توضيح الفباي بيفرهنگي براي آصف سلطان زاده
آقاي سلطان زاده، اين تيتري که من اين جا گذاشتهام به اسم الفباي بيفرهنگي، نقد نيست. فقط و فقط قرار است الفباي بيفرهنگي را يادآوري کند. تو هم بهتر است با همين عنوان از آن نام ببري. يعني بهتر است به مسئول سايت سخن بگويي جملهات را درست کند.
در ضمن يادت باشد اين همان سايت اکبر سردوزامي است که يکي از قشنگترين داستان هاي تو را با صداي خودت ضبط کرده و در بخش صدا حفظ کرده است. ما اين جوري هستيم. نان اضافي نداريم که به کسي قرض دهيم. (نان خود ما را هجده سال است که کمون کپنهاگ ميدهد.) قشنگ باشد داد ميزنيم عجب قشنگ است! بدريخت باشد ميگوييم بابا اين ديگه چيه؟ دلخوري و لشکرکشي و اين حرفها هم کار خاليبندهاست.
تو که دشمن خاليبندها بودي يک وقتي خودت بابا!ديگه اين که سر خيابان ما اصلا سبزي فروشي ي افغاني نيست. آدرس اشتباه دادم که رد گم کنم.
آن ميوه فروش عرب هم که گفتم ايراني است و توي يک کمون ديگه است، اين هم باز براي رد گم کردن بود.
در ضمن: گمونم حسين آقا بهت سلام مي رسونه.راستي ديشب يادم رفته بود بنويسم: من، نه همکيش دارم نه هم انديشه، شايد دليلش اين باشد که نه کيش دارم و نه انديشه. آخه اين ابتدائياتي که من گاهي مينويسم نيازمند کيش و انديشه نيست، داداش.
اين جملهها را تو اگر به يک بچهي ده ساله که در دانمارک زندگي ميکند بگويي، دست کم تا هجده سالگي به ريش و سبيل و چشم و ابروت قاه قاه قاه قاه ميخندد:
مردي بوده که به خاطر نام کشورش که براي آن مسابقه ها داده و افتخار آفريده و براي آن که اين نام به بدي و رسوايي روي زبان ها نيفتد ، حاضر نه شده با فاسق زنش درگير شود . از همين رو من او را ( مرد ايراني ) ننوشته ام . نوشته ام ( مرد همزبان ). به زندانش انداخته بودند و پس از زندان به همان صورتي که در داستان آمده است ، چمدان اش را داده اند و از شهر بيرونش کرده اند .
رنگي کردن متن از ماست که برماست.
اين را هم يادم رفته بود بنويسم: من نميگويم بارمن دانمارکي به جاي «نوش» بايد بگويد «سکول» چون «سکول» ميشود «به سلامتي» و در جواب هم باز ميگويند «سکول» که باز هم نميدانم چرا معنيش ميشود «به سلامتي». من ميگويم اصلا بارمن دانمارکي از اين حرف ها نميزند. گيلاست را پر ميکند و ميگويد هجده کرون. (البته اين نرخ يک انگشتانه ويسکي بود در سال 1999) اما جونم برات بگه، آن که بعضي وقتها ميگويد «نوش جان» گارسن رستوران است.
البته در داستان ميشود يک بارمن را جمله به جمله چنان ساخت که به هر چي گارسن رستوران است بگويد زکي! و هر گيلاسي که براي تو پُر ميکند يکي هم براي خودش پُر کند و به آلماني و انگليسي و فرانسه و فارسي، هم بگويد به سلامتي و هم بگويد نوش. بله به قول شاعر: با اتفاق گاهي ميشود که بشود گوشه اي از جهان گرفت.
ما هم انگار علافيم ها!
آره، خودمانيم خيلي علافيم. البته اين خاصيت سال نو است. من هميشه اوايل سال نو همين جورها علافي ميکنم، بعد گاهي وقتها اين علافي همين جوري ميرود تا روز آخر سال. دست خودم نيست. مثلا يک ساعت پيش که داشتم ميرفتم بليط سينما بخرم براي فيلم «لاک پشتها پرواز ميکنند» يادم آمد که اگر من ميخواستم اظهار فضل کنم، ميگفتم آقاي سلطان زاده در دستور زبان فارسي «اين افغانييه» يعني يک افغاني نه هر افغاني يا همهي افغانيها. ولي اين کارها به من نميآيد.
بعد هم اگر به گفتهي تو «کشورهاي اروپايي و به ويژه دانمارک (ميپنداشتند) هر مسلمان و عرب ترويست است» تو و مرا توي کشورشان راه نميدادند؛ اجازه مسجد ساختن به مسلمانها نميدادند؛ اجازهي گورستان ساختن هم به همچنين؛ سالي هم خداد کرون خرج پروژههاي اينتگراسيون نميکردند؛ هي آخوندهاي اين جا را نميآوردند توي تلويزيون باهاشان مصاحبه نميکردند که بفهمند مسلمانها چطور فکر مي کنند و چي مي گويند؛ به گفتهي اخبار تلويزيون، بودجهاي تخصيص نميدادند براي ترجمهي جديد قرآن به دانمارکي و توسط مسلمانها. (يک ترجمه البته داريم توسط دانمارکي هاي نامسلمان انجام شده گويا) البته من نميدانم تو تا چه حد مسلماني، اما من که از بيخ عربم، فکر ميکنم يک تفاوتي بايد باشد بين حرف زدن يک نويسنده و يک سبزي فروش.
حالا يک وقت فکر نکني منظورم اين است که من نويسندهام. نه بابا. نويسنده که وقتش را صرف ابتدائياتي از اين دست نميکند. رفتم بليط بگيرم براي فيلم لاکپشتها پرواز ميکنند، ديدم سينما پارک امروز بسته است، اعصابم خُرد شد «از اين همه نظم» و نميدانستم چه کار کنم، اين بود که گفتم يک کمي اظهار فضل کنم که حرف تو درست از آب درآيد.
و اما:
خوشبختيي من اين است که برعکس تو که سلطان زاده هستي، من گدازاده هستم. بعد، نميدانم چه جوري است که آدم وقتي گدازاده باشد، رُک و راست حرف ميزند. گمانم براي همين گفتهاند گدايي کن تا محتاج خلق نشوي. بعد، خوبيي گدازاده بودن يکيش دست کم اين است که آدم هيچ وقت نان اضافي ندارد به کسي قرض بدهد. يعني حتي اگر هم گاهي وسوسه بشود که چنين کاري بکند، وسعش نميرسد. اما کسي که سلطان زاده باشد، چهار پنج دفعه ميآيد خانهي آدم با چندتا نان برشتهي دبش ِ خاشخاشي و هي از «مقدمهاي بر ادبيات معاصر دانمارک» تعريف ميکند، اما بعد در بهار هزار و سيصد و گوز، يک دفعه ميبيند که اصلاً اين کتاب ربطي به ادبيات دانمارک ندارد. معلوم است که ندارد. اين را هر گوسالهاي با نگاه کردن به ريخت ِ جلد کتاب ميفهمد. روي کتاب با خطي درشت نوشته شده است: داستان.
تازه اگر گوسالههه يک کمي هم چشمش اشکال داشته باشد با ديدن ريخت ِ صفحهي اول کتاب حتما مي فهمد.
باز هم آدم بايد خيلي سلطان زاده باشد که هي زنگ بزند به يک گدازاده و هي از سايتش تعريف کند، اما بعد، ناگهان در بهار هزار و سيصد و گوز بنويسد:
براي خوانندگان سايت سردوزامي مي نويسم که بيشتر براي سرگرمي و خواندن حرف هاي آن چناني که خاص اکبر سردوزامي است به سايت اش سر مي زنند و حرف هاي نه چندان جدي اش را مي خوانند.بازهم و اما:
من از کتاب قبلي تو حرف زدهام. از کتاب جديدت هم. از ديروز تو گفتهام و امروزت هم. از داستانهاي خوب تو گفتهام، از اين مزخرفات اين مجموعه هم. نوشتهای که سردوزامی با خواندن سهتا داستان، کل کتاب را پیشداوری کرده است. بابا، من از یک کتاب 178 صفحهای سهتا مثلا داستان مزخرف خواندم، دوتا را هم تا نیمه خواندم. به قول خیاط ها مگه خر کُسَ ننهام گذاشته که بقیهاش را هم بخوانم؟
در ضمن: گمونم آقا رضا هم بهت سلام ميرسونه.