الفبای
بیفرهنگی
شمارهی 34،
رادیو زمانه یا
امین فقیری؟
اگر آدم
مسئلهاش ادبیات
باشد و فرهنگ
و این جور چیزها،
با دیدن این
داستان، این
نویسنده، این
رسانهی گروهی
دلش به درد میآید.
لازم است
بگویم من امین
فقیری را هرگز
از نزدیک ندیدهام؟
لازم است
بگویم من
اصلاً نمیدانم
مسئول داستان
رادیو زمانه کیست؟
لازم است
بگویم این
داستان مثل خیلی
دیگر از
داستانهایی
که این روزها
روی نت منتشر
میشود، و مثل
خیلی از
مقالات دیگر
اصلاً ارزش
بررسی ندارد؟
لازم است
بگویم من این
چند جمله را
به این خاطر مینویسم
که تصور میکنم
بیشتر
مراجعه
کنندگان رادیو
زمانه جوانان
هستند؟
لازم است
تیتر این
نوشته را
دوباره به یادتان
بیاورم که
مسئلهی من
الفبای بیفرهنگی
است؟
سعی میکنم
قسمتی از این
داستان را با
معیارهای
درونیی خودِ
این داستان
بخوانم.
داستان این
جوری آغاز میشود:
ساعت ۱۲ شب
بود كه به
خانه رسیدیم.
طبق معمول بچهها
خواب بودند.
سرشان روی
گردنشان
افتاده بود.
روی هم ریخته
بودند. دستها
و پاها با هم
قاطی شده
بود. درست نمیشد
تشخیص داد كه
این دست و پا
از آنِ كدام
سر و گردن است.
ساحل نیمه بیدار
بود. تازه ۱۳
سالش تمام شده
بود. ادا و
اطوار درنمیآورد،
اما آن دو تا
را باید به
كول میكشیدیم
میخواباندیم
در تختشان.
اولین چیزی
که به ذهن من میرسد
این است که در
این پاراگراف
که هیچ چیز عجیب
غریبی وجود
ندارد، یعنی
همه چیز
کاملاً رئالیستی
مینماید چرا
من نباید
بدانم این
خانواده کجا
هستند؟ من حدس
میزنم توی
ماشین هستند،
اما چرا باید
این ماشین حذف
شود؟ بنا به
چه دلیلی؟
چون قرار
نیست من برای
نویسنده چیزی
را تعیین کنم
(فرض میکنم
با نویسنده
طرف هستم) پس
با خود میگویم
لابد دلیلی
داشته. خیلی خوب،
پس دلیلی
داشته.
درها را كه
قفل كردیم،
نشستیم روبهروی
هم تا ادامهی
غیبتها راجع
به میهمانی
و آدمهایی كه
نمیشناختیم
ـ قضاوتهایی
كه در بارهی
آنها میكردیم
ـ همه را یکكاسه
كنیم؛ كه صدای
نفسنفسهایی
به گوشمان
خورد
.باز
نگاه میکنم و
میبینم همه چیز
خیلی رئالیستی
گفته شده است. سعی
میکنم آن ماشین
حذف شدهی اول
را فراموش کنم
تا ببینم چه میشود.
فعلاً مسئله این
است که یک
اتفاقی دارد میافتد:
«صدای نفس نفسهایی»
که راوی و
همسرش میشنوند:
ناخودآگاه نگاه
مضطربمان را
به هم دوختیم.
چرا
ناخودآگاه؟
زن و مردی
وارد خانهشان
شدهاند و پس
از چند لحظه یا
دقیقه، صدای
نفس نفسهایی
شنیدهاند، و
طبیعی است که
به هم نگاه
کنند. این
ناخودآگاه اینجا
چه میکند؟
اما مگر نمیشود
شیوهی حرف
زدن ِ یک آدم
کمی شلخته
باشد و کلمات
را نه چندان
دقیق به کار
ببرد؟ چرا نمیشود؟
خیلی هم خوب میشود.
پس میتوانم
به خودم بگویم
این آدم کلمات
را چندان دقیق
به کار نمیبرد
و باز هم پیش
بروم.
شبنم گفت:
ـ
تو هم شنیدی؟
حالا صدای
نفس كشیدن ملایمتر
شده بود. به
اتاق بچهها
رفتیم. همه چیز
حالت طبیعی
داشت. خوابیدنشان؛
تنفسشان.
چراغ را كه
روشن كردیم چیزی
غیرعادی ندیدیم.
شبنم
گفت:
ـ
هر چه هست از
آشپزخانه است.
راست
میگفت. گفتم:
ـ
شاید گربهای
از زیر دست و
پایمان خودش
را به درون
كشانده باشد.
لحظهای
مکث میکنم،
صدای نفس نفس
و ربط دادنش
به گربه؟ فکر
میکنم کجای
دنیا گربهای
پیدا میشود
که این قدر
بلند بلند نفس
نفس بزند که
صدایش از
آشپزخانه تا اینجا
که زن و شوهر
نشستهاند
برسد؟ بعد یادم
میآید من که
فاصلهی اینجا
را (که نمیدانم
کجاست -
ظاهراً اتاق
نشیمن است) تا
آشپزخانه نمیدانم.
بعد هم تازه
واقعیت که ربطی
به واقعیت
داستان ندارد.
در یک داستان
میتواند گربهای
باشد که نفس
نفس زدنش بلند
باشد. پس باز
هم ادامه میدهم.
شبنم
گفت:
ـ
وای نه! سهیلا
از گربه میترسد.
اگر بفهمد دیگر
پا در
آشپزخانه نمیگذارد.
ظاهراً
داستان دارد پیش
میرود، نه؟
اما با خودم میگویم
این چه جور
گفت و گویی
است بین زن و
شوهری که سه
تا بچه دارند؟
این چه جور
پدری است که
نمیداند یکی
از بچههایش
از گربه میترسد
و زنش ناچار
است این را
برایش توضیح
بدهد؟ اما مگر
نمیشود پدری
آن قدر بیق، یا
آن قدر مشغول
فلاکتهای
زندگی، یا
فلاکتهای
شخصیی خودش
باشد که نداند
یکی از بچههایش
از گربه میترسد؟
چرا نمیشود؟
خیلی خوب هم میشود
به خصوص توی این
فضای گند و
گُه ایران. پس
باز هم ادامه
میدهم.
گفتم:
ـ پس
بگذار اول در
حیاط را باز
كنیم بعد به
آشپزخانه برویم
تا راه فراری داشته
باشد و خودش
را به در و دیوار
نكوبد. اگر
بچهها بیدار
شدند دیگر تا صبح
نمیخوابند.
رفتم
در را چهارتاق
باز كردم.
برگشتم؛ دیدم
شبنم از جایش
تكان نخورده
است. دسته بیلی
دستم بود.
فکر میکنم
این چه جور
گربهای است
که برای بیرون
کردنش باید
دسته بیل
برداشت؟ گویا
در داستان
گفته شده است
که ـ
وای نه! سهیلا
از گربه میترسد. اما
گفته نشده است
که مرد هم
خودش یک پا سهیلاست.
اما این هم چیز
غریبی نیست.
نویسنده که
قرار نیست در یک
داستان همه چیز
را با کلمه
بگوید، هان؟
اول گفته است
سهیلا از گربه
میترسد،
حالا هم با
دسته بیلی که
دست مرد داده
است به ما
گوشزد میکند
که مرد هم
خودش یک پا سهیلاست.
پس باز هم
ادامه دهیم.
ـ
نكند تو هم میترسی؟
پس
تا این جا این
جوری شد که:
1-
سهیلا
از گربه می
ترسد پس باید
براش فکری
کرد.
2-
مرد هم خودش یک
پا سهیلاست. و
آن قدر از خود
راضی است که
دسته بیلی را
که از ترس به
دست گرفته
فراموش کرده و
ترس خودش را
به زن نسبت میدهد:
نکند تو
هم میترسی؟ خُب
پس بامزه است،
هان؟ میشود
کمی هم خندید.
بله، چرا
نشود.
شبنم نگران
گفت:
ـ مطمئنی كه
گربه است؟
داستان خیلی
دارد بامزه میشود.
سهیلا که میترسد،
مرد هم که
خودش یک پا سهیلاست،
زن هم همینطور.
اما طوری نیست.
در یک داستان
میتواند چنین
تیپهایی هم
وجود داشته
باشد. خُب اما
گویا پشت هر
داستانی نویسندهای
هم هست و این
نویسندهی ما
حالا لحظهای
در ذهن راویی
داستان فرو میرود
و مینویسند:
یک
آن مردد شدم؛
خطرناک نباشد!
تورهای،
روباهی، شغالی
نباشد! اینجا
كه دور تا
دورش زمین زراعتیست.
که این هم
هیچ چیز غریبی
نیست، اما این
دیگر غریب است
و با معیار همین
داستان هم نمیخواند
که ادامهی
ذهنش را به زن
بگوید و زن هم
بفهمد که او
چه میگوید::
ـ جوجه تیغی
كه تیغهایش
را پرتاب میكند.
تا به اینجا
من سعی کردم
هر چیزی را به
عنوان عناصر
خاص این
داستان بپذیرم.
پذیرفتم که حتی
گربه توی این
داستان میتواند
نفس نفس بزند.
پذیرفتم که سهیلا
از گربه میترسد،
مرد که از
ترسش دسته بیل
دست گرفته به
همچنین، زن هم
که بعله دیگه.
حالا ناگهان میبینم
نویسنده هم
خودش انگار یک
چیزیش شده،
چون یادش رفته
است که این
جملهی بالا
ذهنی است، و
جملهی پایین
ذهنی نیست و
از زبان راوی
گفته میشود و
این یک اصل
کاملاً ابتدایی
در داستان نویسی
است؛ این دوتا
نمیتوانند
به این شکل
کنار هم قرار
بگیرند و برای
گوینده و
شنونده مفهوم
باشند. یعنی هیچ
راویای در هیچ
داستانی نمیتواند
یک چیزی را
فکر کند و
ادامهی فکرش
را در جملهای
بیان کند و
طرف مقابلش،
هم ذهن او را
بخواند و هم جملهای
را که ادامهی
آن فکر است
بفهمد. (یک
دفعه یاد کسانی
میافتم که میگویند
چرا ادبیات ایران
جهانی نمیشود
و قاه قاه میخندم).
بعد به خودم میگویم
بگذار یکی دو
جملهی دیگر
هم جلو برویم
و به قول بچهها
گفتنی یک کمی
حال کنیم[1].
گفتم: میخواهی
از خیرش بگذریم
ببینیم تا صبح
چه میشود.
اگر چه خیلی
سعی کردم جلو
خودم را بگیرم،
اما این جا دیگر
از دستم در میرود
و میگویم زکی!
کسی که برای
گربه دسته بیل
برداشته حالا
که میفهمد
ممکن است
خطرناکتر از
گربه باشد، میخواهد
از خیرش
بگذرد.
یارو برای گربه دسته بیل برداشته بعد حالا که تصور میکند ممکن است توره و روباه و شغال باشد میخواهد برود بخوابد. آخر این را آدم کجاش بگذارد؟ و بعد بلندتر میگویم آی زکی! و بعد به عکس امین فقیری نگاه کنم و باز هم زکی! و به مسئول داستان رادیو زمانه که نمیدانم چه شکلی است و توی هواست و کاملاً بیریخت است میگویم آی، های، زکی!
توی
داستانی که سهیلاش
از گربه میترسد،
مردش دسته بیل
دست گرفته از
ترس یک گربه،
زنش دارد توی
خودش میشاشد،
وقتی که راوی
فکر میکند
اصلاً نکند
گربه نباشد، میگوید
میخواهی
از خیرش بگذریم
ببینیم تا صبح
چه میشود.
راستش
تنها چیزی که
راجع به این
داستان و این
نویسنده و این
رادیو میتوانم
بگویم این
است: برین
بابا جمعش کنین!
بیچاره
کسانی که توی
دایرهی شما
چرخ میزنند.
به خصوص جوانها.
از سطر
اول تا آخر این
مثلاً داستان
همین قدر همه
چیز بیربط و
مسخره است. نه
صحنهای، حسی
ساخته میشود،
نه صدای نفس
نفسهاش با
گربه و توره و
روباهش میخواند،
نه ترس آدمهاش
ترس است، نه
جملههاش داری
هیچ منطقی
است.
------------
این که
بغل دست من ایستاده
میگوید حیف
وقت نیست که
صرف این
مزخرفات میکنی؟
میگویم
نه، بالاخره یکی
هم باید باشد
که وقتش را
صرف مزخرفات
کند. خوشحالم
که آن یکی منم.
[1] - البته یکی
هم می تواند
این باشد که
مسئول این
صفحه ی رادیو
زمانه آن قدر
ابله است که
نمی تواند
بفهمد این
جمله ی جوجه
تیغی که تیغ
هایش را می
اندازد، جزئی
از جمله ی
بالایی است. یعنی
خُب وقتی
داستان این
باشد و
نویسنده این، دیگر
بلاهت مسئول
این صفحه مثل
روز روشن است. البته
توی این اوضاع
و احوال
ایرانی ها که
روزها هم همچین
روشن روشن
نیست.