیم بکنیم.

آخر کار فرهنگی‌ی آن روزهای ما بدون این مادر آشپز اصلاً عملی نبود. هیچی، ما دیدیم دشمن هر که بوده، به شیوه‌ی وقیحانه‌ای که ما فقط توی ایرانی‌ها سراغ داریم، به آشپز و آشپزخانه که اساس کار فرهنگی‌ی ماست شبیخون زده.

هیچی، دیگر بقیه نداشت. کار تمام بود.

در حالی که ما داشتیم آخرین تلاش‌های بی‌حاصل و بیهوده را می‌کردیم که به مادرمان ثابت کنیم که یک چیزی توی ایرانی جماعت هست به اسم پشت‌هم‌اندازی و چوب لای چرخ گذاشتن، برای‌مان خبر آوردند که یکی دیگر از اکیپ آشپزخانه - از این تیپ‌هایی بود که شاهرگش را برای آدم می‌دهد اما اگر پاش بیفتد شاهرگ آدم را هم می‌زند- که تخصص‌اش بیش‌تر توی پیاز پوست کندن بود، از یک چیزی آن قدر عصبانی شده که نه تنها دیگر پیاز پوست نمی‌کند، بلکه خط و نشان کشیده که فردا کسی که بخواد در این خونه‌ی فرهنگی رو باز کند، باید از روی جنازه‌ی من بگذره.

از شما چه پنهان این را که شیندم از وحشت چنان دچار لرزیدن شدم که خایه‌هام توسط یک نیروی لرزاننده‌ی نامعلوم، عین دوتا گردو ترق ترق کوبیده می‌شد به هم دیگر. خلاصه دیدم کار فرهنگی به ما نیامده. به آن خانم دانمارکی که دومتر و یازده سانت بود گفتم این کلید خانه‌ی فرهنگی خدمت شما، این هم تلفن کسانی که برای فردا دعوت شده‌اند، لطف کنید به همه‌شان زنگ بزنید و بگویید جسله‌ی فرهنگی‌ی ما به دلایلی که به هر حال به ما مربوط نیست، لغو شده.

پایان داستان وحشت‌آور بی‌ربط.

خلاصه این که باید اسم کسی بغیر از خودم را جستجو می‌کردم. یکی از کسانی که چندین مقاله یا شعر توی شهروند ازش خوانده بودم مجید نفیسی بود. پس فوراً نوشتم مجید نفیسی.

 

 

 

این هم حاصلی نداد. گفتم هر کسی را که پیدا نکند، سردبیر را دیگر پیدا می‌کند. اما حتی اسم سردبیر هم پیدا نشد.

 

 

بعد فکر کردم چون نشریه تبلیغی است شاید چیزهایی بجز اسم نویسندگان را پیدا می کند. خُب مثلا توی سایت سخن چون ربطی به کتاب فروشی دارد فقط اسم کتاب هایی را که می فروشند می شود پیدا کرد. اشکالی هم ندارد. اما بالاخره جستجوگرش یک چیزی را پیدا می کند. خُب من هم اگر چه توی فروشگاه ایرانی پیدام نمی شود و از دیدن هر چیز ایرانی کهیر می زنم (بجز دیدن جمال خودم) می دانم که خیارشور یک و یک مشهورترین جنس ایرانی است.

 

 

نوشتم پشمک حاج ابولی فضول سنگ تراش و پسران، پیدا نشد.

نوشتم هویج فرنگی، پیدا نشد.

خرمای بم، پیدا نشد.

پاچه، زبان، بناگوش، پیدا نشد.

 

بعله.

خلاصه هر چی نوشتم پیدا نشد و بعد نفهمیدم چرا این کلمه‌ی جستجو را آن بالا گذاشته‌اند که یک خواننده‌ی ساده‌ای مثل من را این همه علاف کنند.

 

دیگه این که نشریه‌ی شهروند یکی از نشریه‌های ایرانی‌ی خارج از کشور است که به شیوه‌ی مجله‌های تبلیغی‌ی خارجی چاپ می‌شود و با درآمدی که از تبلیغات به دست می‌آورد روی پای خود ایستاده است. یعنی پول هر شماره‌اش از پیش تأمین می‌شود و البته پول کارکنانش.