الفبای بی فرهنگی 12، یک یادداشت بدون حواله ی آلت تناسلی

 http://sardouzami.com

 

قبل از مقدمه:

 

وقتی زیر این عنوان می‌نویسم، یعنی که دارم از ابتدائیات حرف می‌زنم.

اشتباه است اگر خواننده فکر کند این مطلب را فقط برای جواب دادن به آقای رحیمیان می‌نویسم. اما یکی از دلایلش البته همین است.

1

ابتدایی‌ترین حق یک خواننده این است که در باره‌ی کتابی که می‌خواند یادداشتی بنویسد و اگر هم حالش را داشت نقدی بنویسد، بخصوص وقتی که این خواننده، یک کمی هم بفهمی نفهمی نویسنده باشد و سایت هم داشته باشد و چیزهایی هم بنویسد.

2

داستان‌های خوب یک نویسنده اگر چه به نام او ثبت است، اما نجات دهنده‌ی داستان‌های بد ِ او هرگز نمی‌شود.

3

نوشتن یک یادداشت (که نگاهی کلی می‌اندازد به مطلبی یا کتابی) یا نقد (که معمولاً از دقت بیش‌تری برخوردار است) معناش روشن کردن تکلیف هیچ نویسنده‌ای نیست.

4

پس به عنوان قبل از مقدمه بگویم که این جمله‌ی آقای شهرام رحیمیان، هم در خور یک نویسنده‌ی عاقل و بالغ نیست و هم کاملاً بی‌ربط است:

... که هم تکلیف داستان و داستان‌نویسی مرا روشن کرده باشند، ، هم کفیل و وکیل همجنس‌گرایان شده باشند.

 

مقدمه:

 

آقای رحیمیان یادداشتی نوشته است به اسم یک منتقد بدون بینش و وجدان در جواب یادداشت من در باره‌ی کتاب مردی در حاشیه به اسم یک هم‌جنس‌گرای بدون کیر و سوراخ کون کتابلاگ

من اصلاً نمی‌خواهم بگویم با بینش و با وجدان هستم. می‌خواهم با نگاه کردن به چند جمله از یادداشت شهرام رحیمیان و چند صفحه از داستان‌ش برای خودم روشن کنم که این جمله‌ی او در مورد من درست است یا نه.

 

جمله‌ای از پاراگراف اول یادداشت او:

... چک و چانه‌زدن با نویسنده‌ای (منظور اکبر سردوزامی است) که عادت دارد لابه‌لای نوشته‌هایش آلت تناسلیش را وسیله کند برای حواله‌دادن به مقعد حریف و آثار رقیب را تشبیه کند به مدفوع رفیق، کاری‌ست بسیار مشکل که از چاروادران برمی‌آید،...

اول این که نه در آن یادداشت و نه در یادداشت‌های دیگری که بطور مشخص راجع به شخصی با اسم و مشخصات نوشته‌ام، آلت تناسلی‌ام را حواله‌ی کسی نکرده‌ام (مگر به مزورها و مبتذل‌ها، که کاربرد کلام برای من، در مقابله با ابتذال‌ و تزویر رسم و آیین دیگری دارد.). اگر منظور آقای رحیمیان فقط کاربرد کلمات است، که وارد حیطه نوشتن می‌شویم و تا جایی که به نوشتن مربوط می‌شود، هر نویسنده‌ای حق دارد آن طور که صلاح می‌داند از کلمات استفاده کند، همان طور که آقای شهرام رحیمیان هم در این داستان از زبان آقای قریشی، راجع به رادیو ساز این طور حرف می‌زند:

:نمی‌دونم این اکبر دیوث چی‌چی‌شو درست می‌کنه که این خارمادر جنده همیشه‌ی خدا خرابه! سگ پدر قرمساق فقط بده پول بگیره. کسی‌ام نیست به این جاکش بگه ننه قحبه پول که کم نمی‌گیری، پس کارتو درست انجام بده! عوضی! سگ پدر! بی‌شرف!

پس اگر نویسنده باشیم و از چیزی به عنوان شرف نوشتن بویی برده باشیم (من از کلمه‌ی شرف خیلی خوشم می‌آید) باید برای‌مان روشن باشد که کلمه، کلمه است و هر کسی این حق را دارد که هر کلمه‌ای را که در زبان‌ش وجود دارد به کار ببرد. یکی دوست دارد دور و بر کلمات ادبی‌ی سطح بالا چرخ بزند، یکی دوست دارد در حیطه‌ای دیگر بچرخد، و این که حیطه‌ای از دایره‌ی کلمات را بر حیطه‌ای دیگر ترجیح بدهیم، و به یکی ارزش بدهیم و به دیگری ندهیم، ما را وارد حیطه‌ی ممیزان و سانسورچی‌ها می‌کند. یعنی اگر کسی بخواهد دایره‌ای از کلمات، از گند و گوز گرفته تا زیباترین و لطیف‌ترین کلمات را روش خط بکشد، خط کشیده است روی بخشی از زبان ما.

یکی از زیباترین کارهای صادق هدایت علویه خانم، از دایره‌ی لغاتی استقاده می‌کند که من، که صادق چوبک، که یکی از بهترین نمایش‌نامه‌نویس‌های دهه‌ی پنجاه، اسماعیل خلج، و حتی شاهرخ مسکوب در زنده‌ترین متن‌های آخر عمرش (نمی‌خواهم بروم دورتر). پس اگر آقای رحیمیان قصد دارد نادرست بودن یادداشت مرا نشان بدهد، و بی‌وجدان بودن مرا، درست نیست که یکی از مشخصه‌های زبانی نوشته‌های مرا بردارد و بخواهد با آن توی سر من بکوبد. یعنی این کوبیدن کاری از پیش، اصلا، نمی‌برد. 1

من یادداشتی نوشته‌ام به اسم یک هم‌جنس‌گرای بدون کیر و سوراخ کون. این اسم یادداشت من است. می‌شد اسم‌ش را گذاشت یک هم‌جنس‌گرای بدون جنسیت یا هر چیز دیگری. من فکر کردم و می‌کنم که این نام‌گذاری با این متن ِ من هم‌آهنگ است. در این کار ِ من، نه کلمه‌ی کیر توهین است به نویسنده و نه کلمه‌ی سوراخ کون. و اگر بخواهم خیلی دقیق شوم توهین به شخصیت داستان و توهین به کتاب هم نیست. یک تیتر است. همین و تمام. این تیتر برای من، مشخص کننده‌ی شخصیت داستان اوست در داستان مردی در حاشیه.

من برای اثباتِ حرف‌م، مستند به داستان او، نمونه‌هایی آورده‌ام. هر کسی این داستان را خوانده باشد، می‌تواند قضاوت کند، حرف من درست است یا نادرست. اگر آقای رحیمیان دلیلی دارد بر نادرست بودن حرف من، باید آن دلیل مشخص را بیاورد، نه این که از کاربرد کلمات داستان‌هام سوء استفاده کند یا حتی از کاربرد کلمات‌م در مقابل مزورها و مبتذل‌ها.

من در این چند سالی که سایت دارم، و ظاهرا انگار خواننده هم دارم، گاهی که کاری زیبا می‌خوانم می‌نویسم چه زیبا بود و گاهی هم که کاری می‌خوانم که بد نوشته شده است، می‌گویم چه بد بود، گاهی هم که می‌بینم کسی اصول ابتدایی‌ی کار فرهنگی را رعایت نمی‌کند، این یادداشت‌ها را می‌نویسم به اسم الفبای بی‌فرهنگی.

خواننده‌های من محدودند، چه آن وقت که می‌نوشتم و چاپ می‌کردم چه حالا که کم‌تر چاپ می‌کنم و سرو کله زدن با انتشاراتی توی فضای بی‌فرهنگی‌ی ایرانی جماعت برای‌م فلاکتی است. و این محدودیتی که می‌گویم اتفاقاً یک کمی به خاطر همین دایره‌ی لغاتی است که استفاده می‌کنم، یک کمی هم به این خاطر است که گاهی وارد حوزه‌هایی می‌شوم که به جرأت می‌گویم برای‌ دکان‌دارها و بنک‌دارهای فرهنگی، ورود به آن‌ حیطه‌ها اصلا به صرفه نیست.

من آن قدرها از خواننده‌ای که با دیدن چندتا کلمه یا جمله‌ی به اصطلاح ِ نویسندگان ایرانی رکیک، رَم می‌کند، دلگیر نمی‌شوم که از نویسنده‌ای که بنیاد کارش کاربرد کلمات است. این مسئله تا آن جا که سلیقه‌ای باشد، کاملاً قابل فهم و منطقی است. اما وقتی آقای رحیمیان، یا هر کس دیگری، یکی از مشخصه‌های زبانی‌ی نوشته‌های مرا از حیطه‌ی مشخصه‌ی زبانی خارج‌ می‌کند و می‌کشدش به حیطه‌ی توهین‌های شخصی، و به همین سادگی می‌خواهد بگوید که ما با یک لمپن طرف هستیم، دیگر ربطی به سلیقه‌ی شخصی ندارد. 2

من در داستان‌هام بنا به موقعیت شخصیت داستان، از کلمات آن جوری استفاده می‌کنم که فکر می‌کنم با آن لحظه از آن آدم می‌خواند. حالا آن آدم گاهی مشخصاً خودم هستم، گاهی یکی دیگر است. از کلمات لطیف و ظریف و قشنگ هم هر جا که لازم باشد استفاده می‌کنم. در این کار ممکن است موفق باشم یا نباشم. به این دلیل که از دایره‌ی کلماتی استفاده می‌کنم که دیگران به هر دلیل کم‌تر استفاده می‌کنند، یا اصلاً نمی‌کنند، به کسی بده‌کار نیستم. اگر هم به خاطر کاربرد این دایره‌ی لغاتی که توش می‌چرخ‌م، خواننده را از دست بدهم، غمی ندارم.

اما من این جمله را فقط برای آقای شهرام رحیمیان نمی‌نویسم: که این شیوه‌ی حقیرترین، مزورترین نویسندگان است که مشخصه‌ی زبانی کسی را وسیله کنند برای کوبیدن توی سرش.

کسی که با کلمات سر و کار دارد، می‌فهمد که من چه می‌گویم.

نوشتن تیتر یک هم‌جنس‌گرای بدون کیر و سوراخ کون، ابتذال نیست، شیوه‌ای است از کاربرد کلمات. این را من همان ماه اول که روی این سایت می‌نوشتم، برای یک وبلاگ نویس توضیح دادم. و برای من خیلی جالب است که بیش‌تر وبلاگ نویس‌ها آزادانه‌تر از خیلی از نویسندگان ما با کلمات رفتار می‌کنند.

شانتاژ کردن گویا این است که جمله‌ای از داستان‌های من، یا حتی از ماجراهای من با دیگران، که هیچ ربطی به تو ندارد بیرون بکشی و بخواهی خودت را حق به جانب نشان دهی. مهم این است که در در آن نوشته با داستان تو چه کرده‌ام.

من از اولین داستانی که سال 1354 نوشتم، بدون این که فکر کنم کار مهمی می‌کنم، همین جوری که توی زندگی حرف می‌زنم و می‌زنیم، کلمات را به کار می‌بردم. و فکر می‌کنم این ابتدایی ترین کاری است که یک نویسنده انجام می‌دهد. حالا اگر در دایره‌ی ایرانی جماعت نمی‌شود راحت حرف زد، بدون این که کسی دلگیر شود، مسئله‌ی من نیست.

من در آن یادداشت کوچکـ‌ترین توهینی به آقای رحیمیان نکرده‌ام. نوشته‌ام این داستان بد است، آبکی است، خسته کننده است و سقوط نویسنده‌ای است که دوتا داستان خوب ایرانی را او نوشته است. و برای حرف‌های خودم از کتاب دلیل آورده‌ام. و حالا هم خیال دارم دقیق‌تر به چند صفحه‌ی کتاب نگاهی بیندازم و برای دومین بار به خودم ثابت کنم چرا بد و آبکی و خسته کننده است. 3

 

الفبای بی فرهنگی 12، یک یادداشت بدون حواله ی آلت تناسلی

 

آقای رحیمیان در یادداشت‌ش توضیح داده است:

مردی در حاشیه داستان فرد‌ مظلومی‌ست که چون جامعه تحمل فردیت او را ندارد و برای نیازهای طبیعی او احترام و اهمیتی قائل نیست، به حاشیه رانده شده.

حالا سئوال من این است: چرا نویسنده، یک فرد مظلوم را این جوری وصف می‌کند یا توضیح می‌دهد یا می‌سازد؟

وقتي آقاي قريشي، ساكن متين و موقر خيابان عزيزآباد، و ناظم مدرسه‌اي در همين خيابان و به همين نام، لنگ ظهر با صداي جيك جيك سرسام‌آور گنجشكان حياط از غلت و واغلت خواب طولاني شبانه وارهيد و چشمانش به انوار آفتاب عالم‌تاب روشن شد، خود را در قعر تاريك عالم كائنات تك و تنها يافت. البته واهمه‌هاي جناب ايشان چندان تازگي نداشت، اما در آن روز داغ وقتي حضرتش حوصله‌ي بلند شدن در خود نيافت و نگاهش به فتوحات آفتاب تموز در سرزمين كوهستاني رواندازش پيله كرد،...

 

تا همین جای متن این کلمات متین و موقر، لنگ ظهر، خواب طولانی، انوار آفتاب عالم‌تاب، جناب ایشان، و حضرتش، قرار است چه چیزی را به من ِ خواننده القاء کند؟ و این وصف ِ افتادن ِ آفتاب روی ملافه یا لحاف چرا به این شکل می‌آید؟ و نگاهش به فتوحات آفتاب تموز در سرزمين كوهستاني رواندازش پيله كرد،...1

من شک ندارم که این ترکیبات آبکی (که البته قرار است طنز باشد) بیش‌تر به مضحکه‌ شدن آقای قریشی می‌انجامد. دلیل‌ش شاید این باشد که نوشتن طنز، مثل نوشتن یک یادداشت خواندنی یا هر نوشتن دیگری، کاری سرسری نیست، و لابد استعداد خاصی می‌خواهد در کاربرد دقیق کلمات.

آن چه من به سادگی در این متن تشخیص می‌دهم، این است که طنز تبدیل شده است به مسخرگی و دلیل‌ش هم انتخاب و کاربرد کلماتی است مثل ترکیب‌های لوس و دست‌مالی شده‌ی آفتاب تموز، شاعران شیرین سخن، دنیای پر گل و بلبل و یا ترکیبات لوسی مثل منجلاب گیتی بلاها، در همین آغاز داستان، و از همه مهم‌تر انتخاب شیوه‌ی شبیه به طنز (به جای طنز) برای وصف زندگی‌ی یک هم‌جنس‌گراست آن هم در جامعه‌ای که کم‌‌ترین حقی برای هم‌جنس‌گرایان قائل نیست. یعنی خیلی خیلی خودمانی‌ش این می‌شود: با این لحن (شبیه به طنز) نوشتن، به جای این که سنگینی‌ی وزنه‌ی اصلی را بگذاریم روی دوش جامعه، غیر مستقیم سُرش می‌دهیم روی شانه‌ی یک آدم بزدل و ترسو که ترس‌ش حاصل گند و گوز درون ذهن آن جامعه است.

بدون هیچ شکی احمقانه است که من فکر کنم، آقای رحیمیان به عمد مرتکب چنین خطایی شده است، بلکه ناتوانی در نوشتن گاهی نویسنده را سُر می‌دهد به آن‌جا که جایی اصلاً دل‌پذیر نیست، که حاصل‌ش می‌شود مردی در حاشیه همان طور که توانایی او را سُر می‌دهد به جایی که زیباست و دل‌پذیر است و دل‌نشین و به یاد ماندنی، که می‌شود دکتر نون... و می‌شود بویی که سرهنگ را....

این ناتوانی که در این داستان خود نموده است فقط در لحن نیست، یا در بد نوشته شدن یکی دو صحنه، کل این مجموعه در جزئیات و کلیات‌ش لنگ می‌زند.

اگر از کلمه‌ی چُس شروع می‌کنم برای این نیست که قصد طنز نوشتن داشته باشم. اولین تداعی به گذشته برای آقای قریشی در صفحه‌ی دهم کتاب، یعنی صفحه‌ی چهارم داستان، کلمه‌ی چُس است. با چُسیدن و بوی گند چُس است که آقای قریشی، ابراهیم، اولین عاشق یا معشوقش را به یاد می‌آرود.

بعد در عالم خیال فرو رفت و در زمینه‌ی زیرپیراهن رکابی روی بند، سال‌های سال پیش را دید که ابراهیم به او می‌گفت اگه مسابقه‌یی برای چُس دادن ترتیب بدن، تو حتماً اول می‌شی! باورم نمی‌شه بدبوتر از چُس تو توی عالم پیدا بشه. می‌دونی چیست، از این چُسای بی‌بو و خاصیت که نیست، لامصب آلت قتاله‌ست!

انتخاب این تداعی، آن قدر نچسب و لوس و مبتذل است که انگار این بوی چُس، توی داستان، تا انتهاش می‌ماند. صحبت سر ِ زشتی‌ی چُسیدن و این حرف‌ها نیست، اگر این بوی چُس به نوعی بیان کننده‌ی رابطه‌ی قریشی و ابراهیم بود، می‌شد جزئی از داستان، اما فقط در حد ِهمین بوی گند می‌ماند.

در صفحه‌ی پنجاه و دو، یعنی وقتی که آقای قریشی مثلا بر ترس و وحشت‌ خودش مسلط شده و با لباس زنانه دارد توی خیابان راه می‌رود، یک سری تداعی‌هایی به ذهن‌ش هجوم می‌آورد که اصلا جاش آن جا نیست. آقای قریشی درواقع قرار است یک کار انقلابی با خودش بکند. برای اولین بار با لباس زنانه آمده بیرون. شب است. کسی توی خیابان نیست. این آدم ِ مثلا موقتاً به رهایی رسیده، یکی از تداعی‌هاش این است:

تا آن که مرتضا آدامسش را تف کرد توی جوی آب و گفت:اگر هر گناهی که کسی مرتکب می‌شه مشیت الهی‌یه، پس دیگه عذاب الهی و جهنم و این حرفا یعنی چه؟ یعنی شما فکر می‌کنین قوانین مدنی بدون پشتوانه‌ی موازین شرعی نمی‌تونن به آدما حالی کنن که دروغ و دزدی و قتل کار درستی نیست؟ آقای قریشی با صدای بلند گفت: به احتمال قریب به یقین همین طوره که شما می‌فرمایین، ولی مستحضرین که بدون مکافات اخروی ضمانتی برای رحم و مروت آدما وجود ندارده. به نظر من، با اعتثاد به اون دنیاست که این جونورای بخو بریده‌ی دو پا یواشکی هم که شده مرتکب عمل خلاف نمی‌شن و به کسی آزار و اذیت نمی‌رسونن.

جدا از این که این حرف‌ها زورکی چپانده می‌شود توی دهان این آقای هم‌جنس‌گرا، اصلا این بحث، توی این صحنه‌ای که آقای قریشی برای اولین بار در زندگی‌ش شهامت به خرج داده و با لباس زنانه آمده توی خیابان، بی‌ربط است. این یعنی شعور نداشتن به ساخت داستان و موقعیت روانی‌ی آقای قریشی و خلاصه تمام جزئیات داستان‌نویسی. داستان پر است از این انتخاب‌های بی‌ربط، و همین جور جمله‌های زورچپان توی دهان این آقا، و اگر من بخواهم همه‌‌اش را توضیح دهم باید کل داستان را این‌جا تایپ کنم.

دیگر این که (قبلا هم نوشته‌ام) آقای قریشی از وقتی که دهان‌ش را باز می‌کند جمله‌هاش از این دست است:

مادر اين زندگي‌رو فلوني... ص 9

به اهالي‌ي بي‌شرف اين خيابون تخمي‌ام مي‌گم... ص 9

احمق جون، كوفت بخور، اما كوكاكولا نخور كه شكمت اين جور نفخ كنه. فلوني، قرار نبود بدبوهاشو توي ساختمون ول بديا.. ص 10

جمعه‌ها گُه جاي بارون مي‌چكه. ص 11

گه گرفته‌رو هر وقت لازم داري، خرابه. مادرتو سگ بگاد، اكبر! ص 11

عجب جمعه‌ي مادرقحبه‌اي‌يه. ص 36

بر پدرتون لعنت، اي اهالي بي‌مروت خيابان گند گرفته‌ي عزيزآباد! صد كرور لعنت! تف به قبر جد و آباي مادر جنده‌تون! ص 37

اما وقتی می‌خواهد از معشوق‌ش حرف بزند، جمله‌ای که خود نویسنده در یادداشت‌ش نمونه آورده است این است:

"آقای قریشی از آقای قریشی توی آینه پرسید که مرتضا از کجا فهمید؟ از لرزش صدا و دست‌ها؟ از تمنای لب‌ها و چشم‌ها؟ آقای قریشی که بروز نداده بود چطور شب‌ها در خیال تن برهنه‌ی او را با گل‌برگ‌های یاس می‌پوشاند. نگفته بود که او را روی تخت، کنار عروسک‌ها، می‌خواباند و پوست سفیدش را با پر بزرگ و رنگارنگ طاووس نوازش می‌کند.

من شک ندارم نویسنده‌ای که به کاربرد کلمات آشنا باشد و به شخصیت سازی و بقیه‌ی اجزاء ابتدایی‌ی داستان‌نویسی، این جمله‌های بالا را برای این ناظم مدرسه نمی‌نویسد. آن هم برای ناظمی که در تنهایی خودش و با خودش راحت حرف می‌زند و اگر به تعبیر نویسندگان ایرانی بخواهم بگویم، عین لمپن‌ترین آدم‌ها حرف می‌زند، و ورد زبانش چُس و گٌه و مادرجنده و ننه قحبه و جاکش و این‌هاست. کسی که در تنهایی‌ش این جوری حرف می‌زند، وقتی هم که بخواهد از عاشق یا معشوق حرف بزند، همین عناصر چند جمله‌ی بالا را در قالب خانواده‌ای از همان کلمات می‌ریزد. یعنی این آقای قریشی که همان اوایل کتاب می‌چُسد و چُس ِخودش را بو می‌کند و برای بوی گند ِ چُس ِ خودش کلمات قصار می‌گوید، آدمی نیست که از برگ گل یاس یا از پر طاووس (به این شکل) حرف بزند. او اگر هم از برگ یاس بگوید، باز هم می‌بردش توی همان مجموعه‌ی دایره‌ی لغات خودش. البته می‌شود گفت آن وقت که دارد می‌چُسد و بو می‌کند، روز چهل و چهار سالگی‌ی اوست، و آن وقت که دارد این جمله‌ها را می‌گوید توی چند سالی قبل قرار دارد. بله، درست است اما این جمله‌ از صفحه‌ی ده نشان می‌دهد که او سال‌ها پیش از این که مرتضا را ببیند، همین آدمی بوده است که امروز است:

بعد در عالم خیال فرو رفت و در زمینه‌ی زیرپیراهن رکابی روی بند، سال‌های سال پیش را دید که ابراهیم به او می‌گفت اگه مسابقه‌یی برای چُس دادن ترتیب بدن، تو حتماً اول می‌شی! باورم نمی‌شه بدبوتر از چُس تو توی عالم پیدا بشه. می‌دونی چیست، از این چُسای بی‌بو و خاصیت که نیست، لامصب آلت قتاله‌ست!

حالا سئوال من این است: اگر یکی که منم، این نکته‌ها را توضیح بدهد، دارد شانتاژ می‌کند و بدون ‌بینش و ‌وجدان است؟ یا آدمی است حواله دهنده آلت تناسلی؟

 

.......................................

 

خواننده‌هایی که وقت و حوصله دارند بد نیست این برگزیده‌ی جمله‌های آقای رحیمیان را بخوانند، برای آینده‌شان خوب است:

 

اگر من از این بیدها بودم که به این بادها بلرزم، این داستان را نمی‌نوشتم.

 

آیا توقع بی‌جایی‌ست اگر از منتقد انتظار داشته باشیم برای شانتاژ کردن دست به قلم نبرد؟

 

این داستان می‌خواهد بگوید چنان ذهن‌هایمان در فضای تنگ سنت‌ها کپک‌ زده که تاب تحمل چهره‌های بی‌نقاب یک‌دیگر را نداریم.

 

آن لحن از ملزومات داستان بوده است، نه به حکم ناموجه آقای سردوزامی، منظور تحقیرکردن همجنس‌گرایان بوده باشد.

 

بعد هم چرا داستانی را که به‌زعم ایشان "کاملن نچسب و مصنوعی و کسل‌کننده است"، نیمه‌‌تمام رها نکرده‌اند

 

سوم این‌که مگر قرار بوده برای تفریح خواننده روش گنجاندن خیار در دبر آقای قریشی آموزش داده شود که ایشان از فقدان آن ایراد گرفته‌اند.

 

زیرنویس‌ها:

 

 

 

1

زندگی با همه‌ی کوتاهی‌ش، طولانی‌تر از این حرف‌هاست که آدم بتواند با یکی دو جمله‌ی خر رنگ کن امورات‌ش را بگذراند.

2

 

تا به امروز هر کس که خواسته است ارزش کار مرا نفی کند به همین وسیله متوسل شده است. اما یادداشت‌ها و نقدهایی که من نوشته‌ام این‌هاست که این زیر می‌گذارم و توی هیچ کدام‌ش آلتی حواله‌ی کون کسی نکرده‌ام. مائیم همین یک دست اسلحه. به قول بچه‌ها گفتنی مگه کیر و خایه‌مو از سر راه آورده‌ام که مفت و مجانی حواله‌اش کنم به سوراخ کون این و آن؟

 

 3

این جا یک زیرنویس بود که اشتباه شد و پاک شد، اما چون ما شماره زدیم حالا یه زیرنویس دیگه به جاش می نویسیم.

این زیرنویس مربوط به آلت تناسلی است. راستش این کلمه همیشه مرا به یاد لوله کشی ساختمان می اندازد. حالا چراش را نمی دانم.