http://sardouzami.com

 

الفبای بی‌فرهنگی شماره‌ی 26

 

یکی از دوستان فرهنگی‌ی من که سایت هم دارد گاهی ئی‌میل می‌زند که چرا بند می‌کنی به این و آن. یعنی این حرف‌های مرا بندکردن حساب می‌کند یا پنبه زدن یا دشمنی کردن. اگر چه من زیاد هم فرهنگی نیستم، اما فکر می‌کنم از نقص‌های ابتدایی‌ی فرهنگی نوشتن، بندکردن و دشمنی کردن نیست. دیگر این که آدم فرهنگی مُرده و زنده‌اش برای من چندان فرقی نمی‌کند و این ماجرای حرمت گذاشتن به مُرده از هر کجا سرچشمه گرفته باشد، خوب یا بد، بحثی است که جایش توی این نوشته‌ی من نیست. یعنی در این چند جمله‌ای که قصد دارم از نویسنده‌ای زنده بیاورم که به به‌آذین اشاراتی دارد و خودم هم به ناچار اشاراتی خواهم داشت با حرمت گذاشتن بی‌دلیل به زنده و مُرده کاری ندارم. هر کس، زنده یا مُرده این امکان را به دیگران می‌دهد که نقد یا قضاوتش کنند.

 

فعلاً بیایید اصلا کاری نداشته باشیم به این که نویسنده‌ی این چرندیات چه کسی است و فقط ببینیم چه جوری می‌شود پشت سر هم چرند بافت و اسمش را گذاشت سوگنامه یا یک همچین چیزی.

 

چندتا از خصلت‌های نویسنده‌ی متن:

لعنت به من! باز نرسيدم دو خط يا حتا يک خط در موردش بنويسم و طرف مرد و حالا چند هفته پس از مرگش مجبورم مرحوم نامه بنويسم. چقدر از اين کار بدم مي آيد. . . (توجه کنیم که با چه آدم نازی طرف هستیم، همین که در باره‌ی به‌آذین ننوشته است این همه به خودش تف و لعن می‌کند.)

 

از روي زنده اش که ديگر نه، از روي مرده ي نويسنده اي به نام به آذين شرمنده ام. (یادمان باشد که نویسنده دارای چنین روح لطیفی است.)

 

تعداد دفعاتي را که به ايران سفر کرده ام و از من التماس دعا داشته اند که در موارد مختلف چيزي را برايشان ترجمه کنم را به هيچ وجه از ياد نمي برم و حالا بيا و به اين دلالان ادبي بگو که من مترجم نيستم و ترجمه کردن را دوست ندارم و دلم مي خواهد فقط بنويسم و دلم مي خواهد داستانهاي بد خودم را بنويسم تا اين که از داستانهاي خوب نويسندگان بزرگ، ترجمه اي متوسط و بد ارائه بدهم. زندگي يک بار بيش نيست و من اين "يک بار" را مي خواهم بنويسم و به قول چخوف هر نويسنده اي هر قدر هم که بد باشد بالاخره نويسنده است. ولي کو گوش شنوا؟ (حواسمان باشد با چه نویسنده‌ی جدی‌ای طرف هستیم. البته فعلاً کاری نداشته باشیم که در زبان فارسی کسی که التماس دعا دارد حتماً دلال نیست و کاری نداشته باشیم که تعداد و دفعات، دست کم این جوری که این نویسنده کنار هم گذاشته است کاملاً غلط است.)

 

 

نظریات نویسنده راجع به دنیا و مافی‌ها:

ما در يک دنياي پوليتيزه يا بسيار سياسي شده زندگي مي کنيم. تلاش هاي فردي متاسفانه چندان به حساب نمي آيد و در اين زمينه دو چيز نقش اساسي دارد: شانس و سياست منطقه اي. اين به اين معناست که مثلا کساني مانند عباس کيارستمي در سينما و يا مرجان ساتراپي در زمينه ي داستانهاي مصور بسيار موفق بودند. (پس این دوتا فقط خوش شانس بوده‌اند؟)

 

ولي پس از آن سياست فرهنگي دولت هاست که نقش بازي مي کند. تا پيش از يازده سپتامبر نويسندگان افغاني خيلي هم براي فرانسويان شناخته شده نبودند ولي از فرداي يازده سپتامبر و بحراني که در افغانستان به وجود آمد کتابهاي نويسندگان افغاني ساکن اروپا به فرانسه ترجمه شد...

(پس این‌ها هم که وسیله‌ی دست دولت‌ها بوده‌اند.)

 

برخي از بهترين نويسندگان ايراني قرباني ترجمه شدند و به جاي نوشتن آثار خود به ترجمه آثار نويسندگان غربي پرداختند. (درست است من هم شاعری را می‌شناسم که قربانی خریدن ویلا شد، به جای این که شعر بگوید هی کار کرد تا قسط های ویلایش را بدهد، بعد هم شعر گفتن یادش رفت، بعد هم که دید شعر گفتن یادش رفته، رفت سراغ ترجمه. توی ایران هم نیست اتفاقاً.)

 

به خوبي مي دانيم که تنها دانستن زبان براي مترجم شدن کافي نيست. (به قول آقای هالو: عجب! عجب!) مترجمي براي خود حرفه اي است که بايست شيوه ها و روش هاي مختلف ترجمه را ياد گرفت و جوهر اثر را شناخت تا به ترجمه اثري دست زد. (باز هم عجب! پس مترجم شدن قربانی شدن نیست، حرفه است؟)

 

حالا ببینیم این نویسنده راجع به به‌آذین چی نوشته است:

 

الان به فعاليتهاي سياسي و ارادتش به حزب توده کاري ندارم... (گفت کاری ندارم‌ها، ولی به جان مادرم کار داره!)

 

در ايران بيشتر نويسندگان از جويس حرف مي زنند بدون اين که جويس خوانده باشند. با اين نوع تفکر است که نويسنده ي ايراني به غرب مي آيد و بر اساس تصور خود از ادبيات غرب، چرا که آن را نخوانده يا اگر خوانده ترجمه هايی ست دست و پا شکسته توسط مترجماني که به حزب توده ارادتي بي پايان داشتند... (دیدید کار داره! البته چون این نویسنده به مُرده‌ها ارادت دارد، این جا منظورش از توده‌ای، به‌آذین نیست. شاید منظورش نجف دریابندری باشد که یکی از بهترین مترجم‌های ایران است، یا شاید هم منظورش ابراهیم یونسی باشد، یا جوانی‌های ابراهیم گلستان مثلاً، یعنی کسانی که هنوز نمرده‌اند تا نویسنده ازشان شرمنده شود و خودش را تف و لعن کند. البته شاید هم منظورش جوانی‌های شاهرخ مسکوب باشد، ما چه می‌دانیم.)

 

در ايران نويسنده مجبور مي شود مترجم شود (عجب! عجب! پس چرا گلی ترقی، احمد محمود، دولت آبادی، هوشنگ گلشیری، بهرام بیضایی، مهشید امیرشاهی و کی و کی مترجم نشدند؟ اگر چه به‌آذین گفته است که برای گذران زندگیش ترجمه کرده است، اما کی گفته‌ است مثلاً آل احمد بیگانه‌ی کامو را به خاطر گذران زندگیش ترجمه کرده است؟ یا شاهرخ مسکوب ادیپ شهریار و آنتیگونه را؟ تازه چه کسی محمد قاضی و ابولحسن نجفی، شاهرخ مسکوب، پرویز داریوش، داریوش آشوری، مهدی سحابی، نجف دریابندری، ایراهیم یونسی، فرهاد غبرایی و کی و کی را مجبور کرده شاه‌کارهای خودشان را ننویسند و به جاش ترجمه کنند؟)

 

ادامه‌ی جمله‌ی نویسنده: و از توليد ادبي خود چشم پوشي کند تا زنده بماند. (کی و در کجای دنیا گفته است ترجمه کردن تولید ادبی‌ی خود نیست؟ ترجمه‌ی ادیپ شهریار شاهرخ مسکوب، سفر به انتهای شب فرهاد غبرایی، بازمانده‌ی روز نجف دریابندری، مکبث، چنین گفت زرتشت داریوش آشوری، گیلگمش، دن آرام شاملو و... اگر تولید ادبی‌ی خودشان نیست پس چیست؟ این که مترجم فقط حرف دیگران را تکرار می‌کند، بیش‌تر شبیه آیه‌های عهد بوقی است که ننه‌ی من توی گوش من می‌خواند.)

 

حاشيه نمي روم بايست اين مطلب را سالها پيش مي نوشتم و نمي گذاشتم تا به آذين بميرد تا اين چند خط شتابزده قلمي شود. (برای چی باید این چند خط را شتابزده قلمی کنی؟ که این همه چرندیات را پشت سر هم ردیف کنی؟ به‌آذین اگر چه امروز نیست، اما جمله‌هایی از این دست که مجبور بودم ترجمه کنم و غیره بیش‌تر ننه‌من‌غریبم‌بازی‌های ایرانی جماعت است. درست است که آن سرزمین همه‌‌ی مرزش گوز، بنیادش فرزند کُش و فرهنگ کُش است، اما ایرانی جماعت هم دست به چُس‌ناله کردنش همچین بد نیست. وگرنه کسی که نزدیک به یک قرن زندگی کرده باشد، و عشق به نوشتن داشته باشد، و بتواند بابت آن بپردازد، حتماً آن گوشه موشه‌ها فرصتی برای خودش می‌سازد که بتواند شاهکارهاش را بنویسد.

نویسنده‌ی این مزخرفات از هدایت و چوبک و کی و کی مثال می‌آورد که ناچار به ترجمه شده‌اند. بجز سیمین دانشور که خودش جایی به این موضوع اشاره کرده است، نه هدایت، نه چوبک، نه آل احمد، نه شاهرخ مسکوب ناچار به ترجمه هرگز نبوده‌اند. تا جایی که زندگی هدایت نشان می‌دهد ترجمه جزئی از کارش بوده. چوبک مثلا مهپاره را توی خارج از کشور، اواخر عمرش که چشمش هم خوب نمی‌دید ترجمه کرده. ترجمه‌ی ادیپ شهریار تخته پرش شاهرخ مسکوب بوده است.

این که آن سرزمین در کل فرهنگ کُش است بحث دیگری است که شامل حال انتشاراتی‌ها و کتاب‌فروش‌ها و بقال و کفاش و رفتگرش هم می‌شود. و انتشاراتی و کتاب‌فروشی هم فقط همان مفت خور نیست که کتاب این نویسنده یا نویسنده های دیگر را مفت مفت می‌چاپد و حق التألیفی هم نمی‌دهد، بالاخره توی آن مملکت دو سه تا انتشارات یا کتاب‌فروش آدم هم داریم. البته یکیش را که احمد میرعلایی بود، کشتند، اما باز هم حتماً دوسه تا دیگر آن گوشه موشه‌ها پیدا می‌شود. یعنی بافرهنگ فقط همین خانم نویسنده نیست و آقای به آذین و من.

راستی تا نمُرده‌ام این یک جمله را هم بنویسم:

چندشم می‌شود از این که هر کس می‌میرد می‌شود بهانه‌ی جولان دادن چندین‌تا از این جور نویسنده‌ها و بعدش هم طرف، همین جور کتره‌ای می‌شود سمبل آزادی و آزادگی و فرهنگ و دویست، سیصدتا چیز دیگر.

 

-----------------------

 

اگر خواننده خیلی بی‌قرار دانستن نام این نویسنده است، می‌تواند این جا کلیک کند.