الفبای بی فرهنگی 15

یکی ازابتدایی‌ترین کارهای یک نشریه یا مجله درست تایپ کردن است. (در این متن اگر چه نیم‌فاصله‌ها هم درست شده، اما غلط تایپی به حساب نیامده است.)

http://sardouzami.com
----------------------------------------------------------------

 

 

گپ و گفتی با فریدون رهنما
پرویز اسلا مپور



در حال حاضر چه حس می کنید؟ از این محیط؟
از این
چهارخانه‌هایی که هست؟
و
رهایی که باید باشد؟
از همه‌ی این
حالت‌های تایید کنندگی؟
و
احتمالن تردید به همه‌ی آنچه بچشم می‌آید و شاید کج روی
‌ها.




- حسی که کم و بیش همیشه داشته‌ام
. این که قضیه آسان نبوده و نیست. مقصودم همان رهایی است که می‌گویید. رهایی از چهارخانه‌ها. همیشه ما عادت داریم که دردمان را سخت‌ترین و بی‌مانندترین دردها بدانیم. در بهترین فرضیه‌ها شاید برای فریاد رسی. غافل از آنکه این کار به خودی خود یک نوع سرپوشی است و بدتر از همه همان کار رهایی را محدود می‌سازد. من نمی‌گویم عین این چهارخانه‌ها بوده و یا خواهد بود. اما نیز گمان نمی‌کنم که روزی چهارخانه‌ای در کار نباشد. اگر غافل از این باشیم گره گشایی‌ها شکل راستین به خود نمی‌گیرد. این که صحبت از تایید کنندگی می‌کنید، به همین دلیلی است که گفتم. بیش‌تر کسان از هر طرف که باشند تایید می‌کنند. و این به یک گونه استعفا در برابر دشواری‌ها و مساله‌ها می‌انجامد. حال آن که اندیشیدن به معنای راستین غیر از این است. گونه‌ای سنجش آزاد است. و دکارت حق داشت به این گونه اندیشه احترام بگذارد. و باز حق داشت که در سا ختمان اندیشه نقش بزرگی برای تردید قائل باشد. تردید در تائیدها.
 

تا انتهای متن همین گُه است که می‌بینید.


پس امید چه ؟و یا حتی بی تفا وتی که نو عی پو سیدگی است و یا بی شها متی که به بار خواهد آورد .و به هر حال آن چه با قی خواهد ماند ؟به یاد ماندنی یا به تنفری ؟از ما . از شما .
 

 



- چگو نه می توان پذیرفت که کار بهتر همان دست روی دست گذا شتن است ؟یا به تعبیری نا به جا از عرفان ،بی اعتنا یی به این همه ؟اگر امر مسئو لیت معنی داشته باشد در ست در همین جا است .در غیر این صورت ، حا صل ، خنثی شدن خواهد بود .و من به راستی بر آنم که این گونه «شا هد بودن »نه تنها واقعیت ندارد بلکه با گو نه ای ریا کاری آگاه یا نا آگاه آمیخته است .خو یشا وند پیری داشتم که که سا لها پیش در گذشت و عا رفی راستین بود .همیشه می گفت به کو هی یا دشتی معتکف شدن و دم ساز شدن با در ختان و رستنی ها و جا نوران – با همه ی زیبا یی و لطفی که دارد – کاری است آسان . زیرا رفتارمان وا کنش چندانی ندارد . حال آنکه فقط در میان دیگران است که مسئو لیت داریم .واکنش ما نسبت به یکا یک رو یداد ها است که به هستی ما شکل می بخشد .البته اینگونه زیستن با مسئو لیت کاری ست دشوار و فر سا ینده زیرا نیاز به یک غر بال فکری مدا وم دارد . اما در با ره ی شها مت : به گمان من امروز چنان مسئله ی مسموم شدن هوای تنفس فر هنگ ما مطرح است که اگر همه ی دو ستاران فر هنگ تو جه نکنند خطر آن خواهد بود که آلو دگی همه را فرا گیرد . حتی بارورترین و مشتاق ترین جو یندگان را .شما به امید اشاره کردید . و نیز به آنچه خواهد ماند . چگونه می توان امید را کنار گذا شت ؟اما نه امیدی به شکل آب نبات برای کو دکان . که بد بختانه آن نیز از همه سو تبلیغ می شود این گونه آب نبات ها ملتی را و فرهنگی را به نا بودی می کشاند .به چشم من امید یک شخم مدا وم است .در آن چه هست . در آنچه باید بشود .امیدی هست که پا به پای زندگی پیش می رود و نه یک گونه تخدیر .یا حتی یک گونه داروی مخدر .آن چه می ماند پیو ستگی دارد به همین .البته زمان نیز به میان می آید .یعنی آن چه از ما به جای می ماند در برابر گذشت زمان خود بسیار مو فق بوده است اما اکنون به هیچ گر فته می شود .و این چه بسا بسیار فراموش کرده اند .با ید همین ما را هو شیار سازد .که بد بختانه آنگونه که باید هو شیار نمی سازد .

 


به شعر تان برسیم .و به آن فا صله ای که بین دو نسل افتاده است .نقش سا یه های مشکو کی که در این فا صله هاست .و نیز آنچه ما نده است .باز تر بگو یم :آن جا یی که وا قعیت سرا یندگی را نشا نه رفته -اند . با مشت ها شان ، چنگال ها شان – و بد تر – با قلب ها شان. با سیا هی ها شان . از سر می گیریم آن چه مانده است آن چه می ماند . تا به خا طره ها مان خیا نت نشده باشد .آن چه می ماند از این دوران . آن شعری که برای کو دکان معنی می یا بد یا معنا یش را از دست می دهد .آن ذهن فعال جو شنده .
 




-
شا ید از خود بپر سید که چرا من در گفته هایم از کار شعر ی ام کم تر سخن می گو یم . دلیل های بسیار دارد .یکی آنکه سرو ده های مرا در اینجا کسی نخوانده است .مگر آن چند تن کم شمار که به زبان فرانسه آشنا هستند .البته گه گاه در باره ی شا عران ایرانی معا صر که تو جهم را جلب کرده اند یا دوست داشته و دارم چند سطری در مجله ها یا نشر یه های فا رسی نوشته ام .نیز گاه این بحث پیش آمده و می آید که با این همه دلبستگی ام به فر هنگ و زبان این سر زمین چرا به فرا نسه نوشته ام یا می نو یسم ؟در این جا بد نیست تو ضیحی بدهم .نمی دانم می دانید تحصیل دبیر ستا نی من در فرانسه بو ده است .و نخستین سرو ده هایم در همان هنگام در شا نزده سا لگی . آن گاه فکر می کنم طبیعی است که یک نوع مسئله ی تا ثی متقا بل سراینده در خو اننده و خواننده در سرا ینده پیش بیا ید در ضمن مو ضوع دیگری نیز در میان است که جنبی است و آن اینکه پیوند فکری چندانی با مسیر هنری و شعری آن زمان ایران احساس نمی کردم .یعنی آن که اعتقاد داشتم – و هنوز هم کم و بیش این اعتقاد را دارم – بیش تر آن کسانی که در آن زمان دست در کار هنر بو دند نه در فر هنگ این سر زمین جو ینده بودند نه در فرهنگ جهان . بجز تنی چند جز هدایت و نیما .باری ،اما آن که گفته اند و به کنایه باز می گو یند یک ایرانی نبا ید به زبا نی جز زبان فا رسی بنو یسد با ید بگو یم که چه در این سر زمین – که مثلن شمار سرا یندگان و نو یسندگان تازی گو ی ما بسیا رند – و چه در کشور های دیگر همیشه زبان اگر ار تبا ط با فر هنگ یک سر زمین دا شته است ،این ار تبا ط مستقیم نبوده است .مورد ها بسیار است چه در زمان قدیم چه در سده های نزد یک تر به ما .آپو لینر لهستانی و میلوش لیتوانی ،پا نا بیت ایستراتی و تر یستان تزا رای رو مانی و ریلکه و ژرژشحاده لبنانی و صا دق هدا یت ایرانی که به زبان فرانسه نوشته و فر هنگ سر زمین های خود را با خود داشتند گستر دند یا رابیندرانات تا گور هندی و سا رویان ارمنی که به زبان انگلیسی نو شتند یا کا فکای چکی که به زبان آلمانی نوشت و غیره و غیره .برای آنکه باز گشته با شیم به کار سرا یندگی :این که نا شران فرا نسه دو مجمو عه از نو شته ها یم را در پا ریس به چاپرسا نده اند ،دلیل آن نتواند بود که به زبان فارسی هیچ نسرو دهام و نمی سرایم .اما با ید به آن چه در باره ی مسیر شعر و هنر ایران می گفتم با ید اضا فه کنم که پس از با زگشتم به ایران با چند تن از کسا نی که دست کم در آن زمان شور جو یندگی داشتند آشنا شدم . در با ره ی این آشنا یی سخن ها بسیار رفته است . و این که چرا دیگر نبا ید . من به ریز ریز رو یداد ها کاری ندارم .سخن به درازا می کشد و به هر حال امروز از حو صله ی صحبت ما بیرون است .با این همه اصل کار مطرح تواند بود که بیش تر مر بو ط می شود به تاریخ ادب و هنر معا صر ایران . آن چه باید از این آشنا یی به میان آورد آن است که جو یندگی چون با جلوه گری آمیخته شود نا زا یی روی می آورد و بپذیرید شا ید اکنون برخی حتا خود اعتراف می کنند که سر انجام نا زا یی روی آورد .به دلیل گو نه ها یی بی ظر فیتی در برابر آن چه کشف می کر دند که فرامو ش کردن آنکه این به راستی ما نیستیم که کشف می کنیم .حا لتی است در ما که به دست می انجامد .گمان کردن فوت و فن لا زم را به دست آورده اند . بسان کشف یک دستگاه «کا مپیو تر »که مثلن به جای اطلاع دادن بتواند شعر بیرون بدهد غا فل از آن که شعر ،فوت و فن نیست .دست کم در آن زمان خود این را پذیرا بودند .بگذریم به هر حال من گواه چه بسا زا یندگی های امید و نا زا یی ها ی بعدی بودم !و چه بسیار !بپذیرید که این درد آور است و حتا تلخ .اگر قرار است به ریشه ی اصلی این همه نا فر جامی وا قعی اشاره کنم همین جلوه گری را پیش خواهم کشید .شهرت طلبی شتا بزده که همیشه با دسته بندی همراه است .در این جا فقط از شعر سخن نمی گو یم مقصودم در این جا کما بیش همه ی هنر ها است .البته به گمان من در این با ره سخت پا فشاری می کنم که به هر حال تحول را نبا ید همیشه با شکل های آن یکی دانست . به عکس بسیاری از به اصطلا ح «مثبت گرا یان »عقیده ندارم که مذهبی را با یداز راه مدا فعان یا مبلغان آن شنا خت به نمو نه چگونه می توان پذیرفت که مثلن کشیشان داد گاه های مذهبی «تفتیش عقیده »(انگیزا سیون ) مظهر مسیحیت بودند ؟ پس اگر مکا شفه شعری – به عمد نمی گویم کشف یا اکتشاف – به جا ست و با ید باشد معنی اش آن است که شعر بی این مکا شفه رو به نا بودی است . هر به ظاهر کا شفی نمی تواند مظهر این مکا شفه قلمداد شود .این جریان ،این حر کت ،این دیگر گونی که در شعر پدید آمد و پس از نیما ممکن بود میوه های بسیار ممتاز به بار آورد درست بود و هست . اما نه همه ی شعر ها یی که با این جریان پیو ستگی داشته است .در این جا روی سخنم با آن ها یی است که آشکا را اصل این جریان را انکار می کنند و به علت آن که عا دت کرده اند به مغز خود هیچ زحمتی برای اند یشیدن ند هند ، نیت تحول را در شعر ریشخند می کنند . . با ره گفته ام و باز می گویم که این به ظا هر مدا فعان سنت چه بسا شعر کهن ایران را نیز به خوبی نمی شنا سند . مثلن هر شعری از مو لا نا یا حتا فر خی سیستا نی بیا ورید که نا قض سنجش ها و تا یید ها شان با شد .ایشان به آسودگی می گو یند هر شاعری شعر سست دارد .اینان اغلب زیبا ترین ،پا ینده ترین ،و زنده ترین شعر ها ی گذشته را زشت ترین ،نا پا یدار ترین و بیهوده ترین شعر ها می دانند لا زم نیست که بگو یم عکس این نیز درست است .بس به راستی بحث بر سر شعر کهنه و نو در کار نیست . بحث بر سر آن است که کسانی شعر را در این می دانند و کسانی که در آن . و هنگام آن شده است که این مرز به این گونه روشن شود . نه به گو نه ای دیگر . زیرا که هیچ شعری براستی کهنه نیست و هیچ شعری هم نو نتواند بود . اما اکنون بحثی را که هر چند ماه یک بار به میان می آید – میان به اصطلاح کهنه سرا یان و نو سرا یان – کنا ر بگذا ریم و در نظر آوریم که نمود این تحول امروز دچار دشواری ها یی شده است . دشواری که البته بد بختا نه پیو ستگی پیدا کر ده است با عا ملا ن آن .یعنی سرا یندگان . در این جا باز مسئله ی بزرگ ،تقلید است . و اگر قرار است رو زی شعررا از نیما به بعد بر رسی کنیم با اتین مسئله از نو رو برو می شویم .همان گونه که تما یل به تقلید را در گذشته دا شته ایم . که البته نا م های دیگر به خود می گرفت . این مشکل در شعر ها ی امروز یا بهتر بگو ییم شعر پس از نیما نیز به چشم می خورد . بد بختانه در مجله ها کم تر به این مسئله تو جه می کنند . این که گفته اند مشکل تقلید از مشکل های فر هنگ این سر زمین است به جا گفته اند .
چنا نچه در در زمینه های غیر فر هنگی نیز چنین است و می بینیم
. بهر حال همان گونه که فلان قا فیه پر داز امرو زی که خود را شاعر می خواند . غزل ها ی این و آن را نمو نه قرار می دهدو به شیوه و – چه بسا – سخت هما نند این غزل ها شعر می گو یند شا -عران به اصطلاح «نو»یا «امرو زی »یا « جوان »نیز فلا ن شعر لو - رکا ، الوار ،دسنوس ، ما یاکوفسکی ، الیوت ،کا مینگز ،سندبرگ،بو دلر،و یا رمبو را نمو نه کار خود قرار می دهند. و به جای تر جمه آشکار شعر اینان چند مصراع را بر می گزینند و یکی دو مصراع شخصی به شعر اصلی می افزا یند و شعر را به نام خود امضا می کنند .
فرق بزرگ در آن است که در گذشته به علت آنکه اهل شعر با دیوان ها آشنا بودند این تقلید بر کم تر کسی پو شیده بود و حتا تقلید کنندگان اغلب به تقلید خود اعتراف می کردند . امرئز بسیار اندک هستند کسا نی که دیوان ها را بخو بی بشنا سند . در نتیجه چند ین سال خواهد گذشت تا تقلید ها آشکار شود .در این فا صله نام آوری ها شده است شهرت ها کسب شده است .به یاد دارم حتا خود نیما به همین مو ضوع اشا ره می کرد و می گفت «این ها شعر های مرا از خود من بهتر می گو یند ..»البته خو شبختا نه اکثر یت با تقلید کنند گان نیست و شاعران دیگر هستند _ که جو ینده ترین و کو شنده ترین آن ها فرو غ فر خزاد بود که سر تقلید نداشتند و ندا رند . به ویژه آنها که از شهر ستان آمده اند و یا آنها که دا عیه چندانی ندارند .
در نسل به اصطلاح نو خا سته نیز صداقت ها و راه جو یی ها یی دیده می شود که شا ید فردا باز هم بارور تر شود . به شر طی که آسان جو یی و بیما ری آوازه طلبی فرا نگیردشان من با همه آزردگی که از با زار ها ی کنو نی هنر در ایران دارم معتقدم باز بر روی هم ،کار شعر امیدوار کننده تر است . به ویژه به علت پدید آمدن همین « نو خاستگان » آن ذهن فعال و جو شنده را شا ید بتوان بیش تر در میان اینان جست . یا نیز در میان سنت گرا یان دور افتاده و صمیمی که گو یی آنان نیز ستم کا رانه فراموش شده اند .

 

 


این سرنوشت که می گو یید ،این سرنوشت که به نظرم سخت همگانی است چنان اندو هگینانه است که هر امیدی را پا سخ می گوید بی آن که سر پا سخی داشته باشد .زو زه با دبانی کشیده را می شنویم . اما نمی بینیمش .آیا وحشت داشته با شیم از آن انسانی که پیر می شود یا از آن چهره ی انسانی که چهره اش همواره جوان می ماند ؟تشو یش دستی که می خواهد بر دارد ،شکاف ها را از روی صو رتش و درد را از دلش .و باز می ایستد در تا ریکی خودش را ،خو دشان را ،صدا می زند و فر یا دش از خودش هم نمی گذرد . و حشت از آن ردیف آخر ، خط آخر ،نقطه ی آخر .

 



تا ریکی همیشه بوده و هست . این پرهیز نا پذیر است اما داستان هرگز به تا ریکی پا یان نیا فته است . و نیز هر گز به روشنی . طبیعی است که مرگ نیز انکار نا پذیر است اما گو یی سر انجام آن چه به میان می آید زا یش است