الفبای بی
فرهنگی 1 - پایگاه ادبکده
نگاهی
به دو صفحهی اوٌل
از
بخش نخستِ
نمایشنامهی سنمار، نوشتهی بهرام بیضایی
استفاده از وبلاگ و سایت باعث شده است که خیلی از کارهای نویسندگان برود روی
اینترنت. من معمولاً به متنهای نویسندگان، روی وبلاگها، چندان اعتمادی ندارم،
مگر این که آن وبلاگ خاص را بشناسم یا آن متن خاص را بشناسم و مطمئن باشم که
تغییری نکرده است. دلیلش هم به این روشنی است که یک وبلاگنویس (مثلا یک جوان
بیست ساله) ویراستار ادبی نیست و اگر مثلاً داستانی یا متنی از نویسندهای را
تایپ میکند و میگذارد روی سایتش به دلیل علاقهاش به آن نویسنده یا آن متن است،
اما وقتی یک سایت، با ادعای سایت ادبی و فرهنگی و این کلمات کلهگونده، متنی را
منتشر میکند، حد اقل توقعی که من ِ خواننده دارم این است که اصول ابتدایی تایپ
آن متن را رعایت کند. یعنی متن نویسنده را همان طور تایپ کند که هست.
یکی از این سایتها که من با آن رو به رو شدم
پایگاه ادبکده است و متن
نمایشنامهی
سنمار، از بهرام بیضایی. من اصلا با تایپ کنندهی این نمایشنامه کاری ندارم،
یعنی فکر میکنم هر تایپکنندهای میتواند همین قدر اشتباهی تایپی داشته باشد.
اما یک سایت، با نام بزرگی مثل پایگاه ادبکده، حتماً مسئولانی هم دارد که به طور
کلی روی کارهایی که روی این سایت قرار میگیرد، نگاهی بیندارند. در توضیح این
سایت هم چنین چیزی با کلماتی خیلی کلهگونده ذکر شده است البته:
همچنين
ادبكده، دارای زير مجموعه هايی است كه گرچه هر كدام دارای طراحی و مضامين مختلف
بوده،
اما به صورت كلی زير نظر مديران و دبيران پايگاه ادبكده
كنترل می شوند.
اما وقتی من به عنوان یک خوانندهی معمولی به این متن نگاه میکنم، میبینم پر از
اشکالها و غلطهای تایپی است. این اشکالهای یا غلطها آن قدر ابتدایی است که
فقط با یک بار خواندن میشود درستشان کرد. یعنی زیاد هم به مدیر و دبیر نیاز
ندارد. اما ظاهراً مدیران و دبیران این پایگاه ادبکده وقت چنین کاری را
نداشتهاند. من اگر چه نه مدیرم، نه دبیر، اما از تصور این که پایگاههای ادبیی
ایرانی به این شکل ریدمون بزنند توی متون ادبیات فارسی تنم میلرزد. من فقط
اشکالها و غلطهای دو صفحه از این نمایشنامه را مشخص میکنم. اصلاً با
نقطهگذاریها که فکر میکنم خیلی جاها نقطهگذاریی بهرام بیضایی نیست، کاری
ندارم، و فقط غلطهایی را مشخص میکنم که با نگاه کردن به یکی دو کتاب بهرام
بیضایی مطمئن هستم این گونه مینویسد. مواردی را هم که شک دارم تشخیص من درست است
یا نه، به آن اشارهای نمیکنم.
متن نمایشنامهی سنمار،
بخش نخست
راست صحنه دري
دو لنگه، چوبي ورزيده، بسيار بزرگ و منقش با گلميخ ها، كه در خورنق؛ و نور اندك
بر آن ، هر چه به پايان مجلس نزديكتر شويم درخشان تر مي شود. در عمق صحنه، بر
زمينه ي افق، چوب بستني (بستی)، كف صحنه همه
شن. جايي در گوشه ي چپ صحنه، زورقي به خشكي نشسته. به
گونهاي
(به گونهای یا به گونههایی)
پراكنده يكي دو
نردبان و چند زنبه و يك فرقان بر صحنه. در زنبه ها گرد آجر، گچ، خاك؛ آن اندازه
كه به كار جهره آرايي
(چهرهآرایی)
بيايد؛ و
پيش از آن به چشم نيايد. و همچنين تكه پارچه هاي نيلي، اخرايي، بنفش، سياه، قهوه
اي ، خاكستري، براي به دوش انداختن دستار كردن يا به سر كشيدن ؛ كه هيچ يك نبايد
تا هنگام به كار بردنش ديده شود. در پايان به دنبال چوب بست يا با آن، اين همه را
از صحنه برده اند؛ جز نردباني كه تنكش سنمار است، و پيشتر رفته.
{ تاريكي يكدست. ني كوبيدن و سنگ زني. موسيقي بدوي؛ چيزي ميان شيون و هلهله؛ كه
در اوج به فرياد هماهنگ چندين مرد- كه يكصدا غريو وحشت مي كنند. بريده مي شود، و
با آن نور جسد سنمار را بر كف جلو/
(جلوی(؟)
راست صحنه روشن
مي كند. با واپسين آه سنمار، و همزمان با فرو افتادن دست لرزانش كه گويي هنوز در
هوا به اميدي چنگ مي زند. همه صحنه روشن مي شود. يكي در جامه خاك آلود شتر بانان
سرسيمه
(سراسیمه)
از عمق، و ديگري
در جامه خلقان كشتي بانان هراسان از زاويه ي چپ، دوان و نفس زنان از زاويه ي
چپ نزديك مي شود
(میشوند).
(من فکر نمیکنم چنین جملهای مال بهرام بیضایی باشد)
در حالي كه آن
ديگري ، كه ميان چپ صحنه كوچك شده بودو(بود و)
در خود فرو رفته بود.و دستها از ترس بر سر گرفته بود، اكنون با زانوي لرزان بر
ميخيزد.(برمیخیزد)
و اندك اندك دل آن را مي يابدكه (مییابد که)
در جسد بنگرد. او نيزه و كلاه و كمر پوش نگهبانان دارد اما به گل آلوده.}
يكي: { رسيده} اين افتاده كيست؛ اين به خاك افتاده؟
اين دريده گردن، كبود چهره، شكسته پشت
ديگري:{ رسيده} بگو اين خرد استخوان، نفس بريده، آه در گلو!
يكي: كيستي و كيست بر تو مويه كند؟
كيست بر آيد به خونخواهي تو؟ كدام قبيله را اهلي؟
ديگري: بر چه نامي تا كسي تو را بشناسد؟
چگونه بدانم كيستي؟
يكي : مادرت ترا چه مي ناميد ؟ يا پدرت ؟
آن ديگري : { همچنان خيره بر جسد} سنمار!
يكي : { ابرو در هم مي كشد} ها؟ آن كه اين خورنق ساخت؟
ديگري : { ناباور- به جسد دقيق مي شود} او باشد و من نشناسم؟
يكي : { رد مي كند} نه- باور نكن؛ چندان كه وي عزيز بود !
ديگري : {كنجكاو} و چرا افتاده-چنين شكسته و خوار؟
يكي : { به بلندي خورنق مي نگرد } و چرا ما نيفتاديم-ها؟
آن ديگري : از آن كه وي عمارتي ساختسر
بلند؛(
ساخت سربلند)
به بلندي چهل مردان بر شانه
(شانهی)
هم ؛
و ما نساختيم!
يكي : { انكار كنان} مگو از همان فرو افتاد كه ساخت!
آن ديگري: به راستي از همان فرو انداختندش كه ساخت!
آن ديگري : به راستي از همان فو (فرو)
انداختندش كه ساخت.
خورنقي در خور خور؛
كه چشم خيره مي شود، تا بلندي آن در آسمان ميجو يد. (می جوید)
چهار عنصر دست به دست هم دادند،
تا برجي چنين شگفت بر آمد، كه وي از آن فرو فكنند!
يكي : { هنوز ناباور به جسد} تو بينوا از ساخته خود افتادي؛ اين ساختن چه بود؟
آن ديگري : { خشمگين} گناه ساختن چيست؛ چون به زورت مي اندازند؟
ديگري : { جا خورده} هان- گفتي بيندازند؟
آن ديگري : نمي گفتم اگر با چشم نمي ديدم!-از آن بالا؛
بلندترين بامي ؛ به بلندي چهل مردان بر شانه هم !
يكي : { تند} ديدي بيندازند و نديدي چرا؟
{آن ديگري گيج، همچنان خيره به جسد، با لب لرزان ؛ و كينه اي}
آن ديگري : اين بدان بود تا گويندهر چه بلندتر سازيدافتادن(گویند
هر چه بلندتر سازید افتادن) صعب تر!
{ كم كم خشمگين} و هر چه كوشيد در هلاك خود كوشيد!
اين بدان بود تا گويند پستي بياموزيد! و گويند همطراز با خاكيد!
و گويند بيش مخواهيد و دست از آستين بيرون مكنيد!
يكي : {مچ گرفته} اگر ديدي پس مي داني كه اش فرو انداخت!
آن ديگري : نامش جز به بزرگي مبريد؛
نعمان پسر امرء القيس كه اين عمارت فرمود!
يكي : {انكار كنان} وه كه تو ريشخند مي كني؛ و اين بر من گران مي آيد!
ديگري : تو از دهانت غلط پريد يا من بد شنيدم ؟
{ نا باورو بي تاب} نعمان – كه عقل اين بيا بان(بیابان)
است؟
آن ديگري: براي من نيز او عقل بيابان بودتا
(بود تا)
اين خورنق فرمود! و چون به چشم خود ميديدم
(میدیدیم)
كه مي انداخت،
پرسيدم كجايي عقل؟
يكي : { وارفته} خوشا مردمي كه نساختند،
يا كوته ساختند،
كه چون فرو افتادندنه (افتادند نه) دستي
شكستند نا
(نه)
جاني باختند!
خوشا كوته انديشي!
بهتر آنكه خود از خاك بر تر (برتر) نگرفت؛
كه چنين واژگون هم نشد! آن ديگري : حالا تويي كه ريشخند مي كني!(سطر
بعد است)
آن دیگری: حالا تویی که ریشخند می کنی!
نه!- اگر همه نمي ساختند جهان در آغاز آغاز خود بود؛ بيغوله اي!
ديگري : آري-
مردمان به آن ارزند كه مي سازند!
و انچه
(آنچه)
مي سازند
صورت ايشان است !
آت ديگري (آن دیگری) : هوم- آري؛ خورنق صررت
(صورت) سنمار است ،و مرگ صورت نعمان !
{جسد آرام بر مي خيزد}
سنمار : من كه سنمار م (سنمارم) بر ميخيزم
(برمی خیزم) تا بگويم چگونه فرو افتادم.
من كه چون مي افتادم، به آسمان نزديكتر بودم تا به زمين.
و در آن دم ناباور- ميان زمين و آسمان-
بر آن هوايي كه زير تنم خالي ميشدو (میشد و) جهاني كه زير پايم دهان ميگشود- (میگشود)
آري ميان دو جهان خشتهايي را ميشمردم (می شمردم)
كه به دست خود بر نهاده بودم ؛
و هر يكي صد بار با وحشت
دهان گشودهمي پرسيدند(گشوده میپرسیدند)
-چرا، چرا، چرا؟
و پاسخ من
تنها صداي خرد شدن استخوانهايم بو
(بود)
در گوشم!
با من نام نعمان از آن بالا فرو افتاد.
نامي بلند،كه
(، که)
خورنقي سزاوار
نام خود مي خواست.و من ساختم انچه ( آنچه)
مرا ويران كرد؛ خورنگاهي در خور خور؛
به بلندي چهل مردان بر شانه هم!
خورنقي كه نام وي آوازه اي گيتي كرد؛
آوازه-به بدي!
از آنگاه كه مرا ، و با من نام خويش را ، از آن بالا فرو افكند.
يكي (یکی :) آيا شما هم ميبينيد (میبینید)
آنچه را كه من ميبينم؟(میبینم؟)
آن ديگري : آيا از بي كسي است كه سنمار گرد جسد خويش مي گردد؟
سنمار : به كدام گناه كشته شدي سنمار/ (سنمار؟)
ديگري : من هم شنيدم! اين پرسش خود من بود!
سنمار : چه راه درازي براي مرگ آمدي! و چه كوتاه شد صبر بلند تو؛
در صداي استخوانهايت!
سراسر
این متن کم و بیش به همین شکل تایپ شده است. حالا فکر کنید اگر هر سایت ادبی یا
ادبکدهای چنین بلایی به سر یکی از متون ادبیات فارسی بیاورد بعد دو سه سال چی به
سر ادبیات فارسی می آید.