الفبای بی فرهنگی 32، نگاهی (فقط) به یک پاراگراف از حرف های
رضا قاسمی
Reza Ghasemi
اول نویس:
اول از
همه چند جمله برای جوانهایی
که ممکن است ندانند ماجرای سعدی و آن پسرک که آقای رضا قاسمی بهش اشاره میکند
چیست.
میگویند
(به من هم ربطی ندارد که درست میگویند
یا غلط) یک روز سعدی داشت توی بازارچهی
نایبالسطنهی
دوران خودش راه میرفت
و پسرکی را قلمدوش کرده بود (روی شانهاش نشانده بود).
همان طور که سعدی
توی بازارچه میرفته پسرک هم هی داد میزده آهای مردم من
دیشب کون
سعدی گذاشتم، سعدی هم خیلی با وقار میگفته
عاقلان دانند. (البته تا جایی که تحقیقات من نشان میدهد این ماجرا را کون کنهای دروازه دولاب ساختهاند برای رو
کم کنیی به قول خودشان «بچه خوشگلها».
اگر چه من اصولاً از فردی (شاید هم جمعی) به نام رضا قاسمی
خوشم نمیآید اما وجداناً اگر این جملههاش را کمی حذف و اضافه کنیم بعضیهاش
درست است. مثلاً اگر به جملهی زیر دقت نکنم به نظرم میآید دارد حرف حسابی میزند:
يک پسرک
قالتاقي که همه هم او را به دزدي و حقه بازي مي شناسند و چند ماهي است شروع کرده به نوشتن مشتي چرنديات
مبتذل و اسمش را هم گذاشته رمان و هنوز هم نوشتن آن را به پايان نبرده، تازگي ها راه
افتاده است و با اسم هاي مستعار مختلف توي اين وبلاگ و آن وبلاگ جار مي زند که
فلاني رمانش را از روي دست من نوشته. شما ياد قضيه سعدي و آن پسرک نمي افتيد؟
اما پس از یک ذرّه دقت، متوجه میشوم که نه خیر، دچار یک سری
اشکال است. اگر از آخر جمله شروع کنم، یعنی فرض را بر این بگذارم که نویسنده از من
سئوال کرده است شما یاد قضیهی سعدی و آن پسرک نمیافتید؟ می گویم نه خیر، من یاد
قالتاقها میافتم نه یاد سعدی و آن پسرک. چون به یاد سعدی افتادن و آن پسرک، مرا وارد حیطهیای
میکند که یکی کون کن است و یکی کونی، و خُب این اصلاً توی حیطهی رمان معاصر بحث مبتذلی
است، به خصوص که آقای رضا قاسمی چشم اندازش «رمان- تفکر» است. یعنی اگر من که
اکبر سردوزامی هستم چنین حرفی بزنم شما میتوانید بگویید بابا این که فکر نمیکند،
همین جوری یک کُس شعری میپراند و میرود، اما برای نویسندهای که دست کم ادعاش
این است که تفکر میکند (حتی اگر خالی هم ببندد که تفکر میکند) به کار بردن این
جمله آبرو ریزی که هیچ، اصلاً نشانهی بیفرهنگی یا دست کم نشانهی داشتن آن بخش
از فرهنگ سعدی است که به قول بچههای دروازه دولاب تهران: عجب کونکنی بوده این
سعدی!
*****
خسته شدم از بس که هر چیزی نوشتم یک زیر نویس لازم داشت: دیگر
لازم نیست که وارد جملهی اول شوم که قالتاق کیست و چرا از او اسم نمیآورد تا همه
او را بشناسند چون من وقتی جملههای این جوری را میخوانم رضا قاسمی را
فراموش میکنم و به جاش یاد یکی از زنهایی میافتم که مدتی با هم بودیم و مثل هر
کس دیگری گاهی با هم از آن کارها میکردیم و همیشه جملههاش این جوری شروع میشد: یکی،
یک جایی، یک چیزی.
-
دیشب
یه جایی بودم، یکی یه چیزی گفت، از یه مردی که...
این
حرف زدن دوست دختر من اعصابم را خرد میکرد چون مرا یاد این خصلت ایرانی میانداخت
که هیچ وقت حرف یومیهاش را مشخص نمیزند. بعد، از همه بدتر این بود که ظاهراً لخت
بود (البته آن روزها اینترنت نبود که عکس لختیاش را بگذارد روی سایت.) ظاهراً همهی
کون و کپلش روی تخت پهن بود. (البته بعد از آخ و اوخهای همیشگی.) اما وقتی شروع
میکرد به حرف زدن همیشه این جوری بود: دیروز یه جای، یه کسی، یه چیزی گفت...
همیشه
بهش میگفتم یا اون جاها که میری و اون کسانیرو که میبینی و اون چیزهایی رو که
میشنوی به من نگو، یا مشخص بگو کجا بودی و اون کی بود و مشخص چی گفت. اما دفعه
بعد دوباره وقتی آخ و اوخهایمان تمام میشد و او طبق معمول باید حرف میزد شروع میکرد
عین قبل که: دیروز یه جایی...
یک
بار دیگر خیلی عصبانی شدم گفتم من دهن اون جا و اون کس و اون چیز و تو رو با هم گاییدم،
آخه این چه جور حرف زدنه.
حالا اگر یک آدم زبلی این زیرنویس بالا را بخواند میتواند
بگوید خودت هم که نوشتهای یکی از زنهایی... بعله، درست است. این جور موارد هر آدمی حتی اگر هم یک جو
شرف نداشته باشد، دلیلی نمیبیند که از آن زن اسم بیاورد، اما آخر پنهان کردن اسم
یک قالتاق چه معنی دارد؟ آن هم قالتاقی که همه او را به دزدی و حقه بازی میشناسند...
خُب راحت بگو منظور یکی از علیهای عبدالرضایی است که همه بدانند از کدام قالتاق
حرف میزنی.
آدرس
جایی که پاراگراف رضا قاسمی Rza Ghasemi را از آن برداشتم.
دور و بر همین جور چیزها:
پارانویا هم کلیشه است، نگاهی به وردی که بره ها می خوانند
بازنویسی یادداشت وردی که بقال ها می خوانند (چند جمله راجع به ساختار ابتذال)
تماشایی های سرزمین ننه م
یه روزی رضا قاسمی سعدی شد، پلنگ خانوم